خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

لبنان – بیروت: اواخر بهمن 1374
دم دمای عید بود.
اصلا ما که توی سال شمسی به‌سر نمی‌بردیم که عید و نوروز برای‌مان مطرح باشد!
جشن و پای‌کوبی مسلمان (شیعه و سنی) سراسر بیروت و لبنان را فراگرفته بود.
برای عید فطر، ناهار بچه‌ها مهمان ما بودند. برای‌شان ماکارونی باحالی درست کردم؛ با کلی مخلفّات. کم مانده بود انگشتان‌شان را هم بخورند!
پنج شش تا آدم بودیم، هر کدام از یک‌جا! یک گوشه‌ی دنیا. من و دو سه تای دیگر از ایران بودیم.
تازه از جنوب برگشته بودم. روز جمعه 27 بهمن که روز جهانی قدس بود، چند تایی عکس از رژه‌ی باشکوه حزب‌الله که در بیروت برگزار شد، گرفتم.

یک ماهی می‌شد که آمده بودم لبنان. مثل همیشه، خبرنگار آزاد! و آن‌قدر آزاد که نه کسی ریالی بابت هزینه‌ی سفر می‌داد و نه تضمین یا بیمه‌ای برای اتفاقات احتمالی آن‌هم در مناطق جنوب که مدام زیر آتش‌باری صهیونیست‏ها بود!
اینها که خوب است، از همه بدتر این بود که مجبور بودم شب عیدی، یک ماه ونیم از محل کارم مرخصی بدون حقوق بگیرم.
خب دیگر، این‌هم یک نوع دل‏سوزی برای اسلام و انقلاب و بیت‏المال است. چه بسا حضرات تصورشان این بود که بنده در هوای مطبوع و دل‏نشین ساحل دریای مدیترانه، با شلوارک  قدم می‌زنم و از نعمات الهی که به‌وفور به‌چشم می‌آمد، بهره‌ی کافی را می‌بردم!
خب همین را بعدا گفتند و به ایامی که بنده در لبنان گذرانده‌ام حسرت خوردند و به به و چه چه کردند.
و من، فقط  در دل آرزو می‌کردم ای‌کاش فقط یک‌بار مزه‌ی موشک‌باران و تانک "مرکاوا" را بچشند!

آنها که حتی در هشت سال جنگی که بر کشور خودمان تحمیل شد، بوی باروت و ترس انفجار شامه‌شان را نیازرد، چگونه می‌توانند معنای بمباران هواپیماهای "اف – 16" یا موشک‌های لیزری "هلی‌کوپتر آپاچی" را بفهمند؟
آنها که در تصورشان "ام- کا" و "مرکاوا" نوعی شوکولات و یا نوشیدنی داغ کنار نهرهای جاری لبنان است، چه می‌فهمند "ام- کا" نوعی هواپیمای بدون سرنشین وحشت‏آور است که هر لحظه بر بالای سر مردم مظلوم جنوب لبنان در پرواز است و پس از شناسایی‌های آن، منطقه بمباران می‌گردد.
آنها که هر چه بگویی، حالی‌شان نمی‌شود "مرکاوا" نه مارک اعلای فرانسوی برای "کرم‌پودر" است و نه "رژ لب" که برای "بنده‌منزل" سوغات می‌برند! بلکه تانکی وحشی و وحشت‏آور است که در تاریک‌ترین لحظات شب، اگر خرگوشی در 2 کیلومتری آن تکان بخورد، 7 گلوله‌ی کالیبر 23 (که یک عدد ناقابل آن برای پوکاندن بدن چاق و فربه‌ای همچون من کافی است) به‌طرف خرگوش شلیک می‌کند!
و بی‌خود نبود که جمله‌ای میان رزمندگان معروف بود مبنی بر این‌که : "در جنوب لبنان، شب مال اسرائیل است."

چقدر به حاشیه می‌روم!
القصه:
جای‌تان خالی ماکارونی را خوردیم و نشستیم به گپ زدن. دو سه روز شادی و آتش‌بازی به‌مناسبت عید فطر، بهترین هدیه برای بچه‌های کوچک و بزرگ بود.
ما هم بدمان نمی‌آمد در شادی آنها شریک شویم. یک بسته‌ی انفجاری از بازار خریدم که فروشنده از آن خیلی تعریف می‌کرد.
ناهار را که خوردیم، به بچه‌ها گفتم برای دیدن چیزی به داخل راهرو بیایند. و ناگهان با انفجاری خرکی، فورانی از آتش همه‌ی راهرو را فراگرفت و دقایقی بعد همه جا سیاه و سوخته شد! گند زدم به آپارتمان. ماندم چه جوری این گند را پاک کنم. بچه‌ها که خنده‌شان گرفته بود، هر کدام به زبانی تیکه می‌انداختند!

چایی را که خوردیم، شنیدم "محسن" توانایی‌ای در "کف‌خوانی" دارد. من که از بیخ و بن با این چیزها مخالف بودم، زدم زیر خنده. بیچاره خودش ادعایی نداشت. حتی چیزی هم در تایید کف‌خوانی یا در مخالفت با من نگفت. فقط لبخند قشنگی – مثل همیشه‌اش – زد. ولی بچه‌ها اصرار داشتند که او خیلی خوب کف دست آدم‌ها را می‌خواند و زندگی‌اش را تعریف می‌کند. من هم بدم نمی‌آمد تجربه کنم. اولین بار بود که با یک نفر "کف‌خوان" روبه‌رو می‌شدم.
نشستم کنارش و کف دست راستم را جلویش باز کردم. محسن با فارسی و عربی شکسته و قاطی، گفت که چندان وارد نیست و اولش کلی عذرخواهی کرد.
باور کنید من و محسن اولین‌بار در طول تاریخ بود که همدیگر را می‌دیدیم. او از آن‌سو، و من از تهران! زبان لسانی هم را هم خوب نمی‌فهمیدیم! ولی زبان دل را، تا دل‏تان بخواهد. محسن آن‌قدر پاک، اهل معنویات و با روحیه‌ای زیبا بود که غالبا موقع دیدن او و سلام و احوال‏پرسی، دستش را می‌بوسیدم. او که رنگ چهره‌اش سرخ می‌شد، فقط می‌گفت:
- اوه ه ه ه حمید ... لماذا؟
(حمید، برای چی این کار را می‌کنی؟)

محسن شروع کرد به گفتن:
اول سن و سالم را گفت که دقیق زد به هدف. بعد درحالی که من و بقیه از تعجب دهان‌مان باز مانده بود، شروع کرد دفعاتی را که در جبهه مجروح شده بودم، گفت. مثلا تیر خوردنم یک ماه بعد از آزادی خرمشهر در عملیات رمضان را گفت. درست هم می‌گفت چند ماه بعدش زخمی شدم. جالب آن‌جا بود که حتی گفت:
- تو چند ماه پیش در بیمارستان بستری شدی یک عمل جراحی سخت بر روی بدنت داشتی.
مات ماندم. راست می‌گفت. شش- هفت ماه پیش عمل جراحی‌ای بر روی شکمم انجام شده بود.
من که کپ کردم.

وقتی دیدم رنگ چهره‌اش عوض شد و مدام "سبحان‌الله" می‌گوید، هم من، هم بقیه جا خوردیم.
حتما اتفاق عجیبی برایم می‌افتاد. وقتی پرسیدم در کف دست من چی دیده که این‌گونه سبحان‌الله می‌گوید، گفت:
- در طول زندگی، مصیبت‏ها و سختی‌های زیادی بر سرت خواهد آمد، ولی من در دست تو چیزی می‌بینم که شاید تا حالا در دست کسی ندیده‌ام. خداوند سبحان یک چتر و پوشش محکم بر سرت گرفته که تو را از همه‌ی آن سختی‌ها و مصیبت‏ها در امان می‌دارد. این خیلی زیباست. خیلی خوب است. سبحان‌الله.

شروع کردم به پز دادن و ادا درآوردن.
یک‌دفعه مجید از محسن خواست تا درباره‌ی زمان مرگم بگوید. محسن در جا سکوت کرد. برای خودم هم جالب شد تا بدانم. مجید اصرار کرد ولی محسن قبول نمی‌کرد. خودم که درخواست کردم، محسن گفت:
- ببینید، من نه پیش‌گو هستم نه چیز دیگه. من فقط با توکل بر خدا می‌تونم بعضی چیزا رو حدس بزنم. اصلا این چیزایی هم که من می‌گم اعتبار نداره ...
که گفتم:
- باشه تو درست می‌گی. من که نگفتم تو غیب‌گو یا جادوگری که. همون چیزایی رو که تا الان از کف دستم خوندی، درباره‌ی مرگم بگو.
و با اصرار خودم، شروع کرد به گفتن و گفت:
- بین سن 40 تا 45 سالگی تو، یک جنگ بزرگ و سخت در می‌گیره. اگه توی اون جنگ شرکت کنی، جراحت سختی به تو وارد می‌شه که احتمالا بر اثر اون جراحت به شهادت می‌رسی، وگرنه بعد از اون، همون چتری که گفتم خداوند بر سرت نگه داشته، تو رو از مصائب و مشقات مصون خواهد داشت تا ببینیم خداوند سبحان چه می‌خواد.

چند ماه بعد محسن یکی دو بار به خانه‌ی ما در تهران آمد. کلی با او صفا می‌کردم. اگر از بچه بسیجی‌های سه راه شهادت کربلای پنج بیشتر نبود، کم‌تر هم نبود!
سال گذشته، در مجلسی باصفا، یکی از همان چند نفر که با هم آن روز و شب‌های فراموش ناشدنی را در لبنان سپری کردیم، دیدم. پس از حال واحوال، صورنش را آورد دم گوشم و آرام گفت:
- راستی فهمیدی محسن چند سال پیش شهید شد؟
رنگم پرید. با تعجب پرسیدم: "چطور؟"
که گفت: "فقط همین."

یاد آخرین باری افتادم که به همراه یکی از دوستان مثل خودش، به خانه‌ی ما آمده بودند. هر چه اصرار کردم حداقل شام را بمانند، خندید ولی نپذیرفت. وقتی در آغوش گرفتمش تا برای وداع رویش را ببوسم، آرام در گوشم گفت:
- مطمئن باش من شهید می‌شم.
و من فقط خندیدم. انگار "محسن صباغچی" در خط مقدم مهران مقابلم ایستاده بود. انگاری "محسن کردستانی" در سه راه مرگ شلمچه می‌خندید. یا "حسین اکبرنژاد" آخرین لبخندش را در سه راه شهادت کربلای 5 به‌رویم می‌زد.
یا اصلا ... مصطفی، سعید، سیدمحمد ... چه عطر دل‏انگیزی داشت.

یاد شبی افتادم که همراه او و چند تایی از بچه‌های با حال گروه تفحص شهدا - که آن شب در خانه‌مان جمع بودیم - رفتیم حرم امام خمینی (ره).
محسن کنار ضریح نشست، آرام می‌گریست و زیارت عاشورا می‌خواند.
این خاطره ادامه دارد ...

[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ٦:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب