خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

اين هم يک خاطره زيبای ديگر از پيروزی انقلاب اسلامی
با احترام به عظمت شهدای بزرگوار
شادی روحشان فاتحه مع الصلوات

شب‌ بر سر شهر چادر سياه‌ گسترده‌ بود. از ساعت‌منع‌ رفت‌ و آمد و به‌ قولي‌ «حكومت‌ نظامي‌»، نيم‌ساعتي‌ مي‌گذشت‌؛ اما محل‌، مثل‌ شبهاي‌ قبل‌ نبود،تك‌ و توك‌ ماشين‌ شخصي‌ در خيابان‌ و كوچه‌ها رفت‌ وآمد مي‌كرد. از آن‌ سر شهر صداي‌ شعار وتكبير مي‌آمد.خوب‌ نمي‌شد فهميد چه‌ مي‌گويند. جوانهاي‌ محل‌،نفس‌ زنان‌ و با شتاب‌، اما پرشور، مي‌رفتند و مي‌آمدند.هر كس‌ چيزي‌ مي‌گفت‌:
ـ گارديها ريختند توي‌ پادگان‌ نيروي‌ هوايي‌...
ـ همافراي‌ نيروي‌ هوايي‌ رو قتل‌ عام‌ كردن‌...
ـ من‌ خودم‌ اونجا بودم‌ ... يكي‌ از سربازاي‌ نيروي‌هوايي‌ اومد دم‌ در، از لاي‌ نرده‌ها يه‌ كاغذ داد به‌ مردم‌،توش‌ نوشته‌ بود كه‌ گارديها ريخته‌اند توي‌ آسايشگاه‌ ومي‌خواهند همة‌ ما را بكُشند...
اوضاع‌ خيلي‌ عجيب‌ بود. تلويزيون‌ تصاوير ورودامام‌ را پخش‌ مي‌كرد كه‌ بي‌مقدمه‌ آن‌ را قطع‌ كرد. بعد ازهمان‌ بود كه‌ مردم‌ به‌ ساعت‌ حكومت‌ نظامي‌ توجهي‌نكردند و آمدند در خيابان‌ و كوچه‌.
مي‌گفتند همة‌ شلوغيها در پادگان‌ «چَكُّش‌»نيروي‌ هوايي‌ است‌. زياد با خانه‌مان‌ فاصله‌ نداشت‌. ازتهران‌نو تا آنجا چند دقيقه‌ بيشتر راه‌ نبود. پدرم‌ خواست‌تا با چند تايي‌ از همسايه‌ها به‌ آنجا برود. طاقت‌ نياوردم‌.جلو رفتم‌ كه‌ مرا هم‌ ببرد. اول‌ مانع‌ شد. مي‌گفت‌ كه‌بچه‌ام‌ و امكان‌ دارد آنجا شلوغ‌ شود. سرانجام‌ قبول‌ كردمرا هم‌ ببرد و برد.
در خيابان‌ تهران‌نو، گُله‌به‌گُله‌ سر كوچه‌ها، جوانهاآتش‌ روشن‌ كرده‌ بودند. نه‌ اينكه‌ سرد باشد. هر كدام‌چوب‌ و چماقي‌ به‌ دست‌ گرفته‌ بودند. مثل‌ اينكه‌ جدي‌جدي‌ قصد داشتند با همين‌ چوبها، جلوي‌ تانك‌ و توپ‌ارتش‌ را بگيرند. در خيابان‌ نه‌ چندان‌ طويلي‌ كه‌انتهايش‌ درِ بزرگ‌ ورودي‌ پادگان‌ نيروي‌ هوايي‌ قرارداشت‌ جمعيت‌ انبوهي‌ كه‌ اكثر آنان‌ را مردان‌ تشكيل‌مي‌دادند ـ زنها بيشتر جلوي‌ درِ خانه‌ها ايستاده‌ بودند هر كس‌ چيزي‌ مي‌گفت‌ و شعاري‌ مي‌داد:
ـ ما مي‌خواهيم‌ بريم‌ توي‌ پادگان‌ ...
ـ ما تا مطمئن‌ نشيم‌ حال‌ همافرها خوبه‌، از اينجانمي‌ريم‌ و ...
ـ برادر ارتشي‌ چرا برادر كشي‌؟
ـ توپ‌ ، تانك‌ ، مسلسل‌...
چند كاميون‌ ارتشي‌ و جيپ‌، جلوي‌ در پادگان‌ راقُرُق‌ كرده‌ بودند. سربازي‌هاي‌ گاردي‌، كيپ‌ همديگركنار ماشينها ايستاده‌ و اسلحه‌هاي‌ «ژ.ث‌» را جلوي‌سينه‌ حايل‌ نگه‌ داشته‌ بودند. آمبولانس‌ بزرگي‌ از نوع‌«شورلت‌» ميان‌ جمعيت‌ و درِ پادگان‌ را سد كرد و اريب‌ايستاد وسط‌ خيابان‌. افسري‌ كه‌ كلت‌ به‌ كمر داشت‌ كنارآن‌ رفت‌، دهني‌ بلندگو را جلوي‌ دهان‌ كه‌ سيبلهاي‌پرپشتش‌ آن‌ را پوشانده‌ بود، گرفت‌:
ـ الان‌ حكومت‌ نظاميه‌ لطفاً به‌ خونه‌هاتون‌ برويد تاما مجبور نشيم‌...
ـ ما تا مطمئن‌ نشيم‌ حال‌ همافرا خوبه‌ ...
ـ گفتم‌ برويد خونه‌هاتون‌ و گرنه‌ ...
ـ و گرنه‌ چي‌؟ مگه‌ كم‌ برادراي‌ خودتونو كشتين‌؟
افسر دهني‌ بلندگو را گذاشت‌ داخل‌ ماشين‌. نگاهي‌به‌ مردم‌ انداخت‌ و رفت‌ طرف‌ جيپ‌. شايد رفت‌ تا به‌فرمانده‌اش‌ بيسيم‌ بزند و كسب‌ تكليف‌ كند. جمعيت‌همچنان‌ در هم‌ مي‌پيچيد و هر كس‌ چيزي‌ مي‌گفت‌:
ـ مي‌گم‌، اگه‌ نريم‌، نكنه‌ همه‌ مونو بكشن‌، از اين‌بعيد...
ـ خب‌، بكُشن‌؛ مگه‌ ما از اون‌ سربازايي‌ كه‌ دارن‌مي‌كشنشون‌ كمتريم‌...
با صداي‌ «بسم‌الله الرحمن‌الرحيم‌» كه‌ از بلندگوپخش‌ شد، همة‌ نگاههاي‌ متعجب‌ به‌ طرف‌ بلندگو وآمبولانس‌ برگشت‌. روحاني‌ جواني‌، عمامه‌ سفيد بر سر،عينكي‌ بر چشم‌، محاسني‌ زيبا، روي‌ سقف‌ آمبولانس‌رفته‌ بود و مي‌خواست‌ صحبت‌ كند. همه‌ او رامي‌پاييدند. ارتشيها بيشتر و شديدتر. از بالاي‌آمبولانس‌، نگاهي‌ به‌ مردم‌ كرد و گفت‌:
ـ مردم‌، من‌ به‌ شما اعلام‌ مي‌كنم‌، به‌ هيچ‌ وجه‌ ازاينجا نرويد خونه‌هاتون‌... الان‌ برادراي‌ شما، همافراي‌دلير نيروي‌ هوايي‌ در خطر هستن‌، گارديها ريختند توي‌پادگان‌ و مي‌خوان‌ اونارو بكشن‌...
دست‌ راستش‌ رفت‌ زير عبا، اسلحه‌اي‌ نه‌ كوچك‌ ونه‌ بزرگ‌ (بعداً فهميدم‌ اسمش‌ «يوزي‌» است‌) بيرون‌كشيد و آن‌ را بالاي‌ سر گرفت‌. تا آنجا كه‌ جا داشت‌دستش‌ را كشيد و اسلحه‌ را بالا برد:
ـ ما بايد براي‌ سرنگوني‌ حكومت‌ جبّارِ پهلوي‌بجنگيم‌. همة‌ ما بايد دست‌ به‌ اسلحه‌ ببريم‌ و جلوي‌اين‌ جنايات‌ را بگيريم‌. مردم‌ ... بازم‌ مي‌گم‌ از اينجاتكون‌ نخورين‌، همه‌ بايد وايسيم‌ تا جلوي‌ اين‌ توطئه‌روبگيريم‌...
رنگ‌ به‌ رخسار ارتشيها، بخصوص‌ آن‌ افسر نبود.مردم‌ با چشماني‌ كه‌ كم‌ مانده‌ بود از حدقه‌ درآيد، نگاهي‌مشعوف‌ و ذوق‌زده‌، اسلحه‌ را در دست‌ بالا رفتة‌ روحاني‌جوان‌ با چشمانشان‌ مي‌خوردند:
ـ الله اكبر...الله اكبر...الله اكبر...
ـ درود بر روحاني‌ مبارز ...
ـ واي‌ اگر خميني‌ حكم‌ جهادم‌ دهد، ارتش‌ دنيانتواند...
ـ روحاني‌ مبارز...
مردم‌ دور آمبولانس‌ را گرفتند، روحاني‌ جوان‌ آمدپايين‌. آنقدر آنجا شلوغ‌ شد كه‌ ارتشيها كه‌ خواستند جلوبيايند، نتوانستند راهي‌ پيدا كنند. لحظه‌اي‌ بعد، كسي‌ديگر آن‌ روحاني‌ را ميان‌ جمعيت‌ نديد. گارديها كه‌ انگاردچار كابوس‌ شده‌ بودند، مات‌ و مبهوت‌ به‌ همديگر نگاه‌مي‌كردند.
مي‌گفتند:
ـ راديو گفته‌ حكومت‌ نظامي‌ ساعت‌ چهاره‌ ...
كسي‌ اهميت‌ نمي‌داد:
ـ خب‌ باشه‌، به‌ ما چه‌؟
جلوي‌ جايگاه‌ پمپ‌ بنزين‌ ايستگاه‌ پل‌ در خيابان‌تهران‌ نو، پيكان‌ سفيد رنگي‌ با زمين‌ يكي‌ شده‌ بود.مي‌گفتند يك‌ تانك‌ ارتش‌، در حال‌ فرار از روي‌ آن‌ ردشده‌ است‌. كسي‌ داخلش‌ نبود.
همة‌ كوچه‌ها و خيابانهايي‌ كه‌ به‌ درهاي‌ پادگان‌نيروي‌ هوايي‌ منتهي‌ مي‌شدند، مملو بود از جوانان‌پرشوري‌ كه‌ به‌ دنبال‌ راه‌ نفوذي‌ به‌ داخل‌ پادگان‌مي‌گشتند. در خيابان‌ مجاور پمپ‌ بنزين‌ پايين‌ ميدان‌وثوق‌، داخل‌ حياط‌ آپارتماني‌، چند جوان‌ مشغول‌ساختن‌ «كوكتل‌ مولوتف‌» بودند. يكي‌ صابون‌ رنده‌مي‌كرد، يكي‌ بنزين‌ داخل‌ شيشه‌ مي‌ريخت‌، ديگري‌روغن‌ سوخته‌ و آن‌ يكي‌ پارچه‌اي‌ آغشته‌ به‌ بنزين‌ درشيشه‌ مي‌گذاشت‌ و به‌ نفر بعدي‌ تحويل‌ مي‌داد تا درجعبه‌اي‌ بچيند و به‌ پشت‌ بام‌ آپارتمان‌ ببرد.
داخل‌ حياط‌ كه‌ شدم‌، توانستم‌ بشناسمشان‌. «سيدمصطفي‌جلالي‌پروين‌» (زمستان‌ سال‌ 60 در جبهه‌گيلانغرب‌ به‌ خدا پيوست‌.) «عليرضا مستعدي‌» (سال‌59 در ذوالفقارية‌ آبادان‌ الهي‌ شد.) و «حميد مستعدي‌»(برادر كوچكتر عليرضا، كه‌ سال‌ 59 در سوسنگردجاودانه‌ شد.) و چندتايي‌ ديگر از بچه‌هاي‌ محلمان‌بودند. بچه‌هاي‌ خيابان‌ وصال‌ تهران‌نو.
يكي‌ دويد و فرياد زد:
ـ تانكها اومدن‌ ... تانكها اومدن‌...
هر كسي‌ به‌ جايي‌ دويد. در يك‌ چشم‌ بر هم‌ زدن‌،حياط‌ و خيابان‌ از آدم‌ خالي‌ شد. كسي‌ به‌ چشم‌نمي‌خورد. چند تايي‌ تانك‌ كوچك‌ كه‌ بين‌ مردم‌ به‌«ميني‌ تانك‌» معروف‌ بود، آمدند كه‌ بگذرند. اولي‌ ردشد، دومي‌ هم‌. سومي‌ كه‌ رسيد، انبوه‌ كوكتل‌مولوتفها برسرش‌ باريد. بدنه‌ و شني‌اش‌ آتش‌ گرفت‌. با سرعتي‌ كه‌داشت‌ شدت‌ آتش‌ بيشتر شد. تانك‌ چهارمي‌ هم‌ آتش‌گرفت‌. ولي‌ هر طور كه‌ بود خود را از مهلكه‌ خارج‌ كردند.
با رفتن‌ تانكها، مردم‌ به‌ خيابان‌ ريختند و شروع‌كردند به‌ «الله اكبر» گفتن‌. دقايقي‌ نگذشته‌ بود كه‌ناگهان‌ كسي‌ در حالي‌ كه‌ به‌ پادگان‌ نيروي‌ هوايي‌ اشاره‌مي‌كرد، فرياد زد:
ـ فرار كنيد ... حمله‌ كردن‌...
جواني‌ اسلحه‌ به‌ دست‌ از در پادگان‌ زد بيرون‌ و به‌طرف‌ خيابان‌ دويد. همه‌ مانده‌ بودند چه‌ كنند. تا آمدندبجنبند و جان‌ پناهي‌ پيدا كنند، جوان‌ كه‌ ديگر به‌ وسط‌خيابان‌ رسيده‌ بود، فرياد زد:
ـ الله اكبر .... الله اكبر ... مردم‌ بياييد... پادگان‌ آزادشد... الله اكبر...
همه‌ مات‌ بودند كه‌ چه‌ شده‌. چه‌ خواهد شد.جوانهاي‌ پرشور دورش‌ را گرفتند و قضيه‌ را جويا شدند،گفت‌:
ـ ما توانستيم‌ بريزيم‌ توي‌ پادگان‌ و گارديها راشكست‌ بديم‌. الانم‌ هر كس‌ مي‌تونه‌ بره‌ تو و اسلحه‌ورداره‌...
و مردم‌ هجوم‌ بردند به‌ داخل‌ پادگان‌ نيروي‌ هوايي‌...
هوا از دود سياه‌ شده‌ بود. مي‌گفتند:
ـ پاسبوناي‌ توي‌ كلانتري‌ نارمك‌ بدجوري‌مقاومت‌ مي‌كنن‌، چند ساعته‌ كه‌ با مردم‌ درگيرن‌...
قصد كردم‌ به‌ آنجا بروم‌، رفتم‌ . كلانتري‌ نارمك‌ درخياباني‌ تنگ‌ بالاي‌ ميدان‌ هفت‌ حوض‌ قرار داشت‌.صداي‌ گلوله‌ يك‌ لحظه‌ قطع‌ نمي‌شد. رفتم‌ به‌ كمك‌آنهايي‌ كه‌ با بيل‌ گونيها را پر مي‌كردند. خاك‌باغچه‌هاي‌ كنار خيابان‌ خالي‌ شده‌ بود و گونيها براي‌سنگر پر. نگاهي‌ از سر خيابان‌ به‌ كلانتري‌ انداختم‌.بدجوري‌ در آتش‌ مي‌سوخت‌. با خودم‌ گفتم‌: «حقتونه‌ ...تا شما باشين‌ ديگه‌ نيايين‌ توپ‌ بچه‌هارو كه‌ توي‌خيابون‌ فوتبال‌ بازي‌ مي‌كنن‌ بگيرين‌ و پاره‌ كنين‌...»!
مي‌گفتند: «دارند شكست‌ مي‌خورن‌...» دود سياه‌نمي‌گذاشت‌ ساختمان‌ كلانتري‌ پيدا شود. يك‌ آن‌ دلم‌براي‌ آن‌ بدبختهايي‌ كه‌ براي‌ هيچ‌ و پوچ‌ مقاومت‌مي‌كردند و چه‌ بسا مي‌سوختند، سوخت‌ . ساعتي‌نگذشت‌ كه‌ فرياد الله اكبر طنين‌انداز شد و گفتند: «مردم‌تونستن‌ كلانتري‌ رو بگيرن‌...»
ساعت‌ از ده‌ شب‌ گذشته‌ بود. ديگر صداي‌ گلوله‌نمي‌آمد. چهارراه‌ سيمتري‌ نارمك‌ در آتش‌ مي‌سوخت‌.از كوچة‌ مسجد كميل‌ به‌ خيابان‌ آمدم‌. جلوي‌ مغازه‌ پدرم‌رفتم‌. چند گلوله‌، كره‌كره‌ مغازه‌ را سوراخ‌ كرده‌ بود. به‌طرف‌ چهارراه‌ سيمتري‌ رفتم‌. خيابان‌ را كاميونها وجيپهايي‌ كه‌ در آتش‌ مي‌سوختند، بسته‌ بود. نور سرخ‌آتش‌، ديوار خانه‌ها را زرد و قرمز كرده‌ بود.
زمين‌ پر بود از پوكة‌ فشنگ‌ و تكه‌هاي‌ سوخته‌ماشينها. چند جسد خون‌آلود، در وسط‌ خيابان‌ افتاده‌بود. به‌ كنار پياده‌رو رفتم‌. ستون‌ طويلي‌ از اجساددرجه‌داران‌ و گارديها كنار ديوار نيمه‌خرابه‌، درازكش‌ شده‌بودند. جوي‌ خون‌ از زيرشان‌ جاري‌ بود. در ميان‌انفجارهاي‌ خفيف‌ و گاهي‌ شديد، فرياد الله اكبرمي‌پيچيد.
به‌ در خانه‌ كه‌ رسيدم‌، مادرم‌ كنار زنهاي‌ همسايه‌ايستاده‌ بود. خودم‌ را به‌ بغلش‌ انداختم‌. با ذوق‌ و شوق‌پرسيد كه‌ چي‌ شده‌ است‌. ديگر نمي‌توانستم‌ خودم‌ راكنترل‌ كنم‌. پوكه‌هاي‌ سياه‌ شدة‌ فشنگ‌ را در دستم‌فشردم‌. جيبم‌ پر بود از آنها. بغضم‌ كه‌ تا آن‌ لحظه‌ داشت‌خفه‌ام‌ مي‌كرد، تركيد. زدم‌ زير گريه‌:
ـ ... انقلاب‌ پيروز شد ... پيروز...

[ ۱۳۸۱/۱۱/۱٩ ] [ ٤:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب