خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

گفت وگوی مشروح "خبرگزاری برنا" با "حمید داودآبادی" درباره کتاب "از معراج برگشتگان"

بخش پایانی

- بارزترین ویژگی متن شما، سادگی و صراحت آن است. به‌عنوان مثال، بخش "پایان خوشی‌ها" به‌راحتی و صراحت، اطرافیان خود را که از دوستان شما بودند، نقد می‌کنید و حتی برخی از آنها را زیر سوال می‌برید. این موضوع برای جذب مخاطب‌تان بوده یا این‌که خواسته‌اید صرفا به بیان واقعیت‌ها بپردازید؟
داودآبادی: اولین نقد را شما در خاطره‌ی عملیات "بیت المقدس" می‌خوانید. زمانی که من بخشی از عملیات را به‌خاطر ترس نرفتم. پاهایم لرزید. این را به‌راحتی تعریف کردم. حتی در "یاد ایام" این اتفاق افتاد. دوستی داریم که به‌قول خودمان امروز در ادبیات "اوپن" شده است و البته من قبول ندارم. او این قسمت را حذف کرده بود. پرسیدم چرا؟ گفت بد است که بگوییم بسیجی ترسیده. گفتم همان‌طور که شجاعت من را جلوی دوشکا می‌بینی، باید ترسم را هم ببینی. من هم آدم هستم. اولین نقد را من بر خودم وارد کرده‌ام. دلیل آن، صداقت است.
در این کتاب هشتصد صفحه خوشی می‌بینی؛ اما مگر می‌شود تلخی در آن دیده نشود؟ شک نمی‌کنی؟ از من نمی‌پرسی که تو همه‌ی رفیق‌هایت خوب بودند؟ آدم بد در جبهه نداشتیم؟ که من باید بگویم چرا داشتیم. مثلا در عملیات رمضان کسی را داریم که از جبهه فرار کرد و آمد در این‌جا پز می‌داد. وقتی می‌دیدم کسانی که از جبهه فرار می‌کنند، پاتوق‌شان شده جبهه حالم ازشان به‌هم می‌خورد. در اواخر جنگ، این اتفاقات بیشتر شده بود. نامردی برای بعضی‌ها عادی شده بود. من هیچ عمدی‌ در نوشتن این خاطرات نداشتم. همان‌طور که از خوشی‌ها و دوستی‌ها نوشته‌ام، از تلخی‌ها هم یاد کرده‌ام. اگر شلاقی هم زده‌ام، اول به خودم زده‌ام. به هیچ وجه نخواستم چیزی را غلیظ کنم. اگر در جایی نوشته‌ام که چندشم شده، واقعا چندشم شده بود. همان‌طور که نوشتم رزمنده‌ای را دیدم که دو سال از من کوچک‌تر بود و شب عملیات دیدم رفت دوشکا را بزند، رفتم دستش را بوسیدم. در بغلش گریه کردم. دو دقیقه بعد هم شهید شد. وقتی نوشته‌ام دست او را بوسیده‌ام، به‌خاطر این است که از روی عشق دست او را بوسیدم. وقتی امروز می‌بینم یکی که جنگ را ندیده، ادای جنگ‌رفته‌ها را درمی‌آورد و در مسجد حالت‌ آن آدم‌ها را به‌خود گرفته، خب چندشم می‌شود. بحث انتقام گرفتن از هیچ کس نبوده است. این را می‌خواهم بگویم که خاطره‌ نوشتن و حقیقت ‌گفتن از جنگ، گلچین خاطرات آن نیست. با گلچین کردن هیچ چیز درست نمی‌شود. شما به‌عنوان جوان اگر می‌خواهید این کتاب را بخوانید، باید همه‌ی حقیقت را بدانید. اگر من گل و بلبل در این کتاب به شما نشان دهم، اگر بدی‌های آن را در جای دیگری ببینی، اساس نگاهت نسبت به من و جنگ به‌هم می‌ریزد. پس بهتر است که بدی‌ها را هم از خود من بشنوی. باید بفهمی که ما با به‌به و چه‌چه به جنگ نرفتیم. ترس داشتیم، رفیق نامرد داشتیم، تهمت زدن هم داشتیم. در اوایل این کتاب نوشته‌ام که دو هفته زندان افتادم. یک منافقی را در منطقه شناسایی کرده بودم. در همان سال 60. رفتم او را لو دادم. اطلاعات سپاه به‌جای آن‌که او را بگیرد، آمد من را گرفت برد زندان. گفتیم چرا؟ گفتند شما منافقید. بعدا فهیمیدم که مسئول اطلاعات سپاه در آن منطقه، خودش از منافق‌ها بوده. یک بچه‌ی پانزده شانزده در غرب کشور، دو هفته افتاده زندان. همه‌ی اینها را نوشته‌ام. شاید برخی‌ها بدشان آمده، اما بخشی از زندگی‌ام بوده است. شاید یکی از عللی که سبب شده بگویند ادبیات جنگ مخاطب ندارد، این است که صداقت ندارد. شما اگر کتابی بخوانید که در آن بزن بزن و بکش بکش باشد، می‌گویید که خب آرنولد که بهتر از این می‌جنگد و دیگر آن کتاب و کتاب دیگر از این دست را نمی‌خوانی.

- در بخش آخر کتاب، عکس وصیت‌نامه‌ای به خط شما که برای یک شهید نوشته شده، آمده است. چند تا از این وصیت‌نامه‌ها نوشته‌اید؟
داودآبادی: وصیت‌نامه یکی نوشتم. اما یک کاغذی بود که متاسفانه گیرش نیاوردم که در کتاب چاپ کنم. این کاغذ را سپاه گیلان غرب به ما داده بود برای این‌که به مدرسه بدهیم. در آن تایید شده بود که ما چند ماه در جبهه حضور داشته‌ایم. بچه‌ محل‌های ما که می‌خواستند بروند جبهه، با تیغ اسمم را پاک می‌کردم و اسم آنها را می‌نوشتم. با این کار، تعداد زیادی از دوستان ما به جبهه رفتند که چند نفرشان هم شهید شدند. آن وصیت‌نامه برای شهید مصطفی‌ کاظم‌زاده بود که چون خط خوبی نداشت، من برایش نوشتم. جالب این‌جا بود که در بخشی از وصیتش گفت که خانواده‌اش دو سال نماز قضا برای او بخوانند. من گفتم تازه دو سال است نماز به تو واجب شده، یعنی تو کلا نماز نخوانده‌ای؟ گفت به هر حال کار از محکم ‌کاری عیب نمی‌کند، شاید نمازهایی که تا به‌حال خوانده‌ام هیچ کدام درست نبوده. برای خودم این جمله خیلی قشنگ بود.

- در نثر کتاب شما، رگه‌هایی از طنز وجود دارد که خواندن آن را جذاب کرده است. درباره‌ی این موضوع هم توضیح می‌دهید.
داودآبادی: من هیچ نثر و زبانی را برای کتاب "از معراج برگشتگان" انتخاب نکرده‌ام. من زبان حرف زدن و اخلاقم را برای کتاب انتخاب کرده‌ام. شاید برخی بگویند نثر این کتاب سبک فلان و بهمان است، اما من هیچ سبکی را برای نوشته‌ام انتخاب نکرده‌ام. گر چه دوره‌های نویسندگی مختلف را دیده‌ام اما هیچ‌کدام از آنها به‌دردم نخورد جز این‌که خودم باشم. جالب این است، قسمتی از خاطراتم را در سال 61 پیدا کرده‌ام که نثر امروز من شبیه همان نوشته‌ها است. خودم تعجب کردم. دیدم نثرم هیچ تغییری نکرده. چون خودم را در کتاب آورده‌ام. نخواسته‌ام که ادای کسی را دربیاورم. باز هم می‌گویم اگر کسی بخواهد جذب این کتاب شود جذب صداقت آن خواهد شد نه چیز دیگر.
در اوایل دهه‌ی هشتاد سمیناری در تهران برگزار شد با عنوان "بررسی خاطرات جنگ ایران و عراق و جنگ فرانسه". انجمن دوستی ایران و فرانسه آن را برگزار کرده بود. پروفسور "کریستف بالایی" رئیس این انجمن در سمینار حضور داشت به همراه دکتر "محمودی طالقانی" که مشاور آنها بود. کریستف بالایی تسلط کاملی به فارسی داشت. محمودی‌ طالقانی به همراه بالایی پیش من آمد و گفت آقای بالایی این هم داودآبادی، همانی که دنبالش می‌گشتی. آمد من را در آغوش گرفت و گفت آرزو داشتم روزی تو را ببینم. من به طالقانی گفتم این بابا ما را فیلم نکرده؟ من نه خوشگل هستم نه چیزی دارم که آرزو داشته باشد ما را ببیند. طالقانی گفت که بالایی کتاب "یاد ایام" تو را خوانده بود گفت چقدر رفاقت و دوستی‌ها در این کتاب زیبا است. قلم من در آن کتاب همین است هیچ فرقی نداشته است.

- نوشتن "یاد ایام" با "از معراج برگشتگان" برای شما فرقی داشت؟
داودآبادی: آن کتاب در سال 70 نوشته شده بود. آن زمان جنگ تازه تمام شده بود. برخی می‌گفتند که مردم تازه از جنگ رها شده‌اند. شما باز می‌خواهید خاطره‌ی جنگ را برای‌شان زنده کنید؟ خیلی‌ها مخالف بودند. چه بسا اگر دفتر ادبیات مقاومت را آقای سرهنگی و بهبودی و کمری راه نمی‌انداختند، حالا حالا کسی به فکر ادبیات جنگ نبود. من داودآبادی در آن موقع نشستم به نوشتن. کسی هم تحریکم نکرد. چون می‌ترسیدم اگر آن خاطرات را ننویسم گم ‌شوند. خیلی از گم شدن خاطراتم می‌ترسیم. حتی خاطرات تلخم.
این را حواست‌تان باشد من خاطرات دیروز را با نگاه امروز ننوشتم. داودآبادی پانزده ساله را با همان حال و هوا نوشتم. زبانم و لحن و اخلاقم همان چهارده پانزده سالگی است. اگر می‌خواستم خاطرات بیست سال پیش را با زبان امروزم بنویسم، می‌شدم مثل خیلی از آدم‌ها که خاطرات‌شان را می‌نویسند و به‌جای برخی از اسامی، سه نقطه می‌گذارند. چون مصالح امروز را در نظر می‌گرفتم.

- اتفاقات و نکته‌هایی بوده که شایسته بود در کتاب باشد، اما خودتان صلاح دیدید که آنها را منعکس نکنید؟
داودآبادی: کم است. خیلی کم است. اسمش را گذاشته‌ام "ناگفتنی‌ها". به‌درد این کتاب نمی‌خورند. خیلی تلخ بودند. می‌شود گفت مثل زهر بود. اگر گفته می‌شد، شاید نگاه بعضی‌ها را نسبت به دفاع مقدس عوض می‌کرد. برخی حوادث و اتفاقات باید در جای خودش آورده و تحلیل شود. البته خیلی کم است اینها. نوشته‌ام گذاشته‌ام کنار. خواه ناخواه جنگ اتفاقات بسیار تلخی هم داشته است.

- حوادث و اتفاقات کتاب را چطور منعکس کردید؟ براساس شنیده‌ها بود یا مستند؟
داودآبادی: همه‌ی آن‌چه که من با چشم خودم دیده بودم نوشته‌ام. در دو سه مورد، که از زبان کسی چیزی شنیده بودم با ذکر نام گوینده، خاطره را آورده‌ام. نگفته‌ام که یکی از بچه‌ها گفت، اسم او را کامل آورده‌ام. بدم می‌آید که اتفاقات را با منبع مبهم عنوان کنم. یکی از اتفاقاتی که برای من تلخ بود اعزام دانش‌آموزان ده یازده ساله بود. اینها را به بهانه‌ی اردو آورده بودند به منطقه تا آماده اعزام به جبهه شوند. ذوق داشتند که به مسافرت بروند و جبهه را هم ببینند. آن وقت اسلحه‌ای داده‌اند دست‌شان که از قدشان هم بلندتر است. ما شوکه شده‌ایم. یا حضرت عباس! اینها نیرو هستند؟ شب موقع خواب، صدای گرگ و گراز که از بیابان می‌آمد اینها ترسیده بودند و شروع کردند به گریه کردن و پدر و مادرشان را می‌خواستند. این اتفاق را من در کتاب تعریف کرده‌ام. یک احمقی آمد برای خودش طرحی زد که از جمله‌ آدم‌هایی بود که به‌دنبال آمار هستند. بعد بگوید که ما فلان نفر نیرو اعزام کرده‌ایم به جبهه. این اتفاق برای من خیلی تلخ بود. پیش خودم گفتم این آدم از صدام پول گرفته که بچه‌های ده یازده ساله را بفرستد جلوی دوربین. بعد آن ‌طرف پخش کند بگوید که ببینید بچه‌ی یازده ساله را هم به جنگ فرستاده است. الحمدلله فردای آن روز اعتراض شدیدی به این کار شد و همه را برگرداندند عقب. ما وقتی اینها را می‌دیدیم، دل‌مان برای‌شان سوخت. من گریه‌ام گرفته بود. هر چند که ما هم شانزده هفده سال بیشتر نداشتیم! اما کسی ما را گول نزده بود. با پای خودمان آمده بودیم. این کار احمقانه را من در کتابم آوردم تا اگر کسی در جایی این موضوع را به‌گونه‌ای دیگر عنوان کرد، بگوییم نه! اصل داستان این بوده و این هم سندش.

- روحیه‌ی بسیجی را شما در آن سال‌ها چطور دیدید؟ تعریف واقعی "روحیه‌ی بسیجی" را چطور تعریف می‌کنید؟
داودآبادی: بسیجی آدم خالصی بود. اگر بچه‌ی پر شر و شور بود، در جبهه همان‌طور بود. اگر بچه‌ی خوبی هم بود، در جبهه خوب بود. بسیجی خودش بود، از خودش بهتر تاثیر می‌گرفت اما بی‌تکلف بود. همین باعث می‌شد که جنگ برایش حل‌شده بود. یک سری در این میان بودند که به "بسیجی تلویزیونی" مشهور بودند. تلویزیون پیروزی‌ها را نشان می‌داد. دو تا مارش پیروزی پخش می‌کرد و کسی که از تلویزیون این صحنه‌ها را می‌دید ذوق زده می‌شد و می‌آمد به جبهه. وقتی انفجار دو تا خمپاره را می‌دید، سریع برمی‌گشت و آن طرف‌ها پیدایش نمی‌شد. البته ما هم ترس داشتیم نه این که آنهایی که آن‌جا بودند با ترس غریبه باشند، اما ترس‌شان را کنترل کرده بودند.
همرزمی داشتیم که زن و بچه هم داشت. در عملیات والفجر 8 به من گفت داودآبادی من کم آوردم. گفتم سوار ماشین تدارکات شو برو عقب. چیز مهمی نیست. ما هم گاهی می‌ترسیم و کم می‌آوریم. غول که نیستیم. او رفت عقب. هیچ کس هم نفهمید جز من. بعدها که من را دید گفت آن موضوع بین خودمان باشد. گفتم چیزی نیست. تو آن‌قدر صداقت داشتی که گفتی ترسیدم اما من آن‌قدر غد و پررو هستم که با این‌که ترسیدم نمی‌گویم. عملیات بعدی که آمد شهید شد.
ما در یک عملیات ده شبانه‌ روز نخوابیده بودیم و غذا هم نخورده بودیم. غذا داشتیم بخوریم اما به این خاطر نمی‌خوردیم چون دستشویی نمی‌توانستیم برویم. از بس که تیر و ترکش به سمت‌مان می‌‌آمد. حالا بعضی‌ها که می‌خواهند به این فضا قداست بدهد، چنین مسائلی را مطرح نمی‌کنند. بسیجی با همه‌ی ترس‌ها و شجاعت‌ها بسیجی است. بسیجی اهل ادا نبود. این ادعا را دارم که بسیجی را می‌توانی در کتاب من ببینی. من وقتی کتاب خودم را می‌خوانم، اگر آن موقع اتفاقات و حوادث را نت‌برداری و یادداشت نمی‌کردم، شاید می‌گفتم دروغ است.
ما جنگ را به بازی گرفته بودیم. این را برای بزرگ‌کردن بچه‌های جنگ نمی‌گویم. بچه‌های جنگ خودشان بزرگ بودند. روحیه‌ی بسیجی را ما ته کار می‌دیدیم. وقتی ته کار، عشق به شهادت باشد دیگر کسی از گلوله‌ی کاتیوشا نمی‌ترسد. البته حواست باشد عشق به شهادت با عشق به مردن فرق دارد.
دکتر "جاشوا" استاد دانشگاه "ییل" آمریکا، از من تفاوت شهادت و خودکشی را پرسید. من گفتم در عملیات بیت‌المقدس ما رسیدیم به پشت خاکریزی که میدان مین بود. دیدم چند تا بچه‌ها سراسیمه به‌دنبال سنگر می‌گردند. به او خندیدم گفتم عقب که بودیم نماز شب می‌خواندی، حالا دنبال سوراخ موش می‌گردی. گفت: هیس. حفظ جان در اسلام واجب است. اگر الکی تیر بخوری و بمیری شهید نیستی. رنگ من پرید. گفتم راست می‌گوید. ده دقیقه بعد برای عبور از میدان مین داوطلب شهادت شد. خودش را روی مین‌ها انداخت تا راه را برای ما باز کند. تفاوت شهادت و خودکشی در این‌جاست. این روحیه‌ی بسیجی است. نمی‌خواهم بگویم نمی‌ترسید چرا که آنها هم جسم بودند. گوشت و پوست و استخوان بودند. هر کس دیگری هم بود همین‌طوری بود. آدم‌های بد و خلاف‌کار هم ما داشتیم اما وقتی در آن فضا قرار می‌گرفتی، پاک می‌شدی. نمی‌توانستی کثیف بمانی. آدم آن‌جا حل می‌شد.

- زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد، یک سال و نیم، از انقلاب اسلامی گذشته بود. ما همواره از فضای فرهنگی قبل از انقلاب انتقاد کرده‌ایم. جوان‌هایی که آن زمان رفتند در جبهه و حماسه‌های باورنکردنی را خلق کردند، کسانی بودند که در همان محیط فرهنگی ناپاک رشد یافته بودند. این وسط چه اتفاقی افتاد که جوانان ما از آن محیط فرهنگی ناسالم که مورد حمله‌ی فرهنگ غربی بودند، به خلق چنین حماسه‌هایی رسیدند؟
داودآبادی: ببینید در زمان شاه ما مورد حمله‌ی فرهنگی غرب نبودیم، بلکه در فرهنگ غرب زندگی می‌کردیم. نیازی نبود که غرب به ما فرهنگش را تحمیل کند. حمله را به جایی می‌کنند که متناسب حال نیست و بخواهی عوضش کنی.
حضرت امام علی (ع) فرموده: "اگر کسی به من کلمه‌ای بیاموزد، مرا بنده‌ی خود ساخته است." ما این جمله را روی در و دیوار مدارس می‌نوشتیم. ما اشتباه می‌کردیم، آن کلمه، الفبا نبود. چیزی بود که انسان را دگرگون می‌کند. امام خمینی (ره) آمد روح‌های مرده را زنده کرد. امام با جهاد اکبر انقلاب کرد. خیلی‌ها اشتباه می‌کنند و معتقدند جهاد مرحله‌ای است. اول باید جهاد اصغر بکنیم بعد جهاد اکبر. امام عکس این موضوع عمل کرد. امام از 15 خرداد 42 با مبارزه‌ی مسلحانه مخالفت کرد. با کشتن مخالف بود امام. چرا؟ چون آن موقع با جهاد اصغر موافق نبود. وقتی مردم تو را نمی‌شناسند، بروی در خیابان یک ظالم را بکشی، نتیجه‌ی عکس می‌گیری. امام مردم ایران را خوب می‌شناخت. مردم ایران مظلوم دوست هستند. کاری به تو ندارند. وقتی جنازه‌ی غرق در خون را ببینند دل شان می‌سوزد. آقای قرائتی حرف خوبی می‌زند. می‌گوید "کسی که داغ بشود، سرد می‌شود، اما کسی که پخته شود خام نمی‌شود." این جوان‌ها پخته شدند.
وقتی انقلاب شد و جنگ شروع شد، گفتند انقلاب ما مورد تهدید قرار گرفته است، بنابراین به جبهه رفتند. جهاد اکبری که امام کرد، همان کلمه‌ی شرافت و غیرتی بود که به آنها یاد داد. مردم صداقت امام را دیدند و مطمئن شدند که از این انقلاب چیزی کاسبی نکرده است. بعد از انقلاب، چون فضا از دست غرب خارج شد، شروع کرد به شبیخون فرهنگی. اگر در آن زمان کسی ترکش می‌خورد و جانباز می‌شد، کلی تحویلش می‌گرفتند. اما حالا جوانی که مورد تهاجم فرهنگی غرب است و در این گیر و دار معتاد می‌شود، کسی او را تحویل نمی‌گیرد. کسی که مجروح و آسیب دیده است که پسش نمی‌زنند، بلکه دلداری‌اش می‌دهند و مداوایش می‌کنند. اما ما برعکس کار کردیم. اینها قربانی جنگ فرهنگی و جنگ نرم هستند. در زمان دفاع مقدس، اگر کسی خلافکار بود، بچه‌ها آن‌قدر با او کنار می‌آمدند تا مثل خود ما می‌شد. این اتفاق، از روحیه‌ی صادقانه‌ی بسیجی نشأت می‌گرفت.
امام اگر می‌گفت این همه جوان در سینماها و مشروب‌فروشی‌ها هستند پس چه کسانی می‌خواهند انقلاب کنند، دیگر انقلابی رخ نمی‌داد. امام گفت اینها جوانان این مملکت هستند، پس من باید درست‌شان کنم. جوانانی که قربانیان فرهنگ غرب بودند، امام آنها را مداوا کرد و تبدیل شدند به سربازان امام. ما بعد از انقلاب این مداوا را نکردیم. بیشتر از آن‌که ستاد فرماندهی غرب را ببینیم، نیروهای دم دستی‌شان را دیدیم که همان جوانانی هستند که به فساد کشیده شده‌اند. این روزها مقام معظم رهبری درباره‌ی بصیرت صحبت‌های زیادی می‌کنند. من یک خاطره‌ای بگویم. یکی از دوستان‌مان که الان زنده است خاطره‌ای تعریف می‌کند که تن من را لرزاند. می‌گفت:
" سال 65 در میدان ولی‌عصر داشتیم می‌رفتیم. دیدم دو تا پسر بچه از روبه‌رو می‌آیند. من زدم زیر گوش یکی از آنها. خیلی مودبانه به من گفت چرا می‌زنی؟ گفتم این چه لباسی است که پوشیده‌ای؟ گفت به خدا من از این مغازه خریده‌ام برو یقه‌ی او را بگیر. گفتم مگر هر چیز که می‌فروشند تو باید بخری و بپوشی؟ گذشت این داستان. دو سه ماه بعد در پادگان دوکوهه قبل از عملیات کربلای 5، دیدم همان پسر آمد جلو با لباس بسیجی. بسیار مودب هم بود. با من سلام علیک کرد و گفت: برادر من لباسم را عوض کردم، جبهه‌ هم آمدم، اما هنوز نمی‌دانم آن روز به چه دلیل من را زدی. در همان عملیات، شهید شد و جنازه‌اش هم جا ماند. هنوز از خودم تنفر دارم که چرا آن روز آن جوان را زدم."
حالا بصیرت این جوان را ببین. خیلی از این حق‌الناس‌ها گردن ما مانده است. این‌طور رفتارها باعث شد که ما خیلی از این جوان‌ها را هل دادیم به آن‌طرف. ما بیشترین ضربه از تهاجم فرهنگی را بین سال 64 و 65 خوردیم. زمانی که فاو را گرفتیم و اوج پیروزی‌های ما بود، فرهنگ غربی به سمت جوانان ما هجوم آورد. در همین میدان ولی‌عصر نصف جوانان ما درگیر مدهای غربی شده بودند و نصف دیگر هم مقابل اینها ایستاده بودند. می‌گفتیم آقا این‌جا چه می‌کنید، بیایید برویم جبهه. می‌گفت "میدان جنگ واقعی همین‌جاست!" حاضر بودیم به جبهه نرویم و در تهران به‌جای مقابله با دشمن عراقی، با جوانان خودمان بجنگیم. ببینید چه ضربه‌ی قشنگی دشمن به ما زد. خیلی‌ها ناامید شدند و پیش خودشان می‌گفتند ما برای چه کسی می‌رویم بجنگیم. با دیدن هجوم فرهنگ غربی در میان جوانان، بسیاری از رزمنده‌های ما را ناامید کرد. کشیدند کنار. جوانان امروز، از ما صداقت ندیدند. قرار نیست که جوان ما میدان جنگ ببیند تا شجاعتش را نشان دهد. باید حواس‌مان باشد که اگر جوان ما میدان ببیند، بازیکن خوبی است. چه بسا ما فوتبالیست‌های خوبی داریم اما در زمین‌های خاکی بازی می‌کنند. چه بسا اگر زمین چمن داشته باشند بازیکن‌های معروف را توی جیب‌شان می‌گذارند. ما مثل صحنه‌ی فوتبال، در سایر صحنه‌ها هم اجازه‌ی حضور جوان‌ها را نمی‌دهیم. یا آنها را برای کارهای دم دستی می‌خواهیم، یا کارهای بزرگی دست‌شان می‌دهیم که خراب کنند بعد بگوییم دیدید که ما خواستیم جوان‌گرایی کنیم اما نشد. این وسط جوان‌ها می‌بازند. نسل جوان می‌بازد.
باید دست جوان را گرفت. خیلی از آقایان آزمون و خطاهای خطرناکی کرده‌اند تا مدیر شده‌اند. اما نمی‌آیند اینها را بگویند. ولی حاضر نیستند به یک جوان اجازه دهند آزمون و خطا کند. الان ببینید، در عرصه‌ی علمی جوان‌ها چقدر جلو هستند. بحث انرژی اتمی را همین جوان‌ها به جلو حرکت دادند. قرار هم نیست همه‌ی اینها از بین بچه‌های حزب‌اللهی و نمازشب‌خوان باشند، آنها هم بچه مسلمان هستند. عشق میهنش را دارد. من هم عشقم این بود که یک روزی به عشق میهنم بروم بجنگم و کشته شوم. امروز فوتبالیست‌های ما میلیون‌ها تومان پول می‌گیرند و فوتبال بازی می‌کنند اما جوانانی که در عرصه‌ی علمی سرآمد هستند، با کم ترین امکانات کار می‌کنند. ما می‌رویم با فوتبالیست‌ها عکس یادگاری می‌اندازیم، اما کسی جوانان علمی ما را نمی‌شناسند درحالی که آنها آینده‌ی مملکت را می‌سازند و به فکر سربلندی ما هستند.
باز خدا را شکر، جوانان نجیبی داریم که صدای‌شان درنمی‌آید. نمی‌آیند داد بزنند که ما را هم ببینید. به جوان‌های امروز غبطه می‌خورم که این همه غیرت دارند. دارند کار خودشان را می‌کنند و نگاه نمی‌کنند که توجه‌ به‌شان می‌شود یا نه. برخی از این آقایان و خانم‌ها می‌روند در عرصه‌ی بین‌الملل یک جایزه می‌گیرند بعد انتظار دارند که کلی جایزه بگیرند. اگر جایزه‌شان کم بشود هزار تا مصاحبه می‌کنند. اما در عرصه‌ی علمی کدام‌یک این کار را کرده‌اند؟
امروز جنگ ما، جنگ علمی است که اتفاقا میدان‌دارش همین جوان‌ها هستند. یکی از کارهایی که دشمن می‌کند، این است که نگذارد جوان ما به سمت کارهای علمی برود. دیگر به‌دنبال این نیستند که جوان ما بسیجی نشود، قضیه بالاتر از این حرف‌هاست. اگر جوان ما به‌دنبال علم برود، مملکتش را بالا برده است. یک روز به‌دنبال آن بودند که جوان حزب‌اللهی تربیت نشود که به جبهه‌ی جنگ برود، امروز جلوی جوان ما را می‌خواهند بگیرند که مباحث علمی را دنبال نکند.
 
- دوست دارید "از معراج برگشتگان" تبدیل به فیلم یا سریال بشود؟
داودآبادی: هر کسی این کار را بکند به من لطف کرده است. بعد به خودش و بعد به مملکت لطف کرده است. اول باید ببیند که این کتاب ارزش فیلم شدن دارد یا نه. که من می‌گویم دارد. این کتاب برای من نیست. همه، شامل خصوصیات اخلاقی دوستان من است. پیشنهادهایی شده است، من هم بدم نمی‌آید اما می‌خواهم درست این کار انجام شود. متاسفانه ما در کارهای‌مان مشورت نمی‌کنیم. بد نیست بگویم که دو تا از سناریوهایی که نوشته‌ام بدون اجازه‌ی من ساخته شده. دو تا از کتاب‌هایی که من نوشته‌ام به اسم فرد دیگری چاپ شده. چه کار می‌شود کرد. رفیق‌هایم هستند دیگر. هدف من این بوده که واقعیت فرهنگ این مملکت را نشان دهم. اگر کسی بخواهد از این کتاب فیلم بسازد، من خوشحال می‌شوم. خودم هم کمکش می‌کنم. اگر بخواهد در فیلمش غلو کند من اجازه‌ی این کار را به او نمی‌دهم. اگر رشادت‌ها را می‌خواهد نشان دهد، باید ترس‌ها را هم نشان دهد. فقط نمازشب‌ها را نشان ندهد بلکه شر و شوخی‌ها را هم به نمایش بگذارد. ما شوخی زیاد می‌کردیم اما به گناه و غیبت و تهمت نمی‌رسیدیم. آن‌قدر بدون گناه می‌شود شاد بود که حد ندارد.

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب