خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

هیچگاه "اشخاص" را ملاک شناخت "حق" قرار ندهید
بلکه "حق" را ملاک شناخت اشخاص قرار دهید.
مولا امیرالمومنین (ع)

سال های اول پیروزی انقلاب اسلامی، که در جلوی دانشگاه تهران، با بسیاری از هواداران "مسعود رجوی" - سرکرده‌ی "سازمان مجاهدین خلق ایران" همان منافقین معروف - برخورد داشتم که غالبا به بحث می گذشت، همواره این سوال برایم مطرح بود که:
"چرا هواداران رجوی، این قدر خشک مغز هستند که به هیچ وجه هیچ نظر و منطقی را نمی پذیرند و حاضرند چشم بسته و کورکورانه، در راه رجوی، خود را به کشتن بدهند."

سال 1360، هنگامی که "گوهر" دخترک جوان، در کوچه های شهر شیراز، به پیرمرد خوش سیما و استاد اخلاق و دین، حضرت آیت الله دستغیب نزدیک شد و بلافاصله پس از سلام که با جواب سلام مهربانانه‌ی پیرمرد همراه بود، 15 پوند مواد منفجره‌ی "تی.ان.تی" را که زیر چادر به خود بسته بود، منفجر کرد، و به دنبال آن نیز پیرمردان 70 – 80 ساله، فقط به جرم این که امام جمعه بودند و بر منبر و محراب از دین می گفتند، در عملیات انتحاری منافقین به شهادت رسیدند، بیشتر ذهنم درگیر این شد که:
"مگر رجوی کیست و چه می گوید؟"

بعدها، در طی سال های جنگ و بعد از آن، بیشتر بر این مسئله حساس شدم. وقتی مرداد 1367 در عملیات مرصاد، هنگامی که چندین هزار نیروی مثلا مجاهد - که اکثرا تحصیل کرده‌ی خارج از ایران بودند و القاب دکتر و مهندس را نیز از آمریکا و اروپا با خود یدک می کشیدند - سوار بر تانک و نفربر، آمدند تا دیوانه وار از جاده‌ی آسفالت وارد شهرهای ایران شوند و به قول خودشان 3 روزه تهران را فتح کنند، تعجبم بیشتر شد. چرا که یک بچه هم به سادگی می فهمید که با 5000 نیرو و سوار بر تانک و نفربر، نمی توانی در عمق 600 کیلومتری یک کشور وارد شد و به سادگی متلاشی خواهند شد.

وقتی یکی از بچه ها، از جیب دختری منافق، دفترچه‌ی یادداشت کوچکی بیرون آورد، تعجبم خیلی بیشتر شد. دخترک در یکی از صفحات دفتر خاطراتش نوشته بود:
"متاسفانه امروز صبح نمازم قضا شد. باید بروم از مرکزیت سازمان طلب مغفرت کنم."

یعنی یک بچه مسلمان شیعه، فقط به خاطر آن که هوادار رجوی است، برای قضا شدن نمازش وجدان درد گرفته و می خواهد برود پهلوی اعضای مرکزیت سازمان – و حتی نه خود مسعود – طلب مغفرت و توبه کند!

بی خود نبود که در همان عملیات مرصاد، دخترکان و پسران جوان منافق، وقتی در محاصره می افتادند و کار را تمام شده می دیدند، ضامن نارنجک را کشیده، مقابل صورت خود قرار می دادند – که مثلا چهره و اثر انگشتانشان از بین برود و قابل شناسایی نباشند – و عربده می زدند:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
و با انفجار نارنجک، به وحشیانه ترین نوع، به زندگی خود خاتمه می دادند.

بله! من هم تعجب کردم.
چرا:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
مگر آنها ادعای مسلمانی و حتی شیعگی ندارند، پس شهادتین و "اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علی ولی الله" چی شد؟!
شهادتین یک فرد مسلمان کجا رفت؟
جایی نرفت.
"مسعود و مریم جای آن را گرفتند."
به همین سادگی!

چند سال پیش، وقتی دولت فرانسه "مریم رجوی" را بازداشت کرد، 8 تن از منافقین، در برخی کشورها، با همین نوع شهادتین گفتن مسعود و مریم، خودشان را به آتش کشیدند. یعنی بر روی خود بنزین ریختند، آرام بر زمین نشستند و با ذکر مریم و مسعود، خود را به تلی از آتش تبدیل کردند. چند تایی از آنها از شدت آتش سوزی، جان باختند.

بگذریم!
من هم فکر می کردم دوران متعصبان خشک مغز، که افراد زمینی را برای خود در حکم خدا جای می دهند و شبانه روز به پرستش آنان مشغولند، تمام شده است.

من هم فکر می کردم دیگر کسی حاضر نیست آدم همنوع خودش را، به جای خداوند خالق قرار دهد و بت پرستی از نوع جدید رواج داشته باشد!
ولی دیدم.

تعجب نکنید. همین امروز دیدم.
امروز صبح یک شنبه 9 اسفند 1388، یکی از مسئولین سابق صفحه‌ی "جبهه و جنگ" روزنامه‌ی "جمهوری اسلامی" (یا به قول دوستی ادیب و نکته پرداز، "روزنامه‌ی سه قطره خون") که چند سالی است مثلا در زمینه‌ی دفاع مقدس قلم می زند، سر زده به محل کارم آمد.

از همان اول گلایه کرد که چرا به او سر نمی زنم و از این حرف ها. هنوز روی صندلی ننشسته بود که با همان لحن تند و طلبکارانه‌ی همیشگی، شروع کرد به تکه انداختن:
- این چه وضعیه ... چرا با مردم این جوری می کنید ... مگه شما مسلمون نیستید ... مگه به قیامت و معاد اعتقاد ندارید ...
فهمیدم که می خواهد به مسائل سیاسی و حوادث بعد انتخابات بپردازد. سعی کردم با خنده و شوخی، مسیر حرف را عوض کنم که او ول کن نبود.
- یعنی خدا و پیغمبر فقط توی ولایته؟ ... دین و معادتون شده آقا؟ همه چیزتون ولایتتونه؟ مگه شما مسلمون نیستید؟

با خنده گفتم:
- مگه شما دین و ایمان و خدا و پیامبرتون کیه؟ کی گفته ما همه چیزمون شده آقا؟ ما دین داریم و ولایت ...

از او پرسیدم:
- ببینم، تو "س.ص" را که قبول داری؟
سریع گفت:
- آره که قبول دارم. خیلی هم قبول دارم. من از سال 55 با او دوستم.
"س.ص" که از دوستان قدیمی میرحسین موسوی است و متاسفانه در حوادث بعد از انتخابات دستگیر شد و به "بازداشتگاه کهریزک" منتقل شد. افشای ماجرای کهریزک هم کار او بود. جالب این بود که وی از قول او، ادعاهای عجیبی هم کرد که با خنده گفتم:
- ببین، اینا رو تو از خودش شنیدی؟ چون من کلی باهاش گپ زدم.
که گفت:
- خودش به من گفت، ولی بهش گفتن برای کسی تعریف نکن.

که گفتم:
"روز 13 آبان، من و اون با هم از میدان هفت تیر تا میدان ولی عصر قدم می زدیم، شلوغی و درگیری ها را می دیدیم و با هم کلی صحبت کردیم. خب حالا که اون رو این قدر قبول داری، برو از همون بپرس، وقتی به اون گفتم:
- دوست دارم برم پهلوی موسوی و رو دررو باهاش صحبت کنم، ببینم حرف حسابش چیه.
اون گفت:
- حمید، تو و "م.د" و چند تای دیگه، بیایین بریم پهلوی موسوی تا بفهمین چی میگه. فقط کافیه یک ساعت به اون اجازه بدن بیاد توی تلویزیون جلوی مردم حرف بزنه، اون وقت مردم می فهمند عجب آدم خریه."

این را که گفتم، آقای دوست، اخم هایش در هم رفت و مثل پیرمردان معتقد و مومنی که کسی جلوی شان به مقدس ترین مقدسات اهانت کند، از ته حلقوم گفت:
- نعوذا بالله.
که با تعجب گفتم:
- ببخشید، مگه من به خدا یا پیغمبر اهانت کردم؟
که با عصبانیت گفت:
- توی می گی نعوذا بالله، مهندس موسوی خره؟
که گفتم:
- اولا که من نمی گم، رفیق مشترک مون که گفتی خیلی قبولش داری، گفت اگر مردم حرفای موسوی رو گوش کنن، می فهمن که داره لج بازی می کنه و چقدر خره. تازه، چی شد که نعوذا بالله گفتی؟ مگه من به کی اهانت کردم؟ مگه کفر گفتم یا ...

اگر به دین و ایمان و خدا و پیغمبری که می پرستد اهانت می کردم، مطمئنا این قدر عصبانی نمی شد. با همان خشونت و تعصب که داشت داغ می کرد، گفت:
- شما مهندس رو نمی شناسین. از مهندس موسوی مومن تر، پاک تر، سالم تر معتقدتر و ... وجود ندارد.

با همان تعجب دهه‌ی 60 گفتم:
- چی شد؟ تو تا حالا گیر می دادی که ما همه چیزمون شده ولایت، ولی خود تو، همه دین و ایمانت شده موسوی و حاضر هم نیستی که بپذیری اونم اشتباه می کنه؟
که بیشتر ناراحت شد.

وقتی گفت:
- چرا اجازه نمیدن مهنس بیاد توی تلویزیون با مردم حرف بزنه.
خندیدم و گفتم:
- اگر امروز اجازه بدن مسعود رجوی بیاد توی تلویزیون حرف بزنه، مهندس شما هم می تونه بیاد حرف بزنه.
که کاملا به هم ریخت. گفت:
- یعنی می خوای بگی موسوی با رجوی فرقی نداره؟

که گفتم: "اتفاقا همین رو می خوام بگم. موسوی امروز، با این آشوب هایی که به راه انداخت، هیچ فرقی با مسعود رجوی نداه. جفت شون به انقلاب ضربه زدند."

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. با عصبانیتی که تعصب خشک از نگاهش می بارید، برخاست و گفت:
- من دیگه نمیام پهلوت.
و رفت.

تازه فهمیدم چه جوری برای بعضی افراد، به راحتی، خدا با هر چیز دیگری عوض می شود و همین می شود مجوز 8 ماه فتنه، شرارت و خیانتی جبران ناپذیر که اولش با دفاع و پرستش یک فرد که بعد 20 سال از غار ذهن خود خارج شده، شروع شد و نهایتش هم همراه و همبازی شدن با منافقین، سلطنت طلبان، رقاصه و کاباره نشین ها بود که برای رسیدن به اهداف نامقدس خود، امام، دین، انقلاب و عاشورا را مورد اهانت قرار دادند. و این همه، فقط و فقط بر گردن کسی است که کبریت فتنه را دیگران به دستش دادند و او آتش شر و خشونت را برپا ساخت.

و آخرش هم همان شد که اغتشاش گران عاشورا، توهین کنندگان به مقدسات را "مردم خدا جوی" نامید و در سوگ منافقین و خائنینی که به حکم دادگاه انقلاب اسلامی اعدام شدند، اشک ریخت و آنان را فرزندان وطن نامید و تجلیل شان کرد.

این همان موسوی است که دهه‌ی 60، از مسئولین اصلی برخورد تند و صریح با منافقین بود و قلع و قمشان کرد. حالا برای همان ها و تفاله هاشان اشک می ریزد.

این را دیگر سخت می شد پذیرفت، ولی دیدیم که شد.
اگر تا دیروز مریم رجوی برای موسوی کف می زد، رضا پهلوی به او قوت قلب می داد و مسعود رجوی او را تشویق به مقاومت می کرد، امروز موسوی رسم وفاداری بجا آورده و در سوگ نیروهای تروریست و جنایتکار آنان، می گرید و آنان را قهرمان، مومن، فداکار و حتما که شهید راه خویش، می داند.

راستی، مهندس موسوی درباره‌ی "عبدالمالک ریگی" که طی 8 ماه اخیر کلی از موسوی و جنبش سبز لجنی اش طرفداری کرد، امید به پیروزی او می داد و همواره افتخارش این بود که با ترور و قتل مردم بی گناه و سربریدن، نقشی مهم در جنبش سبز موسوی دارد، بیانیه‌ی محکومیت صادر نکرده؟

می ترسم از خدا و نمی ترسم از کسی
می ترسم از کسی که نمی ترسد از خدا

[ ۱۳۸۸/۱٢/٩ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب