خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

قال الصادق (ع): اَلقلبُ حَرَمُ الله، فََلاتسکُن فی حَرَمُ الله غَیرَ الله.
قلب حریم و خانه‌ی خداست، پس غیر خدا را در آن جای مده.


سلام
عیدتون مبارک. حالا هر برداشتی که از عید دارید، فرقی نمی‌کنه.
این اول سالی می‌خوام یه کمی با خودم، نه، با شما، و نه، اصلا با خدا و خودم و شما، درددل کنم.
اجازه که می‌دید؟
حالا! خوندین بدتون اومد، هر چی خواستید بگید. خوشتونم اومد ... نمی‌دونم بگم چیکار کنید، خودتون یه فکری بکنید دیگه.

الان ساعت از 6 صبح روز جمعه پنجمین روز سال 1390 گذشته. نماز صبح رو که خوندم (محض ریا، که هنوز اون‌قدرا هم که خودم فکر می‌کنم، بد نشدم و نمازم قضا نمی‌شه، اونم نماز صبح!) بی‌خوابی زد به سرم. از بس عادت کردم هر روز یک ربع مونده به شیش بلند شم، نماز بخونم و بزنم بیرون برای رفتن به دفتر و محل کار.
از بس احساس وظیفه می‌کنم و وجدان کاریم درد می‌کنه!

این بود، ولی بیشترش درد بود که نذاشت بخوابم.
درد چی؟ خب حالا می‌گم. خوب گوش کنید:
همیشه وقتی می‌خوام برای کسی منبر برم، روضه بخونم و از بدی‌های ناامیدی بگم، یه داستانی رو تعریف می‌کنم که مطمئنم خیلی از دوستان دو سه باری از من شنیدن. حالا منبعش کجاست و کیه، الان دیگه یادم نیست. ولی باور کنید از منبع معتبر نقل می‌کنم.

القصه:
میگن یه بار یه نفر (البته من همیشه این‌رو به نام حضرت موسی (ع) نقل می‌کنم، ولی چون منبعش یادم رفته، میگم یه نفر. شما هم یه نفر بخونید) به خداوند سبحان می‌گه:
- خدایا، این‌قدر که از امید تعریف می‌کنی، این امید چیه؟
خدا هم کلی تعریف می‌کنه و از امید براش می‌گه ولی اون که ظاهرا مثل ما امروزی‌ها اهل فیلم و تصویر و مستندات بوده، می‌گه:
- خدایا، اینایی رو که گفتی، من متوجه نمی‌شم. بهم نشون بده.
خدا هم یه کشاورزی رو که سر زمینش داشته کار می‌کرده، بهش نشون می‌ده و می‌گه:
- پس حالا خوب به این کشاورز نگاه کن.
اونم زوم می‌کنه روی مرد کشاورز. یه آدم چهل پنجاه ساله‌ی روستایی، با سختی و مشقت بیل خودش رو توی زمین سخت فرو می‌کرد، دل زمین رو می‌شکافت و شخم می‌زد. چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت که مرد روستایی دست از کار کشید، یه نگاهی به دور وبرش انداخت، رفت زیر سایه‌ی درختی که اون‌جا بود، بیل رو انداخت کناری و گرفت خوابید.
خدا به اون‌که پرسیده بود امید چیه، گفت:
- دیدی؟
اون‌که هنوز براش جا نیفتاده بود چه خبره، گفت:
- نه خدا. من‌ که چیزی ندیدم. امید این‌جا کجا بود؟
که خدا گفت:
- اون وقتی که دیدی اون داشت با سختی کار می‌کرد، توی دلش داشت با خودش می‌گفت: "همه‌ی این زمینارو شخم می‌زنم و کشت می‌کنم، ازش گندم برداشت می‌کنم و برای زن و بچه‌هام و بقیه نون فراهم می‌کنم. بقیه‌اش رو هم می‌ذارم برای آینده." بعد من امید رو از دل اون گرفتم. که اون به خودش گفت: "ای بابا، کی حوصله داره این همه کار کنه؟ مثل حیوون دارم جون می‌کنم که چی بشه؟ من کار کنم اونا بخورند؟" بیل رو گذاشت کنار و رفت زیر سایه‌ی درخت راحت گرفت خوابید.

خیلی ساله که به این داستان فکر می‌کنم.
حالا این داستان رو هم خوب گوش کنید. یعنی بخونید و خداوکیلی فقط نظرتون رو برام بنویسید. طبیب نشید و برام کلی نسخه و دوا درمون ردیف کنید. حوصله‌اش رو ندارم.

چند سالیه که درد بدجوری به جونم افتاده.
یادش به‌خیر زمان جنگ، وقتی که می‌اومدیم مرخصی تهران، سر نماز و توی ذکرهام، با اون دل پاک جوونم خالصانه به خدا می‌گفتم:
- خدایا، قربونت برم. من توی تهرون چیزیم نشه ها! نه تصادف، نه مریضی. بذار برگردم جبهه، هر چی دوست داری تیر و ترکش و گاز و هر چیز دیگه به خوردم بده. نوکرتم هستم.
خب ضایع بود با اون همه سابقه‌ی جبهه، مثل بعضیا مثلا تصادف کنی، یا مثلا گلاب به‌روتون وقتی ازت می‌پرسند:
- چرا نمی‌یایی جبهه؟
با اون هیکل توپول و سالم، سرت رو بندازی پایین و بگی:
- آخه چیزه ... اسهال‌خونی گرفتم.
نخندید. ما توی محلمون کلی از این‌جور آدما داشتیم. هم سن وسال‌شون از ما بچه‌ها بیشتر بود، هم هیکل‌شون ورزشی‌تر! ادعاشون هم که گوش فلک رو کر می‌کرد. تا آخر جنگ هم اسهال‌خونی شون خوب نشد!
به‌قول بچه‌های خودی، توی نماز جماعت های مسجد صف اول می‌نشستند و دست به‌دعا برمی‌داشتند که:
- خدایا، کی جنگ تموم می شه ما اعزام بزنیم بریم جبهه؟
امروز کلی خاطره از جبهه تعریف می‌کنند که من با این همه پز و ادعا باید غلاف کنم و برم لا لا.

ول‌شون کنید.
خدا هم دمش گرم. اصلا هیچ مرض و مریضی ننداخت به جونم. عوضش جاتون خالی، توی جبهه تا دل‌تون بخواد.
این‌رو محض ریا و فقط جهت اطلاع می‌گم.
توی اون چند وقتی که دلم رو سپرده بودم به خودش 14 تا تیر و ترکش ناقابل و نقلی نصیبم کرد که این روزا بدجوری دلم واسه‌شون تنگ شده.

دیشب یه حاج خانم پیری که خیلی ساله باهاشون آشناییم، وقتی رفتم عید دیدنیش، خندید و گفت:
- راستی آقا حمید، چیکار می‌کنی با ترکشای بدنت. چندتاش هنوز توی تنت موندن؟
وای چه حالی داد. چه خوش مزه بود وقتی من‌رو یاد ترکشام انداخت. با خودم فکری کردم و گفتم:
- سه تا کوچولو هنوز بغل چشمم جا خوش کردند. نه اونا حاضرند بروند، نه من دلم میاد ول‌شون کنم.

سه تا ترکش فسقلی مال شب اول خرداد 1361 توی میدون مین نرسیده به خرمشهر که برگشتم به پشت سریم بگم:
- مواظب مین‌های جلوی پات باش ...
هنوز جمله توی دهنم نچرخیده بود که یهو دیدم یه نفر که قبضه‌ی آر.پی.جی دستش بود، از سمت چپم دوید تا بره جلو سروقت دوشکایی که بدجور داشت بچه‌ها رو اذیت می‌کرد. من فقط یه انفجار سخت زیر پاش دیدم و ...

این حس رو سوال حاج خانوم انداخت توی ذهنم:
- لامصبا دیگه درد هم ندارند که باهاشون پز بدم. هیچ کدوم‌شون. اصلا انگار اعتصاب درد کردند!

شیش هفت ساله که یه درد تلخ توی وجودم لونه کرده و بیرون برو نیست.
ظاهرا رگ سیاتیک کمرمه که از پشت رونم میاد تا ساق پام. شب‌ها که داغونم می‌کنه. وقتی می‌خوام بخوابم، باید یکی از بچه‌هام بیاد و پام رو به‌داخل کمرم فشار بده تا کمی دردش آروم بگیره.
این اصلا چیزی نیست. خب پیری و چاقی، پرخوری و ورزش نکردن، بی‌تحرکی و از همه بدتر در طی 24 ساعت، حداقل 12 ساعت روی صندلی ثابت پای کامپیتر نشستن، سنگ رو هم به درد و مرض می‌اندازه.

دو سه سالیه که فهمیدم قندم زده بالا. قلبمم ریپ می‌زنه و رگام ذوق ذوق می‌کنند.
یه رگه درد افتاده توی بدنم که اصلا روم نمی‌شه ازش ناله کنم.
من و ناله از درد؟

اون داستان خدا و امید که اون بالا گفتم، مال این‌جاست.
احساس می‌کنم از جبهه که برگشتم، اون نور امید رو از دلم کشیدند بیرون.
نه این‌که از جنگ خوشم بیاد ها، نه اصلا.
خدا هیچ وقت برای هیچ ملتی جنگ، اون هم از نوع نامردیش رو نیاره.

اون‌جا که بودیم، به هیچی جز خدا و خودمون فکر نمی‌کردیم.
خدا که جای خود داشت، ولی به خودمون هم که فکر می‌کردیم، برای اون بود. به‌قول معروف رفته بودیم جیهه تا "جهاد اصغر" کنیم، وقت که گیر می‌آوردیم، حتی اگه توی اوج جنگ و بزن بکش بود، می‌نشستیم فکر کردن و حساب کتاب اعمال خودمون رو می‌کشیدیم و به‌قول معروف "جهاد اکبر" می‌کردیم.

یکی از زیباترین احادیثی که توی جبهه یاد گرفتم اینه که از قول امام صادق (ع) نقل می‌کنند:
"حاسبوا قبل عن تحاسبوا، موتوا قبل عن تموتوا.
از خودتان حساب بکشید قبل از این‌که از شما حساب بکشند، بمیرید قبل از این‌که بمیرانندتان."

با اون فضای معنوی و اون فکرایی که همش دنبال پاک شدن و صاف شدن بود، دیگه جا نداشت کسی به درد و مرض جسمی فکر کنه.
همین بود که من که از همه عقب تر و وازده‌تر بودم، از بیمارستان در می‌رفتم تا به عملیات برسم و دوباره با بدن تیر و ترکش خورده و چند قلپ گاز زهرماری نوش جون کرده، برمی‌گشتم.

ببخشید زیاد دارم پرحرفی می‌کنم.
عادتم شده. کار که ندام، فقط می‌شینم حرافی کردن. به بزرگی‌تون ببخشید.
می‌رم سر اصل مطلب:
اعتقاد من اینه که وقتی اون کشاورز بیلش رو گذاشت کنار و رفت خوابید، به مرض من دچار شده بوده!

نخندید. خوب گوش کنید تا بهتر بفهمید:
حس و حال هیچ کاری ندارم. شب که می‌خوام بخوابم، برای صبح هزار تا برنامه می‌ریزم، ده‌ها مقاله توی ذهنم آماده می‌کنم و چند جا برنامه‌ریزی می‌کنم که برم. صبح که می‌شه، نه حوصله‌ی جایی رفتن دارم، نه یه دونه از اون مقاله‌ها رو می‌نویسم، نه کارهای دیگر رو راه می‌اندازم.
اینم که الان می‌بینید دارم این‌طوری تند و تند می‌نویسم، زدم به سیم آخر!
این‌که شما با خوندن این نوشته چه جوری نگام کنید، اصلا برام مهم نیست.
با ترحم یا تمسخر!
اصلا دوست دارم اسمش رو بذارم "خود زنی".

حال ندارم. بی‌حسم. خسته‌ی روحی‌ام. رمق کار کردن ندارم. کاشکی بدنم از نظر جسمی داغون بود ولی از نظر روحی، نه.
خیلی به خودم فشار آوردم تا کتاب "از معراج برگشتگان" رو که متن اصلی‌ش بیشتر از هزار صفحه است، نوشتم. دویست سیصد صفحه‌ هم مال سال 58 تا 60 هست که الحمدلله نوشتم تموم شده.
دو سه کتاب دیگه هم که مشغول نوشتن‌شون هستم، حال ندارم تموم کنم.
اگه بهتون بگم یه چیزی حدود چهل تا کتاب آماده دارم، باورتون می‌شه؟
شاید ده تاشون تایپ هم شده باشند. این‌که اونا رو جمع و جور کنم هم حال ندارم.

اصلا انگار این قندم که زده بالا، همه‌ی حس و حالم رو برده.
باور دارم که هر چی دارم از همین مجالس یاد و خاطره‌ی شهداست، خیلی هم دوست دارم که برم، ولی ... بسوزه پدر بی‌حسی!

قول می‌دم، می‌زنم زیرش.
از هواپیما که چند وقته بدجور می‌ترسم.
نه که از مرگ بترسم، خودش برام استرس و اضطراب میاره. داغونم می‌کنه.

امسال قصد کردم خونوادم رو یه سفر کوتاه ببرم شمال. فوقش سه چهار ساعت راهه. ولی از بس ترس و اضطراب وجودم رو گرفته، نتونستم برم.
بدجوری ترسو شدم. از همه چیز و همه کس.

اصلا بذارید یه موضوع جالب‌تر براتون بگم.
من که عشق بخور بخور و این حرفا بودم، الان اگه خوش مزه‌ترین غذا رو هم جلوم بذارید، اصلا برام فرقی نمی‌کنه با یه تیکه نون خشک!
به‌جون خودم. اصلا انگار ذائقه‌ام کار نمی‌کنه. مزه رو نمی‌فهمم. خوشم نمی‌یاد. شهوت شکمم کور کور شده.
اصلا از هیچی دیگه خوشم نمی‌یاد.

بذارید یه اعتراف بد بکنم.
به‌شرطی که شما یاد نگیرید که فردا وبلاگم رو به‌خاطر "بدآموزی" فیلتر کنند!
می‌دونید حداقل دو سال می‌شه که نرفتم نماز جمعه؟ حالا نه برای انجام فریضه‌ی نماز، بلکه به نیّت دیدن بروبچه‌ها!
شبش قصد می‌کنم که برم، ولی صبح که می‌شه، مثل امروز، بی‌حوصله و کسل می‌شم و سرم رو گرم یه کاری می‌کنم تا یادم بره.
اتفاقا چقدر هم دوست دارم و دلم برای فضای نماز جمعه تنگ شده.

این‌که چیزی نیست ...
نه دیگه زیادی دارم خودم رو می‌ریزم وسط. این‌جور خودزنی هم خوب نیست.

آخرش بهتون بگم که اگه این چند وقته بهتون قولی می‌دم، نتونستم بهش عمل کنم، ازم دل‌گیر نشید (البته همیشه سعیم این بوده هست که به کسی قول ندم و اگر احیانا قول دادم، بهش وفادار بمونم)
بی‌حوصلگی، بی‌مزگی، خشکی و بدعنقیم رو به خوبی خودتون تحمل کنید و بذارید براتون بشم "آینه‌ی عبرت"!
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: از بی‌ادبان.

اینارو از من یاد بگیرید که خوب فکر جسم و روحتون در کنار هم باشید.
معنویت، عبادت، توکل و از همه مهم‌تر محاسبه‌ی نفس رو یادتون نره.
نمی‌خوام نصیحت‌تون کنم.
می‌خوام این همه حرف زدم، بی‌خودی نباشه که با خودتون بگید:
- این هم فک جونبوند، آخرش نفهمیدیم درد و مرضش چیه!

اصلا بذارید صادقانه و خالصانه اعتراف کنم:
"دردم اینه که خدا رو یادم رفته.
وقتی هم خدا رو یادم رفت، خیلی چیزای دیگه جاش رو توی دلم گرفت!"

به‌قول شاعر:
"دردم از یار است و درمان نیز هم!"
خلاص.

[ ۱۳٩٠/۱/٥ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب