خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

همه هفته، هنگام نماز جمعه، در "چهارراه لشکر" (مقابل مسجد دانشگاه تهران که بچه های لشکر 27 زمان جنگ همه قرارها و دیدارشان آن جا بود) می دیدمش.
صدای گرمش در روایت فتح، آن قدر روحم را مدیون کرده بود که برای آشنایی با او، هر لحظه در پی فرصت باشم.

روز جمعه 28 اسفند ماه 1371، به آرزوی دیرینه ام رسیدم. آرزویی که با دیدن اولین قسمت های روایت فتح در سال های گذشته، در وجودم شعله کشید تا بر دستان مبارک سازندگانش بوسه زنم.

خودش آمد. من نخواستم. فکرش هم برایم مشکل بود. آمد کنارم. بله، درست کنارم روی لبه باغچه نشست.
چهارراه لشکر خلوت بود. نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم آخرین جمعه سال را زودتر از دفعات قبل به نماز جمعه بروم.

سجاده را بر زمین گذاشتم، بر لبه باغچه نشستم. دقایقی نگذشته بود که او نیز آمد. اتفاق یا هر چه که بود، سجاده اش را کنار سجاده من پهن کرد، نگاهی به اطراف انداخت، کسی را نیافت. آمد طرف من. نزدیک که شد، به احترامش برخاستم. حیفم آمد چنین لحظه ای را مفت از دست بدهم. دستم را دراز کرده و پس از مصافحه، روبوسی کردم. دست گرمش را فشردم. بی هیچ تکبری و با اخلاصی بسیجی وار، و لبخندی زیبا، جوابم را داد.

نشست کنار من روی جدول. چشمانش از لبنانش تشنه تر بودند. و گوش هایش هم. همه را می پایید.
وقتی گفتم:
- آقا سید، نفست خیلی حقه. صدات گرمه. خدا خیرت بده.
محجوبانه سرش را پایین برد و تنها عذر خواست و گفت:
- ما که کاری نکردیم ...

 هر که را با دست نشان می دادم و از رشادت هایش در جنگ می گفتم، با چنان نگاه نافذی او را دنبال می کرد که انگاری دارد حرکاتش را ضبط می کند.
خوب می شد از چهره اش خواند که با هر نگاه، برنامه ای از روایت فتح در ذهنش نقش می بندد.
دوست داشتم در آغوش بگیرمش و رخسار خسته از جفای روزگارش را غرق بوسه کنم. چرا که سید، مثل دیگر بسیجیان، نان را به نرخ سال 60 می خورد.

با همتی که داشت، شاید که می توانست تشکیلات بزرگ اقتصادی بزرگی راه بیندازد و سود سرشاری به جیب بزند. اما او، از همه دنیا فقط جبهه را برگزید و از آدمیانش فقط بسیجی ها را. او هم مثل امام و رهبرشان، مشتی از خاک جبهه را به مشتی طلا نمی داد و همان بود که لحظه ای آرام و قرار نداشت.
همین طور که نشسته بودیم و می گفتیم و می گفتم، از دور نمایان شد. سریع دم گوش سید گفتم:
- آقا سید، حواست رو خوب جمع کن. این پیرمرده رو که داره میاد طرف مون، خوب بهش دقت کن.
- مگه چیه؟
- بذار بیاد و بره، شما فقط بهش دقت کن من می گم.

آمد. نزدیک شد. مثل همیشه، با خنده. چشمانی ریز که از میان پلک هایی نزدیک به هم، به زور آدم را نگاه می کردند. طبق روال همیشه، دست در جیب کت چروکیده و رنگ و رو رفته اش برد و به هر کدام مان یک شکلات داد. با همان لهجه غلیظ آذری، حال و احوال کرد و عید را پیشاپیش تبریک گفت. عمدا برخاستم و با او روبوسی کردم تا سید هم همین کار را انجام بدهد، که داد.

وقتی از ما رد شد، سید با نگاهش داشت او را می خورد. دور که شد، مشتاقانه برگشت و گفت:
- اون کی بود؟
و گفتم:
- اون یه قاچاقچی بود. نه ببخشید، اون یه بلدچی بود. اون خوراک کار شماست.
 وقتی داستان او را برایش گفتم، با حسرت، او را از دور نگاه کرد و گفت:
- واقعا خوراک یه برنامه خوبه. چه طوری می شه اون رو پیداش کرد؟
- همین جا. هر هفته همین جاست. خواستی، باهاش هماهنگ می کنم بشینید پای حرفاش.
و رفت و قرار شد هماهنگ کنم که ...

سید رفت که بیاید، ولی نیامد. در فکه پرواز کرد. آن پیرمرد نیز چند سال پیش، خسته و دل شکسته از روزگار، در گوشه ای از این شهر غبار گرفته، خفت و دیگر برنخاست و کسی از او نپرسید:
- حاجی، تو کی بودی؟

 و این، همه آن چیزی است که آن روز جمعه، برای سید مرتضی تعریف کردم. فقط اسمش را نپرسید که معذورم.
 

از "قاچاقچی" تا "بلدچی"

من نمی دونم. یعنی اصلا روم نشد از خودش بپرسم. آخه پیر بود. سنش کم نبود. چه جوری برم بهش بگم:
- ببخشید برادر ... این بچه ها راست میگن که شما زمان شاه، "قاچاقچی" بودید؟

خب فکر می کنید چی بهم می گفت؟
- به تو چه بچه ...
- اصلا تو غلط می کنی در مورد من این جوری حرف می زنی ...
- خجالت نمی کشی با من که همسن پدرتم، این جوری حرف می زنی؟
- اصلا به شماها چه که من چیکاره بودم؟
- بودم که بودم ... امروز مثل همه‌ شما، مثل خود تو، لباس بسیج تنمه ...
- اصلا تو روت میشه توی روی کسی که اومده جبهه تا جونش رو فدا کنه، این حرفا رو بزنی؟
- ...

 خب ... خب. غلط کردم. اصلا ازش نپرسیدم. ولی خب قیافه اش تابلو بود. موهای حنا زده‌ ژولیده، چهره‌ سیه چرده، سبیل های سیخ سیخی لای دندونایی که از بس لب به سیگار زده، سیاه سیاه شده بودند ... اصلا اینها هیچی، دستانش ... از روی دستانش تا بالا، همش خالکوبی بود.

 رستم و سهراب، زال و تهمینه ... خلاصه یه شاهنامه‌ی کامل روی بدنش خالکوبی کرده بود. کافی بود تا برای وضو گرفتن آستینش رو بالا بزنه ...

 آخ گفتم "وضو" ...
آره ... وضو هم می گرفت ... وضوی خالی که نه، کنار بقیه، شونه به شونه‌ی بچه ها، نماز هم می خوند. تازه، توی دعا توسل و زیارت عاشورا هم می اومد، یه گوشه می نشست و با دستمال یزدی سبز و بنفشش، اشکاش رو پاک می کرد ...

 ولی خب خیلی بو می داد. اصلا انگار خود کارخونه‌ی دخانیات نشسته بغلت. نمی شد تحملش کرد. مخصوصا وقتی می خواست باهات روبوسی کنه. وقتی می خندید، ته حلقش معلوم بود. همون چند تا دندونی هم که داشت، اون قدر سیاه و لت و پار بودند که دلت نمی اومد صورتش رو ببوسی.

 می گفتند زمان شاه، قاچاقچی بوده. نه قاچاقچی مواد مخدر، که از راه های سخت و پر پیچ و خم کوهستان های غرب کشور بخصوص قله "بمو"، اجناس و لوازم از عراق می آورده و می برده.

جنگ که شد، مثل همه مردم، ههم اون چه رو ناشایست می پنداشت، به کناری نهاد و با رزمندگان اسلام همراه شد.

حالا دیگه حاجی، برای خودش شده بود "بلدچی". هر جا بچه های اطلاعات و عملیات گیر می کردند، او بود که راه گشاشون می شد و اونا رو تا پشت خطوط عراق می برد و می آورد.

 در "هور" و در ایام آمادگی عملیات خیبر، بچه ها برای شناسایی در عمق مواضع عراق، توسط او به قاچاقچیان عراقی تحویل می شدند و چند روز بعد که کارشون را انجام می دادند، محترمانه به ایران بازگردانده می شدن و عراقی ها به او می گفتند:

- حاجی جون، بیا امانتی هات رو تحویل بگیر.

[ ۱۳۸٩/۱/٢٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب