خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

مقدمه

قرار بر اين است تا « داستان فكه » را ، از آغاز تا انجام ، براي شما تعريف كنم . بعضي از دوستان با ديدن عنوان اين داستان ، جا خوردند . چون فكر كردند كه قرار است در اين داستان پته كسي روي آب ريخته شود يا به قول سياسيون ، افشاگري شود و از اين حرف ها . نه . اصلا اين بحث ها نيست . قرار من با خودم اين است كه چگونگي ورود خودم به عرصه حفظ و نشر ارزش هاي دفاع مقدس را از طريق « فرهنگ مكتوب » و رسانه اي براي شما بنويسم تا هم از تجربيات تلخ و شيرين مطلع شويد و در ادامه راه خود بكار ببنديد ، و هم دور و بر خود را بهتر بشناسيد . از همه مهمتر هم اينكه فكر نكنيد امثال ما ، در ناز و نعمت و از سر سيري افتاده ايم به چاپ مجله و ... و هم اينكه بهتر متوجه شويد كه « نيت خالصانه » چقدر در پيشبرد كار مهم و مفيد است ، و نيت كه مسئله دار شد و ماديات و حاليات ! و روابط با اين و آن و ... به اساس و ادامه فعاليت ضربه وارد مي كند و مثل آفتي ظاهرا كوچك ، يك درخت پربار ميوه را از پا در مي آورد . درخت همان درخت است و بار خود را مي دهد ، ولي نه مرغوبيت گذشته را دارد ، و نه طعم و سلامت قبل را .

اميدوارم اين داستان را كه تماما حقايق و وقايع پيش آمده است ، با دقت بخوانيد ، چون : هم گوشه هايي ناگفته از برخي تجربيات گذشته را برايتان باز خواهد كرد ، و هم چشمانتان را براي بهتر ديدن مي گشايد !

 

1 – اولين نامه

اول بگذاريد خودم را معرفي كنم :

حميد داودآبادي هستم متولد 25 مهر 1344 در تهران نو ميدان امامت ( وثوق قديم ) ، خيابان برادران شهيد تيموري ( وصال قديم ) . از بچگي ، وقتي شب هاي سرد زمستان ، پدرم ـ كه آن زمان فرش فروش بود ـ موتورش را در راهروي خانه پارك مي كرد ، پاي كرسي ( براي آشنايي نسل امروز كرسي را معرفي مي كنم : كرسي عبارت است از يك فقره ميز چوبي كه غالبا به شكل مربع بود و طول و عرضش يك متر در يك متر و ارتفاعش هم چهل يا پنجاه سانت بود و در وسط اتاق اصلي خانه قرار مي گرفت . در بيشتر خانه ها ، براي كرسي جاي خاصي تهيه مي ديدند كه در زير آن ، روي زمين ، چاله اي درست كرده و ذغال ها را داخل آن مي ريختند . ولي ما ذغال ها را كه غالبا از خاك ذغال تهيه شده و به صورت توپ گرد كوچكي بود ، داخل منقل مي ريختيم و در زير كرسي قرار مي داديم . لحافي بزرگ و پهن كه مخصوص كرسي بود ، سطح آن را مي پوشاند و عشق بيشتر بچه ها زير كرسي رفتن و لحاف را روي سر خود كشيدن و خوابيدن در گرماي با صفاي آن بود . يكي از مزاياي كرسي اين بود كه همه اهل خانه زير آن جمع مي شدند و گاه سفره غذا روي آن پهن مي شد . از همه مهمتر اينكه كرسي نقش مهمي در ادبيات شنيداري ايران داشته است . هنگامي كه اهل خانه زير كرسي جمع مي شدند ، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها براي سرگرمي بچه ها ، از خاطرات و قصه هاي قشنگ خود تعريف مي كردند . به قولي ، هر مادربزرگ براي خود « شهرزاد قصه گو » بود و داستان هاي سريالي و جذاب ـ برخلاف سريال هاي آبكي امروز تلويزيون ـ تعريف مي كرد . اين كار ثمره ديگري هم داشت و آن اين بود كه سر بچه ها را با قصه هاي اخلاقي و آموزنده گرم مي كردند و آنها هم كمتر معتاد تلويزيون مي شدند كه آن زمان برنامه هاي فاسد و غير اخلاقي بسياري داشت . ) از حوادث پيش آمده در فلسطين تعريف مي كرد ، خونم به جوش مي آمد و آرزو مي كردم كه روزي بتوانم براي ياري رساندن به « چريك هاي فلسطيني » به آن وادي بروم . پدرم بيشتر اوقات از « دكتر محمد مصدق »  و « غلامرضا تختي » و از همه مهمتر « امام خميني » و قضاياي 15 خرداد سال 1342 تعريف مي كرد . يكي از اين شب ها كه خاطره گويي هاي پدرم به اوج رسيده بود ، مادرم از اتاق خارج شد و دقيقه اي بعد با كتابي كه جلدي سبز داشت ، وارد شد . در كمال حيرت ديدم كه روي كتاب نوشته شده : « رساله توضيح المسائل حضرت آيت الله العظمي خميني » نمي دانم چرا ، ولي اين كار مادرم تاثير عجيبي روي من گذاشت . به يكباره احساس كردم كه خود امام جلويم ايستاده و من را به ياري مي خواند . و همان شد كه لطف خدا شامل حال من نيز شد و همراه بقيه خانواده و بچه محل ها ، در راهپيمايي ها و تظاهرات انقلاب اسلامي ، با مردم همراه شديم و فرياد « يامرگ يا خميني » سر داديم .

اينهايي كه گفتم ، بي دليل نبود . همه را گفتم تا بگويم كه يك بار در 25 مهر سال 1344 متولد شدم و از عالم نا آگاهي و جنيني ، قدم بر دنياي خاكي و معروف گذاشتم ، ولي براي بار دوم ، درست روز 25 مهر سال 1360 يعني هنگامي كه شانزده سالگي را پشت سر مي گذاشتم و ديگر وجودم شكل واقعي خود را مي گرفت ، متولد شدم .

مهر ماه سال 1360 بود كه پس از ناكامي هاي بسيار در اعزام به جبهه ، با تماسي كه « مهيار ( علي ) خدابنده لو » ـ دي ماه سال 1365 در عمليات كربلاي 5 شلمچه جاودانه شد ـ با خانه مان گرفت ، ادامه زندگي ام تغيير كرد و من كه مي توانستم براي خودم دكتر يا مهندسي پول درآور شوم ! يا همان طور كه از بچگي دوست داشتم ، خلباني جهانگرد ! دل را زدم به درياي عشق ، و سوار بر قايق اميد ، از جزيره عقل به سمت ساحل رهايي پارو زنان شتافتم . (خيلي ادبي و باحال شد ، نه ؟ )

آن روز ، وقتي در جاده خاكي كنار ارتفاع  «  سارات 4 » در جبهه سومار در غرب كشور ، با انفجار خمپاره اي در نزديكي ام به خود آمدم و متوجه شدم كجا هستم ! پا بر زمين كه كوبيدم ،  به علي خدابنده لو گفتم :

ـ امروز سالگرد تولد من بود ، و من امروز واقعا متولد شدم .

و همين هم بود . آن روز ، از عالم خاكي و شهر و شهرنشينان ، قدم بر جايي گذاشتم كه تا سال ها رهايم نكرد و امروز نيز حسرت از دست دادنش عذابم مي دهد .

روز دوم يا سوم حضورم در جبهه بود كه يادم آمد براي خانواده ام نامه بنويسم . در مدرسه كه بودم ، انشاهاي قشنگي مي نوشتم و آقاي « مشايخي » معلم ادبيات مان ـ كه خيلي دوستش داشتم چون  بسيار كمك و راهنمايي ام مي كرد ـ  مشوق اصلي ام بود .

آن روز يك ورق كاغذ برداشتم و شروع كردم به نوشتن :

« بسم رب الشهدا و الصديقين ( اشتباه نكنيد ، وصيت نامه نمي نوشتم ، نامه معمولي بود ، ولي چون خيلي جوگير شده بودم نامه هايم را با اين عبارت شروع مي كردم )

خدمت پدر و مادر عزيزم سلام عرض مي كنم . اميدوارم حال همگي تان خوب باشد . من هم خوبم . آن روز كه از شما خداحافظي كردم ، به در خانه مهيار رفتم و با هم سوار اتوبوس شديم و به ترمينال ميدان آزادي رفتيم و با اتوبوس به طرف كرمانشاه رفتيم . در همدان هوا خيلي سرد بود ولي با صفا بود ... الان هم كه دارم براي شما نامه مي نويسم ، در جايي هستم كه به آن سنگر مي گويند . من و خدابنده لو و دو نفر ديگر كه به آنها همرزم مي گوييم در اينجا هستيم كه مثل اتاق مي ماند ولي خيلي كوچكتر است ... مامان ، من اصلا حواسم نبود ، روزي كه به جبهه اومدم درست روز تولدم بود ... امام را تنها نگذاريد و به حرف ضد انقلاب ها هم گوش ندهيد ... »

عكس خودم را از جيب در آوردم و گوشه بالاي سمت چپ نامه تصويري از خودم كشيدم ـ چون به نسبت سن و سالم ،  نقاشي ام هم بد نبود .

اين شد اولين نامه ، انشا و نوشته من در جنگ . از همان روزها ، در كنار تير و فشنگ ، نارنجك و ماسك ضد گاز شيميايي ، عادت كرده بودم كه دفترچه يادداشت كوچكي كه تصويري زيبا از امام خميني با چهره اي متبسم بر جلدش نقش داشت ، در جيب خود بگذارم و حوادث و اتفاقات را نت برداري كنم . همانها بود كه در نگارش كتاب خاطراتم با نام « ياد ايام » به كمكم آمد .

 

[ ۱۳۸۳/۱۱/۳ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب