خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

گفت و گوی روزنامه کيهان به مناسبت هفته دفاع مقدس با حميد داودآبادی

ريشه مان بسيجي است اگرچه پاييزي شده ايم


 

حميد داودآبادي شخصيت پيچيده اي ندارد كه بخواهم معرفي اش كنم، صاف صاف است، مثل اشك هايي كه در همين ديدارمان در فراق رفيق شهيدش مصطفي كاظم زاده ريخت . از صافي و بي شيله پيله بودنش همين بس كه هميشه حرف دلش را بر زبان آورده و اگر گلايه اي بر وجودش بوده آن را عيان كرده است و البته شايد اين خصلت او به مذاق خيلي ها خوش نيايد! شايد آن خيلي ها مثل حميد 50 ماه سابقه جنگ نداشته باشند.
القصه، او خدمتگزاري نشريه «فكه» را هم در كنار ساير افتخارات خود دارد و خيلي كارهاي بسيجي وار ديگر را. دلم مي خواست برايش تيتر بزنم «اين مرد بوي جنگ مي دهد» اما ترسيدم بعداً خودش كه مرا مي بيند از سر تواضع و مزاح بگويد؛ فيلترهاي مشامت را اصلاح كن!
به هر روي، حرف هاي او مخصوصاً براي مسئولين فرهنگي ما به نوعي اتمام حجت است.
 
- اولين مرتبه اي كه دست به قلم شدي يادت هست؟
¤ به صورت اينكه براي جايي بنويسم در سال 1366 بود، خاطراتم را از عمليات كربلاي يك براي روزنامه جمهوري اسلامي نوشتم و چاپ شد، باورم نمي شد آن را چاپ كنند. بعد هم وقتي جنگ تمام شد از سال 68 شروع كردم به نوشتن خاطراتم از همه جنگ.
- همان موقع بود كه فهميدي مي تواني بنويسي؟
¤ من متولد 25 مهر هستم. درست در 25 مهر 1360 هم پايم به جبهه رسيد. وقتي توي سومار پا بر آن سرزمين گذاشتم با خودم گفتم يك بار ديگر متولد شدم و اين بار در تولد جديد روي پاي خودم ايستاده ام. دو روز بعد از آن يعني در 27 مهر اولين نامه ام را از منطقه عملياتي براي مادرم نوشتم، در همان نامه بود كه تمامي خاطراتم را از همان چند ساعت و مراحل عزيمتم به جبهه براي مادرم نوشتم، كل حوادث را به صورت گزارش نوشتم، اين نامه براي مادرم، شد اولين جرقه نوشتن هايم. همين نامه، اين حس را در من به وجود آورد كه؛ بايد نوشت! فكر مي كردم حيف است كه آنچه را من تجربه مي كنم ديگران بهره اش را نبرند، مثل صحنه هاي شهادت و لحظه هاي شهادت. اينگونه من به نوشتن رو آوردم.
- اولين كتابت چه نام دارد؟
¤ «ياد ياران».
- چند عنوان كتاب داري؟
¤ يكي همين ياد ياران، ديگري «ياد ايام»، تفحص، آيا مي دانيد؟، خاطرات شكنجه، چند عنوان هم براي كنگره سرداران كار كرده ام از جمله دجله در انتظار عباس، پرواز پروانه ها، حماسه ذوالفقار و...
- كدامش را بيشتر دوست داري؟
¤ بيشتر «ياد ايام» را.
- از نظراتي كه در مورد كتاب هايت شنيده اي بگو!
¤ حضرت «آقا» در مورد «ياد ياران» نظري داده اند كه روي همان كتاب نوشته اند، خيلي هم جالب است، براي من خيلي قشنگ است و به آن افتخار مي كنم.
- چي نوشته اند؟
¤ معظم له در مورد اينكه چگونه كتاب را خوانده اند، مرقوم فرموده اند و آورده اند... «سؤال من از خودم اين است كه آيا اين از معراج برگشتگان چقدر مي توانند آن حال و هوا را پس از سفر من الحق الي الخلق حفظ كنند و درست به ياد بياورند و براي مقصود عالي از دست ما چه كاري ساخته است و چه كرده ايم. البته قصور و تقصير من و امثال من نمي تواند تكليف دشوار آنان را كه خدا حجت خود را براي شان تمام كرده از روي دوش شان بردارد و... اين كتاب با روح طنزي كه در همه جاي آن گسترده است از ديگر كتاب هاي جبهه زيباتر و جذاب تر است كه آنها را در شب هاي منتهي به رمضان... خوانده ام...
فكر كنم سال 70 يا 71 بود. كتاب «ياد ايام» هم كه چاپ شد با حضرت «آقا» حدود چند دقيقه اي صحبت كرديم. معظم له اعتقاد داشتند كه «ياد ايام» بايد رمان بشود، به نكته مهمي هم اشاره كردند، من تا آن موقع خيلي به رمان اعتقاد نداشتم و بيشتر معتقد به خاطره بودم، همين را هم به حضرت آقا گفتم. گفتم مي خواستم ابتدا خاطراتم را تخليه كنم... ايشان لبخند زدند و فرمودند: خب، حالا تخليه شدي، تمام شد!... حالا رمان بنويس!
حضرت «آقا» فرمودند: «ياد ياران» خيلي قشنگ تر بود، طنزش بيشتر بود. مضمون كلام معظم له اين بود كه كتاب «ياد ايام» تكرار در تكرار است، يك بسيجي رفته عمليات و برگشته و دوباره اين كار تكرار شده، در حالي كه وقتي اين موضوع در قالب رمان عرضه شود همان عمليات رفتن يك نيروي بسيجي بهتر عرضه مي شود آن هم به كار هنرمندانه.
بعد هم در صفحه اول كتاب «ياد ايام» -به خواهش خودم- مطلبي مرقوم فرمودند به اين مضمون: اميدوارم از اين كتاب در آينده يك قصه خوب و هنرمندانه ببينم.
اين برخورد برايم جالب بود كه عرض كردم؛ حاج آقا، من حال رمان نوشتن ندارم. فرمودند: من مي گويم تو مي تواني، بنويس. گفتم: چشم!
- به قولت عمل كردي؟!
¤ ببينيد، لازمه خوب نوشتن، خوب خواندن است اين توصيه حضرت «آقا» هم هست. مدتي در مركز اسناد انقلاب اسلامي كار مي كردم و پاره اي از مصاحبه هاي معظم له را كه در سال 1364 صورت گرفته بود خوانده بودم، ايشان در آن سال فرموده بودند من تا الان بيش از هزار رمان بزرگ خارجي دنيا راخوانده ام.
اين موضوع براي من خيلي عجيب بود. ايشان اطلاعات دقيقي از رمان هاي دنيا دارند.
حالا من هم سعي دارم كه به رمان نويسي روي بياورم، تا خدا چه بخواهد. البته اصرار دارم كه از خيالبافي هاي آب بندي پرهيز كنم. رمان هاي امروزي بعضاً عجولانه اند، من نمي خواهم اينگونه باشد. اين كه ما بعد از انقلاب يك رمان درست و حسابي در كشورمان نداريم يكي از دغدغه هاي حضرت «آقا» است.
- كتاب هايت موفقيت هاي كشوري هم داشته است؟
¤ آره ،چيزهايي گرفته اند، البته اين ها قشنگ نيست، ما نمي توانيم روي اين چيزها مانور بدهيم. ما بايد به چيزهاي مهم تر بپردازيم.
- مثلاً؟
¤ من با دكتر «جاشوا» آلماني كه از اساتيد دانشگاههاي آمريكا بود بحث كرده ام، با «كريستف بالايي» رئيس انجمن دوستي ايران و فرانسه بحث كرده ام، با «اريك بوتل» كه همين روزنامه خودتان با او مصاحبه كرد بحث كرده ام، با يك خانم ايراني الاصل كه ساكن فرانسه است بحث كرده ام، با يك پيرزن ايراني ساكن آمريكا كه پايان نامه درسي اش «نوجوانان در جنگ» است بحث كرده ام. همه، با چنگ و دندان افتاده اند روي فرهنگ جبهه ما و دارند قشنگ غارت مي كنند.
«كريستف بالايي» توي جلسه اي كه بوديم روحيه يك بسيجي حاضر در عمليات كربلاي پنج را طوري زيبا بيان مي كرد كه من غبطه مي خوردم به او كه چه كرده است! انگار جلوتر از ما و با نگاهي همه جانبه همه چيز را بررسي كرده و ديده. من كه خودم در دل عمليات كربلاي پنج بوده ام به قشنگي «كريستف بالايي» نمي توانم صحنه رزم را توصيف كنم. همه زوايا را ديده، نه اين يكي، همه شان!
«اريك بوتل» بعد از تيرماه 78 به من گفت: گنجي را از كشورتان بردم كه خودتان هم متوجه نشديد. پرسيدم: چي رو؟ گفت: من دو هزار عنوان از كتاب هاي شما را كه در باره جنگ تان بوده خريده ام.
كارهاي اين «اريك بوتل» جالب است مثلاً مي رفته توي روستاها و وصيت نامه شهدا را با قيمت خوبي مي خريده. اينها را جمع كرده و فرستاده فرانسه. خودش به من گفت؛ گنجي را دارم كه شما از آن خبر نداريد.
همه آدمهاي خارجي كه در اين باره مي آيند ايران، ابتدا مي روند فرانسه به كتابخانه «اريك بوتل»، قشنگ تحقيق شان را مي كنند و لبريز از دانسته هايي در مورد جنگ تحميلي به كشورمان مي آيند و تحقيق شان را ادامه مي دهند و واقعاً چيزهاي خوبي پيدا مي كنند، مي خواهم بگويم فرهنگ جبهه واقعي را كشف مي كنند. ما خودمان در رسانه هاي مان فرهنگ جنگ را تبليغ كرده ايم. مثلاً تلويزيون آنقدر صحنه تركيدن تانك نشان داده كه از حد گذشته است، باور كنيد عراق اين همه تانك نداشت كه ما آنها را تركانده باشيم! يا صحنه هاي ديگر از اين دست. اين ها فرهنگ جنگ است. اين فرهنگ در همه جاي دنيا هست. اما دنيا فرهنگ جبهه را ندارد، فرهنگ جبهه خاص كشور ماست. توي همان جلسه اي كه با فرانسوي ها داشتيم، آقاي عليرضا كمره اي محقق پرتلاش كشورمان در زمينه دفاع مقدس، جمله اي به آنها گفت كه همه فرانسوي ها كپ كردند! به آنها گفت يكي از نكات اختلاف جنگ ما با ساير جنگ هاي دنيا اين بود كه در همه دنيا، وقتي يك سرباز يا نظامي تخلف مي كند از پشت جبهه به خط مقدم تبعيد مي شود درحالي كه در جنگ ما بالعكس بود، وقتي نيرو تخلف مي كرد او را از خط مقدم به شهر ساكت و آرام تبعيد مي كردند و مي گفتند حق نداري تا مدتي بيايي خط.
فرانسوي هايي كه درباره جنگ عراق با ايران تحقيق كرده بودند، حيران ماندند و اذعان كردند كه چنين مسئله اي به جز جبهه هاي ايران در هيچ كجاي دنيا نيست.
- اينها را به مراجع مربوطه هم منتقل كرده اي؟
¤ هركجا رسيده ام، گفته ام. به خدا دارند غارت مي كنند فرهنگ جبهه ما را. يك بار از دفتر سفارت فنلاند آدمي آمد به دفتر مجله فكه. گفت: سري كامل مجله فكه را مي خواهم. تعجب كردم، گفتم: مي خواهي چكار؟ گفت گروه فرهنگي سفارت درحال انجام يك تحقيق فرهنگي درباره جنگ است و مجله شما را هم مي خواهند داشته باشند.
يك بار هم يك دختر هلندي آمد كه استادشان در دانشگاه ايراني بود، او معرفي اش كرده بود، آمده بود روي نقاشي هاي ديواري كار مي كرد.
همه دنيا دارد روي فرهنگ جبهه ما كار مي كند و ما از فرار مغزها دم مي زنيم، آنها فرهنگ جبهه ما را غارت مي كنند. ما روي گنجي نشسته ايم كه از آن خبر نداريم اما خارجي ها از آن خبر دارند و مي دانند ما چي داريم.
«اريك بوتل» شش سال در ايران روي «فرهنگ شهادت» كار كرده است. يك روز با او بحث كردم. پرسيدم: چرا اين همه روي موضوع شهادت كار مي كني؟ طفره رفت. دنبال سوالم را گرفتم، برايش تشريح كردم و مثال آوردم كه وقتي شوروي «ميگ52» را مي ساخت، امريكا پدر خودش را درآورد و تمام جاسوسانش را بسيج كرد كه در مورد اين جنگ افزار خبر بگيرد. اين موضوع بحث ما با اريك بوتل مربوط به سال 74-75 است. بعد برايش گفتم حالا سلاحي وارد دنيا شده به اسم شهادت طلبي، كه جهان آن را ندارد، حالا شما مي خواهيد روي اين «شهادت» كار كنيد و راه مقابله با آن را كشف كنيد.
«اريك بوتل» گفت: نه! اين طوري كه تو مي گويي نيست! گفتم: اتفاقا همين است.
اين آدم همه مقتل هاي مربوط به واقعه عاشورا را مي داند و آنها را خوانده. كتاب هاي دفاع مقدس ما را خوانده، بخشي از متن كتاب هاي مرا از حفظ است.
به گفته برخي بچه هاي محقق همين «اريك بوتل» براي موسساتي كار مي كرد كه سرمايه گذارانش يهودي بودند.
پروفسور «ادون روزو» رئيس موزه جنگ فرانسه را به مدت يك ساعت به شلمچه مي بردند. احمد دهقان -نويسنده جنگ- تعريف مي كرد وقتي با اين آدم فرانسوي پا به شلمچه گذاشتيم، او هي نفس عميق مي كشيد و واي واي مي كرد و مي گفت اينجا كجاست؟! اين زمين با آدم حرف مي زند! ما اگر يك وجب از اين زمين را در فرانسه داشتيم، نشانت مي دادم كه مردم چه زيارتگاهي درست مي كردند.
بعد هم همين «ادون روزو» گفته بود آرزوي من اين است كه بتوانم يك هفته با پاي پياده روي اين خاك -شلمچه- قدم بزنم.
موقع رفتن به كشورش هم گفته بود: همه بيست سال مطالعه و تلاش و تحقيقاتي كه روي جنگ هاي دنيا داشته ام يك طرف، اين سه روزي كه ايران بودم و درباره جنگ شما شنيدم، در طرف ديگر!
خب، اين گنج دست ماست، با آن چه كرده ايم؟!
- خودت با اين گنج چه كرده اي؟!
¤ در حد توانم نوشته ام، هركدام از بچه هاي جنگ را هم كه ديده ام، آن قدر با آنها كلنجار رفته ام كه وادارشان كرده ام به نوشتن و گفتن. من اين حرف ها را همه جا گفته ام و ضرورت استخراج اين گنج را فرياد كشيده ام.
بچه هاي جنگ ما بايد به اين نكته توجه كنند كه آنچه در سينه دارند مال خودشان نيست، مال ملت است، نان اين ملت را خورده ايم، وجود و پيكر ما از بيت المال شكل گرفته، چرا كه در سالهاي جنگ با پول بيت المال تغذيه شده ايم. بايد اين مسئله را به همه بچه هاي جنگ تفهيم كنيم.
- تو چقدر از بابت نوشتن هاي خودت راضي هستي؟
¤ خيلي كم. حدود سي درصد وظيفه ام را انجام داده ام، اگر هم تعلل كرده ام من مقصر نيستم، تسهيلاتي كه بايد براي نوشتن من و امثال من فراهم شود موجود نيست.
- به نظر تو اين همه نهادهاي عريض و طويل كه در اين ارتباط وجود دارند نمي توانند اين كار را پوشش بدهند؟
¤ به قول آقاي كمره اي بايد به كار فرهنگي جنگ هم مثل خود جنگ، ناموسي نگاه كنيم، اين كارها در چهارچوب امور اداري نمي گنجد، بايد غيرتي كار كنيم، آن بسيجي مجروح كه از بيمارستان مي گريخت و به خط برمي گشت نگاهش اينگونه بود؛ ناموسي و غيرتي.
خدا بيامرزد شهيد غلام رزاق را. توي كربلاي هشت با پايي كه يكي دو ماه قبل تركش خورده بود آمد جلو، پايش را نمي توانست زمين بگذارد. دستش را مي گذاشت روي شانه يكي از بچه ها و «لي لي» مي كرد و مي آمد جلو. توي خاكريز دوجداره شلمچه بوديم كه به او گفتم مگر تو ديوانه اي!؟ برگرد عقب! گفت برو بابا، خوب مي شه. حيرانش بودم، رد شد از جلوي سنگر من، كه يك خمپاره 120 آمد، گفتم يا حضرت عباس. بلند شدم ديدم او و دو نفر ديگر تكه تكه شده اند. او ناموسي نگاه مي كرد كه از بيمارستان گريخت و آمد شهيد شد. امروزه كار فرهنگي جنگ هم به چنين آدمهايي محتاج است.
- داريم يا نداريم؟
¤ نداريم. شايد اگر بچه هاي دفتر ادبيات مقاومت حوزه در باره جنگ اين همه كتاب چاپ نكرده بودند اصلاً خيلي ها نمي فهميدند مي توان خاطرات جنگ را نوشت و ثبت و منتقل كرد. همين بچه ها تا مدت ها خيلي در انزوا بودند، با التماس به حوزه هنري اين كتابها را چاپ مي كردند، خيلي ها اين ضرورت را حس نكرده بودند.
- خب مي توان همين دفتر را يك الگوي مناسب ديد؟
¤ بايد نيازهاي آنها را درك كنند، وقتي كتاب هايي كه اينها آماده مي كنند بالاجبار دو سال در نوبت چاپ مي خوابد، اين يعني ركود.
دكتر «جاشوا» آلماني مي گفت در جهان هر وقت كتابي در باره جنگ توليد مي شود ابتدا متخصصين اهل فن آن را مي خوانند، سپس دانشجويان و آخر هم مردم عادي. اما من در تعجب هستم كه جلو دانشگاه شما، همه كتاب فروشي ها را زيرورو كرده ام و ده تا كتاب جنگ يافته ام (البته اين مربوط به چند سال پيش است) مي گفت دانشجوهاي شما با جنگ تان قهرند. يكي از دوستان پرسيد: مگر جنگ هاي شما چه دارند كه اين همه روي آنها مانور مي دهيد؟ او گفت: همه منشأ تحولات كشور ما از جنگ جهاني بوده است.
آيا ما هم به اندازه آنها از فرهنگ جبهه مان در تحولات كشورمان استفاده برده ايم؟!
- چه بايد كرد؟
¤ به نظرم اگر ارگان هاي مرتبط با اين امور در اين باره به فرمايشات حضرت «آقا» توجه مي كردند خيلي برنده بوديم. به نظرم فقط راه اين است و غير از اين نيست. شما برويد اين كتاب «كتاب و كتابخواني» را مطالعه كنيد و ببينيد معظم له چه حرف هاي پرمغزي در باره فرهنگ جبهه خطاب به نويسندگان جنگ گفته اند. سال 1372 به همراه جمعي از نويسندگان حوزه هنري خدمت «آقا» بوديم، ايشان رهنمودهايي دادند و در مورد كتاب «فرمانده من» هم حرف هاي تحسين برانگيزي ايراد فرمودند. از جمله اينكه اگر موضوع كشتار را از اين كتاب بيرون بكشيم و باقي مانده آن را به عربي ترجمه كنيم و بفرستيم براي كشورهاي عربي، خواهيد ديد كه چه موفقيتي نصيب آن خواهد شد. اين موضوع سه بار ديگر هم توسط معظم له بيان مي شود اما اين موضوع مسكوت ماند.
شما فقط به اين عبارت حضرت «آقا» توجه كنيد كه فرموده اند: «اين جنگ يك گنج است» آيا به معني اين عبارت توجه كرده ايم؟
توي همان جلسه «آقا» به آقاي زم.-مسئول وقت حوزه هنري- فرمودند (نقل به مضمون) مثلاً وقتي در جلسه اي يا مراسمي در مورد عملياتي صحبت مي شود، همان جا كتاب مربوط به آن عمليات هم عرضه شود، اينطوري است كه فرهنگ جبهه نشر پيدا مي كند.
اين نكته بايد در ذهن همه جا بيفتد كه اگر اهمال كنيم به ولايت و دين مان خيانت كرده ايم. ببين! راحتت كنم، ما كم نگذاشته ايم؛ آنهايي كه بايد دست مان را مي گرفتند كم كاري كرده اند.
حضرت «آقا» به يكي از موسسه هاي مرتبط با توليد آثار فرهنگي دفاع مقدس نوشته اند: فقط و فقط به توليد خاطرات ناب دفاع مقدس بپردازيد. اما آنها در كنار اين كار مثلاً فيلمنامه هاي فلاني و بهماني را هم چاپ مي كنند. اين يعني چه؟!
-اگر نويسنده جنگ نمي شدي چكاره مي شدي؟
¤ بدبخت مي شدم. با اين بدهي عظيمي كه به دفاع مقدس داشتم چه بايد مي كردم. ما فكر مي كنيم وظيفه ما فقط اين بود كه برويم بجنگيم، در حالي كه وظيفه اصلي ما بعد از جنگ شروع شد.
-پس مي توانيم بگوييم تو در عرصه جنگ، نويسنده شدي؟
¤ دقيقاً، من اهل داستان و اين چيزها نبودم، جنگ مرا نويسنده كرد.
- بهترين چيزي كه نوشته اي از نظر خودت كدام است؟
¤ كتاب «ياد ياران» كه تحولي عظيم در من به وجود آورد.
-و بدترين نوشته ات؟
¤ كتاب هايي كه براي كنگره سرداران تهران نوشتم، پول نداشتم، مي خواستم بروم لبنان، به خاطر پولش نوشتم.
- تا حالا شده كه با خودت بجنگي؟
¤ فراوان!
- كجا؟!
¤ هر وقت احساس مي كنم به جاي كار كردن دارم بازي مي كنم، اوقاتي كه كم كار ي مي كنم. اوقاتي كه به حاشيه مشغول مي شوم. بد نيست يك مثالي دراين باره از جنگ بزنم. كربلاي پنج بود، عراقي ها مي آمدند جلو، تانك هايشان داشت مي چسبيد به خاكريز ما. بعضي بچه ها ترسيده بودند، اما ترس آنها مانع از كار ديگران نمي شد، هركسي كار خودش را انجام مي داد، اگر مثلاً كسي مي خواست معطل آن نيرويي باشد كه ترسيده، از وظيفه خودش هم باز مي ماند و تانك عراقي همه مان را له مي كرد. به نظرم امروز هم وظيفه همه ما اين است كه منتظر ديگران نمانيم، تلاش خودمان را بكنيم.
مثلاً وقتي با تانكي از دشمن روبرو مي شديم با هرچه كه دم دست مان بود به طرفش شليك مي كرديم، حتي يك كلاش! كه دشمن بفهمد كسي هست! بايد پاي كار بود.
-شد كه توي جنگ پكيده بشوي؟
¤ كربلاي پنج بود، يك «نفربر» پي ام پي را پر از مجروح كرديم كه برود عقب. راننده آن هي اصرار مي كرد بس است اما بچه ها هي مجروح وخيم به آن مي چپاندند. درش را هم قفل كرديم و رفت، سي چهل متر عقب تر ناگهان يك گلوله تانك از پهلو خورد به آن نفربر. تنها مرتبه اي كه در همه زندگي ام صداي جيغ مردي را شنيدم همان وقت بود، بچه ها داخل آن نفربر مي سوختند و جيغ مي زدند و ما از دست مان كاري برنمي آمد. عراق يكسره خمپاره شصت مي زد يكسره گريه مي كرديم. همانجا با خدا نجوا كردم اگر مرا شهيد كني از تو راضي نيستم، گفتم مي خواهم بمانم و بنويسم كه توي كربلاي پنج، در سه راهي شهادت بر بچه ها چه گذشت!
- جواب سوال بعدي ام را هم دادي كه مي خواستم بپرسم چرا شهيد نشدي؟
¤ آره، خودم از خدا خواستم كه شهيد نشوم، قسمش دادم. من توي جنگ از همه لحظه ها يادداشت برداري مي كردم كه مثل امروزي آنها را چاپ كنم، كه كردم.
-درباره كارهايت بيشترين ضربه را از كجا خورده اي؟
¤ از خودم، شايد به اين خاطر كه خالص نبوده ام، مي داني كه هرچه درجه خلوص آدمي بيشتر باشد خدا راههاي بيشتري را در پيش پايش مي گذارد.
-كدام شهيد بيشترين تاثير را روي تو داشته است؟
¤ شهيد مصطفي كاظم زاده. بچه محل مان بود. در ميان دوستانم كه شهيد شدند او تنها كسي بود كه يك ماه قبل از شهادتش هم خودش مي دانست شهيد مي شود هم من. تا پنج دقيقه قبل از شهادتش حرف هايي عارفانه را بازگو كرد و لحظه هاي آخر گفت، حميد! به ولله قسم من مي خندم و شهيد مي شوم و حضرت بقيه ا... مي آيند بالاي سرم. گفتم شايد تركش به سر و صورتت خورد و جاي خنده برايت نماند. گفت مي بيني. چند دقيقه قبل از شهادتش ديدم مي خندد، قهقهه مي زد. گفتم چرا اين قدر مي خندي؟ گفت: صبركن، همه چيز تمام شد، حالا مي بيني. رفت از سنگر بيرون. خمپاره اي آمد كنارش به زمين نشست، پريدم او را به آغوش كشيدم، زور زد كه حرف بزند، نتوانست، خنديد و نفس آخر را كشيد.
اين شهيد بزرگوار مرا بسيار كمك كرد، يكي از خالص ترين آدم هاي آن ايام بود. رابطه قشنگي با خدا داشت. عجيب بود، عجيب! مثلاً مي گفت: فكر كن قرار است هر شب بيايي پيش من و از گناهاني كه كرده اي حرف بزني! خجالت مي كشي، نه؟!... پس ببين در برابر خدا چه خواهي كرد.
معرفت و شعوري كه اين شهيد بزرگوار داشت در اين مكان نمي گنجد و فرصت هاي ديگري را مي طلبد. همان موقعي كه مي گفت تا چند لحظه ديگر شهيد مي شوم از من پرسيد اگر شهيد بشوم چه مي كني؟ گفتم تا آخر عمر هرگاه كه اسمت را بشنوم مي سوزم. اگر هم خدا فرزندي نصيبم كند اسمش را مي گذارم مصطفي. كه همين كار را هم كردم. پسرم را كه مي شناسي، مصطفي را!
-بهترين كلامي كه در مورد آثارت شنيده اي؟
¤ كلام «آقا»، كه خوشحالم ولي فقيه را به اندازه وسعم راضي كرده ام.
- از ميان نوشته هاي ديگران كداميك اشك تو را درآورده اند؟
¤ كتابي بود كه از خواندن آن خيلي جا خوردم، كتاب «حماسه ياسين» نوشته سيدمحمد انجوي نژاد، كه خيلي جلوي آن كتاب كم آوردم. خودش كتابش را داد. وقتي آن را خواندم خيلي دلم مي خواست برگردم شيراز و دستش را ببوسم.
- موضوع كتاب چي بود؟
¤ اين بنده خدا غواص بوده، خاطراتي را از بچه هاي غواص نوشته كه خواندن دارد.
-الان چه مي كني؟
¤ مي نويسم، كار فرهنگي هم مي كنم در زمينه توليد
CD
براي هفته دفاع مقدس، اولين مجله الكترونيكي دفاع مقدس را هم به زودي عرضه خواهيم كرد.
-چه مطلبي را مي خواهي بنويسي و هنوز نتوانسته اي؟
¤ اول اين كه همان كتابم را كه «آقا» فرموده اند در قالب رمان بنويسم به مرحله عمل درآورم. يكي هم اين كه آرزو دارم روزگاري بيايد كه بتوانم فيلم ده دقيقه از عمليات كربلاي پنج را بسازم، كه نشان بدهم بچه ها چگونه مايه گذاشتند، اين كه چگونه گذشتند خيلي مهم است.
-دلت براي چه كسي تنگ شده است؟
¤ اول از همه براي خود خدا. بعد هم براي مصطفي كاظم زاده.
-دلت مي خواست چكاره باشي؟
¤رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس... چرا مي خندي؟ جدي مي گويم. مي خواستم ببينم در برابر اين همه انتقاد كه مي كنم خودم چه كاره ام.
-اگر رئيس جمهور بودي چه مي كردي؟
¤ هيچي، به وظيفه رياست جمهوري اسلامي ايران عمل مي كردم.
- به عنوان يك رزمنده با آمريكا و اسرائيل سخن بگو!
¤ درست است كه ما دنيايي شده ايم اما هنوز ته غيرت ما بسيجي است، شايد ظاهرمان به هم ريخته اما ريشه هاي مان هنوز هست، حتي محكم تر از قبل. ريشه ما بسيجي است، شايد پاييزي شده باشيم اما ريشه مان پابرجاست.
بزرگترين مشكل ما اين است كه فكر مي كنيم هرچه بزرگتر مي شويم از خدا بي نيازتريم، من امروز كه هيچ كاره ام خدا خدا مي كنم و زيارت عاشورا مي خوانم اما وقتي مسئوليتي به دست مي آورم ديگر براي خدا خدا كردن وقت ندارم، فكر مي كنم كارم مهم تر از زيارت عاشورا خواندن است، اين مي شد كه پيچ غيرت مان شل مي شود، بايد مواظب اين گونه آسيب ها باشيم. اگر بتوانيم رابطه مان را با خدا بهتر كنيم كار تمام است، به خودم مي گويم، حواس مان باشد از روي معرفت گناه نكنيم.
يك نكته ديگر هم اين كه حواس مان باشد شهدا را از خدا بزرگتر نكنيم.
- ممنون كه وقت گذاشتي!

[ ۱۳۸۳/٧/٥ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب