خاطرات جبهه
 

كاش‌ ظاهربين‌ نبوديم‌!

                    

ظاهربيني‌، از آن‌ دست‌ خصلتهاي‌ زشت‌ است‌ كه‌ باعث‌ خيلي‌ گناهان‌ ديگرهم‌ مي‌شود، مثل‌ قضاوت‌ بد درباره‌ ديگران‌، غيبت‌، تهمت‌ و... زياد هم‌ نبايدبه‌ چشم‌ اعتماد كرد. چشم‌ فقط‌ ظاهر را مي‌بيند و بس‌. بايد درون‌ را ديد. بايددل‌ را ديد.

خدا بيامرزدش‌، مسعود از بچه‌هاي‌ خيابان‌ پيروزي‌ تهران‌ بود. تابستان‌ سال‌63 با هم‌ در گردان‌ ابوذر از لشكر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) بوديم‌. بچه‌ خيلي‌باصفايي‌ بود. مأموريتمان‌ تمام‌ شد و رفتيم‌ تهران‌. چند وقتي‌ كه‌ گذشت‌، رفتم‌دم‌ خانه‌ شان‌. در را كه‌ باز كرد. جا خوردم‌. خيلي‌ خوش‌ تيپ‌ شده‌ بود. به‌ قول‌خودم‌ «تيپ‌ سوسولس‌» زده‌ بود. پيراهنش‌ را كرده‌ بود توي‌ شلوار و موهايش‌ راهم‌ صاف‌ زده‌ بود عقب‌. اصلاً به‌ ريخت‌ و قيافه‌ توي‌ جبهه‌اش‌ نمي‌خورد. وقتي‌بهش‌ گفتم‌ كه‌ اين‌ چه‌ قيافه‌اي‌  يه‌، گفت‌: «مگه‌ چيه‌» يعني‌ راستش‌ هيچي‌نداشتم‌ كه‌ بگويم‌.

از آن‌ روز به‌ بعد او را نديدم‌. نديدم‌ كه‌ يعني‌ نرفتم‌ دم‌ خانه‌ شان‌. حالم‌ از دستش‌گرفته‌ بود. از اول‌ دل‌ چركين‌ شدم‌. فكر مي‌كردم‌ مسعود ديگر از همه‌ چيز بريده‌و جذب‌ دنيا شده‌، آنقدر كه‌ قيافه‌اش‌ را هم‌ عوض‌ كرده‌. ديگر نه‌ من‌، نه‌ او.

زمستان‌ سال‌ 65 بود و بعد از عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌. اتفاقي‌ از سر كوچه‌ شان‌ ردمي‌شدم‌. پارچه‌اي‌ كه‌ سر در خانه‌ شان‌ نصب‌ شده‌ بود باعث‌ شد تا سر موتور راكج‌ كنم‌ دم‌ خانه‌. رنگم‌ پريد. مات‌ ماندم‌، يعني‌ چه‌؟ مگر ممكن‌ بود. مسعود واين‌ حرفها؟ او كه‌ سوسول‌ شده‌ بود. او كسي‌ بود كه‌ فكر مي‌كردم‌ ديگر به‌ جبهه‌نمي‌ايد. چطور ممكن‌ بود. سرم‌ داغ‌ شد. گيج‌ شدم‌. باورم‌ نمي‌شد. چه‌ زود به‌ اوشك‌ كردم‌. حالا ديگر به‌ خودم‌ شك‌ كردم‌. به‌ داغ‌ بازيهاي‌ بي‌ موردم‌. اشك‌كاسه‌ چشمهايم‌ را پر كرد. خوب‌ كه‌ چشمانم‌ را دوختم‌ به‌ روي‌ مجله‌، ديدم‌ زيرعكس‌ مسعود كه‌ لباس‌ زيباي‌ بسيجي‌ تنش‌ بود، نوشته‌اند:

«شهيد بي‌ مزار مسعود... شهادت‌ عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌ شلمچه‌ »

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/۱٠/٢٩ - حمید داودآبادی