خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آن که فهمید:
راننده‏ی آژانس بود. سن و سالش حدود 50 رو نشان مى‏داد. شاید هم بیشتر. همین که دهان باز کرد و گفت:
- ببخشید آقا کجا تشریف مى‏برید؟
فهمیدم. با آن لهجه‏ی غلیظی که داشت، راحت مى‏شد فهمید. بى‏مقدمه پرسیدم: "ببخشید آقا، شما ارمنی هستید؟"
که اونم راحت و خون سرد گفت: "بله. چطور مگه؟"
- هیچی همین جوری. حتما بچه‏ی شیرمردی؟
برگشت نگاهی با لبخند انداخت و گفت: "از کجا فهمیدی؟"
- خب ارامنه یا توی مجیدیه زندگی مى‏کنند یا خیابون شیرمرد.
- نه خب جاهای دیگه هم هستند.
- ولی شما اهل شیرمردی.
- خود شیرمرد که نه. خیابون پدرثانی مى‏شینیم.
دیگه صحبت مون گل انداخت.
اصلا من درباره‏ی دینش چیزی نپرسیدم. خودش شروع کرد. گفت:
- من از دین شما مسلمونا، عاشق دو تا امام تون هستم.
خیلی برام جالب بود. یه ارمنی عاشق دو تا از امامای ما بود. اصلا اجازه نداد بپرسم کدام؟ ادامه داد:

- قبل از انقلاب توی یه پادگان اطراف مشهد سرباز بودم. اونایی که با هم خدمت مى‏کردیم، یه ارادت خاصی نسبت به امام رضا داشتند. یه شب یکی از سربازا حالش خیلی خراب شد. دکتر پادگان که فقط بلد بود آمپول بزنه، گفت که این تا صبح دووم نمى‏یاره. وسیله و امکاناتی هم که اون رو ببریم شهر نبود. بیچاره داشت بال بال مى‏زد. رفیقاش بالا سرش نشسته بودند زار زار گریه مى‏کردند. یه دفعه همشون با هم داد زدند یا امام رضا، شما غریبی، اینم این جا غریبه، خودت این جوون رو به مادرش ببخش ...
خب من ارمنی هستم. به امام رضا احترام مى‏ذاشتم ولی اون اعتقادی که اونا داشتند، نداشتم. گرفتم خوابیدم. ولی اونا شروع کردند به دعا و راز و نیاز. هوا هنوز روشن نشده بود. صبح نشده بود که  با سروصدای اونا از خواب پریدم. اصلا باورم نمى‏شد. اون که گفتن مردنى‏یه، از همه سرحال تر بود. شنگول شنگول. از اون روز به بعد هر وقت مى‏رم مشهد مى‏گم آقا دمت گرم.

- خب اون یکی دیگه امام کدومه؟
- این رو که دیگه باید خودت بدونی. امام حسین. خودم و خونوادم عاشقشیم. من خونه‏مون نزدیک "مسجد الرضا" توی خیابون پدرثانى‏ یه. ماه محرم که مى‏شه، همه‏مون مشکی مى‏پوشیم برای آقا. شاید باور نکنی، برو از رفیقای خودت توی همون مسجد بپرس "وارطان" کیه؟ ماه محرم، من پای سماور مسجد هستم. چایی مى‏دم دست عزادارا. اگه یه شب شام هیئت نبرم خونه، زن و بچه‏ام مى‏ریزند دم مسجد که ما امشب شام آقا رو نخوردیم ...
بغض گلوم رو گرفته بود. این کی بود و ما ...


آن که نفهمید:
سه‏شنبه شب 30 فروردین خونه‏ی یکی از آشناها، توفیق یا نکبت، هر چی که بود، نشستم پای ماهواره. این چند روزی که ارتش عراق به پادگان اشرف حمله کرده و انتقام قتل عام مردم عراق رو در ایام صدام از اونا مى‏گیره، خیلی مشتاقم تا تصاویری از اونا ببینم.
شبکه‏ی تلویزیونی "سیمای آزادی" منافقین، گزارشای مستندی از کشته شدن تعدادی از نیروهاشون توسط ارتش عراق پخش مى‏کرد. ناخواسته یاد اون وقتی افتادم که مردم کرد شمال و شیعیان جنوب عراق علیه صدام قیام کردند و چیزی نمونده بود که پیروز بشند. منافقین سوار بر تانک ها و نفربرهای تا دندون مسلح، درحالی که وانمود کردند جزو انقلابیون هستند، وارد شهرها شدند و هنگامی که مردم به استقبال شون اومدند، همه رو به رگبار بستند و تعداد زیادی زن و بچه رو به خاک و خون کشیدند. اون هم کجا، جایی که اصلا کشور خودشون نبود. درحالی که مشغول خیانت به کشودر و هم وطنای خودشون بودند، به آنهایی که حالا منافقین خاک شون رو غصب کرده بودند هم رحم نکردند. خب این از خصلت های بارز منافقه.

یکی از قدیمیای منافقین داشت لحظات مثلا شهادت یکی از رفقاش رو به نام اکبر با آب و تاب تعریف می کرد:

- توی درگیری یه گلوله خورد توی سینه‏ی اکبر. بغلش کردم تا ببرمش توی آمبولانس. همین طور که توی بغل من داشت آخرین نفس هاشو می کشید، مدام فریاد مى‏زد "یا مریم مقدس".

خیلی جالب شد. اسمش اکبر بود ولی لحظات جون دادنش فریاد می زد "یا مریم مقدس". فکر کردم حتما مسیحی بوده و حضرت مریم (س) را صدا مى‏زده. ولی ادامه تعریف هم رزم منافقش ماجرا رو جالب تر کرد. اون گفت:

- اکبر فریاد مى‏زد "یا مریم مقدس" و خواهر "مریم رجوی" رو صدا مى‏زد ...

واویلا. منافقی که ادعای مسلمانی و مثلا شیعگی هم داشت، در لحظه‏ی جون دادن، به جای شهادتین و الله اکبر، فریاد مى‏زند "یا مریم مقدس" و مریم رجوی رو صدا مى‏زند و جان به شیطان تقدیم مى‏کند!


برای آشنایی بیشتر و بهتر با فرقه‏های فاسدی که خود را به جای خدا در مغز افراد سست جای مى‏دهند، بد نیست این خاطره را که یکی دو سال پیش در وبلاگم گذاشتم، بخوانید:

از "رجوی" پرستی، تا "موسوی" پرستی!

هیچ گاه "اشخاص" را ملاک شناخت "حق" قرار ندهید
بلکه "حق" را ملاک شناخت اشخاص قرار دهید.
مولا امیرالمومنین (ع)

سال های اول پیروزی انقلاب اسلامی، که در جلوی دانشگاه تهران، با بسیاری از هواداران "مسعود رجوی" - سرکرده‌ی "سازمان مجاهدین خلق ایران" همان منافقین معروف - برخورد داشتم که غالبا به بحث مى‏گذشت، همواره این سوال برایم مطرح بود که:
"چرا هواداران رجوی، این قدر خشک مغز هستند که به هیچ وجه هیچ نظر و منطقی را نمى‏پذیرند و حاضرند چشم بسته و کورکورانه، در راه رجوی، خود را به کشتن بدهند."

سال 1360، هنگامی که "گوهر" دخترک جوان، در کوچه های شهر شیراز، به پیرمرد خوش سیما و استاد اخلاق و دین، حضرت آیت الله دستغیب نزدیک شد و بلافاصله پس از سلام که با جواب سلام مهربانانه‌ی پیرمرد همراه بود، 15 پوند مواد منفجره‌ی "تی.ان.تی" را که زیر چادر به خود بسته بود، منفجر کرد، و به دنبال آن نیز پیرمردان 70 – 80 ساله، فقط به جرم این که امام جمعه بودند و بر منبر و محراب از دین مى‏گفتند، در عملیات انتحاری منافقین به شهادت رسیدند، بیشتر ذهنم درگیر این شد که:
"مگر رجوی کیست و چه مى‏گوید؟"

بعدها، در طی سال های جنگ و بعد از آن، بیشتر بر این مسئله حساس شدم. وقتی مرداد 1367 در عملیات مرصاد، هنگامی که چندین هزار نیروی مثلا مجاهد - که اکثرا تحصیل کرده‌ی خارج از ایران بودند و القاب دکتر و مهندس را نیز از آمریکا و اروپا با خود یدک مى‏کشیدند - سوار بر تانک و نفربر، آمدند تا دیوانه وار از جاده‌ی آسفالت وارد شهرهای ایران شوند و به قول خودشان 3 روزه تهران را فتح کنند، تعجبم بیشتر شد. چرا که یک بچه هم به سادگی مى‏فهمید که با 5000 نیرو و سوار بر تانک و نفربر، نمى‏توان در عمق 600 کیلومتری یک کشور وارد شد و به سادگی متلاشی خواهند شد.

وقتی یکی از بچه ها، از جیب دختری منافق، دفترچه‌ی یادداشت کوچکی بیرون آورد، تعجبم خیلی بیشتر شد. دخترک در یکی از صفحات دفتر خاطراتش نوشته بود:
"متاسفانه امروز صبح نمازم قضا شد. باید بروم از مرکزیت سازمان طلب مغفرت کنم."

یعنی یک بچه مسلمان شیعه، فقط به خاطر آن که هوادار رجوی است، برای قضا شدن نمازش وجدان درد گرفته و مى‏خواهد برود پهلوی اعضای مرکزیت سازمان – و حتی نه خود مسعود – طلب مغفرت و توبه کند!

بى‏خود نبود که در همان عملیات مرصاد، دخترکان و پسران جوان منافق، وقتی در محاصره مى‏افتادند و کار را تمام شده مى‏دیدند، ضامن نارنجک را کشیده، مقابل صورت خود قرار مى‏دادند – که مثلا چهره و اثر انگشتان شان از بین برود و قابل شناسایی نباشند – و عربده مى‏زدند:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
و با انفجار نارنجک، به وحشیانه ترین نوع، به زندگی خود خاتمه مى‏دادند.

بله! من هم تعجب کردم.
چرا:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
مگر آنها ادعای مسلمانی و حتی شیعگی ندارند، پس شهادتین و "اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علی ولی الله" چی شد؟!
شهادتین یک فرد مسلمان کجا رفت؟
جایی نرفت.
"مسعود و مریم جای آن را گرفتند."
به همین سادگی!

چند سال پیش، وقتی دولت فرانسه "مریم رجوی" را بازداشت کرد، 8 تن از منافقین، در برخی کشورها، با همین نوع شهادتین گفتن مسعود و مریم، خودشان را به آتش کشیدند. یعنی بر روی خود بنزین ریختند، آرام بر زمین نشستند و با ذکر مریم و مسعود، خود را به تلی از آتش تبدیل کردند. چند تایی از آنها از شدت آتش سوزی، جان باختند.

بگذریم!
من هم فکر مى‏کردم دوران متعصبان خشک مغز، که افراد زمینی را برای خود در حکم خدا جای مى‏دهند و شبانه روز به پرستش آنان مشغولند، تمام شده است.

من هم فکر مى‏کردم دیگر کسی حاضر نیست آدم همنوع خودش را، به جای خداوند خالق قرار دهد و بت پرستی از نوع جدید رواج داشته باشد!
ولی دیدم.

تعجب نکنید. همین امروز دیدم.
امروز صبح یک شنبه 9 اسفند 1388، یکی از مسئولین سابق صفحه‌ی "جبهه و جنگ" روزنامه‌ی "جمهوری اسلامی" (یا به قول دوستی ادیب و نکته پرداز، "روزنامه‌ی سه قطره خون") که چند سالی است مثلا در زمینه‌ی دفاع مقدس قلم مى‏زند، سر زده به محل کارم آمد.

از همان اول گلایه کرد که چرا به او سر نمى‏زنم و از این حرف ها. هنوز روی صندلی ننشسته بود که با همان لحن تند و طلبکارانه‌ی همیشگی، شروع کرد به تکه انداختن:
- این چه وضعیه ... چرا با مردم این جوری مى‏کنید ... مگه شما مسلمون نیستید ... مگه به قیامت و معاد اعتقاد ندارید ...
فهمیدم که مى‏خواهد به مسائل سیاسی و حوادث بعد انتخابات بپردازد. سعی کردم با خنده و شوخی، مسیر حرف را عوض کنم که او ول کن نبود.
- یعنی خدا و پیغمبر فقط توی ولایته؟ ... دین و معادتون شده آقا؟ همه چیزتون ولایتتونه؟ مگه شما مسلمون نیستید؟

با خنده گفتم:
- مگه شما دین و ایمان و خدا و پیامبرتون کیه؟ کی گفته ما همه چیزمون شده آقا؟ ما دین داریم و ولایت ...

از او پرسیدم:
- ببینم، تو "س.ص" را که قبول داری؟
سریع گفت:
- آره که قبول دارم. خیلی هم قبول دارم. من از سال 55 با او دوستم.
"س.ص" که از دوستان قدیمی میرحسین موسوی است و متاسفانه در حوادث بعد از انتخابات دستگیر شد و به "بازداشتگاه کهریزک" منتقل شد. افشای ماجرای کهریزک هم کار او بود. جالب این بود که وی از قول او، ادعاهای عجیبی هم کرد که با خنده گفتم:
- ببین، اینا رو تو از خودش شنیدی؟ چون من کلی باهاش گپ زدم.
که گفت:
- خودش به من گفت، ولی بهش گفتن برای کسی تعریف نکن.

که گفتم:
"روز 13 آبان، من و اون با هم از میدان هفت تیر تا میدان ولى‏عصر قدم مى‏زدیم، شلوغی و درگیرى‏ها را مى‏دیدیم و با هم کلی صحبت کردیم. خب حالا که اون رو این قدر قبول داری، برو از همون بپرس، وقتی به اون گفتم:
- دوست دارم برم پهلوی موسوی و رو دررو باهاش صحبت کنم، ببینم حرف حسابش چیه.
اون گفت:
- حمید، تو و "م.د" و چند تای دیگه، بیایین بریم پهلوی موسوی تا بفهمین چی مى‏گه. فقط کافیه یک ساعت به اون اجازه بدن بیاد توی تلویزیون جلوی مردم حرف بزنه، اون وقت مردم مى‏فهمند عجب آدم خرى‏یه."

این را که گفتم، آقای دوست، اخم هایش در هم رفت و مثل پیرمردان معتقد و مومنی که کسی جلوى‏شان به مقدس ترین مقدسات اهانت کند، از ته حلقوم گفت:
- نعوذا بالله.
که با تعجب گفتم:
- ببخشید، مگه من به خدا یا پیغمبر اهانت کردم؟
که با عصبانیت گفت:
- تو مى‏گی نعوذا بالله، مهندس موسوی خره؟
که گفتم:
- اولا که من نمى‏گم، رفیق مشترک مون که گفتی خیلی قبولش داری، گفت اگر مردم حرفای موسوی رو گوش کنن، مى‏فهمند که داره لج بازی مى‏کنه و چقدر خره. تازه، چی شد که نعوذا بالله گفتی؟ مگه من به کی اهانت کردم؟ مگه کفر گفتم یا ...

اگر به دین و ایمان و خدا و پیغمبری که مى‏پرستد اهانت مى‏کردم، مطمئنا این قدر عصبانی نمى‏شد. با همان خشونت و تعصب که داشت داغ مى‏کرد، گفت:
- شما مهندس رو نمى‏شناسید. از مهندس موسوی مومن تر، پاک تر، سالم تر معتقدتر و ... وجود ندارد.

با همان تعجب دهه‌ی 60 گفتم:
- چی شد؟ تو تا حالا گیر مى‏دادی که ما همه چیزمون شده ولایت، ولی خود تو، همه دین و ایمانت شده موسوی و حاضر هم نیستی که بپذیری اونم اشتباه مى‏کنه؟
که بیشتر ناراحت شد.

وقتی گفت:
- چرا اجازه نمى‏دن مهنس بیاد توی تلویزیون با مردم حرف بزنه.
خندیدم و گفتم:
- اگر امروز اجازه بدن مسعود رجوی بیاد توی تلویزیون حرف بزنه، مهندس شما هم مى‏تونه بیاد حرف بزنه.
که کاملا به هم ریخت. گفت:
- یعنی مى‏خوای بگی موسوی با رجوی فرقی نداره؟

که گفتم: "اتفاقا همین رو مى‏خوام بگم. موسوی امروز، با این آشوب هایی که به راه انداخت، هیچ فرقی با مسعود رجوی نداه. جفت شون به انقلاب ضربه زدند."

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. با عصبانیتی که تعصب خشک از نگاهش مى‏بارید، برخاست و گفت:
- من دیگه نمیام پهلوت.
و رفت.

تازه فهمیدم چه جوری برای بعضی افراد، به راحتی، خدا با هر چیز دیگری عوض مى‏شود و همین مى‏شود مجوز 8 ماه فتنه، شرارت و خیانتی جبران ناپذیر که اولش با دفاع و پرستش یک فرد که بعد 20 سال از غار ذهن خود خارج شده، شروع شد و نهایتش هم همراه و هم بازی شدن با منافقین، سلطنت طلبان، رقاصه و کاباره نشین ها بود که برای رسیدن به اهداف نامقدس خود، امام، دین، انقلاب و عاشورا را مورد اهانت قرار دادند. و این همه، فقط و فقط بر گردن کسی است که کبریت فتنه را دیگران به دستش دادند و او آتش شر و خشونت را برپا ساخت.

و آخرش هم همان شد که اغتشاش گران عاشورا، توهین کنندگان به مقدسات را "مردم خدا جوی" نامید و در سوگ منافقین و خائنینی که به حکم دادگاه انقلاب اسلامی اعدام شدند، اشک ریخت و آنان را فرزندان وطن نامید و تجلیل شان کرد.

این همان موسوی است که دهه‌ی 60، از مسئولین اصلی برخورد تند و صریح با منافقین بود و قلع و قمع شان کرد. حالا برای همان ها و تفاله هاشان اشک مى‏ریزد.

این را دیگر سخت مى‏شد پذیرفت، ولی دیدیم که شد.
اگر تا دیروز مریم رجوی برای موسوی کف مى‏زد، رضا پهلوی به او قوت قلب مى‏داد و مسعود رجوی او را تشویق به مقاومت مى‏کرد، امروز موسوی رسم وفاداری بجا آورده و در سوگ نیروهای تروریست و جنایتکار آنان، مى‏گرید و آنان را قهرمان، مومن، فداکار و حتما که شهید راه خویش، مى‏داند.

راستی، مهندس موسوی درباره‌ی "عبدالمالک ریگی" که طی 8 ماه اخیر کلی از موسوی و جنبش سبز لجنى‏اش طرفداری کرد، امید به پیروزی او مى‏داد و همواره افتخارش این بود که با ترور و قتل مردم بى‏گناه و سربریدن، نقشی مهم در جنبش سبز موسوی دارد، بیانیه‌ی محکومیت صادر نکرده؟

مى‏ترسم از خدا و نمى‏ترسم از کسی
مى‏ترسم از کسی که نمى‏ترسد از خدا

[ ۱۳٩٠/۱/۳۱ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب