خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

1358
چهلم منصور

با وجودی که همه‌ی مردم، اولین عیدِ انقلاب را با عنوان "اولین بهار آزادی" غرق در شادمانی برگزار می‌کردند و کاملا رنگ و بوی سیاسی گرفته بود، با شهادت منصور، همه‌ی فامیل بجای دید و بازدید و عید دیدنی، به خانه‌ی عمو علی می‌آمدند و اولین عیدِ عزای آنها را تسلیت می‌گفتند. بیشتر هم فامیل‌های زن عمو از اصفهان آمده بودند.
پنج‌شنبه شانزدهم فروردین، درحالی که مردم از تعطیلات اولین بهار آزادی و اولین نوروز بدون ‌شاه فارغ شده بودند، در خانه‌ی عمو کولاکی برپا بود. سر کوچه‌ پارچه‌های سیاه که بر روی آن از طرف فامیل، دوستان و اهالی محل شهادت منصور تسلیت گفته شده بود، پر بود.
آن روز را از مدرسه اجازه گرفتیم تا از صبح بتوانیم کمک کنیم. البته ما که اهل کمک نبودیم. از صبح نشسته بودم توی خانه‌ی عمو و به حرف‌های سیاسی که بین فامیل بخصوص ناصر و رفیقش "جلیل" رد و بدل می‌شد، گوش می‌کردم.
ناهار را که خوردیم، اکثر فامیل در خانه جمع شده بودند که راه افتادیم و به بهشت زهرا قطعه‌ی شهدای انقلاب رفتیم. مداحی روضه خواند و اهل فامیل گریستند. سر اکثر قبرهای شهدا مراسم بود.

جهاد سازندگی
با فرمان امام برای کمک مردم به سازندگی، در مساجد گروه‌های جهاد سازندگی راه افتاد. مسجد لیلةالقدر در این کار چندان فعالیتی نداشت. علی مشاعی گفت که مسجد امام حسن (ع) روز پنج‌شنبه و جمعه برای جهاد سازندگی نیرو می‌برد.
همراه علی، نادر و دو سه تای دیگر از بچه‌های همسن و سال، به مسجد رفتیم و پهلوی "منصور مختاری" که بچه‌ی خیابان بسطامی بود، نام‌مان را ثبت کردیم. قرار شد روز پنج‌شنبه ساعت 6 صبح دم مسجد باشیم.
صبح زود علی آمد دم خانه‌مان که وقتی رفتم سر چهارراه، بقیه‌ی بچه‌ها را دیدم و با هم به مسجد رفتیم. دو کامیون برای بردن نیروها جلوی مسجد پارک کرده بودند. همه‌ی افراد بین 15 تا 20 سال سن‌شان بود. بر یک کامیون دخترها که اکثراً چادری بودند، سوار شدند و کامیون دیگر ما پسرها. منصور مختاری هم با اسلحه‌ی "ژ.ث" به عنوان محافظ با ما آمد.
دو ساعتی که رفتیم، به روستایی در دماوند رسیدیم. کشاورزان با دیدن آن همه جوان که برای کمک آمده بودند، خوشحال و شادمان خوش آمد می‌گفتند. از ماشین که پیاده شدیم، به دو سه گروه تقسیم‌مان کردند. عده‌ای که کار با داس و دروی گندم بلد بودند، داس‌هایی را که داخل کامیون بود بین خودشان تقسیم کردند و بقیه باید گندم‌های چیده شده را از وسط زمین جمع کرده و در جایی روی هم می‌انباشتند. دخترها با فاصله‌ای زیاد، منطقه‌ی دیگری را برای درو به دست گرفتند.
نماز ظهر را که خواندیم، نان و پنیر مختصری که همراه آورده بودیم خوردیم و بعد از ساعتی استراحت در همان گندمزار، دوباره کار را شروع کردیم و تا نزدیکی غروب کار کردیم.
هوا هنوز تاریک نشده بود که به طرف روستا حرکت کردیم و در خانه‌های روستایی تقسیم شدیم و شب را همان جا با اهالی ده خوابیدیم.
روز بعد هم کار به همان منوال بود و بعد از ظهر روز جمعه، در قسمت بار کامیون‌ها نشستیم و درحالی که شعارهای انقلابی می‌دادیم، به طرف تهران حرکت کردیم.

جلوی دانشگاه تهران
در روزهای اول سال 1358 همه‌ی جلوی دانشگاه در قُرُقِ گروه‌های سیاسی کمونیستی یا التقاطی بود که همه در یک چیز مشترک بودند و آن حمله به دولت موقت بازرگان بود.
بعد از ظهرها که می‌رفتم جلوی دانشگاه، دیدن پیاده‌رو که پر بود از جوان‌هایی که با هم درحال بحث سیاسی بودند، برایم خیلی جالب بود. همه جور آدم بودند. از دخترهای کاملا بی‌حجاب گرفته، تا زن و مردهای مسن قدیمی ‌که هنگام بحث، برای جوان‌ها بسیار قابل احترام و پیشکسوت محسوب می‌شدند. در کنار جوی پهن آب هم چند نفری میز فلزی سبک و جمع و جوری گذاشته و نشریه یا کتاب می‌فروختند.
یکی از روزها جلوی دانشگاه، کتابی با جلد زرد رنگ دیدم که روی آن نوشته شده بود: "حقایقی چند پیرامون سازمان مجاهدین خلق ایران" به قیمت 40 ریال، که با خوشحالی آن را خریدم و البته همه‌ی پول توجیبی‌ای را که همراه داشتم، برایش پرداختم. همان شب نشستم به خواندن کتاب. هر چند برایم سنگین بود و درک بعضی مفاهیم و جملاتش سخت بود، ولی سعی کردم با ماهیت این گروه بهتر آشنا شوم تا بهتر و قوی‌تر با هوادارانش بحث کنم.
از آن روز به بعد، پاتوقم شد جلوی دانشگاه. تازه چشمم به این جریانات بازشده بود و دیدم که اگر به خیال خودم، به تنهایی مخالفت با گروهک‌ها می‌کنم، در سطح شهر به صورتی فراگیر این مخالفت مطرح است. با همان روزی 2 تومان پول توجیبی، کارم شده بود رفتن به دانشگاه و جر و بحث و گاهی درگیری. با یک تومان کرایه رفت و آمدم در می‌آمد، و یک تومان دیگر را یا می‌دادم برای خرید کیک به جای ناهار، و یا کتاب می‌خریدم. گاهی که پولم ته می‌کشید، شب را پیاده تا حدود زیادی می‌رفتم. یکی از همین شب‌ها بود که یک ریال هم ته جیبم نبود. پیاده راه افتادم و از جلوی دانشگاه تا ایستگاه "قاسم آباد" رفتم. خستگی بدجوری بر من مستولی شد. سرانجام در ایستگاه اتوبوس دستم را به طرف جوانی که آن‌جا بود، دراز کردم. خیلی از این کار اکراه داشتم، ولی چاره‌ی دیگری نبود. یک بلیط اتوبوس از او گرفتم و سوارشدم. سر چهارراه سی‌متری که پیاده شدم، احساس خوبی کردم. فردای آن روز نزدیک بود خواب بمانم و به مدرسه نرسم.
جوانی شاید 22 ساله که ریش توپر مشکی‌ای داشت، و جای خالی دندان جلویی دهانش که هنگام فریاد زدن یا خنده، سیاهی آن به خوبی نمایان می‌شد، برای من بسیار جذاب آمد و همان شد که از اولین باری که او را دیدم، جذبش شدم.
او که غالبا کت و شلوار تیره رنگ و اغلب مشکی به تن می‌کرد، حالت انگشت‌های پر از انگشتر و حرکات دستش، نشان می‌داد از بچه‌های داش مشدی جنوب شهر است، بعضی وقت‌ها می‌رفت نزدیک جاهایی که بحث بود، به تبلیغ کتاب‌هایش اقدام می‌کرد.
کتابی با جلد سفید که با خط نستعلیق، به رنگ قرمز روی آن نوشته شده بود: "مصاحبه افشاگرانه سیداحمد هاشمی‌نژاد درباره سازمان مجاهدین خلق"، در دست می‌گرفت و با صدای کلفتش، نام کتاب را فریاد می‌زد. حجم کتاب خیلی کم بود، شاید سی الی چهل صفحه، و نوشته‌هایش با رنگ سبز چاپ شده بودند. قیمت آن هم 10 ریال بود. یک جلد از آن را خریدم. از کتاب خوشم آمد. پنج تومان پول در جیبم بود. پنج کتاب خریدم و به تقلید از فروشنده، در آن سوتر، نام کتاب را فریاد زدم و کتاب‌ها را فروختم و دوباره پنج کتاب دیگر خریدم. آن‌قدر این کار را تکرار کردم که آن مرد به کار من شک کرد. اما وقتی دید چه می‌کنم، خوشش آمد و از آن به بعد کتاب‌ها را به قیمت 9 ریال به من می‌فروخت. هرده کتاب که می‌فروختم، یک تومان برایم سود داشت. با پولی که گیرم آمد، یک جلد از همان کتاب برای خودم خریدم.
این کار تا چند روز ادامه داشت. کم‌کم تخفیف بیشتری قائل شد و قیمت کتاب در نهایت تا 6 ریال رسید. بعدا فهمیدم نامش "پرویز" است که به خاطر ریش انبوهش به "پرویز ریش" معروف بود. گاهی اوقات پسر جوانی که سن و سالش از من کم‌تر بود، همراه پرویز می‌آمد و در فروش کتاب به او کمک می‌کرد. وقتی با او آشنا شدم، فهمیدم نامش "علی قرائی" و خواهرزاده‌ی پرویز است.
(بعدها با علی در کانون طه فعال بودیم. در طول هشت سال جنگ سخت تحمیلی، "پرویز قرائی" در جنگ به شهادت رسید و پیکرش هنوز باز نیامده است. علی هم در عملیات "والفجر 1" سه‌شنبه 23 فروردین سال 1362 در فکه به شهادت رسید. (بهشت زهرا (س) قطعه‌ی 28 ردیف 116 شماره‌ی 19)

کلیشه‌ی شریعتی
چند روزی پول‌های توجیبی‌ام را که از پدرم می‌گرفتم، جمع کردم و یک اسپری رنگ قرمز به قیمت 90 ریال خریدم. دو سه روزی به 29 خرداد ماه سالگرد مرگ دکتر "علی شریعتی" مانده بود که روی تکه‌ای تخته‌ی سه لایی، با "اره‌ی مویی"، عکسی از دکتر شریعتی را به صورت کلیشه درآوردم. صبح زود راه افتادم بیرون و با اسپری قرمز، کلیشه‌ی عکس شریعتی را که زیرش نوشته بودم: "سالروز شهادت دکتر شریعتی گرامی باد" به دیوارهای محل زدم.

پاک‌سازی شهر
یکی از روز جمعه، از طرف دولت به عنوان پاک‌سازی دیوارهای شهر اعلام شد. مامورین شهرداری و بیشتر از آنها مردم عادی، در کوچه و خیابان، با آب، بنزین و تینر افتادند به جان دیوارها تا پوسترها، اعلامیه‌ها و شعارهای انقلاب را که بر دیوار خانه‌ها نقش بسته بود، پاک‌سازی کنند. دولت اعلام کرده بود چون دیگر حکومت پهلوی ساقط شده، ضرورتی ندارد دیوارهای شهر کثیف بماند و از شعارهای علیه شاه و حکومت پهلوی پر باشد.

من هم همراه بچه‌های محل راه افتادیم و دم خانه‌ها، به مردم کمک می‌کردیم تا دیوار خانه‌شان را پاک کنند.

کارلوس و شاه
روز دوشنبه چهارم تیر ماه، روزنامه‌ی کیهان در صفحه‌ی اول، عکس کوچکی از مردی با صورت پهن که عینک سیاه بزرگی بر چشم داشت، چاپ کرد و زیر آن نوشت:
"کارلوس برای کشتن ‌شاه اعلام آمادگی کرد."
درست مثل همان چیزی بود که پدرم تعریف می‌کرد. اولین باری بود که عکس کارلوس را می‌دیدم. ظاهراً این تنها عکس منتشر شده از او بود.
از این‌که او برای کشتن ‌شاه ایران اعلام آمادگی کرده بود، خیلی خوشم آمد ولی شنیدم که امام خمینی در عکس‌العمل به این خبر، گفته است که ما با ترور مخالفیم و به کسی اجازه نداده است برای ترور شاه برود. این دیگر خیلی جالب بود که امام اجازه‌ی ترور به کسی نمی‌داد.


تظاهرات بی‌حجاب‌ها

چند روزی بود که زنان بی‌حجاب، در اعتراض به حجاب اجباری، در خیابان مصدق و جلوی کاخ نخست وزیری، تظاهرات منظمی انجام می‌دادند و خواستار آزادی بی‌حجابی به شکل زمان شاه بودند. تیپ ظاهری‌شان، کاملا پول دار و مدل بالا با موها و آرایش کاملا غلیظ بود. اکثرشان به عنوان عزای آزادی، لباس کاملا مشکی بر تن کرده بودند. شعارهای‌شان هم خیلی جالب بود:
- ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم
- یا روسری یا تو سری

یکی از روزها، جمعیت زن‌ها که ظاهرشان از دیگر تجمع های زنان بسیار شیک‌تر و مدل بالاتر و به قول بچه‌ها از خانواده‌های طاغوتی بودند، از پایین خیابان کاخ به طرف خیابان انقلاب حرکت کردند که بروند جلوی دانشگاه. همان‌طور که شعار می‌دادند، به سر چهارراه رسیدند که ما با شعار "مرگ بر بی‌حجاب" راه‌شان را به طرف دانشگاه، سد کردیم که مجبور شدند کمی به طرف بالای خیابان کاخ حرکت کنند. آنها می‌خواستند در خیابان حرکت کنند که جلوی حرکت ماشین‌ها را هم بگیرند، که ما دست‌های‌مان را به هم گرفتیم و زنجیری دور آنها زدیم که وارد خیابان نشوند و توانستیم آنها را به پیاده‌رو بکشانیم.
آنها کنار دیوار مانده بودند و درحال جیغ و داد، الفاظ بسیار رکیکی هم به کار می‌بردند که باعث تعجب فراوان من یکی شده بود. بعضی از بچه‌ها هم که شدیداً مراقب بودند تا در حین جلوگیری از هجوم بی امان زنان، دست‌شان به آنها نخورد، و شدیداً مراعات محرم و نامحرم را می‌کردند، در برابر فحاشی آنها داد می‌زدند:
- خجالت بکشین ...
- مگه شما خونواده ندارین ...
- بی شرفی هم حدی داره ...
- آزادی رو می‌خواین واسه‌ی این کثافت کاری‌ها ...
یکی از بچه‌ها که سنش از بقیه بیشتر بود، یکی از زن‌های مسن را کنار کشید و به او گفت:
- ببینید، این جوری خودتون اذیت می‌شین ... این وسط هم یه مشت اراذل هستن که هدف‌شون اذیت کردن شماست ... من یه پیشنهاد دارم و اونم اینه که یکی یکی از کوچه‌ای که پشت جمعیت شماست، بیرون برین و برین سر خونه و زندگی‌تون ...
زن فکری کرد و ظاهراً دید با اوضاعی که این‌جا پیش آمده و در محاصره قرار گرفته‌اند، این بهترین راه است. پذیرفت و رفت لای جمعیت. نیم ساعتی بیشتر نگذشت که جمعیت زن‌ها، از طریق کوچه‌ی پشت سرشان از محاصره خارج شدند و رفتند.

انقلابی‌های جدید
با پیروزی انقلاب، خیلی‌ها چهره عوض کردند. خانواده‌ی نکیسا که در محل به ساواکی بودن مشهور بودند، سریع تغییر چهره دادند و مثلاً انقلابی شدند. پریسا دختر بزرگ خانواده حالا دیگر برای خودش یک پا چریک و طرفدار مارکسیست‌ها شده بود. پوستر قرمز رنگ بزرگی از "ارنستو چه گوارا" به دیوار اتاقش کوبیده بود که پنجره را باز می‌گذاشت تا از بیرون به خوبی معلوم باشد. به قول بچه‌ها "آن را به عنوان تابلو زده بود که مثلاً ما هم انقلابی شده‌ایم". ولی متوجه نبود که این نوع انقلابی بودن ارزشی نخواهد داشت.

همان سال‌های اول پیروزی انقلاب، مردم اصلاً به آنها کاری نداشتند، ولی خودشان چون از سابقه‌شان می‌ترسیدند، از محل رفتند.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب