خاطرات جبهه
 

باورکردنی نیست، ولی حقیقت دارد!

خاطره‏ی عجیب، باورنکردنی، تلخ، یا هر چیز دیگر که شما اسمش را بگذارید، حدود 13 سال پیش آقای "..." از فعالین سیاسی قبل از انقلاب که الان هم زنده است، در جایی براى‏مان تعریف کرد. آن روز زیاد به این خاطره توجه نکردم، ولی چند سال بعد که قهرمان داستان، در لباسی عجیب و با پز روشنفکری بسیار عجیب تر، به ایران بازگشت، خیلی جا خوردم.

"در سال های قبل از پیروزی انقلاب، در شهرمان "..." گروهی داشتیم که تعدادی جوان دور هم جمع شده بودیم و علیه حکومت شاه مبارزه مى‏کردیم. همه‏مان بچه مسلمان بودیم. در جمع ما، سه برادر هم بودند. همچنین دختر خانمی جوان از اهالی همان شهر در گروه فعال بود که آقای "س.س.ص" - یکی از آن سه برادر – شدیدا به او علاقه‏مند بود و مى‏گفت که قصد دارد با او ازدواج کند. تا این جای مطلب مشکلی نداشت؛ تا این که پدر آن دختر، او را به عقد ازدواج یک نفر که مهندس بود درآورد و آن دختر همراه شوهر قانونی و شرعی خود، به خارج از کشور رفت. آن پسرک همرزم ما که از این قضیه بدجور ضربه‏ی روحی خورده بود، هر طور که شد، به بهانه‏ی ارتباط با گروه‏های مبارز آن کشور، جمع را قانع کرد و راهی دیار فرنگ شد. چند وقت بعد دیدیم آن آقا به همراه آن خانم، دست در دست یکدیگر، به ایران بازگشتند. وقتی از او سوال کردیم که چه شده، خیلی راحت گفت:
- این زن منه. از اول هم گفته بودم که ما با هم ازدواج مى‏کنیم.
وقتی فهمیدیم او دختر را از شوهر شرعی و قانونى‏اش دزدیده، به ایران آورده و حتی مثلا به عقد خود درآورده است، همه‏ی اعضای گروه و بخصوص برادرانش شدیدا به او اعتراض کردند؛ ولی او به هیچ وجه کوتاه نیامد و به زندگی مشترک با آن زن ادامه داد.
همین مسئله باعث شد تا همه‏ی اعضا، به اتفاق رای دهند که آن دو عملی خلاف شرع مرتکب شده‏اند و از گروه اخراج شان کردند."

انقلاب که پیروز شد، آن دختر برحسب اتفاقی که در شهر "..." افتاد، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. اگرچه برخی احزاب و گروه‏ها مرگ او را شهادت و ترور به‏دست مجاهدین خلق عنوان کردند، ولی باید توجه داشت در ماه‏های اول سال 1358 منافقین هنوز وارد فاز نظامی و ترور نشده بودند.
آن شوهر غیرقانونی هم مسیر خود را کاملا از انقلاب اسلامی جدا کرد، به ضدیت با راه امام و انقلاب اسلامی پرداخت و سرانجام انگلستان را بهتر و مطبوع تر از ایران تشخیص داد و راهی لندن شد تا به اهداف و اعتقادات آنچنانی خود برسد!

توضیحات لازم:
۱

حدود ده سال پیش، در جلسه‏ای خصوصی با یکی از مسئولین که همفامیلی دختر قصه بود، رو به‏رو شدم. وقتی از ایشان سوال کردم:
- ببخشید آقای "ب" شما با خانم "..." چه نسبتی دارید؟
ایشان برآشفت و دست پاچه گفت:
- هیچی ... من هیچ نسبتی با او ندارم ...
و من هم پذیرفتم که مومن و حداقل مسلمان، دروغ نمی گوید!

۲

دو سه سال بعد، شنیدم که قرار است در یکی از مراکز ثبت و نشر خاطرات انقلاب اسلامی، کتابی درباره‏ی زندگی شهیده "..." که همان خانم قصه است، منتشر شود. وقتی از مصاحبه گر کار پرسیدم:
- منبع اطلاعاتتان درباره‏ی آن خانم کیست؟
پاسخ شنیدم:
- منبع اطلاعات ما، برادر ایشان هست.
و با تعجب فهمیدم همان آقایی که تا پیش از آن، هرگونه رابطه با آن خانم را نفی مى‏کرد و مدعی بود که فقط فامیلى‏شان شبیه همدیگر است، برادر آن خانم مى‏باشد و خاطرات خود را تعریف کرده تا کتاب یادواره‏ای از خاطرات و مبارزات "شهیده ... "منتشر شود!

۳

دو سال پیش در نمایشگاه مطبوعات، آقای روشنفکر را در آن جا دیدم. چند وقتی مى‏شد از سفر فرنگ (زیارت عتبات عالیه‏ی دولت فخیمه‏ی بریتانیای کبیر) دکترای خود را اخذ کرده و برگشته. جلو رفتم و پس از سلام و احوالپرسی، از ایشان پرسیدم:
- ببخشید، یک سوال خصوصی از شما داشتم، اجازه هست بپرسم؟
که ایشان هم با روی باز پذیرفت و من گفتم:
- خانم "..." قبل از انقلاب همسر شما بوده؟
که مکثی کرد و خیلی راحت گفت:
- بله. چطور مگه؟
که تشکر کردم و راهم را کشیدم و رفتم.

و امروز ...
"س.س.ص" آن آقای روشنفکر شده‏ی لندن نشین، شده یکی از منتقدین سرسخت نظام اسلامی! اپوزیسیون دو آتشه و بلندگوی تبلیغاتب غربى‏ها!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٦/٢٩ - حمید داودآبادی