خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آن که فهمید:
وای که عجب بچه ای بود "نادر". اصلا رحم و مروت نداشت!
بچه خیلی شوخ و شادی بود، ولی وقتی می دید کسی داره ادا در میاره یا به قول ما "ریا می کنه"، بدجوری قاطی می کرد.
می گفت ریا بدترین نوع دروغه.
اصلا انگار به ریا و دغل حساسیت داشت و فشار خونش بالا می رفت. اون که چهره اش باز بود و بشاش، چشمش که به ریا کارها می خورد یا عمل ریاکارانه از کسی می دید، اصلا نمی شد بهش نگاه کرد. چشماش سرخ می شد، دندون هاش رو به هم فشار می داد، و باید هر طوری که شده حال اون ریا کار شیاد رو می گرفت.
براش هم فرق نمی کرد طرف کی هست. آدم معمولی، مدیر، روحانی، بسیجی، مهندس، دکتر و ...
تازه اگه طرف ادعای بسیجی داشت که بدتر بود. معتقد بود بود بسیجی نه باید دروغ بگه و نه باید ریا کنه. بسیجی باید همونی باشه که امام میگه و بس.

سرتون رو درد نیارم.
نمی خواد زیادی ازش بترسین. این قدرها هم "لولو خورخوره" نبود. یعنی برای شماها که صاف و صادق هستین، ترسناک نبود و نیست.
خب آخه هنوزم هستن دیگه. اگه پامون رو کج بذاریم، از اون بالا بالاها می ذارن پس کله مون و می زننمون زمین تا دیگه از این غلطا نکنیم!

پاییز 1362 بود و بچه های لشکر 27 محمد رسول الله (ص) توی "پادگان ابوذر" شهر "سر پل ذهاب" مستقر بودن.
طبق روال همیشه، برای هر اتاق ده – بیست نفری، لیستی از افراد تهیه می شد و هر روز دو نفر "شهردار" می شدن.
البته شهردار اون روزا و جبهه، با شهردارای امروزی، زمین تا آسمون فرق داشت. شهردار اون روزا، دکتر و سردار نداشت. همه کارا رو باید خودش می کرد. چاکر و نوکر هم نداشت.
(شاید اگه نادر امروز بود، از دیدن این که طرف با سابقه جبهه و سرداری، از پول بیت المال، کت و شلوار ناقابل 2 میلیون تومنی بپوشه و اون وقت بیاد توی تلویزیون و به یاد رفیقای شهیدش های های گریه کنه و از سادگی اونا بگه، همچین می زد توی دهنش که نتونه خودش رو صاحب تمام و کمال جبهه ها معرفی کنه و بقیه رو به خاطر این که شاید یک روز کم تر از اون جبهه بودن، تحقیر کنه!)

داشتم می گفتم:
هر روز 2 نفر شهردار هر اتاق بودن. وظیفه شهرداری هم اون چنان سنگین نبود. قرار نبود که مترو و پل هوایی بزنن، یا قراردادهای میلیاردی با داداششون و پسرشون و فامیلای زنشون ببندن که!
یا مثلا پسرشون از کوچیکی بشه "ولیعهد" و امپراطوری سینمایی و مطبوعاتی واسه خودش داشته باشه!
شستن ظرف های غذا، گرفتن صبحانه، ناهار و شام از تدارکات و راه اندازی سفره و بپا کردن چای بعد از غذا، اگر هم اتاق خیلی بی ریخت شده بود، یه جارو کشی معمولی! همین.
همین کم رو هم، بعضی آدمای ... چی بگم؟ از زیرش در می رفتن.
خب نادر هم از همین چیزا قاطی می کرد دیگه!

یه شب نادر رفت توی حسینیه پادگان. نصفه شب بود و حال عرفانی توی حسینیه و جمع با صفای بچه رزمنده ها، بی داد می کرد.
زمزمه نماز شب بچه ها که هر کدوم یه گوشه تاریک حسینیه رو گرفته بودن، گوش و دل آدم رو نوازش می داد.

چند شب بود که نادر کمین کرده بود. خوب همه اونایی رو که می رفتن توی حسینیه می پایید.
اون شب، شب موعود بود. یه چراغ قوه بزرگ گرفته بود دستش و رفت وسط حسینیه.
سه چهار نفر بودن که خوب جاشون رو شناسایی کرده بود.
صاف رفت جلو و در حالی که چراغ قوه رو انداخت توی صورتشون، به اشکایی که از چشمای اونا که داشتن نماز شب می خوندن، زل زد.
یه دفعه داد زد:
بی وجدان (...) تو که هر روز از زیر شستن ظرف غذای بچه ها در میری و وقتی نوبت شهرداریت میشه، فرار می کنی و می ذاری بچه ها کارای تو رو انجام بدن ... تو رو چه به نماز شب خوندن؟ تو غلط می کنی کارای خودت رو میندازی گردن این و اون، بعد میای وامیسی جلوی خدا و براش ادا و اطوار درمیاری و مثلا گریه می کنی. نماز شب بزنه به کمرت. بی وجدان تو چه جور رزمنده ای هستی که حق الناس دیگرون رو پایمال می کنی؟

و آخر سر هم یه خط و نشون خطرناک برای فردا صبح می کشید و می رفت سراغ نفر بعد. حالا هر کی زرنگ بود، نمازش رو می شکوند و در می رفت تا گیر نادر نیفته!

صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، نادر بلند شد و از بچه ها خواست که به حرفاش گوش بدن:
- بچه ها ... این آقایون که می بینین، وقتی نوبت شهرداریشون میشه، از زیر کار در میرن. شب ها هم بجای این که ظرف هارو بشورن، آقایون میرن حسینیه و مثلا نماز شب می خونن و های های گریه می کنن تا سر خدا رو هم کلاه بذارن.

بدبخت بودن اونایی که نادر یقه شون رو می گرفت.
حق هم داشت. قرار نبود که رزمنده اسلام، حق دیگرون رو پایمال کنه. جبهه هم که همش نماز شب نبود.
برعکس اونا، خیلی از بچه ها بودن که بی سر و صدا، همه ظرف ها رو می شستن، پوتین بچه ها رو واکس می زدن و هزار تا کار دیگه. اون وقت، مشدی و با حال، بدون این که کسی متوجه بشه، می رفتن یه گوشه ای پشت ساختمونا پیدا می کردن و نماز شبشون رو می خوندن و از این که نتونستن خوب وظیفه شون رو انجام بدن، از خدا طلب مغفرت می کردن.

23 اسفند 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون، "نادر محمدی" رفت پهلوی داداشش "حمید" و جا نگه داشت واسه داداش کوچیکش "کیوان" که دو سه سال بعد اونم شهید شد.

                         آپلود عکس

من و نادر - پاییز ١٣۶٢ بهشت زهرا (س)

        آپلود عکس

آخرین روزهای اسفند ١٣۶٢ - من جامانده بالای سر پیکر نادر

آن که نفهمید:
"سید علیرضا" از اون دست بچه های مقدس و پاکی بود که هیچ گردی به صورتش ننشسته بود. پاک پاک. اون قدر هم سفید و نورانی بود که دوست داشتی همین طوری وایسی جلوش و نگاش کنی. اصلا رنگ گناه به چهره اش نمی اومد. انگاری یه لامپ مهتابی قوی غورط داده!

معلم قرآن بود. مسئول کتابخونه مسجد هم بود. واسه بچه کوچولوها از خدا و نماز می گفت. فقط می گفت.
سید علیرضا اون طور که جلوی همه نشون می داد، خیلی امام زمانی بود. بعضی روزا بچه های کوچولو رو می برد توی یه هیئتی که بهشون شیر کاکائو و شیرینی می دادن. توی اون جا هم برای بچه ها از قرآن می گفتن. بچه هایی که می رفتن، می گفتن اسم هیئتشون "انجمن حجتیه مهدویه" بود. بعضی روزا هم مخصوصا واسه نیمه شعبون، یه عکس ها و جزوه هایی هم توی مسجد می آورد پخش می کرد که همون اسم حجتیه پاش خورده بود.

نادر خدا بیامرز، همیشه با اون و دو سه تا رفیقاش که توی همون انجمن بودن، دعوا داشت. بهشون می گفت:
- آخه مرد مومن، مگه دین و مسلمونی فقط به کلاس قرآن و شیر کاکائو و نیمه شعبونه؟ دشمن اومده خونه و کاشونه مردم رو گرفته، جنگ شده می فهمی جنگ! اون وقت تو که سن و سالت از ما بیشتره، فقط نشستی توی کتابخونه و قرآن می خونی. توی اون قرآنی که شما می خونین مگه ننوشته که باید در برابر متجاوز و دشمن ایستاد؟ پس چرا شما همتون کپ کردین توی تهران و از جاتون تکون نمی خورین؟

سید علیرضا، این تند بازی های نادر اصلا روش تاثیر نداشت. یعنی اگه قرار بود با این حرفا تکون بخوره که تا آخر جنگ باید خودش و رفیقاش، ده باره شهید می شدن. اونم واسه خودش توجیه داشت. با اون صدای نازک دخترونش، و حرکات دست تی تیش مامانیش، می گفت:
- ببینین، شما اصلا متوجه نیستین. مشکل امروز ما فقط قرآنه. آقای خمینی هم توی حرفاش روی قرآن تاکید می کنه. ما امروز فقط وظیفه داریم که به بچه های مردم تلاوت درست قرآن رو یاد بدیم. جنگ مال کسای دیگه اس. قرار نیست که همه شهید بشن. فردای این مملکت کی به بچه ها قرآن یاد بده؟

کفر نادر از این حرف ها در می اومد. با عصبانیت گفت:
- ببین، تو دیگه از امام خمینی حرف نزن. تو که عکس اون رو توی مسجد پاره کردی، لازم نیست اسم اون رو بیاری. همون امام، امروز داره میگه جوونا باید برن جبهه و از شرف و ناموس ملت دفاع کنن. تازه، اگه عراقیا مملکت رو بگیرن و ویرون کنن، اون وقت اصلا واسه قرآن خوندن شما جایی می مونه؟ نکنه فکر کردی صدام جون همین مسجد رو واسه شما میذاره و بزرگترشم می کنه؟

این حرف مثل نجوای بی خودی به گوش ... بود. اصلا به گوش سید علیرضا و رفیقاش نمی رفت که نمی رفت. اونا محکم تر و سفت تر از این چیزا بودن!

نادر که توی خیبر شهید شد، سید علیرضا و رفیقای انجمنیش، یه نفس راحت کشیدن. وقتی اون برگشت به رفیقاش گفت:
- آخیش ش ش خیال مون راحت شد از دست اون دیوونه ...
معلوم شد که حرف ها و گیرهای نادر، بد جوری حالشون رو گرفته بود.

جنگ تموم شد. البته سید علیرضا آخرای جنگ، خوب بو کشید و فهمید که جنگ که تموم بشه، نیازه که یه سابقه جبهه ای داشته باشه. واسه همینم یکی دو تا سفر از طرف تلویزیون رفت اون عقب عقبای جبهه و لباس خاکی ای پوشید و چند تایی عکس و فیلم و خودی نشون داد که:
- بعله ... ما هم جبهه بودیم.

سید علیرضا که اون روزا مثلا خیلی مقید به حلال و حروم و محرم و نامحرم بود، زد و افتاد توی قرطی بازی و سینماچی هم شد.
امروز نادر توی بهشت زهرا (س) با آرامش خاطر خوابیده، ولی سید علیرضا که تا امروز ده ها پست و مقام دولتی گرفته، و برای خودش کلی مدیر کل هم شده، همه دغدغه اش اینه که چه جوری خودش رو جلوی رئیس روسای بالا سرش، کاتولیک تر از پاپ نشون بده!

[ ۱۳۸۸/٩/۳ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب