خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آن که فهمید:
خونه شون 100 متر نمی شد. باباش پیر مرد قد کوتاه، معمار بود و هر روز صبح، تیشه، استنبلی و ماله دستش بود و می رفت سر کار. نونش از آن نونای حلال بود که پنج شش بچه رو آن هم سه نفرشان بالای 20 سال، نون می داد و خم به ابرو نمی آورد.

علی همسن و سال ما بود. متولد 1344 در "مشاع" دماوند. روزا ی انقلاب، با هم توی محل شلوغ می کردیم و عشق مون این بود که در این انقلاب اسلامی نقشی داشته باشیم. هر چند که سن و سال چندانی نداشتیم.
جنگ که شد، هیچ کدام مون رو یارای موندن نبود. با وجودی که دو تا از برادرای علی سپاهی بودن، ولی به خاطر کمی سن، نمی ذاشتند به جبهه بره.

این جا دیگر من احساس زرنگی کردم. وقتی توی بچه های محل اولین کسی شدم که پا به جبهه گذاشت، احساس غرور و افتخار می کردم. وقتی علی گفت:
- می گم بیا با هم بریم جبهه های غرب ... می گن گیلانغرب خیلی با صفاست.
قبول کردم. البته منظور علی از با صفا، عشق و حال شهری ها نبود. یعنی این که هر شب با دشمن درگیری است و بکش بکش و بزن بزن.
هر طوری بود با هم رفتیم گیلانغرب. سه چهار ماه اون جا موندیم و دیگه شدیم گرفتار جنگ و جبهه. مگه می شد ولش کرد. آتش علی خیلی از من تندتر بود.

wtxolfsf6qq5k88b5f79.jpg

زمستان ۱۳۶۰ گیلانغرب - تپه کرجیها علی مشاعی و خودم

دیگه علی شده بود اعزام مجددی. مگه می شد جلوی اون رو گرفت. عملیاتی نبود که تیر یا ترکشی نخورد. زخم که بر می داشت، مصمم تر می شد. و همون شد که وقتی توی عملیات والفجر مقدماتی زمستان 61 در فکه، گلوله ای به شونه اش اصابت کرد، با وجودی که دست راستش کارایی چندانی نداشت، رفت برای عملیات والفجر 1 و باز دوباره تیر و ترکش خورد و باز برگشت.
ول کن جبهه نبود. اون جا رو خونه خودش می دانست. اصلا راضی نمی شد لحظه ای اون جا رو رها کنه و به خونه و کاشونه برگرده. به قول خودش: هر چی بیشتر می رفت جبهه، احساس دین و بدهکاریش به انقلاب بیشتر می شد.

cvy27b3702c47wk1u1r4.jpg

مرداد ۶۱ عملیات رمضان - شهیدان علی مشایی - نادر محمدی - سعید فتحی و دیگر هیچ

بی خود نبود که عاشق این جمله بود و از "منصور مختاری" خواست تا با خطی زیبا، بر دیوار محل بنویسه:
"هی نگویید انقلاب برای ما چه کرده است، بگویید ما برای انقلاب چه کار کرده ایم!"

برای همین هر وقت نگاش می کردیم، با وجودی که می دونستیم تیر و ترکش بسیاری توی تنش جا خوش کردن، ولی او لبخندش ترک نمی شد.
"علی مشایی" بچه ساکت و آرام شهر و شیر غران جبهه، اون قدر از پا ننشست و رفت که سرانجام هنگامی که ما توی شهر سرگرم خرید عید بودیم و لباس نو و عیدی، همراه "حسین نصرتی" و "نادر محمدی" آخرین روزهای اسفند ماه، در "جزیره مجنون" مجنون وار گرد شمع دوست گشت تا جاودانه شد.


آن که نفهمید:
"سید مجید" از اون دست بچه محل هایی بود که اگه درباره دوره جوونی و قبل از انقلابش چیزی نگم، بهتره!
انقلاب، هر کسی رو به نوعی عوض کرد. خب بعضی ها هم عوضی شدند!
سنش از ماها بیشتر بود. قبل انقلاب رو خوب خوب درک کرده و لمسیده بود.

سیل انقلاب که راه افتاد، سید مجید هم ناگزیر افتاد توی جریان. همه بچه محل ها بودن، اوفت داشت اگه اون نیاد.
شد انقلابی تموم عیار. چند وقتی قر و فر و .... رو گذاشت کنار و جاش تفنگ و دستمال روی صورت بستن و چریک بازی مد شد. شد یه کمیته ای تموم عیار.
دزدا رو می گرفت، پدر قاچاقچی ها رو درآرده بود. اون قدر که بعضی هاشون شاکی شدن که سید مجید ما رو دستگیر می کنه، می زنه و موادامون رو می گیره، فردا خودش اونا رو به مشتریای ما آب می کنه!
استغفر الله. این قدر پشت سر جوون مردم غیبت کردم و شما هم شنیدین!

یه دوست بزرگواری می گفت:
"انقلاب و جنگ، برای بعضی آدما مثل "نیش ترمز" بود."
یعنی این که یه نیش ترمز زدن، ولی دوباره به همون مسیر قبلی شون ادامه دادن. نه مثل بعضی دیگه که کاملا پاشون رو روی ترمز گذاشتن. توقف کامل کردن و از همون جا تغییر مسیر دادن. مثل خیلی از بچه های محل و رفیقای همین سید مجید. شاید اون دلش نیومد پاشو تا ته روی پدال ترمز وجودش فشار بده و از مسیر گذشته اش برگرده و ...خب اگه این کار رو کرده بود که اونم امروز شهید می شد!

القصه!
سید مجید انقلابی شده، یه چیز کم داشت. اونم سابقه جبهه بود.
حالا دیگه جنگ شده بود و اونم باید خودی نشون می داد. اگه نمی رفت که خیلی "سه" می شد!
هر روز خبر و جنازه یکی از بچه های محل رو می آوردن. بعضی هاشون با سید مجید خیلی رفیق بودن، ولی مثل اون نشدن. دور خلاف رو یه خط قرمز کلفت کشیدن و مرد و مردونه رفتن از ناموس مملکت شون دفاع کردن و جون دادن.
به قول معروف: "آدم رو سگ بگیره، جوّ نگیره."
سید مجید که بد جوری جوّ گیر شده بود. دل رو زد به دریا، غافل از این که این دریا رودخونه هم نیست!
اعزام زد.
چیه جا خوردین؟ خب اونم آدم بود. دل داشت، رگ داشت، غیرت داشت، ناموس و مملکت سرش می شد.

از شانس بدش، وقتی به عنوان راننده اعزام زد برای جبهه، نه از تویوتا لندکروز فرماندهی خبری بود و نه از بنز ضد گلوله که بشه رانندش.
یه راه بیشتر براش نمونده بود. باید روی آمبولانس کار می کرد. اونم نه راننده، که کمک راننده. هر چند براش اوفت داشت اگه بچه محل ها می فهمیدن که اون شده کمک راننده، ولی خب چون به برگه تایید جبهه اش نیاز مبرم داشت، مجبور شد برای رضای خدا! قبول کنه.

باز دوباره شانس گندش گل کرد.
عملیات توی منطقه جنوب بود که مثل کف دست صاف صاف بود. اگه یه گربه روی زمین راه می رفت، عراقیا از چند کیلومتری کلک و پرش رو با گلوله مستقیم تانک می ریختن، چه برسه که یه آمبولانس به اون گندگی راه بیفته وسط دشت که مجروح جمع کنه!

چهارشنبه 28 مرداد شب عید فطر شد و عملیات رمضان توی منطقه شلمچه.
من که الان دارم تعریف می کنم، موهای تنم سیخ شدن، چه برسه به سید مجید بیچاره که باید سینه سپر می کرد و صاف صاف جلوی عراقیا راه می رفت و مجروح می آورد عقب.
هوا که خوب تاریک شد، حمله آغاز شد. دشمن از سه طرف شلیک می کرد. بچه بسیجی ها بسم الله گفتند و از خاکریز رد شدن تا بزنن به دل دشمن که توی خاکریزهای وحشتناک مثلثی و پشت کانال ماهی مستقر شده بود. دود و آتش از تانک ها که یکی بعد از دیگری منفجر می شدن، بلند بود.

این دفعه عملیات با دفعه های قبل فرق داشت. اینم باز از شانس گند سید مجید بود.
از همان خاکریزی که نیروها می گذشتن و مقابل تیربار و موشکای دشمن می رفتن جلو، باید آمبولانس ها هم می رفتن جلو. یعنی بغل به بغل نیروهای رزمی پیاده.

اولین آمبولانس که از خاکریز رفت بالا، یه تانک نامرد نشونیش رو گرفت و گرومپی زد وسط جلو پنجره اش که تیکه پاره شد و افتاد کنار. دومین آمبولانس که اومده بره، همین که سرش کمی از خاکزیز رفت بالا، اونم با تانک زدن.

نوبت آمبولانس سید مجید شد که از خاکریز رد بشه.
- سید ... سید ... کجایی سید؟ باید بریم جلو.
بعله "جا تر بوده از بچه خبری نبود!"
چیه لفظ بدی به کار بردم؟ عین حقیقته.

صبح روز جمعه 30 مرداد - یعنی دو روز بعد عملیات که هنوز ادامه داشت - سید مجید خودش رو رسوند تهرون تا مسجد محل بی صاحب نمونه.
بعدها وقتی بچه محل ها ازش پرسیدن که اون شب کجا رفتی، گفت:
- اون شب الحمدلله اون قدر نیرو زیاد بود که نوبت به ما نرسید تا به اسلام خدمت کنیم، واسه همین به من گفت فعلا به تو نیازی نیست، حیفه این جا بمونی و بی خودی آسیب ببینی، فعلا برو تهران وقتی نیاز شد صدات می کنیم.

از بر و بچه ها که پی گیر شدیم فهمیدم:
سید مجید رفته بود پهلوی مسئول ترابری تیپ و بهش گفته بود:
- راستش من ... بد جوری اسهال گرفتم ... آخه من چیزه ... من فقط توی منطقه غرب جنگیدم واسه همین این جا نمی تونم خوب بجنگم.
و هر چه مسئول ترابری بهش گفته بود:
- توکلت به خدا باشه مرد، ببین همه اینایی که این جا هستن مثل من و تو هستن، اسهال گرفتم و غرب چیه، مثلا تو مردی.
و تا روش رو برگرداند، سید مجید سر برانکارد مجروحی رو گرفت و پرید داخل آمبولانسی و رفت ور دل مامانش!

حالا دیدین چرا گفتم جا تره و بچه نیست؟!
الان کجاست؟
اووووه. اینو نپرسین. سید مجید واسه خودش آدم کلفتی شده. دیگه با شاه هم فالوده نمی خوره!
درج؟ اونم داره. آخه خیلی گنده شده. شوخی نیست. با کلی از شهدای محل، قبل از شهادت شون، توی تهران عکس داره.
باید باشین و خاطره گویی های سید مجید رو واسه نوجوونای مسجد ببینین.
این که چقدر تانک زده و عراقی اسیر کرده، آمارش از دست خودش هم در رفته.

[ ۱۳۸۸/٩/۱۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب