خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

شهید ارمنی
یکی از روزهای بهمن ماه، در بحبوحه‌ی درگیری و تیراندازی، به اول خیابان پدرثانی که محله‌ی ارمنی‌ها بود، رفتم. کنار رودخانه که خیابانی خاکی بود، جمعیت زیادی دور محلی روی زمین جمع شده بودند. هر طوری که بود خودم را از لای جمعیت کشیدم جلو.

مقدار زیادی خون که هنوز سرخ بود و تیره نشده بود، روی خاک‌ها ریخته بود. تکه مقوایی هم کنار آن افتاده بود که با خطی کج و کوله روی آن نوشته بودند:
"سند جنایت بختیار محل شهادت شهید ارمنی
ارمنی، مسلمان پیوندتان مبارک"
چند شاخه‌ی گل میخک سرخ هم مردم انداخته بودند روی خون‌ها. می‌گفتند همین یکی دو ساعت پیش گاردی‌ها با تیر زدنش و در جا شهید شده. ظاهراً خانه‌اش در خیابان "پدرثانی" بود.

21 بهمن
از روزی که امام به ایران آمد، جسارت و شجاعت مردم دوچندان شد. شاید با ورود امام به وطن، مردم بیش از 70 درصدِ انقلاب را انجام شده می‌دانستند. چهره‌ها و برخوردهای مردم و در برابرش عکس‌العمل حکومت شاه، همه حکایت از نزدیکی زمان اصلی داشت.
با توصیه‌های شدید امام مبنی بر این‌که به ارتشی‌ها اهانت نشود و حتی به آنها گل هم داده شود، ارتشی‌ها و بخصوص گاردی‌ها را، در تردید و شک شدید قرار داده بود که در برابر تیراندازی به طرف جمعیت، مردم فریاد می‌زدند:
- برادر ارتشی ... چرا برادر کُشی؟
بیچاره‌ها مانده بودند که چکار کنند. هر روز هم اخباری از فرار سربازان از پادگان‌ها به گوش می‌رسید. بعضی‌ها هم از شهادت سربازی به دست فرمانده‌اش خبر می‌دادند. می‌گفتند چون او حاضر نشده به طرف مردم تیراندازی کند، فرمانده‌اش او را با تیر زده است. برخی هم از کشته شدن فرمانده‌ای به دست سربازی خبر می‌دادند که حاضر نبوده به طرف مردم تیراندازی کند. پر سر و صداتر از همه، خودکشی سربازی بود که نخواسته بود فرمان فرمانده‌اش را مبنی بر تیراندازی به طرف مردم، گوش کند.
شب‌ها، شعارهای مردم از روی پشت بام، به سر چهارراه و خیابان‌ها کشیده شده بود. یکی از شب‌ها که در حیاط خانه گوش‌مان را تیز کرده بودیم که صدای ماشین گاردی‌ها را بشنویم، صدای قِژ و قِژ ماشینی برای‌مان آشنا آمد. کامیون و جیپ ارتشی‌ها هیچ‌وقت آن صدای زیاد را نداشتند. پس چه می‌توانست باشد؟
آرام لای در حیاط را باز کردم و نگاهی انداختم به خیابان. با تعجب دیدم‌ ماشینی از مقابلم رد شد. یک آن خواستم در را ببندم ولی با دیدن صحنه‌ای که جلوی چشمم بود، خنده‌ام گرفت.
"نصرالله کوتول" مرد کوتاه قدی که یک دستگاه بنز 190 بسیار قدیمی‌ دیزلی داشت و در خط تهران - شمال کار می‌کرد، زن و بچه‌اش را سوار کرده بود و خون‌سرد و بی توجه به این‌که یکی دو ساعتی از آغاز منع رفت و آمد و حکومت نظامی می‌گذشت، پایش را روی پدال گاز ماشین فشار می‌داد و با آن صدای قار و قارش، در خیابان می‌چرخید.
همسایه‌های دیگر هم یکی یکی از پشت درها بیرون آمدند و به نصرالله کوتول که مثل فرمانده‌ای مقتدر، درحالی که چند مُتکا زیر باسن خود می‌گذاشت تا جلویش را ببیند، خندیدند و یواش یواش صدای شعارها و فریاد مرگ بر شاه بلند شد.

شب بیست ویکم بهمن ماه بود. حکومت نظامی همچنان از ساعت 9 شب تا 6 صبح بود. از ساعت ‌"منع‌ رفت‌ و آمد" و به‌ قولی‌ "حکومت‌ نظامی‌"، نیم‌ ساعتی‌ می‌گذشت‌؛ اما محل‌، مثل‌ شب‌های‌ قبل‌ نبود. تک‌ و توک‌ ماشین‌ شخصی‌ در خیابان‌ و کوچه‌ها رفت‌ و آمد می‌کرد. از آن‌ سر شهر صدای‌ شعار و تکبیر می‌آمد. خوب‌ نمی‌شد فهمید چه‌ می‌گویند. جوان‌های‌ محل‌، نفس‌ زنان‌ و با شتاب‌، اما پرشور، می‌رفتند و می‌آمدند. هر کس‌ چیزی‌ می‌گفت‌:
ـ گاردی‌ها ریختن توی‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ ...
ـ همافرای‌ نیروی‌ هوایی‌ رو قتل‌ عام‌ کردن‌ ...
ـ من‌ خودم‌ اون جا بودم‌ ... یکی‌ از سربازای‌ نیروی‌هوایی‌ اومد دم‌ در، از لای‌ نرده‌ها یه‌ کاغذ داد به‌ مردم‌، توش‌ نوشته‌ بود که‌ گاردی‌ها ریختن توی‌ آسایشگاه‌ و می‌خوان همه‌ی ما رو بکشن ...
اوضاع‌ خیلی‌ عجیب‌ بود. تلویزیون‌ تصاویر ورود امام‌ را پخش‌ می‌کرد که‌ بی‌ مقدمه‌ آن‌ را قطع‌ کرد. بعد از آن‌ بود که‌ مردم‌ به‌ ساعت‌ حکومت‌ نظامی‌ توجهی ‌نکردند و آمدند در خیابان‌ و کوچه‌.
می‌گفتند همه‌ی شلوغی‌ها در پادگان‌ "چَکُّش‌" نیروی‌ هوایی‌ است‌. زیاد با خانه‌مان‌ فاصله‌ نداشت‌. از تهران‌نو تا آن‌جا چند دقیقه‌ بیشتر راه‌ نبود. پدرم‌ خواست ‌تا با چند تایی‌ از همسایه‌ها به‌ آن‌جا برود. طاقت‌ نیاوردم‌. جلو رفتم‌ که‌ مرا هم‌ ببرد. اول‌ مانع‌ شد. می‌گفت‌ که ‌بچه‌ای‌ و امکان‌ دارد آن‌جا شلوغ‌ شود. سرانجام‌ قبول‌ کرد مرا هم‌ ببرد و برد.
با وجودی که ساعت حدود10 شب بود، کسی به حکوت نظامی اهمیت نمی‌داد. سرکوچه‌ها و خیابان‌ها، گُله به گُله جوانان درحالی که چوب و گاهی قمه به دست داشتند، دور آتش جمع شده و انتظار می‌کشیدند. انتظار ازچشمان همه‌شان موج می‌زد. کی باورش می‌شد همین‌ها با همین چوب، جلوی ارتش تا دندان مسلح شاه را می‌گیرند و پوزه‌اش را به خاک می‌مالند؟ به جلوی در اصلی پادگان نیروی هوایی که رسیدیم، جمعیت زیادی را دیدیم که در خیابان منتهی به پادگان ایستاده‌اند. هر کس‌ چیزی‌ می‌گفت‌ و شعاری‌ می‌داد:
ـ ما می‌خواییم‌ بریم‌ توی‌ پادگان‌ ...
ـ تا مطمئن‌ نشیم‌ حال‌ همافرا خوبه‌، از این‌جا نمی‌ریم‌ ...
ـ برادر ارتشی‌ چرا برادر کشی‌؟
ـ توپ‌، تانک‌، مسلسل‌ ...
در خیابان‌ نه‌ چندان‌ طویلی‌ که ‌انتهایش‌ درِ بزرگ‌ ورودی‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ قرارداشت‌، جمعیت‌ انبوهی‌ که‌ اکثر آنان‌ را مردان‌ تشکیل‌ می‌دادند، جمع شده بودند. زن‌ها بیشتر جلوی‌ درِ خانه‌ها ایستاده‌ بودند. چند کامیون‌ ارتشی‌ و جیپ‌، جلوی‌ در پادگان‌ را قُرُق‌ کرده‌ بودند. سربازهای‌ گاردی‌، کیپ‌ همدیگر کنار ماشین‌ها ایستاده‌ و اسلحه‌های‌ "ژ.ث‌" را جلوی ‌سینه‌ حایل‌ نگه‌ داشته‌ بودند. آمبولانس‌ "شورولت" بزرگی‌ میان‌ جمعیت‌ و درِ پادگان‌ را سدّ کرد و اریب ‌ایستاد وسط‌ خیابان‌. افسری‌ که‌ اسلحه‌ی کلت‌ به‌ کمر داشت،‌ کنار آن‌ رفت‌؛ دهنی بلندگوی ماشین را جلوی‌ دهان‌ که‌ سبیل‌های ‌پرپشتش‌ آن‌ را پوشانده‌ بودند، گرفت‌:
ـ الان‌ حکومت‌ نظامیه‌ … به‌ خونه‌هاتون‌ برین تا ما مجبور نشیم‌ ...
ـ ما تا مطمئن‌ نشیم‌ حال‌ همافرا خوبه‌ ...
ـ گفتم‌ برین خونه‌هاتون‌ وگرنه‌ ...
ـ وگرنه‌ چی‌؟ مگه‌ کم‌ برادرای‌ خودتون رو کشتین‌؟
افسر دهنی‌ بلندگو را گذاشت‌ داخل‌ ماشین‌. نگاهی ‌به‌ مردم‌ انداخت‌ و رفت‌ طرف‌ جیپ‌. شاید رفت‌ تا به ‌فرمانده‌اش‌ بی‌سیم‌ بزند و کسب‌ تکلیف‌ کند. جمعیت‌ همچنان‌ در هم‌ می‌پیچید و هر کس‌ چیزی‌ می‌گفت‌:
ـ می‌گم‌، اگه‌ نریم‌، نکنه‌ همه‌مون رو بکشن‌، از این‌ بعید ...
ـ خُب‌، بکشن‌ ... مگه‌ ما از اون‌ سربازایی‌ که‌ دارن ‌می‌کشنشون‌ کم‌تریم‌ ...
مامورین شهریانی و حکومت نظامی ‌درحالی که اطراف مردم را گرفته بودند، مدام با بلندگو اعلام می‌کردند:
- برای جلوگیری از خون ریزی، به خونه‌هاتون برگردین و حکومت نظامی ‌رو رعایت کنین ...
اما گوش کسی بدهکار نبود. کم ‌مانده بود حنجره‌ی آن‌که پشت بلندگو بود پاره شود، ولی دریغ از این‌که یک نفر از خیابان بیرون برود.
درهمین گیر و دار، با صدای‌ "بسم‌الله الرحمن‌ الرحیم‌" که‌ از بلندگو پخش‌ شد، همه‌ی نگاه‌ها به‌ طرف‌ بلندگو و آمبولانس‌ برگشت‌.
 روحانی‌ جوانی‌، عمامه‌ی سفید بر سر، عینکی‌ بر چشم‌ با محاسنی‌ زیبا، روی‌ سقف‌ آمبولانس‌ رفته‌ بود و می‌خواست‌ صحبت‌ کند. همه‌ او را می‌پاییدند. ارتشی‌ها بیشتر و شدیدتر. او که اهالی محل می‌گفتند نامش "هادی غفاری" است و ساواک پدرش را که از روحانیون مبارز بوده، با گذاشتن متّه روی سرش کشته، خوب که جایش را روی سقف آمبولانس میزان کرد، فریاد زد:
- مردم ... هیچ‌کس حق نداره بره خونه‌اش ... گاردی‌ها ریختن توی پادگان نیروی هوایی و می‌خوان برادرای عزیز ما رو قتل عام کنن ... هیچ‌کس از این‌جا تکان نخوره ...
ناگهان دست به زیر عبا برد، یک قبضه مسلسل کوچک "یوزی" بیرون آورد، بالای سرگرفت و ادامه داد:
- مردم به حکومت نظامی توجه نکنین ... به گفته‌ی امام‌ ما پیروز می‌شیم ....
اولین باری بود که اسلحه‌ای در دست افرادی غیر از ارتشی‌ها و نظامی‌ها می‌دیدم. آن هم یک آخوند جوان. همه جا خوردند. گاردی‌ها، بیشتر از ما. حتی جرأت نکردند جلو بروند. او همچنان سخن می‌گفت و گاردی‌ها را تهدید می‌کرد که دست از کشتن برادران‌شان بردارند وگرنه با خشم ملت مواجه خواهند شد. تا ساعت 11 شب آن‌جا بودیم که خبر رسید یکی از همافران نامه‌ای از لای در انداخته است بیرون. می‌گفتند در نامه نوشته است:
"شما را به خدا این‌جا را ترک نکنید، می‌خواهند ما را قتل عام کنند. ما تا الان چندین شهید دادیم ..."
روحانی جوان همچنان سخن می‌گفت:
ـ ما باید برای‌ سرنگونی‌ حکومت‌ جبّارِ پهلوی ‌بجنگیم‌. همه‌ی ما باید دست‌ به‌ اسلحه‌ ببریم‌ و جلوی ‌این‌ جنایات‌ رو بگیریم‌. مردم‌ ... بازم‌ می‌گم،‌ از این‌جا تکون‌ نخورین‌، همه‌ باید وایسیم‌ تا جلوی ‌این‌ توطئه‌ رو بگیریم‌ ...
رنگ‌ به‌ رخسار ارتشی‌ها، بخصوص‌ آن‌ افسر نمانده بود. مردم‌ با چشمانی‌ که‌ کم ‌مانده‌ بود از حدقه‌ درآید، با نگاهی‌ ذوق‌زده‌، اسلحه‌ را در دست‌ بالا رفته‌ی روحانی ‌جوان‌، با چشمان‌شان‌ می‌خوردند:
ـ الله اکبر ...الله اکبر ...الله اکبر ...
ـ درود بر روحانی‌ مبارز ...
ـ وای‌ اگر خمینی‌ حکم‌ جهادم‌ دهد، ارتش‌ دنیا نتواند ...
ـ روحانی‌ مبارز ...
مردم‌ دور آمبولانس‌ را گرفتند، روحانی‌ جوان‌ آمد پایین‌. آن‌قدر شلوغ‌ شد که‌ ارتشی‌ها که‌ خواستند جلو بیایند، نتوانستند راهی‌ پیدا کنند. لحظه‌ای‌ بعد، کسی ‌دیگر آن‌ روحانی‌ را میان‌ جمعیت‌ ندید. گاردی‌ها که‌ انگار دچار کابوس‌ شده‌ بودند، مات‌ و مبهوت‌ به‌ همدیگر نگاه ‌می‌کردند.
خروش مردم دوچندان شد. در شور و شادی مردم شریک بودم که پدرم دستم را گرفت و گفت:
- دیگه دیر شده ... باید بریم خونه.

صبح پیروزی
صبح روز یک‌شنبه روز 22 بهمن، صبح زود از خانه زدم بیرون. رفتم طرف پادگان نیروی هوایی. ناخودآگاه رفتم. خیلی دوست داشتم بروم همان جایی که شب قبل بودیم تا ببینم چه شده است. به ایستگاه پل، که رسیدم، جنب و جوش مردم در بستن خیابان برایم جالب آمد. به سر خیابان "وحیدیه" که رسیدم، به کمک جمعی رفتم که ماشین اسقاطی‌ای را از خرابه‌ای بیرون می‌کشیدند تا با آن خیابان را سدّ کنند. از آن‌جا برگشتم سر پل و رفتم دم بیمارستان 25 شهریور(17 شهریور فعلی).
سر چهارراه با انواع و اقسام وسایل بسته شده بود. یک ماشین اسقاطی بزرگ سبز رنگ که فقط اتاقش به چشم می‌آمد، وسط انبوه لاستیک‌ها که می‌سوختند، قرار داشت. هر چه دم دست‌مان می‌آمد داخل ماشین می‌ریختیم تا گاردی‌ها نتوانند به راحتی آن را حرکت دهند و از سر راه بردارند. ناگهان صدای تیراندازی آمد. سراسیمه به طرف گاراژی که در نزدیکی‌مان بود، رفتیم. در را بستیم و از سوراخ‌ها و چاک‌های روی آن بیرون را پاییدیم. گاردی‌ها سعی داشتند موانعی را که ایجاد کرده بودیم بردارند، ولی سخت بود. لاستیک‌ها همچنان در آتش می‌سوختند و دود سیاه‌شان آنان را می‌آزرد. مثل این‌که یکی از آنها متوجه فرار ما به داخل گاراژ شده بود. چند تایی از گاردی‌ها درحالی که اسلحه‌های‌شان را به حالت هجومی‌ در دست گرفته بودند، به طرف گاراژ آمدند. نزدیک که شدند، از ترس به انتهای گاراژ گریختیم. من یکی بدجوری ترسیدم. همه‌مان ترسیده بودیم، خودمان را گرفتار و اسیر می‌دیدیم. مخصوصاً وقتی لگدهای محکم آنها به در خورد، ترس‌مان بیشتر شد. با فحش و بد و بیراه می‌گفتند که در را باز کنیم.
صاحب گاراژ که پیرمرد خوش سیمایی بود، خیلی سریع به دفتر تعمیرگاه رفت، کلیدی را با خود آورد و درعقب تعمیرگاه را که به کوچه‌ی کنار در اصلی بیمارستان منتهی می‌شد، باز کرد. با دیدن راه گریز، خوشحال شدم. کم ‌مانده بود گریه‌ام بگیرد. این دومین باری بود که این‌گونه تا دم اسارت و دستگیری پیش می‌رفتم؛ اما به لطف خدا هردفعه از خطر جستم. گاردی‌ها همچنان به در گاراژ می‌کوبیدند و ما پس از تشکر و خداحافظی با صاحب تعمیرگاه، به داخل کوچه دویدیم.
کنار در بیمارستان در کوچه، آمبولانسی آماده‌ی حرکت بود. راننده‌ی آن‌که می‌خواست سوارشود، بی اهمیت به چشم‌هایی که او را می‌پاییدند، اسلحه‌ی کلت "رولور"ی را فشنگ گذاری ‌کرد و سوار شد. با تعجب جلو رفتم و به اسلحه چشم دوختم. نظیر آن را قبلا به کمر پاسبان‌ها از جمله دایی ابوالفضل که مدتی در کلانتری مشغول بود، دیده بودم، اما او از مردم بود. سوار شد و آژیرکشان رفت برای کمک به مجروحین. با دیدن این صحنه، باورم شد که دیگر انقلاب پیروز است. هر جا که چشم می‌انداختم، نشانه‌هایی از آن را می‌دیدم.
همراه مردم، به داخل حیاط بیمارستان 25 شهریور رفتم. جلوی در سردخانه، خانواده‌ای که فرزندشان گم شده بود، آمده بودند تا جنازه‌ی شهیدی را که در یخچال قرارداشت، ببینند و شناسایی کنند. من هم با آنها رفتم جلوی یخچال سردخانه. در هرکدام از یخچال‌ها، پیکر شهیدی خفته بود. بدن‌ها غالبا عریان و سفید بودند. آرام و زیبا خوابیده بودند. انگار نه انگار خبری است.
همهمه‌ای درحیاط بود. کسی به کسی نبود. از دست نگهبان دم در که سعی داشت مردم و افراد اضافی را بیرون کند، کاری ساخته نبود. کنترل دست مردم بود؛ در سردخانه، اتاق عمل، اتاق اورژانس. هر ماشینی که وارد حیاط می‌شد، بلااستثناء مجروحی داشت.
ب. ام. و 518 آلبالویی رنگی با سرعت، وارد شد. همچنان بوق می‌زد. زنی که در صندلی جلو کنار راننده نشسته بود، ضجّه کنان بر سر می‌زد. روسری از سرش افتاده بود ولی او بی اهمیت بود. حادثه برایش مهم‌تر بود تا حجاب. مردی درِعقب ماشین را باز کرد و دختر حدوداً 18 ساله‌ای را که موهایش بافته بود، در بغل گرفت تا به اورژانس ببرد. باسن دختر، از اصابت گلوله سرخ شده بود و شلوار لی آبی رنگش به سرخی می‌زد. خون سراپای هر دو را سرخ کرده بود. دختر گریه می‌کرد و ناله می‌زد. سوزناک‌تر از او، زنی که احتماًلاًً مادرش بود، شیون می‌زد. او را که به اورژانس بردند، کمی همهمه‌ی جمعیت خوابید. تا مجروحی دیگر را بیاورند، لحظه‌ای حیاط آرام گرفت. صدای گلوله اما همچنان می‌آمد و قطع نمی‌شد.
از بیمارستان خارج شدم و به طرف غرب کوچه، به سمت پادگان نیروی هوایی رفتم. می‌گفتند:
ـ رادیو گفته‌ حکومت‌ نظامی‌ ساعت‌ چهاره‌ ...
کسی‌ اهمیت‌ نمی‌داد:
ـ خُب‌ باشه‌، به‌ ما چه‌؟
سری به پمپ بنزین خیابان اصلی زدم. پیکان سفید رنگی جلوی آن پارک کرده بود که از آن چیزی بجز آهن پاره‌ی صاف شده با زمین، وجود نداشت. می‌گفتند یکی از تانک‌های ارتشی رفته روی ماشین. خوشبختانه کسی داخل ماشین نبود. اما ماشین مثل کتابی که در خود هزاران قصه دارد، بر زمین صاف شده بود.
در کوچه که می‌دویدم، چشمم به پوکه‌های "ژ.ث" افتاد. با خوشحالی ده دوازده تایی از آنها را برداشته و در جیب شلوارم گذاشتم. احساس می‌کردم غنیمتی بزرگ به دست آورده‌ام. از داخل پادگان نیروی هوایی همچنان صدای شلیک گلوله می‌آمد.
می‌گفتند پمپ بنزین پایین میدان وثوق یکی از شلوغ ترین جاهاست. سراسیمه به آن‌جا رفتم. به جلوی در آپارتمانی که عده‌ای جلوی آن ایستاده بودند، رفتم. داخل حیاط آپارتمان، چند جوان را دیدم که مشغول آماده کردن شیشه‌های "کوکتل مولوتُف" بودند. توانستم بشناسم‌شان. "مهدی مشاعی"، "مصطفی جلالی پروین"، "علی و حمید مستعدی" (سه نفر آخر، در سال‌های اول جنگ تحمیلی در جبهه‌ی دفاع از شرف، به شهادت رسیدند.)
ناگهان یکی داد زد:
- گاردی‌ها اومدن ... گاردی‌ها اومدن ...

هرکدام به داخل خانه‌ای گریختیم. سعی کردم جایی قرار بگیرم که بتوانم حمله‌ی جوانان را به گاردی‌ها ببینم. جلالی پروین و مستعدی‌ها به پشت بام آپارتمانی که بر خیابان اصلی اشراف کامل داشت، رفتند. چند تانک کوچک که میان مردم به "مینی تانک" معروف بود، آمدند که بگذرند. مقابل آپارتمان که رسیدند، باران کوکتل مولوتُف برسرشان باریدن گرفت. اما تنها یکی از تانک‌ها آتش گرفت که آن هم با سرعت تمام سعی کرد از صحنه‌ی درگیری بگریزد و رفت به سمت جنوب خیابان وثوق.
رادیو مدام اعلام می‌کرد که حکومت نظامی از ساعت 4 بعد از ظهر است و با هر کس که بیرون باشد، به شدت برخورد می‌شود. مردم در جواب اراجیف و تهدیدهای رادیو، فریاد می‌زدند:
- به فرمان امام، حکومت نظامی لغوه. هیچ‌کس نباید بره خونه ... باید امشب کارشون رو بسازیم ....
فریاد "الله اکبرخمینی رهبر" مردم تاییدی بود بر این فرمان امام.
با رفتن‌ تانک‌ها، مردم‌ به‌ خیابان‌ ریختند و شروع‌ کردند به‌ الله اکبر گفتن‌. دقایقی‌ نگذشته‌ بود که ‌ناگهان‌ کسی‌ درحالی‌ که‌ به‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ اشاره‌ می‌کرد، فریاد زد:
ـ فرار کنین ... حمله‌ کردن‌ ...
یک نفر‌ اسلحه‌ به‌ دست‌، از درِ پادگان‌ زد بیرون‌ و به ‌طرف‌ خیابان‌ دوید. همه‌ مانده‌ بودند چه‌ کنند. تا آمدند بجنبند و جان‌ پناهی‌ پیدا کنند، مرد که‌ دیگر به‌ وسط‌ خیابان‌ رسیده‌ بود، فریاد زد:
ـ الله اکبر ... الله اکبر ... مردم‌ بیایین ... پادگان‌ آزاد شد ... الله اکبر ...
همه‌ مات‌ بودند که‌ چه‌ شده‌. چه‌ خواهد شد. جوان‌های‌ پرشور دورش‌ را گرفتند و قضیه‌ را جویا شدند، گفت‌:
ـ ما تونستیم‌ بریزیم‌ توی‌ پادگان‌ و گاردی‌ها رو شکست‌ بدیم‌. الانم‌ هر کی‌ می‌تونه‌، بره‌ تو و اسلحه‌ برداره‌ ...
و مردم‌ به‌ داخل‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ هجوم‌ بردند.
از آن‌جا به طرف چهارراه سی‌متری نارمک رفتم. وسط چهارراه، ماشینی که راننده‌ی سمج و یکدنده‌ای داشت، ایستاده بود و می‌خواست برود طرف نارمک. یکی از رزمندگان درحالی که دستمالی سفید به پیشانی بسته بود، سعی داشت به او بفهماند که رفتن با ماشین به طرف نارمک، خطرناک است چون ماشینش را با تیر می‌زنند. اما او قبول نمی‌کرد. ناگهان زوزه‌ی گلوله‌ای که ازسمت میدان وثوق شلیک شد و از بالای سر ماشین رد شد، باعث شد ما که وسط خیابان ایستاده بودیم، به پیاده‌رو پناه ببریم. راننده هم‌ ماشینش را درکناری پارک کرد و در جایی پناه گرفت. البته خیلی لرزان و ترسان. به زیر سقف بالکنی بیرون سینما ماندانا رفتم. می‌گفتند امکان دارد هلی‌کوپترها بیایند و از بالا تیراندازی کنند. با این حرف خطر را خیلی زیاد دیدم. آمدن گلوله از بالای سر، خیلی وحشت‌ناک بود. می‌گفتند:
- امروز صبح هادی غفاری با تیربار "ژ.ث"، یه هلی‌کوپتر ارتش رو زده.
به بالای آپارتمان بزرگی که در ضلع شمال شرقی چهارراه سی‌متری نارمک بود و به لحاظ قرار داشتن دفتر نمایندگی روزنامه‌ی کیهان، به نام "ساختمان کیهان" معروف بود، رفتم. از آن‌جا همه‌ی چهارراه زیر نظر بود. چند نفری که بعضی‌ها صورت‌های‌شان را سیاه کرده بودند، پشت چند کیسه‌ی گونی پر از خاک، اسلحه دردست، انتظار آمدن ارتشی‌ها را می‌کشیدند.
از صبح که یک تکه نان و پنیر به دندان گرفتم، دیگرچیزی نخورده بودم. ساعت هم از چهار گذشته بود. دختر جوان بی‌حجابی، ظرف بزرگی را که پر بود از گوشت کوبیده، به بالای ساختمان آورد و با شوق خاصی میان رزمندگان پخش کرد و دست آخر ظرف را همان جا گذاشت و رفت. چند نان تافتون هم با خود آورده بود. خیلی چسبید. همان جا تلافی ناهارِ نخورده‌ام را درآوردم.
هر وقت می‌خواستم دست‌هایم را بر کیسه گونی‌ها بگذارم و انتهای خیابان دماوند را بپایم، یکی از رزمندگان می‌گفت:
- بچه بپّا ... الان با تیر می‌زننت ...
هوا از دود سیاه‌ شده‌ بود. از حرف‌هایی که بین رزمندگان رد و بدل می‌شد، شنیدم که می‌گفتند:
ـ پاسبونای‌ توی‌ کلانتری‌ نارمک‌ بدجوری ‌مقاومت‌ می‌کنن‌، چند ساعته‌ که‌ با مردم‌ درگیرن‌ ...
درست محل کلانتری را بلد نبودم ولی توانستم آدرس ضمنی آن را بگیرم. البته مردمی‌ که به آن‌طرف می‌رفتند، بهترین راهنما بودند. از ساختمان کیهان پایین آمدم و به طرف کلانتری نارمک راه افتادم. کلانتری نارمک، در خیابانی فرعی بالای میدان هفت حوض (نبوت) قرارداشت. نزدیک خیابان کلانتری، زن و مرد، به کمک یکدیگر، کیسه گونی‌ها را از خاک باغچه‌ها پر می‌کردند.

رفتم‌ به‌ کمک‌ آنهایی‌ که‌ با بیل‌ گونی‌ها را پُر می‌کردند. خاک‌ باغچه‌های‌ کنار خیابان‌ خالی‌ شده‌ بود و گونی‌ها برای ‌سنگر پُر. نگاهی‌ از سر خیابان‌ به‌ کلانتری‌ انداختم‌. بدجوری‌ در آتش‌ می‌سوخت‌. با خودم‌ گفتم‌:
- حقّتونه‌ ... تا شما باشین‌ دیگه‌ نیایین‌ توپ‌ بچه‌ها رو که‌ توی ‌خیابون‌ فوتبال‌ بازی‌ می‌کنن،‌ بگیرین‌ و پاره‌ کنین‌ ...!
درهمین اوضاع و احوال، آمبولانس فولکسی آژیرکشان به جلو آمد. هنگامی‌ که ایستاد و در آن باز شد، تعدادی نیروی مسلح برای فتح نهایی کلانتری نارمک پیاده شدند. از سر خیابان نگاهی به جلوی کلانتری انداختم. صدای گلوله‌هایی که از داخل آن‌جا شلیک می‌شدند، در کوچه می‌پیچید.
می‌گفتند:
- دارند شکست‌ می‌خورن‌ ...
دود سیاه ‌نمی‌گذاشت‌ ساختمان‌ کلانتری‌ پیدا شود. یک‌ آن‌ دلم ‌برای‌ آن‌ بدبخت‌هایی‌ که‌ برای‌ هیچ‌ و پوچ‌ مقاومت‌ می‌کردند و چه‌ بسا می‌سوختند، سوخت‌. دود از ماشین‌هایی که جلوی کلانتری می‌سوختند، بلند بود. از داخل بعضی اتاق‌های کلانتری هم همین طور. هوا داشت تاریک می‌شد، اما هنوز شهربانی چی‌ها مقاومت می‌کردند. ساعتی‌ نگذشت‌ که‌ فریاد الله اکبر طنین ‌انداز شد و گفتند:
- مردم‌ تونستن‌ کلانتری‌ رو بگیرن‌ ...
هوا دیگر تاریک شده بود که خسته و کوفته، به طرف محل راه افتادم. نرسیده به چهارراه سی‌متری، درکوچه‌ی بن بستی درسمت غرب خیابان نارمک مانده بودم. هوا کاملا تاریک شده بود. می‌خواستم به آن‌طرف خیابان بروم، اما شلیک گلوله‌ها این کار را ناممکن کرده بودند. احساس می‌کردم دیواری از آتش مقابلم کشیده‌اند که باید از آن بگذرم. تانک‌ها و ماشین‌های گارد جاویدان‌ شاه، وسط چهارراه ایستاده بودند. یک ساعتی در بن بست ماندم تا این‌که به خود جرأت دادم و به همراه یک نفر دیگر که سن و سالش از من بیشتربود، به شرق خیابان دویدم و وارد کوچه‌ای در آن سو شدم.
اول کوچه با کیسه گونی‌های پر از خاک مسدود بود و دیواری ‌ایجاد شده بود. چند نفری پشت کیسه گونی‌ها بودند. داخل کوچه شلوغ بود. زن‌ها چادر به سر، جلوی هر خانه ایستاده بودند و دیده‌ها و شنیده‌های صبح تا شب‌شان را برای همدیگر تعریف می‌کردند. مسن‌ترها و پیرمردها هم کنار هم ایستاده بودند. درحالی که سیگار دود می‌کردند، از اخبار "رادیو بی. بی. سی" و "رادیو آمریکا" می‌گفتند. تنها جوانان بودند که داخل سنگر انتظار درگیری و آمدن ارتشی‌ها را می‌کشیدند.
داخل سنگر کنار جوان‌ها ایستاده بودم که متوجه شدیم یک نفر درحالی که اسلحه‌ای به دوش دارد، به طرف ما می‌دود. سعی کردیم پنهان شویم ولی دیگر امکان نداشت. زن‌ها که ترسیده بودند، به داخل خانه‌ها رفتند. او که بی امان می‌دوید، در همان حال فریاد می‌زد:
- من خودی هستم ... خودی هستم ...
می‌ترسید که اشتباهی بزنندش.
جلو که آمد، دیدیم از کارگران فصلی سر چهارراه سی‌متری است که غالبا جلوی قهوه خانه جمع می‌شدند تا برای کار ساختمانی بروند. خیلی تعجب کردم. ظاهرش باهمان لباس‌های ساده‌ی کارگری بود؛ ولی آن‌چه او را از دیگران سرتر و متمایز می‌ساخت، تیربار "ژ.ث" بود که بر دوش گرفته بود. قضیه‌ی تیربار را که جویا شدیم، درحالی که نوار فشنگ‌های آن را که آویزان بود، به روی شانه‌ی دیگرش می‌انداخت، گفت:
- همراه یکی از همشهری‌هامون با چاقو رفتیم سر وقت یه کامیون ارتشی که چند تا سرباز توش بودن. تونستیم چند تایی رو که داخل اون بودن خلع سلاح کنیم و بعد از این‌که خودشون رو تحویل مردم دادیم، من این اسلحه رو برای خودم برداشتم تا بهتر بتونم بجنگم.
مردم که برای شنیدن ماجرای او تجمّع کرده بودند، دستی بر اسلحه و پشت او می‌زدند و تبریک می‌گفتند. همه ایمان و شهامت او را می‌ستودند. او هم با لبخندی از سر صداقت و ایمان، خداحافظی کرد و به جایی که می‌گفت دوستانش هستند، رفت.
درگیری شدیدتر شد و صدای تیراندازی چند برابر شد. وسط چهارراه، چند تایی ماشین ارتشی در آتش می‌سوختند. غالبا کامیون بودند. در جلوی شعله‌های آتش، سیاهی اندام سربازان که اسلحه به دست این طرف و آن‌طرف می‌دویدند، به چشم می‌خورد. شاید کسی دلش نمی‌آمد آنها را با تیر بزند؛ وگرنه کاری نداشت. مثل هدفی متحرک بودند. آن هم جلوی روشنایی آتش. درحالی که رزمندگان در تاریکی و بالای ساختمان‌ها قرار داشتند.
رفتم داخل کوچه؛ همان جا آقای "زعفرانی" پیرمرد خوش مشرب عینکی، ازدوستان قدیمی پدرم را دیدم که غالبا عصرها دم مغازه‌ی او می‌آمد. مرا شناخت و دعوت کرد که به خانه‌شان بروم. دو تا از بچه‌های محل‌مان هم با من بودند. هر طور که بود، ما را به داخل خانه برد. زن و دخترش با خوشحالی کامل از ما پذیرایی کرده و شام مفصلی برای‌مان فراهم آوردند. خیلی خجالت کشیدم. آن روزهایی که او را در مغازه‌ی پدرم می‌دیدم، فکر نمی‌کردم شبی ‌این‌گونه مهمان‌ ناخوانده، وارد خانه‌اش شوم. شام هم قورمه سبزی خوشمزه‌ای بود که خوردیم. وقتی برای چند دقیقه به پشتی‌های کنار دیوار تکیه دادم، بدنم که از صبح در تلاش و دوندگی بود، آرامش گرفت. ناگهان متوجه‌ی سیاهی و دوده‌هایی که بر لباس‌های‌مان نشسته بود شدیم و عذرخواهی کردیم که همسر حاجی زعفرانی گفت ایرادی ندارد و اصرار کرد که راحت باشیم و اصلاً فکر این چیزها را نکنیم.
ساعت نزدیک 10شب بود که خواستیم از خانه خارج شویم. حاج آقا زعفرانی خیلی اصرار کرد و گفت:
- الان که درگیری شدیده ... شب رو همین جا بخوابین، صبح برین خونه‌ ...
اما ما قبول نکردیم و پس از تشکر بسیار و خداحافظی، از کوچه‌ای باریک به طرف خیابان دماوند رفتیم. جلوی مسجد "کمیل" که داخل کوچه قرار داشت، شلوغ بود. عده‌ای گریه می‌کردند. می‌گفتند شهدا را به آن‌جا می‌آورند. وسط کوچه خونی بود. به سرکوچه که رسیدم، دیدم از شدت درگیری بسته شده. در پیاده‌رو، چهار نفر دست و پای شهید جوانی را که صورتش غرق خون بود، گرفته بودند و به طرف مسجد می‌بردند. اصلاً نترسیدم. باورم نمی‌شد. قبل از آن، از کلمه‌ی "مرگ" می‌ترسیدم، اما از دیدن شهدا هراسی نداشتم. سری به مغازه‌ی فرش فروشی پدرم در سر همین کوچه زدم. چند گلوله به کرکره‌ی آن خورده و شیشه را هم شکانده بود.
دیگر درگیری خوابیده بود. به سر چهارراه سی‌متری نارمک رفتم. چند کامیون و یکی دو تا تانک، در آتش می‌سوختند. در پیاده‌روی ضلع جنوبی خیابان، در کنار دیوار، تعدادی کشته‌های ارتشی را غرق در خون، دراز به دراز کنار همدیگر، چیده بودند. بازداشت شده‌ها را به داخل سینما ماندانا می‌بردند. سراسر خیابان روی زمین، پوکه‌ی فشنگ بود و خون. اصلاً روی پوکه‌ها لیز می‌خوردم. چند بار نزدیک بود بیفتم. در گوشه‌ای، حوضچه‌ای از خون ایجاد شده بود و آن‌قدر جای گلوله بود که انگار با کلنگ آن‌جا را کنده بودند. می‌گفتند یکی از درجه دارها که مست بوده، اسلحه به دست در آن‌جا سنگر گرفته و درحالی که به امام فحش می‌داده، به طرف خانه‌های مردم تیراندازی می‌کرده. رزمندگان هم از خانه‌ی روبه‌رو که دیوارش بر اثر اصابت گلوله همچون آبکش شده بود، آن‌قدر به طرفش تیراندازی کرده بودند که بدنش متلاشی شده و مستی از سرش پریده بود!
دوده سیاه بر خون‌های لخته‌ی کف خیابان می‌نشست و آنها را سیاه می‌کرد. اجساد ارتشی، برخلاف چهره‌ی شهدا، قیافه‌های وحشت‌ناکی داشتند. غالبا صورت‌های‌شان متلاشی بود و داغان. بعضی هم سوخته بودند. به طرف مسجد کمیل برگشتم. ترس وجودم را گرفت. مخصوصاً که با دیدن جنازه‌ی ارتشی‌ها ته دلم خالی شده بود. در آن میان "علی آقا"، عموی سعید را دیدم. رویم نمی‌شد، ولی هر طوری بود جلو رفتم و به او گفتم که بدجوری ترسیده‌ام؛ اگرممکن است مرا تا مقداری داخل خیابانی که به خانه‌مان منتهی می‌شد و خیلی تاریک بود، همراهی کند. تا وسط خیابان مسعود سعد آمد و آن‌جا بود که وقتی تنها شدم، نمی‌دانم چه بغضی بود که انگار صبح در گلویم گیر کرده بود. تاریکی و تنهایی را غنیمت شمردم و زدم زیر گریه. خودم باورم نمی‌شد که چرا این‌گونه گریه می‌کنم. همه‌ی ترس‌های روز به جانم آمده بودند. مردم به چهارراه سی‌متری رفته بودند و کوچه‌ها خلوت و هراس انگیز بودند. مقاومت ارتشی‌ها هم ظاهراً پایان یافته بود. هرطوری که بود به طرف خانه رفتم. در راه، داخل باغچه‌ای شیئی که برق می‌زد، توجهم را جلب کرد. جلو که رفتم، با ترس و لرز از این‌که شاید اسلحه و یا بمبی باشد، آن را برداشتم. غلاف سرنیزه‌ی "ژ.ث" بود. حالم گرفته شد. دوست داشتم خودش بود. ولی بد نبود؛ به عنوان غنیمتی از یک روز نبرد کودکانه‌ی من. آن را به دست گرفتم و به طرف خانه رفتم. در راه، پوکه‌ها را شمردم. ده تایی می‌شدند. آنها را در مشت می‌فشردم و محکم‌تر قدم برمی‌داشتم.
وقتی به چهارراه بسطامی، مقابل خانه‌مان رسیدم، انگار دنیا را به من داده باشند، خوشحال شدم. مادرم و چند تایی از زنان همسایه، جلوی درِ خانه‌ ‌ایستاده بودند و صحبت می‌کردند. آن شب‌ها دیگر برای هیچ‌کس شب خواب نبود. همه بیدار می‌ماندند تا ببینند چه می‌شود. کم‌ مانده بود دوباره بُغضم بترکد که سریع قورتش دادم و سلام کردم. انگار به همه‌ی، خوشی‌ها و آرامش‌های دنیا سلام می‌کردم. دلم آرام شد.
برادر بزرگ‌ترم علی و پدرم هنوز نیامده بودند. مادرم گفت:
- بعد از ظهر یکی از تانکای ارتشی که توی میدون وثوق دنبالش کرده بودن، فرار کرد و اومد توی خیابون بسطامی. آخرش نتونست فرار کنه و مردم، سربازای داخل اون رو اسیر کردن.
یادم آمد باید به ادامه‌ی انقلاب کمک کنم. همراه با همسن و سال‌هایم، شروع کردیم به درست کردن کوکتل مولوتُف. هر کدام از همسایه‌ها چیزی می‌آوردند. حتی خانم شرفی برای‌مان تعدادی زیادی شیشه و بنزین آورد. صابون‌ها را رنده می‌کردیم و همراه با روغن سوخته و بنزین، داخل شیشه‌ها می‌ریختیم و سر آن را با پارچه‌ای آغشته به بنزین می‌پوشاندیم.

سرمان گرم کار بود که ناگهان متوجه شدیم یک جیپ ارتشی از ته خیابان درحال نزدیک شدن است. ما که غافلگیر شده بودیم، کوکتل مولوتُف‌ها را همان جا گذاشتیم و به داخل خانه‌ها پناه بردیم؛ ولی از شانس خوب‌مان، جیپ غنیمتی بود و چند رزمنده سوارش بودند. کوکتل‌هایی را که آماده بودند، به خدمه‌ی جیپ دادیم که ببرند.
"جمشید چریک" از اولین کسانی بود که در محل ما اسلحه به دست وارد شد. یک موتور پرشی داشت که خیلی قشنگ با آن تک چرخ می‌زد. تفنگ "ژ.ث" را به دوشش حمایل کرده بود و کلاه آهنی‌ای بر سر داشت. جلوی کلاه، با رنگ سفید نوشته بود: "چریک".
این کلمه برای من و همه‌ی مردم خیلی معنی و احترام داشت. البته جمشید واقعاً چریک بود. جوان پرجنب وجوش و نترسی بود. حدود بیست سالی داشت. خیلی جنوب شهری و بی کله بود.
(نمی‌دانم سال 56 بود یا اوایل سال 57 که به همراه چند تن از دوستانش که هیچ وابستگی‌ای به گروه‌های سیاسی نداشتند، درعملیاتی مسلحانه، به قرارگاه پلیس در زیر "پل کالج"، حمله کردند و توانستند چند قبضه اسلحه به غنیمت بگیرند. وقتی "سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران" در روزهای پرهیجان پیروزی انقلاب اسلامی، آن حمله‌ی پیروزمند را جزو عملیات خودشان علیه ‌رژیم شاه عنوان کردند، جمشید کم‌ مانده بود از عصبانیت بترکد. باغیظ می‌گفت:
- لعنتی‌ها ... ما رفتیم دم مرگ و کار کردیم، حالا اینا ادعا می‌کنن ... بدبختای ترسو ...)
صبح روز دوشنبه بیست وسوم بهمن، خیلی زود از خواب پریدم. با این‌که شب قبل تا دیروقت بیدار بودم، هیچ احساس کسلی نمی‌کردم. پیوستن به مردم و چشم باز کردن در صبحی پیروز، جان و روحم را به هیجان آورده بود. خیلی دوست داشتم ببینم وقتی من درخواب بوده‌ام، تا صبح چه گذشته است.
یکراست رفتم دم مسجد لیلةالقدر. نرسیده به مسجد، سر چهارراه فخر، آمبولانسی ‌ایستاده بود که مردم گرداگردش را گرفته بودند. جلو که رفتم، دیدم داخل آمبولانس دو پیکر کفن پوش است که سرخی خون از آن پس داده بود. می‌گفتند یکی از شهدا، اهل همین محل است. از کنار دستی اسم شهدا را پرسیدم که گفت:
- فرهانی.
خیلی ترسیدم. جا خوردم. نکند برادرم علی باشد؟ کمی جلوتر رفتم آنهایی که گریه می‌کردند، همه‌شان غریب بودند. از یکی دیگر پرسیدم:
- اسم شهید چیه؟
گفت: "حسین فرهادی."
دلم آرام گرفت. فاتحه‌ای برایش خواندم و به طرف مسجد راه افتادم.
مغازه‌ها هنوز باز نکرده بودند، اما خیابان شلوغ و پرجنب وجوش بود. چهره‌های مردم با روزهای قبل، خیلی فرق کرده بود. همه به همدیگر لبخند می‌زدند. شاد شده بودند. بعضی‌ها تبریک می‌گفتند. گاه گداری ماشینی که لوله‌ی اسلحه از پنجره‌هایش بیرون زده بود، با چراغ روشن و بوق زنان، از خیابان عبور می‌کرد. مقابل مسجد، ازهمه جا شلوغ تر بود. یک جیپ که عقب آن بی‌سیم بزرگی بسته بودند، جلوی مسجد ایستاده بود. مسجد شده بود پایگاه نظامی. صحنه جالبی بود و درعین حال دردناک. در میان اسلحه به دست‌ها، عده‌ای را دیدم که خیلی جاخوردم. "رحیم شیره‌ای" و "امیرتانکی" که در محل به آنها می‌گفتیم "بنگی"، از آن جمله بودند. برای خودشان کبکبه و دبدبه‌ای به هم زده بودند. مثل این‌که صاحبان اصلی انقلاب اینها بودند. سعی کردم به خودم بقبولانم: اگر قبلا آنها را درحال مستی و یا رد و بدل کردن مواد مخدر دیده‌ای، یا قبول کن که ‌اشتباه کرده‌ای، یا اینها جذب شده‌اند و توبه کرده‌اند!
وارد مسجد که شدم، همه اسلحه دست‌شان بود. خیلی َرشک بردم. دوست داشتم سنم بیشتر بود تا من هم می‌توانستم اسلحه به دست بگیرم. علاقه زیادی داشتم تا از آنها طرز کار سلاح را یاد بگیرم. البته یکی دو هفته قبل، در خیابان ابوریحان، پوستر بزرگی نصب کرده بودند که شکل و شمایل اسلحه‌ی "ژ.ث" و طرز کار آن را کشیده بود و آموزش می‌داد. ولی هیچی مثل خود اسلحه نمی‌شد.
می‌گفتند شهید دیگر نامش "محمد توانا" است و خانه‌شان در خیابان ابوریحان است. پس با این حساب تعداد شهدای محل در روز 22 بهمن، می‌شد دو نفر.
سری به چهارراه سی‌متری نارمک زدم. هنوز از کامیون‌هایی که شب قبل آتش‌شان خیابان را روشن کرده بود، دود بلند می‌شد. نگاهی به داخل آنها و دور و اطراف انداختم شاید "هفت تیر" یا چیز دیگری گیرم بیاید. اجساد سربازان را برده بودند، ولی خون‌شان بر روی زمین لخته و سیاه شده بود. با دیدن آن صحنه‌ها، به گریه دیشب خودم خنده‌ام گرفت. یک تانک بزرگ که می‌گفتند نامش "چیفتن" و ساخت کشور انگلیس است، در ضلع غربی چهارراه از کار افتاده بود. جلوی در ساختمانی که مقابل ساختمان کیهان بود، دو نگهبان ایستاده بودند. ظاهراً چند ماهی بود که آن ساختمان به عنوان دفتر منطقه‌ی شرق تهران "حزب رستاخیز" وابسته به حکومت پهلوی، راه اندازی شده و حالا به دست رزمندگان فتح شده بود. (بعدها در آن‌جا دفتر منطقه‌ی 8 حزب جمهوری اسلامی راه اندازی شد.)
صبح روز سه‌شنبه بیست و چهارم بهمن ماه، همراه چند تایی از بچه‌ها رفتیم طرف کوی گارد که نزدیک خانه‌مان بود. خیال‌مان این بود که آن‌جا می‌شود اسلحه یا چیزی پیدا کرد.
در اتاقک نگهبانی روی پل ورودی کوی، کسی نبود. قبلا چند سرباز بد عُنُق آن‌جا بودند و نمی‌گذاشتند هیچ‌کس غیر از ساکنان کوی، وارد شود. شیشه‌های اتاقک شکسته و وسایل داخلش هم به هم ریخته بود.
وارد محوطه‌ی کوی که شدیم، از مردها و به قولی خود گاردی‌ها، خبری نبود. در خیابان‌ها و جلوی خانه‌ها، زنان بی‌حجاب، درحالی که بچه‌های‌شان هم دور و برشان هراسان می‌چرخیدند، با چشمانی گرد شده از وحشت، به مردمی‌ که به آن‌جا هجوم آورده بودند، نگاه می‌کردند. گاهی کسی فریاد می‌زد:
- هر کی شاه دوسته ... خیلی دیوثه
با این فریادها، جیغ و داد زن‌ها بلند می‌شد و وحشت زده از این‌که آنها را از خانه‌های‌شان بیرون کنند یا اموال‌شان را به غارت خواهند برد، شروع می‌کردند به فحش دادن و لعن و نفرین:
- برین گم شین ...
- کثافتای کمونیست ...
- کمونیستا ...
خیلی تعجب کردم. چرا کمونیست‌ها؟ ما که هیچ ‌کدام‌مان کمونیست نبودیم. اصلاً نمی‌فهمیدیم کمونیست چی هست یا کی هست!
کمی‌ دور و بر را گشتیم، ولی نه کسی از گاردی‌ها پیدایش شد که ظاهراً گریخته و یا در کنج خانه‌ها پنهان شده بودند، نه تفنگی چیزی گیرمان آمد.
"رضا" که به خاطر چشمان زاغش، در محل به "رضا زاغول" معروف بود، و با برادر بزرگ‌ترم علی دوست و همسن و سال بود، گفت:
- می‌گم بریم پادگان قصر فیروزه ... شاید اون جا چیزی گیرمون بیاد.
از همان جا پیاده راه افتادیم طرف "پادگان قصرفیروزه". وارد محوطه‌ی اصلی شدیم؛ ولی جلوی در چند جوان مسلح کسی را راه نمی‌دادند. وقتی رضا زاغول گفت که ما هم آمده‌ایم تا اسلحه بگیریم، یکی از آنها گفت:
- اگه خدمت سربازی رفتی، کارت پایان خدمتت رو بیار تا بهت اسلحه بدیم.
از آن‌جا هم دست خالی برگشتیم محل.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب