خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آبادی بت خانه، ز ویرانی ماست
جمعیت کفر، از پریشانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست، از مسلمانی ماست

 

قدیمی ها تعریف می کنند:

در ایام گذشته، پرنده فروشی در کنار میدان توپخانه بساط خویش پهن کرده و پرندگانی را که سرشان را بریده بود، برای فروش عرضه می کرد.
رهگذری که از دیدن این صحنه رقت بار حالش دگرگون شده بود، جلو رفت و به مرد پرنده فروش گفت:
- چرا این حیوانات بی آزار را این گونه سر بریده و اذیت می کنی؟ آنها را بپران تا به دنبال زندگی خود روند.

پرنده فروش خنده ای کرد و گفت:
- احمق! مگر نمی بینی ساعتی است کله پرنده ها را کنده ام، آن وقت تو می گویی آنها را بپرانم تا پی آب و دانه خویش روند؟
و جماعت تماشاچی نیز قهقهه سر دادند.

مرد که این استهزاء و تمسخر برایش گران آمد، دست خویش به سوی پرندگان سربریده دراز کرد و گفت:
- کیش ش ش ش ای پرندگان. برخیزید و پرواز کنید.
و به دنبال این کلمات، پرندگان زنده گشتند، به پرواز درآمدند و از بساط پرنده فروش پریدند.

مردم که این صحنه را دیدند، متعجب و مبهوت، به دور مرد ریخته و به لباس هایش آویزان شدند.
مرد با تعجب پرسید:
- مگر چه شده؟ این چه کاری است که می کنید؟

هر کسی با التماس  چیزی می گفت:
- تو پیغمبری که چنین معجزه کردی.
- چنین عملی فقط از پیامبران خدا برمی آید.
- فرزند من مریضی لاعلاج دارد، تو را به خدا ای پیامبر، او را شفا بده.

مرد که از نگاه و خواست مردم در تعجب بود، هر چه قسم خورد که:
- باور کنید من هم آدمی هستم همچون شما. فقط گفتم "کیش" و به اذن خدا، این پرندگان خود زنده گشتند و پریدند. همین.

ولی کسی نمی پذیرفت. کم مانده بود لباسش را از تن بدرانند و تکه تکه به نیت تبرک و شفا ببرند.
مرد که این صحنه را دید، چاره ای ندید جز این که جماعت را از خود براند. ناگهان فکری به ذهنش رسید.

در حالی که جماعت عظیمی اطرافش را گرفته بودند، شلوار خود پایین کشید و شروع کرد به ادرار کردن در اطراف خود.
مردم که این صحنه زشت را دیدند، رو ترش کرده و درحالی که هر کس چیزی می گفت، از پیرامونش پراکنده شدند:
- مردک احمق است.
- بی شعور همچون دیوانگان بدور خود می شاشد.
و ...

مرد خنده بلندی سر داد و خطاب به جماعت گفت:
- شما مردمی که با یک "کیش" می آیید و مرا پیامبر می خوانید، و با یک "جیش" مرا دیوانه می خوانید و از پیرامونم می گریزید، همان بهتر که بروید گم شوید.


از وقتی که گزارش پشت صحنه سریال قهوه تلخ را در وبلاگم منتشر کردم، مورد الطاف آن چنانی بسیاری قرار گرفته ام که نگو و نپرس!
عیبی ندارد.
هر چه از دوست رسد، نیکوست!

چه ملت باحالی هستیم!
تا همین پارسال که سریال ها و ساخته های "مهران مدیری" از سیمای ضرغامی پخش می شد، عزیزدردانه بود و نورچشمی. مسلمان بود و بچه جنگ و هزار و یک لقب دیگر.
به محض این که از عید سال گذشته ظاهرا به دلیل اختلاف مالی، تلویزیون از پخش سریال "قهوه تلخ" خودداری کرد، در نگاه برخی جوزدگان ضرغامی پرست، مهران مدیری و به تبع آن تیم همراه و همکارش شدند فراماسونر، صهیونیست، کافر و هزار و یک چیز دیگر!

بنده فقط و فقط به لحاظ علاقه ای که به کارهای هنری مدیری داشته و دارم (و الحمدلله همه آنها هم از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با گذر از هزار و یک فیلتر و ... پخش شده اند.) و رفاقت اندک با سیامک انصاری، هر از چندگاه سر صحنه سریال های آنان حاضر شده و غالبا در وبلاگم که روزنوشت های شخصی خودم و برای دلم است (و به هیچ ارگان، بنیاد یا سازمان وابسته نیست و حقوق ماهانه میلیونی بابت آن دریافت نمی کنم) آنها را منتشر کرده ام.

نه جد و آباء مهران مدیری را می شناسم و نه از فکر و ذکر سیامک انصاری خبر دارم که اصلا به من ربطی ندارد. چرا که فقط با بازی و تولیدات آنان کار دارم و بس.

حیف که نمی شود، فقط کافی است بگویم همین حضرات پرونده جورکن! دنبال این بودند که برای چه کسی پرونده و کتابی عظیم بسازند و او را فراماسونر، ضد انقلاب، جاسوس و مزدور بخوانند، مختان تاب برمی داشت! اگر زیاد در دفتر و دستک شان رفت و آمد نداریم، حداقل از پشت صحنه پنهان شان که خبر داریم!
من یکی که حداقل آدرس این کارخانه فراماسون ساز که به هرکس با او نیست انگ و مهر صهیونیست می زند، به خوبی بلدم.

کسانی که در این مملکت، خود را برای خویش و پیروان کورشان، تنها ولی، مولا، آقا، مغز متفکر و دلسوز دین و انقلاب و اصلا دلسوز خداوند سبحان می دانند!

هر چند که مطمئنم کافی است همین دگم اندیشان، گوشه ای از رافت و لطف خداوند رحمان را نسبت به بندگان عاصی اش ببینند، آن وقت چندین جلد کتاب در رد او منتشر خواهند ساخت و (استغفر الله) خداوند را هم ...

خدا بخیر کند این مسیر سخت را با این دوستان مثلا نادان! که با بودن یک نفرشان، از داشتن هزاران دشمن دانا بی نیازیم!

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب