خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

17 سالم نمی شد. شاید مثل تو.
14 اردیبهشت 1361 در ایستگاه حسینیه، جاده اهواز حدود 50 کیلومتر مانده به خرمشهر.
وقتی به داخل سنگرهای عراقی که شب قبل در نبردی سخت فتح کرده بودیم رفتم، چشمم که به فرش و وسایل خانه هموطنان خرمشهری ام افتاد که عراقی ها در سنگرشان جمع کرده بودند، خونم به جوش آمد. رگ غیرتم بدجوری تحریک شد.
ساعتی بعد، متجاوزین بعثی که هنوز امید داشتند خاک میهن ما را زیر چکمه های کثیفشان لگد مال کنند، به ما حمله کردند.
17 سالم نمی شد. آزارم به مورچه هم نمی رسید. شدیدترین کاری که تا آن زمان کرده بودم، سگی را که در کوچه مان دنبالم کرده بود، با سنگ زدم تا فرار کند و من به نانوایی بروم.

من نخواستم، خودش خواست. اصلا خودش آمد. وحشی و مغرور. متکبر و متجاوز.
کرور کرور آدم بود که به طرف ما حمله می کردند. دشت پر بود از عراقی. دیگر نمی شد سکوت کرد. خیلی داشتند نزدیک می شدند.
یک کماندوی عراقی که لباس پلنگی تنش بود، به صورت زیگزاگ می دوید طرف من. تا اون روز فقط توی فیلم های سینمایی همچین چیزایی دیده بودم.
این جا دیگر فیلم نبود.
می ترسیدم. دستم می لرزید. نه از ترس، از این که باید اولین تجربه مهم زندگی ام را به انجام می رساندم.
صورتش به سیاهی می زد. سبیلو بود. سبیلی کلفت. چشمانی خشن داشت و نگاهی ترسناک. همین طور می دوید طرف من.

درنگ جایز نبود ...
بسم الله را گفتم و ...
انگشت سبابه ام را آرام روی ماشه کلاشینکف قرار دادم و ...
شکاف رو به رو، میزان با مگسک ... زیر هدف مقابل و ...
تق ... تق ...
دو تا تیر بیشتر نزدم.
یکی توی صورتش، یکی توی سینه اش.
با همان سرعت که به طرفم می دوید، با صورت نقش بر زمین شد.
خوشحال شدم.
نه! خوشحال نشدم. دلم خنک شد که یکی از دشمنان وحشی را کشته ام، ولی از مرگ او خوشحال نشدم.
همان جا افتاد روی زمین. دیگر زیگزاگ نمی دوید. هیچ تکانی نخورد.
نگاهی به بدن بی حرکتش انداختم. یادم آمد.

عادت داشتم، اگر در خیابان یا تصادفی، مرده می دیدم، همین کار را می کردم.
نفس عمیقی کشیدم و ...
بسم الله الرحمن الرحیم ... الحمدلله رب العالمین ...
شروع کردم به خواندن فاتحه.
آره برای همان که خودم کشته بودمش!
آمده بود دین و کشورم را اشغال کند؛ چه باید می کردم.
فاتحه را که خواندم، نگاهی به آسمان انداختم و با خود گفتم:
- خدایا ... من وظیفه خودم رو انجام دادم ... تو لطف و کرمت خیلی زیاده ... تو ارحم الراحمینی ... شاید اون بیچاره جاهل بوده و نفهم ... تو به بزرگیت اون رو ببخش.
اون روز خیلی فاتحه خوندم!

[ ۱۳۸۸/٤/٢۸ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب