خاطرهی عجیب، باورنکردنی، تلخ، یا هر چیز دیگر که شما اسمش را بگذارید، حدود 13 سال پیش آقای "..." از فعالین سیاسی قبل از انقلاب که الان هم زنده است، در جایی براىمان تعریف کرد. آن روز زیاد به این خاطره توجه نکردم، ولی چند سال بعد که قهرمان داستان، در لباسی عجیب و با پز روشنفکری بسیار عجیب تر، به ایران بازگشت، خیلی جا خوردم.
"در سال های قبل از پیروزی انقلاب، در شهرمان "..." گروهی داشتیم که تعدادی جوان دور هم جمع شده بودیم و علیه حکومت شاه مبارزه مىکردیم. همهمان بچه مسلمان بودیم. در جمع ما، سه برادر هم بودند. همچنین دختر خانمی جوان از اهالی همان شهر در گروه فعال بود که آقای "س.س.ص" - یکی از آن سه برادر – شدیدا به او علاقهمند بود و مىگفت که قصد دارد با او ازدواج کند. تا این جای مطلب مشکلی نداشت؛ تا این که پدر آن دختر، او را به عقد ازدواج یک نفر که مهندس بود درآورد و آن دختر همراه شوهر قانونی و شرعی خود، به خارج از کشور رفت. آن پسرک همرزم ما که از این قضیه بدجور ضربهی روحی خورده بود، هر طور که شد، به بهانهی ارتباط با گروههای مبارز آن کشور، جمع را قانع کرد و راهی دیار فرنگ شد. چند وقت بعد دیدیم آن آقا به همراه آن خانم، دست در دست یکدیگر، به ایران بازگشتند. وقتی از او سوال کردیم که چه شده، خیلی راحت گفت:
- این زن منه. از اول هم گفته بودم که ما با هم ازدواج مىکنیم.
وقتی فهمیدیم او دختر را از شوهر شرعی و قانونىاش دزدیده، به ایران آورده و حتی مثلا به عقد خود درآورده است، همهی اعضای گروه و بخصوص برادرانش شدیدا به او اعتراض کردند؛ ولی او به هیچ وجه کوتاه نیامد و به زندگی مشترک با آن زن ادامه داد.
همین مسئله باعث شد تا همهی اعضا، به اتفاق رای دهند که آن دو عملی خلاف شرع مرتکب شدهاند و از گروه اخراج شان کردند."
انقلاب که پیروز شد، آن دختر برحسب اتفاقی که در شهر "..." افتاد، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. اگرچه برخی احزاب و گروهها مرگ او را شهادت و ترور بهدست مجاهدین خلق عنوان کردند، ولی باید توجه داشت در ماههای اول سال 1358 منافقین هنوز وارد فاز نظامی و ترور نشده بودند.
آن شوهر غیرقانونی هم مسیر خود را کاملا از انقلاب اسلامی جدا کرد، به ضدیت با راه امام و انقلاب اسلامی پرداخت و سرانجام انگلستان را بهتر و مطبوع تر از ایران تشخیص داد و راهی لندن شد تا به اهداف و اعتقادات آنچنانی خود برسد!
توضیحات لازم:
۱
حدود ده سال پیش، در جلسهای خصوصی با یکی از مسئولین که همفامیلی دختر قصه بود، رو بهرو شدم. وقتی از ایشان سوال کردم:
- ببخشید آقای "ب" شما با خانم "..." چه نسبتی دارید؟
ایشان برآشفت و دست پاچه گفت:
- هیچی ... من هیچ نسبتی با او ندارم ...
و من هم پذیرفتم که مومن و حداقل مسلمان، دروغ نمی گوید!
۲
دو سه سال بعد، شنیدم که قرار است در یکی از مراکز ثبت و نشر خاطرات انقلاب اسلامی، کتابی دربارهی زندگی شهیده "..." که همان خانم قصه است، منتشر شود. وقتی از مصاحبه گر کار پرسیدم:
- منبع اطلاعاتتان دربارهی آن خانم کیست؟
پاسخ شنیدم:
- منبع اطلاعات ما، برادر ایشان هست.
و با تعجب فهمیدم همان آقایی که تا پیش از آن، هرگونه رابطه با آن خانم را نفی مىکرد و مدعی بود که فقط فامیلىشان شبیه همدیگر است، برادر آن خانم مىباشد و خاطرات خود را تعریف کرده تا کتاب یادوارهای از خاطرات و مبارزات "شهیده ... "منتشر شود!
۳
دو سال پیش در نمایشگاه مطبوعات، آقای روشنفکر را در آن جا دیدم. چند وقتی مىشد از سفر فرنگ (زیارت عتبات عالیهی دولت فخیمهی بریتانیای کبیر) دکترای خود را اخذ کرده و برگشته. جلو رفتم و پس از سلام و احوالپرسی، از ایشان پرسیدم:
- ببخشید، یک سوال خصوصی از شما داشتم، اجازه هست بپرسم؟
که ایشان هم با روی باز پذیرفت و من گفتم:
- خانم "..." قبل از انقلاب همسر شما بوده؟
که مکثی کرد و خیلی راحت گفت:
- بله. چطور مگه؟
که تشکر کردم و راهم را کشیدم و رفتم.
و امروز ...
"س.س.ص" آن آقای روشنفکر شدهی لندن نشین، شده یکی از منتقدین سرسخت نظام اسلامی! اپوزیسیون دو آتشه و بلندگوی تبلیغاتب غربىها!
