خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

شهادت مسعود به نخی بند بود!
وای اگه اون گلوله‌ی مرگ‌آور مستقیم تانک عراقِ، فقط چند سانتی‌متر بالاتر می‌خورد!
نجات روشنفکران سینمای امروزی که همه‌ی عشق و افتخارشون شده چهار تا پز روشنفکری دادن توی فیلماشون و دست دادن با زن این و اون (و چه بسا دست دادن زوجه‌ی مکرمه‌ی خودشون با این و اون!) فقط به چند سانتی‌متر ناقابل بسته بود!

فکر کنم اگه دشمنان امروز ده‌نمکی، امروز این خاطره‌ی دیروزها رو بخونند، ننجون و جادوگراشون رو نفرین می‌کنند که چرا دیروز مسعود از صفحه‌ی تاریخ حذف نشد که امروز اخراجی‌ها بشود بلای جون شون تا همه‌ی بافته‌های پوچ‌شون رو بر باد بده!
وای اگه سبزهای لجنی بدونند در آن بیابان شلمچه چه گذشت؛ امروز با قدرت وحشتناک‌تری سربرفرمان "بی.بی.سی" انگلیس و "وی.او.ای" آمریکا، همه‌ی توان خودشون رو جمع می‌کردند تا از پخش اخراجی‌ها جلوگیری کنند تا کم‌تر پته‌شون در فتنه‌ی سال گذشته روی آب ریخته و شعارهای پوچ‌شون برای مردم رسواتر بشه!

جاتون خالی طبق سنوات گذشته، چند روز پیش همراه آقا "مجید جعفرآبادی" – از قدیمی‌های واحد تخریب قرارگاه و از نیروهای شهید "علی عاصمی" – خانوادگی شام مهمون آقا "مسعود ده‌نمکی" بودیم.
من که بدبختش کردم. تا تونستم دلی از عزا درآوردم و تلافی یکی دو سال گذشته رو سرش پیاده کردم.

اصلا انگار ماها آزار داریم!
بی‌خود نیست بهمون می‌گن: "شماها مشکل دارید!"
وسط عید و شادی خنده و مسخره بازیای من، یه‌دفعه جعفرآبادی گیرداد به کربلای پنج و منم شروع کردم به درآوردن ادای مسعود که توی سه‌راه مرگ جای ترکش های کهنه توی کمرش درد می‌کرد و عین گوسفند چهار دست و پا توی خاکریز وول می‌خورد!
ناله‌ای که اون از درد می‌زد، از بع بع گوسفند هم بلندتر بود. با این وجود راضی نمی‌شد خط رو ترک کنه و بره عقب.
تا مسعود گفت توی نفربری بود که یه گلوله‌ی تانک خورد زیرش ولی سالم رفت عقب، جا خوردم. اصلا حواسم نبود که مسعود اون جا بوده.

یه نکته پیش اومد که خیلی من رو به‌هم ریخت.
پسر بزرگم "سعید" که 22 سال رو رد کرده، به مسعود گفت:
- آقا مسعود، الان وقتشه شما همون کربلای پنج رو که دارید می‌گید، بسازید. من کتاب بابام‌رو که می‌خونم، همه‌ی تصویرای فیلم "نجات سرباز رایان" جلوی نظرم میاد.

حالم خیلی گرفته شد.
وای ... چقدر کم کاری کردیم!
به‌جای این که بگه: "فیلم نجات سرباز رایان رو که دیدم یاد خاطرات بابام افتادم"، برعکسش رو می‌گه!
اون و اونا تقصیر ندارند.
بله، "نجات سرباز رایان" چند سال زودتر از کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده!
ولی این که چرا ما امروز زبون باز کردیم و چه می‌خواییم بگیم و چه می‌کنیم، باید با نگاه همین بروبچه‌ها و نسل امروزی‌ها تست بزنیم؛ که یه‌دفعه به‌خیال خودمون کلی راه نریم که بفهمیم همش اشتباه بوده!

حواس‌مون باشه که وقت زیادی نداریم!
خورشید قطب جنوب هم که باشیم، آخرش باید غروب کنیم و غزل خداحافظی رو سر بدیم!
اصلا خوبه اصل خاطره رو همراه یه خاطره دیگه در ادامه‌ی اون، از کتاب "از معراج برگشتگان" بخونید. به‌ هیچ‌وجه نمی‌تونم دوباره اون تصویرها رو جلوی چشمم مجسم کنم.


عصر روز سه‌شنبه 7 بهمن 1365، قصد کردیم یک سر به سنگر مسعود ده‌نمکی بزنیم. از کنار خاکریز راه افتادیم و رفتیم جلو. هر چه گشتیم، سنگر آنها را که قبلاً هم یک بار به آن‌جا رفته بودیم، پیدا نکردیم. از بچه‌های دیگر سنگرها سوال کردیم، سنگری را که سقف آن فرو ریخته بود، نشان دادند. با تعجب جلو رفتیم. در ورودی سنگر بسته شده بود و تنها، سوراخی تنگ برای ورود و خروج وجود داشت. مسعود را که صدا کردم، گفت: بیایید تو.

سینه‌‌خیز از سوراخ رفتیم تو. نفسم داشت می‌گرفت. ده‌نمکی، بهرامی و چند تایی دیگر از بچه‌ها دور هم جمع بودند. سنگر تاریک بود. تنها روزنه‌ی نفوذ نور، همان سوراخ ورودی بود. حالت خفقان به من دست داد. نفسم سخت بالا و پایین می‌آمد. فقط کافی بود یک کیسه‌گونی جلوی دریچه قرار بگیرد، تا نفس همه‌مان دربرود و خفه شویم. می‌خواستم هر چه زودتر خارج شوم. تعجبم از این بود که آنها چه راحت در این سنگر مانده‌اند.

قضیه را که جویا شدم، مسعود گفت: دیروز بعد از ظهر، یکی از لودرهای جهاد اومد توی خاکریز سنگر بزنه و سوله‌های کوچیک فلزی کار بذاره. آتیش دشمن شدید شد و بیچاره تند تند کار کرد. روی سنگر ما هم که خاک زیاد بود، فکر کرد خاکریزه، بیلش رو انداخت جلوی سنگر که یه‌دفعه دیدیم سنگر داره میاد روی سرمون. داد و بی‌داد راه انداختیم که نشنید و سقف همون‌‌‌طور می‌اومد پایین. شانس آوردیم روی سقف تراورس‌های کلفت و محکم بود. دست آخر یکی از بچه‌ها که بیرون بود، صدای ما رو شنید و به لودرچی گفت. خیلی خدا رحم کرد. بیچاره وقتی فهمید ما پنج شش نفری توی سنگر بودیم، وحشت کرده بود و گفت: «به‌خدا شانس آوردین. من می‌خواستم کل این‌جا رو به هم بریزم تا جا برای یه سنگر باز کنم.»
از دهنه‌ی سنگر که بیرون آمدم، نفسم تازه شد. هنوز در تعجب بودم که آنها با چه جرأتی آن‌جا مانده‌اند.
ساعتی بعد که از آن طرف رد شدم، از بچه‌ها شنیدم مسعود هم ترکشی نوش جان کرده و راهی عقب شده. حالم گرفته شد.

شدت آتش به حدی شده بود که حتی در روشنایی روز، به‌راحتی می‌شد گلوله‌های خمپاره را دید که بر زمین می‌نشست. در حالی که بالای دژ سرک می‌کشیدم تا جلو را بپایم، ناگهان چیزی که اول احساس کردم سنگ باشد، بر روی دژ خورد و منفجر شد. تازه فهمیدم که خمپاره 60 بود.

آفتاب در پشت ابرها، جا خوش کرده بود. هوا دلش گرفته بود. شاید هوس باران به سرش زده بود. اگر باران شروع می‌شد¬، کارمان زار بود. باران نیامده هم منطقه گل بود و راه رفتن در خط مشکل. نفربری که مجروح‌ها بر آن سوار بودند، از پست امداد حرکت کرد تا از سه‌راه مرگ رد شود. هر کس در دل نذری کرد تا سلامت بگذرد. صد تا صلوات هم من نذر کردم. چشمان هراسان‌مان را به آن دوخته بودیم. به سه‌راه که رسید، نگاهی به ‌تانک روبه‌رو انداختم که شر بزرگی برای ما شده بود. آتش دهانه‌اش وحشتم را بیشتر کرد. با صدایی که از ته گلویم خارج شد، آهسته گفتم: زدش ...

گلوله‌ی توپ مستقیم، همچون سنگی رها شده از قلاب‌سنگ بچه‌ای بازی‌گوش، شلیک شد. به‌راحتی می‌شد آن را دید که درست پشت نفربر، بر زمین نشست. فریاد خوشحالی بچه‌ها بر هوا رفت. موج انفجار توپ، عقب نفربر را از زمین بلند کرد، اما هیچ آسیبی به آن نرساند. نفربر، لحظه‌ای توقف کرد و مجدداً راه افتاد و با سرعت هر چه تمام‌تر از سه‌راه رد شد.

یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروح‌ها را سوار کنیم. مجروح‌های بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام می‌گفت: زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.

ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آن‌جا که جا داشت مجروح‌ها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار می‌دادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. ناله‌ی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمی‌شد کرد. معلوم نبود کی وسیله‌ی دیگری برای بردن مجروح‌ها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، به‌زور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروح‌ها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.

نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهن‌مان رسید، نذر کردیم تا سالم از سه‌راه مرگ رد شود. همین که به سه‌راه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.

در مقابل چشمان وحشت‌زده و مبهوت ما، گلوله‌ی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمی‌شد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروح‌ها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش می‌سوختند. صدای دل‌خراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمی‌خاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جیغ مرد، این‌گونه سوزاننده باشد.

به زمین و زمان فحش می‌دادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: "بسه دیگه ... جا نداره" به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابه‌ی آتشین مرگ کردم. حالا خودم را روی سینه‌ی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هق‌هق بگریم. نه فقط من، همه‌ی بچه‌ها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب می‌کرد و هوا تاریک می‌شد! قاطی کردم. هذیان می‌گفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمی‌فهمیدم کجا هستم و چه می‌کنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش می‌کردم که جلوی چشمانم داشتند می‌سوختند و من فقط تماشاچی بودم.

رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می‌کردم خدا آن‌جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا می‌برم. می‌گم که من نمی‌خواستم شهید بشم و این به‌زور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب شده، یه ورق کاغذ به‌م بده تا توی اون بگم توی سه‌راه مرگ شلمچه چی گذشت.

شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب