خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

لشکر 27 محمد رسول الله (ص) – گردان حمزه سیدالشهدا
پاییز 1365 ارتفاعات قلاویزان مهران

از بچه‌های باصفا و پاک دسته که خیلی علاقه داشتم هر چه زودتر در مدت کم حضور در آن‌جا با او آشنا شوم، «سید محمد هاتف» بود. او با «جعفری»، «یمینی‌فر» و «غفاری» هم‌سنگر بود. سنگرشان حال و هوای خاصی داشت. نمازها را به امامت جعفری و گاهی اوقات هاتف می‌خواندند. شب‌های جمعه، دعای کمیل‌شان به‌راه بود و نوای زیارت عاشورا‌ هر روز صبح از سنگرشان به گوش می‌رسید. همواره به اخلاص و ایمان بچه‌های آن سنگر غبطه می‌خورم.
یک روز در تدارکات که جنب سنگر اجتماعی پایین تپه قرار داشت، کنار «حسین شریفی» مسئول تدارکات دسته نشسته بودم. انگشتری که در دست داشت، چشمم را گرفت. وقتی آن را گرفتم و در انگشت کردم، گفتم: صلواتش رو بفرست.
ولی شریفی اصرار کرد که انگشتر را پس بدهم، چون امانت است. پرسیدم: مال کیه؟
گفت: برادر هاتف.
تا گفت هاتف، گفتم: خب هیچی دیگه، اصلا به‌ت نمی‌دم. اگه اومد سراغش، بگو دست منه، منم انگشتر رو به کسی نمی‌دم.
ساعتی بعد هاتف به سنگرمان آمد. سعی کردم بی‌خیال باشم. آمده بود غذای سنگرهای داخل کانال را بدهد. نیروی تدارکات نبود، ولی هر کاری از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد. انگشترش را خواست که باب شوخی را گشودم. سرانجام قرار شد انگشتر چند روزی پهلوی من بماند و همین شد مقدمه‌ی دوستی محکم و شیرین و در عین حال بسیار کوتاه که هر روزش به اندازه‌ی یک قرن ارزش داشت.

سید دائم الذکر، سیدمحمد هاتف

یکی از شب‌ها پست هاتف ساعت 8 تا 10 بود و پاس‌بخشی من از ساعت 9 تا 12. در سنگر خوابیده بودم. خوابم که نمی‌برد. نمی‌دانم چرا، اما بی‌تاب بودم. این احساس را قبلاً هم در جبهه زیاد داشتم؛ نسبت به آنهایی که چندی پس از آشنایی‌مان به شهادت می‌رسیدند. این حالت همانی بود که در آخرین ساعات نسبت به مصطفی کاظم‌‌زاده داشتم یا در آخرین وداع با سعید طوقانی ...
طاقتم طاق شده بود.
محل استراحت ما با سنگر شماره‌ی 2 که هاتف در آن نگهبان بود، فاصله‌ای نداشت. ناگهان صدای انفجار خمپاره‌ای سنگر را لرزاند. انگار از کابوسی وحشتناک پریده باشم. سراسیمه پوتین‌ها را به نوک پا کشیدم و به طرف سنگر دویدم. نفهمیدم چه‌طوری کانال را دویدم. هاتف همچنان آرام و خونسرد روی بلوک سیمانی کف سنگر نشسته بود و جلو را می‌پایید. بوی تخم ‌مرغ گندیده‌ی ناشی از انفجار خمپاره، در فضا پیچیده بود. مرا که دید، با لبخندی نگاه به ساعتش کرد و گفت: چی شده؟ هنوز که پستت نشده.
کمی که پهلویش بودم، به خودم جرأت دادم. دستش را در دستم فشردم و بدون مقدمه گفتم: یه خواهش ازت دارم، اگه قبول کردی که کردی، اگرم قبول نکردی فقط بگو نه.
با تعجب پرسید: چیه؟
گفتم: می‌خواستم باهات عقد اخوت ببندم.
لبخند بر لبانش نقش بست. در زیر نور سرخ منور، دولاّ شده بودیم تا سرمان از بالای کانال پیدا نباشد که گفت: چی؟ تو می‌خوای با من داداش‌صیغه‌ای بشی؟ یعنی تو این کار رو می‌کنی؟
گفتم: چیه؟ اگه ناراحت شدی ولش کن و ندید بگیر.
باز خندید و گفت: ناراحت چیه؟ اگه تو بخوای باهام عقد اخوت ببندی که من حرفی ندارم، ولی خب کی؟
گفتم: همین الان.
با تعجب گفت: خب این‌جا که کتاب مفاتیح نداریم!
گفتم: تو کاریت نباشه، من خودم از حفظم.
دستان‌مان در هم گره خورد. گرمای جانش در جانم نشست. رگبار سرخی از بالای کانال گذشت. «بسم الله» را که گفتم، خنده بر لبانش شکفت.
نمی‌دانم او در آن لحظه به چه می‌اندیشید و چه فکری ‌کرد. هر چه که بود، من یکی خیلی خوشم آمد. عقد اخوت که تمام شد، صورت همدیگر را بوسیدیم. به حدی دست‌ها‌مان را در هم فشردیم، که کم مانده بود استخوان‌های انگشتان‌مان خرد شوند. دقایقی بیشتر به پاس‌بخشی من نمانده بود. به سنگر رفتم تا اسلحه و تجهیزاتم را بردارم و شیفت را تحویل بگیرم.

یکی دیگر از هم‌محلی‌های دیگر هاتف که در دسته‌ی یک بود، «محمد غلامی چیمه» بود که چند سالی معلم راهنمایی بود و هاتف زیر دست او درس خوانده بود. خیلی جالب بود؛ معلم و شاگرد در یک جبهه.

پاییز ١٣۶۵ ارتفاعات قلاویزان مهران - من و هاتف کنار هم در سنگر


بهمن 1365 – عملیات کربلای پنج - سه راه مرگ شلمچه
عصر یک‌شنبه 5 بهمن، برای استراحت به خاکریز عقب رفتیم که چند سنگر سرپوشیده و کوچک در آن‌ قرار داشت. من و هاتف و مسعود کارگر در یکی از همان سنگرها به استراحت پرداختیم. در سنگری سرپوشیده و کوچک که عرض آن به‌زور 70 سانتی‌متر می‌شد، سه نفری کنار هم دراز کشیدیم تا مثلا استراحت کنیم که برای درگیری‌های شب، راحت باشیم و خواب‌مان نبرد. خواب و استراحت در شلمچه، جزو غنیمت‌هایی به حساب می‌آمد که کم‌تر گیر می‌آمد.
هاتف در سمت چپم و مسعود در سمت راستم دراز کشیده بودند. ظاهرا که خواب بودند. معلوم نبود با آن همه سوت خمپاره و انفجار گلوله‌های مختلف، چه‌‌‌‌طوری خواب‌شان برده بود. ناگهان حس عجیبی وجودم را گرفت. لرزه‌ای در بدنم احساس کردم. رعشه‌ی سختی بر وجودم دوید. عطر خوشی که به مشامم آمد، مرا به یاد آخرین لحظات حیات مصطفی کاظم‌زاده انداخت. سر جایم نشستم. اصلا خواب نبودم، ولی چشمانم بسته بودند. ناخواسته و بر اساس همان حس عجیب که هر گاه عطر خوش وجود مصطفی به مشامم می‌رسید، متوجه شدم کسی آماده‌ی رفتن است. روی آرنج دست چپم لم دادم و در حالی که اشک از دیدگانم جاری بود، پیشانی و صورت سید محمد را بوسیدم. بغض سختی گلویم را می‌خراشید. اشکم روی صورت هاتف که از گرد و خاک سفید شده بود، باریدن گرفت و ردی چون جوی، بر گونه‌هایش جاری ساخت، ولی او که بیدار شده بود، به عمد یا ناخواسته، چشمانش را باز نکرد. همان‌طور که دراز کشیده بود، گفت: چی شده داداش جون؟
که با هق هق آرام گریه گفتم: چقدر این‌جا بوی مصطفی گرفته سید ...
که چشمانش با برقی زیبا باز شدند. همان‌‌‌طور که مقابل دیدگانم نشست، کف دست‌هایش را به هم سایید و با ذوق و شوقی فراوان گفت: آخ جون ... یعنی تمومه دیگه؟
بدجور گریه‌ام گرفت. احساس کردم لحظه‌ی وداع مصطفی دوباره دارد تکرار می‌شود. او را در آغوش گرفتم و شروع کردم به گریستن. برگشتم و صورت مسعود کارگر را بوسیدم که از خستگی، همچون کودکی معصوم، آرام و زیبا خفته بود. چشمانش را باز کرد و با تعجب از گریه‌ی من، گفت: چیزی شده داداش؟
- نه داداش جون ... فقط ... چیزه ... فقط دمت گرم. هوای منم داشته باش.
تعجبش بیشتر شد. از خستگی حال نداشت برخیزد. همان‌‌‌طور که دراز کشیده بود، دوباره پرسید که چی شده؟ و جواب من فقط گریه بود.
ساعتی بعد مجدداً به دژ عمار برگشتیم. هنوز آب و غذا نیاورده بودند که مسعود کارگر گفت: الان می‌رم براتون آب و غذا میارم.
با شوق و ذوق فراوان در خط می‌دوید و هر کاری که از دستش برمی‌آمد، برای نیروها انجام می‌داد. دقایقی بعد در حالی که کیسه‌ای بر دوش داشت، به سنگر نزدیک شد. به هر سنگر چند کیسه آب‌معدنی و چند کنسرو داد. به ما که رسید، به شوخی گفتم:
- تدارکات ضعیف حال می‌ده. آخه مرد مؤمن، تو که کنسرو و آب آوردی، چرا نون نیاوردی؟
لبخندی تحویل داد و گفت: باشه. تا بی‌سیم کارم نداره، می‌رم براتون نون هم میارم.
مسعود بی‌سیم‌چی دسته بود، اما بر حسب عادت که نمی‌توانست آرام و بی‌تفاوت بنشیند، وقتی که دید بچه‌ها آب و غذا ندارند، دنبال غذا رفت تا بچه‌های دژ را تأمین کند. با وجود سن کم و جثه‌ی کوچکش، گونی سنگین غذا را بر دوش می‌کشید و از سه‌راه مرگ به طرف دژ عمار می‌آورد. ساعتی گذشت، اما از نان خبری نشد. با شوخی به عارفی گفتم: حتماً خسته شده، رفته سنگرای عقب یه چرخی بزنه.
عارفی گفت: نه بابا، حتماً بی‌سیم کارش داشته.
دقایقی بعد، طحانی به طرف سنگرمان ‌آمد. از همان دور، از چهره‌اش خواندم باید اتفاقی افتاده باشد. هیچ‌وقت لبخند از لبانش دور نمی‌شد، اما آن لحظه گرفته بود. جلوی سنگر ما که رسید، سلام و علیک کرد و بی مقدمه گفت: یه چیزی می‌گم، به هیچ‌کس نگی ها!
خیلی تعجب کردم. آخر جبهه‌، این حرف‌ها را نداشت. گفتم: مگه چیه که نباید به کسی بگم؟
- یکی از بچه‌ها شهید شده که نمی‌خوام بقیه بفهمن، امکان داره حال‌شون گرفته بشه و روحیه‌شون ضعیف بشه.
- نکنه حاجی امینی شهید شده، هان؟
- نه ... مسعود کارگر شهید شد.
وا رفتم. انتظار شنیدن خبر شهادت هر کسی را داشتم¬، الا مسعود کارگر. آخر او ساعتی قبل کنارمان بود و رفت تا نان بیاورد.
وقتی پرسیدم چه‌‌‌طوری شهید شد؟ گفت: رفته بود عقب تا واسه بچه‌ها نون بیاره، وقتی از سه‌راه اومد این طرف، یه خمپاره 120 خورد بغلش. دویدم پهلوش که دیدم یه ترکش خورده توی سینه‌اش. خورده بود روی قلبش. همون‌جوری افتاده بود زمین. سرش رو گرفتم توی بغلم. چشماش به من زُل شد. بِرّ و بِرّ نگام کرد تا این‌که تکون نخورد و همون‌‌‌طوری موند. چشماش رو بستم. خواستیم بلندش کنیم که دیدیم خونش پاشیده شده روی گونی که پر بود از نون. نون‌ها هم خونی شده بودند.
بغض گلویم را گرفت. خود‌م را مقصر می‌دانستم. هر چند که مشیت الهی این بود. من که خبر نداشتم اگر برود نان بیاورد، این‌‌‌طوری می‌شود. اگر می‌دانستم، اصلا نمی‌گذاشتم از سنگر تکان بخورد. کاشکی فقط برای لحظه‌ای با همان حال شوخی و خنده، کنار سنگر نگه‌ش می‌داشتم تا خطر برطرف شود، اما نه. اگر آن خمپاره کار او را نمی‌ساخت، خمپاره‌ای دیگر در شهادت او تعجیل می‌کرد.
نگاهی به دست راستم انداختم. همان دستی که یکی دو روز قبل در دست مسعود بود و در اردوگاه کارون کنار آتش در زیر زمزمه‌ی زیارت عاشورا، عقد اخوت بستیم؛ «اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوة ماخلا الشفاعة والدعا والزیارة» هاتف، بغض کرده، به سنگر ما نزدیک شد. جلو که آمد، توانستم قطرات اشک را در چشمانش ببینم. جلوتر که آمد، گفت: حمید شنیدی؟
بدون این‌که منتظر باشم یا سوالی بکنم، گفتم: آره ... خدا بیامرزدش.

جنازه‌ی تعدادی از شهدا بین خط ما و دشمن جا مانده بود. البته می‌شد آنها را آورد، ولی با زحمت زیاد. کانال به‌قدری تنگ بود که امکان حمل مجروح در آن سخت بود. چهار نفر از بچه‌های تعاون لشکر که رفته بودند پیکر شهیدی را بیاورند، خودشان بر اثر اصابت ترکش همان‌جا شهید شدند و جنازه‌ها‌شان ماند. خراسانی گفت: چند تا از بچه‌ها رو بفرست برن شهدا رو از توی کانال بیارن عقب که جا نمونند.
چند تایی داوطلب شدند. هاتف در حالی که می‌لنگید، از سنگر پایین آمد و گفت: منم می‌خوام با اینا برم.
با خنده گفتم: تو فعلاً برو بشین توی سنگر تا پات خوب بشه.
شب قبل، هنگامی که هاتف و «غفاری» با هم در نزدیکی تانک سوخته در انتهای سمت چپ خاکریز نگهبان بودند، خمپاره‌ای کنار سنگرشان منفجر شد؛ درست روی گونی‌ها. اسلحه‌ی هاتف تکه‌تکه شد، اما در آن میان، فقط یک ترکش کوچک به پای او خورده بود. غفاری هم سالم مانده بود. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که خمپاره، اسلحه را در دست او متلاشی کرده، ولی خودش سالم مانده. هر چه اصرار کردم برود عقب، قبول نکرد و سرانجام به هر زوری که بود، با وجود جراحت سختی که در مچ پایش داشت، در خط ماند. وقتی که خیلی اصرار کردم و گفتم: «با این زخم پات، تو که نمی‌تونی راه بری، پس بری عقب بهتره.» خندید و گفت: خب قرار نیست که همه‌ش راه برم، همین جا توی سنگر که می‌تونم بشینم و مواظب باشم عراقیا نیان جلو.
اصلا رسم بر و بچه‌های بسیجی در عملیات کربلای پنج این بود که پس از مجروحیت و در صورت توان، در خط می‌ماندند.
جر و بحث بین من و هاتف بالا گرفت. از او اصرار و از من انکار. وقتی از دستم عصبانی شد، من با خنده گفتم: بی‌خود نمی‌خواد داوطلب بشی، تو اگه خیلی دلت می‌سوزه، راه بیفت برو عقب تکلیف پات رو معلوم کن.
در حالی که چهره‌اش برافروخته شد، از سنگر بیرون آمد. اسلحه را به طرفی انداخت و شروع کرد به راه رفتن در پایین دژ و گفت: آخه مگه من چمه؟ فکر می‌کنی پام قطع شده؟ اگه پای منه، خودم می‌دونم چشه، تو نمی‌خواد غصه‌ی اون رو بخوری.
چند قدمی‌ رفت و برگشت، و من همچنان نگاهش می‌کردم. جلو آمد و گفت: خُب حالا چی می‌گی؟ هان؟
تبسمی سرد بر لبانم نشست. می‌دانستم هر جوابی به غیر از بله بدهم، مورد قبول او نخواهد بود، اما چاره‌ی دیگری نداشتم. می‌دانستم در حالی که جلویم راه می‌رفت و سعی می‌کرد صورت و حالتش را معمولی و عادی جلوه دهد، در وجودش دریای متلاطم درد در جوش و خروش است. این را می‌شد از چشمانش خواند و از پایی که به التماس جلو می‌رفت. بریده بریده گفتم: ببین سید ... نوکرتم، جان من بیا و بی‌خیال این قضیه شو. یکی باید به تو کمک کنه که خودت رو بکشی عقب، اون وقت می‌خوای بری شهید هم کول بگیری و بیاری؟ اگه من دارم به‌ت می‌گم، گوش کن. تو نمی‌خواد بری. تازه فکر این رو هم کردی که اگه بری، ما چه کسی رو بایس بذاریم سر پست نگهبانی؟ هفت هشت تا از بچه‌ها دارن می‌رن، پس کی این‌جا رو داشته باشه؟
همچنان عصبانی و ناراحت بود. نگاهی تند و معنی‌دار به چشمان من انداخت که مثلا می‌خواستم با خنده، بی‌تفاوت نشان‌شان بدهم، اسلحه‌اش را برداشت و به داخل سنگر رفت.
بچه‌ها رفتند تا از داخل کانال بین خط ما و دشمن، دوستان خود را که بعد از ظهر در هنگام درگیری با دشمن، پیکرها‌شان جامانده بود، به عقب بیاورند. تنگی کانال باعث می‌شد تا بچه‌ها برای انتقال مجروح‌ها، برانکارد را بالای سر خود، بیرون از کانال بگیرند. همین، لقمه‌ی خوبی برای تک‌تیراندازان و خمپاره‌های عراقی بود.

کمی که آتش سبک شد، به عنوان پاس‌بخش، رفتم تا به نگهبان‌ها سری بزنم. هاتف داخل سنگر بالای پست امداد نشسته بود. همان‌‌‌طور که در سنگر نشسته بود، نگاهش را به دشت تاریک مقابل دوخته بود. با وجودی که کنارش نشستم، با مشت به بازویش کوبیدم و سلام کردم، بدون این که رویش را برگرداند، جواب سلامم را داد. منوری سرخ که در هوا روشن شد، نگاهم به قطرات اشکی افتاد که روی گونه‌اش جاری بود. وقتی خواستم با دست اشک‌هایش را پاک کنم، رویش را به طرف دیگر برگرداند، ولی از رو نرفتم. با خنده گفتم: چیه؟ قهر کردی؟ حالا دیگه واسه داداش حمیدت ناز می‌کنی؟
نگاهم که کرد، تنم لرزید. عصبانیت در چشمانش موج می‌زد. با گریه گفت: ببین آقا حمید، من با تو عقد اخوت نبستم که جلوم رو بگیری. من باهات داداش شدم که به همدیگه کمک کنیم که بریم بالا، نه این‌که به خاطر عشق و محبت، جلوی هم رو بگیریم.
با همان خنده گفتم: خب مگه غیر از اینه؟
که گفت: فکر کردی من نفهمیدم به خاطر علاقه و محبتت به من، اجازه ندادی تا همراه بچه‌ها برم پیکر شهدا رو بیارم؟
که برایش قسم خوردم و گفتم: به جون عزیز خودت، اصلا بحث این حرفا نیست. آره من خیلی خاطرت رو می‌خوام، ولی به‌خدا قسم اصلا هدفم این نبود. مشکل این بود که تو با این پای داغونت نمی‌تونی خودت رو راه ببری. ببین سید، اون کانال اون‌قدر تنگه که یه آدم سالم به‌راحتی نمی‌تونه توش تردد کنه، اون‌وقت تو می‌خوای بری و پیکر شهدا رو هم بیاری عقب؟
هر‌‌‌طوری که بود از دلش درآوردم. همه‌ی اشک‌هایش را با دستم پاک کردم، بوسه‌ی جانانه‌ای از گونه‌اش گرفتم و رفتم تا به بقیه‌ی بچه‌ها سر بزنم. دیگر خیالم راحت شد که هاتف از دستم ناراحت نیست.

شب چهارشنبه هشتم بهمن، در سنگر نشسته بودیم که هاتف و بوجاریان آمدند پهلو‌مان. هاتف در حالی که اسلحه و تجهیزاتش را به دست گرفته بود، گفت: آقا حمید، من و بوجاریان امشب می‌ریم توی اون سنگر می‌خوابیم. اگه باهامون کار داشتی، من اون‌جا هستم.
دستش را که در دستم بود، فشردم تا تلافی ناراحتی شب قبل را دربیاورم. با خنده‌ای ملتمسانه گفتم: خودمونیم، خیلی جوش‌آورده بودی. کم مونده بود بزنی توی گوشم.
خندید و گفت: برو بینم بابا. حالم رو گرفتی. مگه من بچه‌ننه‌ام که نذاشتی برم؟ مگه خون من از اونا رنگین‌تر بود؟ فوقش شهید می‌شدم.
با خنده‌ای زیبا خداحافظی کرد و رفت.

زمین از شدت انفجار می‌لرزید. تنها جان‌پناه و دل‌خوشی ما، یک پلیت (ورقه‌ی نازک حلبی) بود که روی آن به قطر یک بند انگشت خاک ریخته بودیم و به عنوان سقف، بالای سرمان گذاشته بودیم. هر چه که بود، چشم‌مان به شعله‌های انفجار نمی‌خورد. شعله‌ی انفجاری در آسمان، هراس‌مان را بیشتر کرد. توپ‌های زمانی با صدای مهیب، ناجوانمردانه بالای خاکریز منفجر می‌شدند. خود را به زیر پلیت کشیدیم تا از ترکش‌های توپ زمانی در امان باشیم.
بدجوری ترسیده بودم. پاهایم سست شده بود. بدنم را سرمای عجیبی گرفته بود. در عین حال غرورم اجازه نمی‌داد کسی متوجه حالات روحی‌ام بشود. نمی‌دانستم چه کار کنم تا بتوانم هم اوضاع و احوال خرابم را پنهان کنم و هم روحیه‌¬ام را حفظ کنم. یک آن به یاد آیة‌الکرسی افتادم. آیة‌‌الکرسی جلد شده‌ی کوچک را از جیبم درآوردم و در انعکاس نور منورها شروع کردم به خواندن. شاید تا آن لحظه هیچ‌گاه خود را آن‌قدر محتاجش ندیده بودم. قبل از آن اصلا اهل این چیزها نبودم، ولی از وقتی وارد شلمچه شدم، آیة‌الکرسی و کلی ادعیه‌ی قرآنی را از حفظ شدم.
فکری به ذهنم رسید. شروع کردم به تعریف خاطره‌ای و گفتم: «یادش بخیر، هر وقت اتفاق بدی می‌افتاد یا مادربزرگم می‌خواست برای سلامتی ما دعا کنه، آیةالکرسی رو می‌خوند و این‌جوری دور سرمون فوت می‌کرد.» در حالی که برگه‌ی آیةالکرسی را در دست داشتم، آن را دور سر بچه‌ها و داخل سنگر گرداندم و به اطراف فوت کردم و مثلا با ادای مادر بزرگم، گفتم: ایشاالله همه‌تون به سلامت برگردین پیش پدر و مادرتون.
ظاهرا با خنده و شوخی این‌ها را گفتم، ولی بغض سختی در گلویم جا خوش کرده بود. همین‌‌‌طور که گوشه‌ی سنگر کپ کرده بودم، با خودم گفتم: خدایا، من نوکرتم، غلامتم. این دفعه رو هم بذار از این جهنم جون سالم درببرم، دیگه اصلا گناه نمی‌کنم. به جون خودت هر شب نماز شب می‌خونم. غیبت؟ اصلا؛ نه غیبت، نه دروغ. قول می‌دم هر شب جمعه بشینم پای درس‌هایی از قرآن آقای قرائتی تا آدم بشم. تو فقط بذار من از این خراب‌شده سالم برم ...
سعید زارعی که چشمانش به من خیره بود، متوجه احوالم شد و با خنده گفت: خودمونیم، بدجوری کپ کردی نه؟
که من بادی به غبغب انداختم و گفتم:من کپ کنم؟ بی‌خیال بابا. من قبل از این، صدبرابر بدتر از ایناشم دیده‌م.
ناگهان گلوله‌ی کاتیوشایی کنار سنگر بر زمین نشست و هر چه گل و لای بود، بر سرمان ریخت. من که شدیدا جاخورده بودم و ترسیده بودم، نمی‌دانستم چه عکس‌العملی نشان بدهم. چشمم افتاد به زارعی که قاه‌قاه می‌خندید. از خجالت آب شدم. زارعی با همان خونسردی گفت: خودمونیم، بدجوری ترسیدی نه؟!

خبری از بوجاریان و هاتف نداشتم. خیلی دوست داشتم بروم، سری به آنها بزنم و ببینم در چه وضعی هستند، اما شدت انفجار قدرت هر کاری را از من سلب کرده بود. مانند معلول‌ها، مانند پیرمردهای خانه‌نشین و زمین‌گیر شده بودم. اصلا نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. زارعی هم با وجود سن و سال کمش، خیلی بی‌خیال و با شوخی گفت: چیه پاس‌بخش¬؟ بریدی؟ پاشو برو یه سری به نگهبانا بزن.
اما من همچنان کپ کرده بودم. همچون ستونی بتونی، چسبیده بودم کف سنگر و جرأت بلند شدن نداشتم. هر لحظه که قصد می‌کردم اگر آتش کم‌تر شود، بروم و سری به سنگرهای نگهبانی بزنم، اما تا از جایم تکان می‌خوردم، خمپاره‌ یا کاتیوشایی نزدیک سنگر می‌نشست و باز مرا در جا می‌نشاند. کلافه شده بودم. تا آن وقت، آن‌قدر از خودم متنفر نشده بودم. آرزو می‌کردم کاش جای نگهبان‌ها توی سنگر بودم تا مجبور نباشم بروم و به همه‌ی سنگرهای توی خاکریز سربزنم.
از سنگر بیرون آمدم و به طرف پست امداد راه افتادم. از کنار سنگری رد شدیم که کاتیوشا کنارش خورده بود و گل و لای آن را پر کرده بود. رو به بچه ها گفتم:
- خدا رحم کرد کسی توش نبوده وگرنه داغون می‌شد.
و به سنگر پست امداد رفتیم. چند تایی از بچه‌ها که مجروح بودند، به انتظار آمبولانس روی خاکریز دراز کشیده بودند. آه و ناله خفیف‌شان به گوش می‌رسید که سعی می‌کردند به گوش بچه‌ها نرسد. شاید به‌ این دلیل بود که باعث تضعیف روحیه‌ی آنان نشود.
سراغ هاتف را از بچه‌ها گرفتم، اما در دژ نبود. به خاکریز عقب رفتم، آن‌جا هم نبود. بوجاریان هم نبود. فکر کردم که حتماً مجروح شده‌اند و رفته‌اند عقب، ولی حاج تیموری که پای هاتف را بسته بود، او را می‌شناخت و گفت: نه؛ هاتف توی مجروح‌های دیشب نبود.
ساعتی بعد یکی از بچه ها آمد و گفت: حمید از هاتف و بوجاریان خبر داری؟
- نه، چه‌طور مگه؟
- اون سنگر رو که کاتیوشا خورده بود بغلش و گل اومده بود روش، دیدی که؟ اگه یادت باشه، هاتف دیشب گفت من و بوجاریان با هم می‌ریم اون‌جا می‌خوابیم. یادت اومد؟
کمی فکر کردم، دیدم درست می‌گوید. اصلا حواسم نبود. پس آنها توی آن سنگر ... گفت: هر دو تایی‌شون کنار هم خوابیده بودند که کاتیوشا خورده بغل‌شون و گل و خاک اومده روشون. همون‌جوری خاک شدن و شهید شدن.
بغض گلویم را گرفت. باورم نمی‌شد. همان سنگری بود که صبح از کنارش رد شدم و گفتم: خدا رو شکر کسی توش نبوده.
حالا می‌شنیدم که هاتف و بوجاریان زیر آن شهید شده‌اند. هر دو آرام خفته بودند؛ مثل دو فرشته‌ی پاک و معصوم. نشانی از جان کندن در ظاهرشان نبود.
دیگر دل و دماغ نداشتم. می‌خواستم بنشینم گوشه‌ای و زار بزنم. داخل سنگر نشستم. سیامک گفت: دوربینت رو بده من برم ازشون عکس بگیرم.
با بی‌میلی، دوربین را از جیبم درآوردم و به سیامک دادم. سیامک رفت و من همچنان گوشه‌ی سنگر نشستم. اشکم درنمی‌آمد. اگر می‌خواستم گریه کنم، باید به ‌این می‌گریستم ‌که چرا گریه‌ام نمی‌گیرد. انگار چشمه‌ی چشمانم خشک شده بود. بغض فشار می‌آورد، ولی از اشک خبری نبود. مثل آسمان پر از ابر شلمچه که بارانی نمی‌بارید، ولی رعد و برق می‌زد و می‌خواست بترکد.
سیامک برگشت و گفت: بابا این چه دوربینیه؟ هر چی زور زدم دگمه‌اش رو فشار بدم، نرفت پایین.
دستی به آن زدم. شاسی دوربین آزاد شد و سیامک دوباره رفت، اما لحظه‌ای بعد باز برگشت. ناامیدتر از دفعه‌ی قبل، دوربین را گرفتم و گفتم: مثل این‌که دلش گرفته و حال نداره عکس بگیره.
این دومین باری بود که دوربین به گرفتن عکس رضایت نمی‌داد. چند متر دورتر از اجساد شهدا کار می‌کرد، ولی بالای سر آنها خراب می‌شد و دگمه‌اش از کار می‌افتاد.
جر و بحثم با هاتف جلویم مجسم شد که با پای مجروح می‌خواست داوطلب برود تا جنازه‌ی شهدا را بیاورد. در دل تأسف خوردم که چرا او را نفرستادم عقب. به یاد روزهای قبل افتادم که با او و مسعود کارگر در سنگر عقب استراحت می‌کردیم.

«غلامی چیمه» را که دیدم، خبر شهادت هاتف را دادم. او که در تهران، معلم دبیرستان هاتف بود و در همان محله‌ی خیابان غیاثی (خیابان شهید سعیدی) زندگی می‌کرد، با شنیدن خبر شهادت سید محمد خیلی ناراحت شد. گوشه‌ای نشست و آرام آرام اشک ریخت. اشک معلم در سوگ شاگرد خیلی سوزاننده بود. جالب‌تر آن‌جا بود که زیر لب گفت: آخرش شاگرد از آقا معلمش جلو زد ...
شب، یکی از بچه‌ها خبر شهادت محمد غلامی چیمه را در خاکریز‌های مقطّعی در منتهی‌الیه سمت چپ ما نزدیک محور لشکر عاشورا آورد. با شنیدن آن، چهره‌اش جلوی نظرم آمد، آن هنگام که خبر شهادت هاتف را به او دادم. چند سالی را با هم در سنگر مدرسه با عنوان معلم و شاگرد گذرانده بودند و حالا چند ماهی می‌شد که دوش به دوش هم در مهران و شلمچه می‌جنگیدند. سرانجام هر دو پرکشیدند. شاید غلامی چیمه آمده بود تا به شاگردانش در عمل و در زمین سرخ شلمچه، درس بیاموزد و نه فقط در پای تخته‌سیاه و مدرسه.

خسته و شکسته بر سر باقی مانده پیکر سید محمد هاتف

بهمن 1365 – بعد عملیات – اردوگاه کارون
صبح روز دوشنبه سیزدهم بهمن، دو اتوبوس آمد. همه‌مان را سوار کردند تا به پادگان دوکوهه برویم. هر کدام از دو اتوبوس نصفه مسافر داشتند. با خود گفتم: روزی که خواستیم برویم جلو، حدود 10 اتوبوس بودیم، اما حالا دو اتوبوس هم نمی‌شویم.
به پادگان دوکوهه که رسیدیم، تازه بغض‌مان ترکید. مخصوصاً وقتی که بچه‌های دیگر گردان‌ها آمدند و سراغ دوستان‌شان را از ما گرفتند. واحد تعاون لشکر، فرم‌هایی برای مشخص کردن وضعیت مفقودین به بچه‌ها داد. برای هاتف و بوجاریان فرم پر کردم.

[ ۱۳۸٩/٥/۱۸ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب