خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آن که فهمید:
آخ که "پیام" سوسول بود!
سوسول اون جوری که نه، ولی از بس تر و تمیز و خوش تیپ بود، امثال من که "هپلی" بودیم و یقه پیراهنمون از چرک شده بود عینهو چرم، به اون که همیشه موهاش شونه کرده و لباساشم اطو کرده بود، می گفتیم سوسول.
خب اون سال ها رسم نبود که اون قدر خوش تیپ بیان مسجد!
نه بابا شوخی کردم. مثل همون شوخی ها که با پیام می کردم.
آخ که بچه مودب، با تربیت، با شعور و در یک کلمه نازی بود.
خیلی دوستش داشتم ولی هیچ وقت روم نشد بهش بگم. شاید ازش خجالت می کشیدم. از حجب و حیا، از اخلاق و رفتار قشنگش.

اون قدر بهش گیر دادیم که:
- حتی اسمت هم سوسولی یه ... آخه پیام هم شد اسم؟
آخرش اسمش رو عوض کرد و گذاشت "حسین".
هیچ وقت ندیدم گوشه لباش رو به پایین متمایل باشن. همیشه لباش به تبسمی نمکین باز بودن. زیبا و دل نشین.
(اووه ... حالا منم جو زده شدم. بعد 21 سال دوری، حالا زده به سرم که: آره چه بچه با معرفتی بود.)

ولش کن. بذار برم سر اصل مطلب.
یکی دو سال پیش، رفتم بقالی سر کوچه که شکلات و پفک بخرم واسه بچه ام. اصلا نمی دونم چی شد که حرفم با آقا مهدی، بقال محل، رفت روی خاطرات قدیمی و بچه محل هایی که دیگه نیستن. همین که گفت با پیام رفیق بوده، گل از گلم شکفت و داغ دلم تازه شد. اون قدر که انگار همین دیروز خبر شهادتش رو دادن.
نه. انگار هنوز وایساده جلوم و داره می خنده.

نه نه. قشنگ تر از اون.
انگار فروردین سال شصت و هفته و چند روز قبل از شهادتشه توی "اردوگاه آناهیتا" در اطراف شهر کرمانشاه.
امان از دست پیام. از خونه که دور شده بود، زبون واز کرده بود. اصلا مگه پیام توی تهران و توی مسجد این جوری بود؟ آتیش می سوزوند. ولی قشنگ و دل نشین. بدون این که به کسی بد کنه و یا کسی از دستش ناراحت بشه.

نه خداییش دروغ نگم، یه نفر بد جوری از دستش شاکی بود. اون قدر که از دستش عصبانی می شد و سرش داد می زد.
کی بود؟ خب همین "مسعود دهنمکی" اخراجی ها!
آره مسعود.
نفهمیدم چرا، پیام خل و چل راه می افتاد توی راهروی ساختمون گردان سلمان، و برای این که حال مسعود رو بگیره، به سبک نوحه خونی مداح هایی که اون روزها مد بود، شروع می کرد با صدای بلند خوندن:

کنار نعش دهنمکی
گریه می کنیم ما، الکی
گریه می کنیم ما، الکی
واویلا واویلا واویلا
 واویلا واویلا واویلا

جیغ مسعود در می اومد. نمی دونم چرا پیام حال می کرد حال مسعود رو بگیره!
مسعود اون قدر بد اخم و زمخت بود که برعکس پیام، گوشه لباش همیشه پایین بودن و اخماش توی هم. ولی پیام این چیزا حالیش نمی شد.
مطمئنم اگه الان هم مسعود این رو بخونه، باز قاط می زنه. خب بزنه. زورش می رسه، بره سر قبر پیام عربده بزنه. به من چه. من دارم خاطره اون رو می گم.

منم می زنم توی جاده خاکی ها!
داشتم از آقا مهدی بقال محل و دوستیش با پیام می گفتم.
آره آقا مهدی دو سه تا خاطره معمولی از پیام گفتف ولی هیچ کدوم اونی که از قول باباش تعریف کرد، نمی شه.
آقا مهدی گفت:

"بابای پیام چند روز پیش اومد این جا خرید کنه که حرف پیام اومد وسط. باباش که داشت گریه اش می گرفت، گفت:
اون روزای جنگ، که همه چی کوپنی بود از جمله شکر، که آزادش گیر هیشکی نمی اومد، پیام هر روز صبح که می خواست بره مدرسه، چاییش رو تلخ می خورد. یکی دو روز دقت کردم دیدم یه کیسه مشما آورد و چند قاشق شکری که واسه شیرین کردن چاییش بود، ریخت توی اون و گذاشت توی کمد خودش.
یه روز بهش گفتم:
- پیام ... بابا جون چرا این کار رو می کنی؟ چرا چاییت رو تلخ می خوری؟ تو که چایی شیرین خیلی دوست داری.
که گفت:
- بابا ... من چاییم رو تلخ می خورم عوضش سهمیه شکر خودم رو جمع می کنم، زیاد که شد میدم برای جبهه ها.
با تعجب گفتم:
- خب بابا جون تو چاییت رو شیرین بخور، من هر جوری شده چند کیلو شکر گیر میارم و از طرف تو میدم واسه جبهه. اصلا میدم خودت برو بده واسه رزمنده ها.
که پیام با همون احترام همیشگیش گفت:
- نه بابا جون. من فقط می خوام سهم خودم رو بدم واسه جبهه.

"پیام (حسین) حاج بابایی" که می خواست با همون "مال" اندک خودش جهاد کنه، 26 فروردین 1367 در ارتفاعات "شاخ شمیران" غرب کشور "جان"ش را هم داد به راه خدا و جاودانه شد.
حالا اگه رفتین بهشت زهرا (س) قطعه 27 کنار مزار شهید "مجید پازوکی" مزار پیام رو هم زیارت کنین و ازش بخواین دعا کنه "عاقبت به خیر" بشیم.


آن که نفهمید:
"حاج رضا" از اهالی محل مان بود. اونم نماز جماعتش توی "مسجد لیلة القدر" تهران نو ترک نمی شد. شاید 10 یا 15 سالی از ما بزرگ تر بود. چون زن و بچه داشت. حقوق بگیر اداره بود. یه ماشین پیکان نو هم داشت که باهاش مسافر کشی می کرد. اتفاقی یه بار که رفته بودم "چهارراه استانبول" ، اون رو دیدم که توی پیاده رو، کنار چند تای دیگه وایساده بود. نزدیک که شدم، اصلا حواسش نبود، یه دفعه گفت:
- دلار ... دلار بدم آق ...
دهنش وا موند. نتونست بقیه اش رو بگه. ولی خودش رو کنترل کرد و کم نیاورد.

چند بار بچه ها بهش گیر داده بودن که:
- حاج رضا، شکر خدا چهار ستون بدنت سالمه، پسرت هم که دیگه واسه خودش مردی شده، تو که صف اول نماز جماعتت ترک نمیشه و هر هفته توی نماز جمعه هم داد می زنی "جنگ جنگ تا پیروزی" خب چرا نمیری جبهه؟ حداقل یه سفر با بچه محل ها برو.
اونم همیشه اخماش می رفت توی هم و می گفت:
- شما اصلا حالیتون نیست؟ من زن و بچه دارم. جبهه واسه شما بچه ها واجبه که نون خور بابا ننه تون هستین؛ نه من که باید نون چند نفر رو دربیارم. خب منم مثل خیلی های دیگه توی همین مسجد خودمون، شعار می دم. مگه هر کی هر شعاری داد، باید بهش عمل کنه؟

یه بار که توی خیابون دیدمش و سوارم کرد، بهش گفتم:
- ببخشین حاج رضا، من خیلی کوچیکم ولی فکر نمی کنی واسه شما که اهل مسجد و شرع و این حرفا هستی، خوب نیست که بری چهارراه استانبول دلار خرید و فروش کنی؟ مگه درآمد اداره و مسافر کشی کمه؟
خیلی بهش برخورد. واسه همین هم کرایه رو دو برابر ازم گرفت.

جنگ تموم شد و حاج رضا هم وضعش الحمدلله بد نشد. خونه دویست سیصد متریش رو کوبید و یه آپارتمان ده دوازده واحدی ازش درآورد.
هنوز واحدهای خونه اش رو نفروخته بود که حالش بد شد.
گلاب به روتون، روم به دیوار، "بواسیر" گرفت. خیلی حالش رو گرفته بود. رفت پهلوی یه دکتر توی همین تهران. دکتر بهش گفته بود عمل و درمانش صد هزار تومن خرج داره.

حاج رضا عصبانی، می گفت:
- این همه جون کندم پول روی پول جمع کردم، حالا بیام صد هزار تومن خرج بواسیر کنم؟
خیلی که اذیت شد، شنید که توی قم یه دکتر تجربی هست که عمل می کنه. رفت و با هزار چونه زدن، راضی شد 50 هزار تومن خرج خودش کنه. عمل کرد و ...
یه هفته بعد عفونت از پایین زد به قلبش و مُرد.

آره مُرد. از همون مرضش. به همین سادگی!
حاج رضا که جبهه رفتن رو فقط واسه ماها واجب می دونست و توی همه تشییع جنازه جوونای محل از جمله "پیام" کلی گریه می کرد و فریاد می زد:
"می جنگیم، می میریم، سازش نمی پذیریم"
و با مسافر کشی و دلار فروشی و ... پول روی پول گذاشت، سرش رو گذاشت زمین و مُرد.
بچه هاش هم که تا چهلمش سیاه پوشیدن، بعد افتادن به جون خونه و همه واحدهاش رو فروختن و پولش رو زدن به بدن!
اصلا اهالی محل یادشون رفته که یه روزی، حاج رضا این جا زندگی می کرد!

[ ۱۳۸۸/٩/۳ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب