خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

تظاهرات طرفداران قانون اساسی
چند روزی بود که عده‌ای از طرفداران رژیم شاه، به بهانه‌ی دفاع از قانون اساسی، در خیابان‌های تهران تظاهرات می‌کردند.
این حرکت‌ها خیلی انفعالی و بی اثر بود. این‌گونه تظاهرات فقط در یکی دو نقطه‌ی تهران به صورت محدود و با حفاظت کامل گارد جاویدان، برگزار می‌شد.
بعد از تظاهرات طرفداران قانون اساسی در روز چهارشنبه 4 بهمن ماه در استادیوم امجدیه (شهید شیرودی)، و روز پنج‌شنبه 5 بهمن در میدان بهارستان، تلویزیون صحنه‌هایی از حمله‌ی عده‌ای که تیپ ظاهری‌شان به آدم‌های لات و اراذل می‌خورد، نشان داد که با قمه و چاقو به آنها حمله می‌کردند. پدرم با دیدن این تصاویر گفت:
- همه‌ی اینا کار ساواک و خودِ بختیاره ... این جوری می‌خوان مردم رو بدنام کنن.

خیلی دوست داشتم حداقل برای تماشای تظاهرات آنها بروم، ولی به دلیل درگیری شدیدی که همواره بین مردم از یک سو و شاه دوست‌ها با حمایت ارتش از سوی دیگر پیش می‌آمد، پدرم اجازه‌ی رفتن به آن‌جا را نمی‌داد.
در تصاویری که شب تلویزیون از آنها با عنوان "تعداد زیادی از طرفداران قانون اساسی" پخش کرد، در جواب شعار مردم که می‌گفتند:
- این است شعار ملی ... خدا، قرآن، خمینی
آنها شعار می‌دادند:
- این است شعار ملت ... خدا، قرآن، محمد
با وجودی که تصاویری از شاه و تمثال حضرت محمد (ص) در دست‌شان بود، ولی در اصل منظورشان از محمد، همان ‌شاه بود. شعار آنها تکرار شعار حکومت پهلوی بود که به عنوان دستورالعمل جان نثاری، به چشم می‌خورد که می‌نوشتند:
"خدا، شاه، میهن"
وقتی تلویزیون تصویر زنانی را که گریه کنان و جیغ زنان فریاد می‌زدند:
- بختیار ... بختیار ... سنگرت رو نگه دار ...
مردم که برای‌شان بسیار خنده دار و مسخره بود، در جواب آنها کاریکاتورهایی از بختیار کشیدند که کنار منقل و وافور تریاک کشی نشسته و پشت مُتَکّا سنگر گرفته است و شعارهای جالبی ساختند از جمله:
- این است شعار بختیار ... منقل و وافور رو بیار
- بختیار، بختیار، منقلت رو نگه دار
با دیدن صحنه‌های گریه و شیون زنانی که برای حکومت پهلوی بر سر و سینه می‌زدند، به حال آن بدبخت‌ها تاسف خوردم که اگر انقلاب پیروز شود، اینها چیکار خواهند کرد؟
با تظاهرات شاه دوست‌ها در تهران، در و دیوار شهر از شعاری جدید که با رنگ پیستوله‌ای نوشته می‌شد، پر شد:
- هر کی شاه دوسته ... خیلی دیّوثه

امام آمد
از وقتی که بختیار اعلام کرد فرودگاه مهرآباد بسته است و اجازه نداد تا هواپیمای امام به طرف ایران پرواز کند، مردم بدجوری عصبانی شدند. هر کس هرچیزی از دهانش در می‌آمد خطاب به بختیار می‌گفت.
ارتشی‌ها، کمی عقب نشینی کرده بودند. ظاهراً از عصبانیت مردم ترسیده بودند. شعارها خیلی تند و برای گاردی‌ها وحشت آور بود. در تظاهرات و راهپیمایی‌ها، مردم دندان‌ها را بر هم می‌فشردند، و از ته حلقوم فریاد می‌زدند:
- وای به حالت بختیار ... اگر امام فردا نیاد
یکی از شعارها که خیلی از آن خوشم می‌آمد و با فریاد آن، احساس غرور بسیاری می‌کردم و خود را چریکی احساس می‌کردم که زیر کاپشنش مسلسلی پنهان کرده است، این بود:
- اگر خمینی دیر بیاد ... مسلسلا بیرون میاد
حمید و سعید امیر آقا، شب را در خانه‌ی ما مانده بودند. از اول صبح راه افتادیم به طرف میدان فوزیه. همین طور که می‌رفتیم، شیشه‌های باجه‌ی تلفن‌ها و بعضی بانک‌ها را که کمی ‌شیشه‌های‌شان سالم‌ مانده بود، با پرتاب سنگ می‌شکستیم. ارتشی‌ها در خیابان نبودند. وسط خیابان تهران‌نو، گله به گله مردم آتش روشن کرده بودند. حمید یک قوطی "ریکا" گیر آورد و از تعمیرگاهی در ایستگاه قاسم آباد، مقداری گازوئیل گرفت. چند تایی لاستیک کنار تعمیرگاه افتاده بود که به وسط خیابان بردیم و با پاشیدن گازوئیل، آنها را آتش زدیم.
کسی به کسی نبود. تک و توک ماشینی شخصی از لابه لای لاستیک‌های درحال سوختن، پیچ و تاب می‌خورد و رد می‌شد. دود سیاه و بوی غلیظ لاستیک سوخته، فضا را پر کرده بود.
روزهای بهمن ماه سال 57، باهوایی دلنشین و چه بسا گرم‌تر از روزهای قبل، سپری می‌شدند. قرار بر این بود که امام به ایران باز گردد و به تبعید 15 ساله پایان داده شود. حکومت شاه، که با رفتن او، بختیار با عنوان نخست وزیری به اداره آن مشغول بود، هرروز بهانه‌ای می‌آورد تا از ورود امام به کشور جلوگیری کند. با ممانعت دولت از بازگشت امام، خط شعارهایی که مردم در تظاهرات و راهپیمایی‌ها می‌دانند، عوض شد. شعارها، تندتر از قبل بودند و این شدت، حاکی از لبریز شدن صبر مردم در برابر اعمال حکومت پهلوی بود.
قرار آخرین برآن شده بود که روز پنج‌شنبه دوازده بهمن ماه، امام به ایران بازگردد. محاصره‌ی فرودگاه بر عصبانیت مردم افزوده بود. آن شب، دل توی دلم نبود. شور وصف ناپذیری سراسر وجودم را فرا گرفته بود. سینه‌ها و قلب‌های مردم، آماده تر و گسترده تر از باند فرودگاه، مهیای فرود هواپیمای امام بود. آن شب، وقتی روی پشت بام رفتم و همصدا با مردم فریاد زدم:
- وای به حالت بختیار، اگر امام فردا نیاد
انگار ستاره‌های آسمان صاف تهران، زیباتر و بیشتر از همیشه چشمک می‌زدند. تا نیمه‌ی شب روی پشت بام چشم به آسمان دوخته بودم.
توی رختخواب که قرار گرفتم، خوابم نمی‌برد. از این پهلو به آن پهلو می‌شدم. پیش خودم آرزوهای بزرگ را جست‌وجو می‌کردم. در رویای خواب و بیداری، احساس می‌کردم هواپیمایی وارد باند فرودگاه شد و امام درمیان ازدحام جمعیت، ازآن پیاده شد، جمعیت را شکافت وبه طرف من آمد. سراغم را می‌گرفت. نزدیک که شد، به پایش افتادم و دست و پایش را بوسیدم ...
نفهمیدم چطوری خوابم برد. فقط زمانی بیدارشدم چشمم به ساعت دیواری افتاد که نشان می‌داد هشت و نیم صبح است. قصدم این بود که ساعت شش صبح بروم طرف فرودگاه مهرآباد. همه‌ی اهل خانه حاضرشده بودند که بروند. خیلی حالم گرفته شد. خیلی سریع و با عجله لباس‌هایم را پوشیدم وصبحانه نخورده، از خانه زدم بیرون. یکّه و تنها، حتی سراغ بچه محل‌های‌مان هم نرفتم. به هر وسیله که بود، خود را به میدان فوزیه رساندم و از آن‌جا هم همراه با مردم، سوار بر وانتی فقط توانستم تا پیچ شمیران بروم. ازدحام جمعیت از آن‌جا به بعد باورنکردنی بود. همه عجله داشتند. عده‌ای می‌دویدند. قدم‌ها تند بود. چه زن و چه مرد. چه کودک و چه پیرمرد. همه سعی داشتند هرچه زودتر به جمع مستقبلین برسند. جایی را بلد نبودم، ولی می‌گفتند ماشین امام از چهارراه پهلوی می‌رود طرف بهشت زهرا. در بین راه، شخصی نان بربری تکه تکه کرده و همراه قطعات پنیر، بین مردم تقسیم می‌کرد. خیلی از این صحنه خوشم آمد. خیلی صادقانه و با حرص و ولعی جالب نان را پخش می‌کرد. گرسنگی خودش را نمایان کرد. جلو رفتم و تکه‌ای نان بربری که هنوز گرمای خود راداشت، گرفتم.

 سرانجام به چهارراه پهلوی رسیدم. از آن‌جا به بعد حتی یک قدم هم نمی‌شد برداشت. جمعیت تکان و حرکت چندانی نداشت. همه سعی داشتند برای خود جایی ثابت پیدا کنند تا بتوانند چهره‌ی امام را ببینند. جای سوزن انداختن نبود. حتی بالای درخت‌ها پر بود از آدم. درخت‌ها میوه‌ی آدم داده بودند! تیرهای چراغ برق که جوانان توانایی‌شان بهتر و بیشتر بود و به بالای آن رفته بودند، نور عشق و ایمان می‌گستراند.
دستم را به نرده‌های کنار پارک گرفتم وسعی کردم روی لبه‌ی دیوار کوتاه آن بایستم. روی نوک پنجه‌ی پا بلند شده بودم و حریص و مشتاق، آن جایی را که میان جمعیت خیابان را خالی کرده بودند تا ماشین‌ها گذر کنند، می‌پاییدم. تا آن‌جا که چشم کار می‌کرد، آدم بود و آدم. با خود گفتم: باوجود این سیل خروشان، چگونه است که سردمداران رژیم شاه به هوش نیامده و فکرمی‌کنند می‌شود جلوی ‌این جمعیت را گرفت؟
جنب وجوش جمعیت به حد اعلاء رسید. ماشینی از میان جمعیت گذشت. عده‌ای به دورش می‌دویدند.

مردم هول کردند. اما لحظه‌ای بعد معلوم شد ماشین امام نبوده. یک بار دیگر مردم به خروش درآمدند. انگار زلزله‌ای جمعیت را تکان می‌داد. درست بود. امام بود؛ امام آمد.
ماشین شورولت بلیزری که انبوهی از مردم روی آن و اطرافش را گرفته بودند، به چهارراه رسید. خیلی آرام از میان جمع می‌گذشت. همه جای ماشین حتی روی شیشه‌ی جلویش، آدم بود و نمی‌شد داخل آن را دید؛ ولی عشق حد و مرز نمی‌شناخت و همین که می‌دانست امام داخل ماشین است، برایش کافی بود؛ ولی اگر می‌دید که چه بهتر.
ماشین که به سمت جنوب خیابان پیش رفت، جمعیت هم به دنبالش روان شد. انگارامام سدّی عظیم را می‌شکست و سیل آدم به دنبال خویش راه می‌انداخت. اما من، همچنان برجای بودم و رفتن جمعیت را نظاره می‌کردم. کمی‌ که خیابان خلوت شد، نگاهی به سطح آن‌جا انداختم و با خود گفتم: چه خوب می‌شد اگر لحظه‌ی عبور ماشین، من در وسط خیابان و کنارآن بودم.
سرانجام همچون عاشقی دلشکسته، راه خانه را در پیش گرفتم و برگشتم.

سرقت بانک
اکثر شب‌ها، بعد از این‌که مراسم توی مسجد تمام می‌شد، جوان‌های محل، دسته‌ی کوچکی راه می‌انداختند و درحالی که شعارهای تند می‌دادند، به طرف پایین خیابان وصال یا سرسی‌متری راه می‌افتادند. آخرش هم قرار می‌گذاشتند که فردا صبح کجا جمع شوند.
آن شب قرار گذاشتند که ساعت 9 صبح فردا چهارشنبه 18 بهمن ماه، همه در فلکه‌ی ‌آشتیانی که آن‌طرف رودخانه و توی محله‌ی فرح آباد بود، جمع شوند. آن‌جا محله‌ای بود که کلاس‌شان مثلاً بالا بود و چون "کوی گارد" محل زندگی و مجتمع مسکونی نیروهای گارد جاویدان آن‌جا بود، منطقه‌ای شاه دوست حساب می‌شد.
صبح روز چهارشنبه که زود از خواب بیدار شدم، مادرم داشت سفره‌ی صبحانه را پهن می‌کرد و نان بربری داغ را برای همه قسمت می‌کرد که با تعجب پرسید:
- مدرسه‌ها که تعطیلن، صبح به این زودی کجا خبر کردن؟
همان‌طور که مقداری پنیر وسط یک تکه نان می‌مالیدم و غازی درست می‌کردم، هول هولکی چای داغ را که هنوز تلخ بود سر کشیدم و گفتم:
- با بچه‌ها قرار گذاشتیم امروز صبح بریم فرح آباد ... می‌خواییم فلکهه‌ی آشتیانی رو به هم بریزیم و حال گاردی‌ها رو بگیریم.
مادرم که جا خورده بود، گفت:
- بچه جون دست از شرّ بازی بردارین ... اون جا محله‌ی گاردی‌ها و شاه دوستاس، نزدیک اون جا بشین یه بلا ملایی سرتون می یارن.
بی خیال گفتم:
- بلا سر ما بیارن؟ کور خوندن. همچین حال‌شون رو بگیریم ... تازه یه سری شعار تند بدجور هم واسشون ساختیم.
دیگر منتظر بقیه‌ی حرف‌های مادرم نشدم. او هم می‌دانست که من گوشم به این چیزها بدهکار نیست. کفش کتانی را انداختم نوک پا و دویدم دم خانه‌ی بچه‌ها.
ساعت 8 نشده بود که همراه علی مشاعی و چند تا بچه‌ی همسن و سال خودمان، رفتیم طرف فلکه‌ی آشتیانی.
مغازه‌ها هنوز تعطیل بودند. به وسط فلکه که رسیدیم، هنوز کسی نیامده بود. چند نفری که آمده بودیم، روی صندلی‌های وسط فلکه نشستیم ولی از بزرگ‌ترها خبری نشد. بعضی از بچه‌ها گفتند که خودمان ده دوازده نفری تظاهرات راه بیندازیم، که بقیه مخالفت کردند. راست هم می‌گفتند. اگر این کار را می‌کردیم، گاردی‌ها که خانه‌های‌شان نزدیک آن‌جا بود، می‌ریختند و همه‌مان را لت و پار می‌کردند.
ساعت را که از بچه‌ها پرسیدم و فهمیدم 10 شده، به علی مشاعی گفتم که برویم دم مسجد لیلةالقدر شاید آن‌جا خبری بشود. سه چهار نفری راه افتادیم طرف فلکه‌ی اطلاعات که از آن‌جا به طرف مسجد برویم.
همین طور که با هم می‌خندیدیم و می‌رفتیم، ناگهان وسط چهارراه خیابان فرح آباد، جلوی پای‌مان، یک وانت پیکان سبز رنگ که چادری هم روی بار عقبش کشیده شده بود، ایستاد و در یک آن چهار نفر که روی سر و صورت‌شان را با کلاه و جوراب مشکی پوشانده بودند، درحالی که اسلحه در دست داشتند، ریختند پایین.
رنگم پرید. با خودم گفتم ساواکی‌ها آمدند که دستگیرمان کنند. بقیه‌ی بچه‌ها هم مثل من در جا خشک‌شان زد. مات مانده بودیم و مبهوت که چه شده؟ هر آن منتظر بودم که آنها به طرف ما تیراندازی کنند یا بیایند بگیرندمان.
مردم که دور و بر چهارراه بودند، هر کدام به طرفی گریختند. در بین وحشت و هراس مردم و از همه بیشتر، ما، آن چهار نفر دویدند طرف بانک ملی که کنار چهارراه بود.
یک ماشین لندرور سبز رنگ جلوی بانک ایستاده بود. آنها سریع راننده را پیاده کرده و سه نفر دیگر را که با کیسه‌های پر از پول از بانک خارج شده بودند تا آنها را داخل ماشین بگذارند، هول دادند و به نرده‌های بانک چسباندند، سریع بازرسی بدنی‌شان کردند و اسلحه‌های کلت را از کمرشان برداشتند. آنها را همان جا دست به دیوار نگه داشتند.
دو نفر از نقاب دارها، وارد آن‌جا شدند و در بانک را از داخل بستند. دو نفر دیگر آنها بیرون ماندند. یکی کیسه‌های پول را برداشت و کنار لندرور مراقب آن چهار نفر ایستاد. یک نفر دیگر، درحالی که اسلحه‌اش را به حالت آماده‌ی تیراندازی در دست داشت، وسط چهارراه ایستاد تا کسی حرکت نکند.
من و علی، از فرصت استفاده کردیم و دویدیم داخل حیاط خانه‌ای پایین چهارراه که درش باز بود. وقتی دیدیم خبر آن‌چنانی نشد، مثل بقیه‌ی مردم، آرام آمدیم بیرون. وقتی دیدم مردم از کنار آن مرد نقاب دار مسلح، خیلی عادی رد می‌شوند، همراه علی رفتیم طرفش. اسلحه‌ی قشنگی دستش بود. خشاب زیر آن به شکل نیم دایره بود. خوب که نزدیک شدیم، به او گفتم:
- ببخشین آقا ... اسم تفنگ‌تون چیه؟
درحالی که حواسش به اطراف بود، سرش را به سمتم برگرداند و گفت: "کلاشینکف."
تا اسم کلاشینکف را آورد، لب‌هایم به خنده باز شدند. هفته‌ی قبل توی روزنامه‌ی کیهان خوانده بودم که یکی از فرماندهان حکومت نظامی‌ گفته بود "از طرف مرز عراق و کردستان، اسلحه کلاشینکف ساخت شوروی وارد ایران می‌شود و یک قبضه آن همراه با 100 فشنگ، بین 17 تا 23 هزار تومان فروش می‌رود." اسمش برایم جالب بود. خیلی دوست داشتم خودش را ببینم. حالا یک نفر اسلحه‌ی کلاشینکف در دست، جلوی من ایستاده بود.
نزدیک‌تر شدم و خطاب به مرد گفتم:
- ببخشین آقا ...
که او با همان مهربانی و آرامش بار اول، گفت:
- چیه آقا پسر؟
- ببخشین می‌شه به تفنگ‌تون دست بزنم؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- آره بیا دست بزن.
جلو رفتم و دستم را بر بدنه‌ی سرد و سیاه کلاشینکف که دسته‌هایش محکم در دست مرد نقاب دار بود، کشیدم. چه عشقی داشت. من و کلاشینکف. اصلاً باورم نمی‌شد. علی که خواست دست بزند، مرد گفت:
- دیگه زود باشین از این‌جا دور شین.
از او که فاصله گرفتیم، هر کدام از مردم چیزی به ما می‌گفتند:
- بچه جون مگه دیوونه‌ای به اون تفنگ دست زدی؟
- یارو بهتون چی گفت؟
- یارو نزدتون؟
با این حرف جاخوردم. برگشتم و خطاب به زنی که پشت سرم بود و این حرف را زد، گفتم:
- نخیرهم. خیلی هم مهربون بود. خودتون که این‌جا بودین و دیدین.
به خیال این‌که با همان وانت پیکان سبز رنگی که وسط چهارراه ایستاده بود، فرار می‌کنند، نزدیک آن رفتیم.
دو نفر دیگر که از بانک خارج شدند، کیسه‌های پول در دستان‌شان بود. چهار نفری را که بیرون بانک، دست‌های‌شان روی نرده‌ها بود، هول دادند توی بانک و در را بستند. با تعجب دیدیم که چهار نفری دویدند به طرف فلکه‌ی اطلاعات که در پایین چهارراه بود. همه‌ی مردم و ما دویدیم دنبال‌شان. نرسیده به فلکه، یک وانت پیکان سفید رنگ که آن هم عقبش چادر کشیده شده بود، ایستاده و یک نفر پشت فرمانش بود. همه‌ی چهار نفر پریدند عقب وانت و سوار شدند ولی ماشین حرکت نکرد.
یکی از آنها که رفتارش نشان می‌داد رئیس‌شان است، دم در عقب وانت نشست و درحالی که اسلحه‌اش را به بغل دستی‌اش داد، نقاب سیاه رنگ را که فقط چشمان و دهانش از آن پیدا بود، از صورت برداشت. همه با تعجب نگاهش می‌کردند. قد بلند، موهای فرفری قرمز و ریش بلند سرخ رنگ او، یک آن در نگاهم ثبت شد. با خنده‌ای که حاکی از رضایت کامل پیروزی‌شان بود، گفت:
- ما با مردم کاری نداریم ... هر کس که هوس کنه دنبال ما بیاد، با تیر می‌زنیمش.
و با فریاد به راننده گفت که حرکت کند. ماشین که راه افتاد، مشتش را گره کرد و درحالی که آن را بالا می‌برد، فریاد زد:
- الله اکبر ... خمینی رهبر ...
ماشین که به میدان رسید، یک ماشین پژوی سفید رنگ که دو نفر سوارش بودند، افتاد دنبال‌شان که رئیس‌شان اسلحه را به طرف آنها گرفت و راننده‌ی پژو با ترس ماشین را کنار خیابان متوقف کرد.
نفهمیدم کی در بانک را باز کرد. ولی محل به هم ریخته بود. می‌گفتند آن چهار نفر که سوار لندرور بودند، عضو ساواک بودند که این روزها پول‌های بانک‌ها را جمع می‌کنند.
ساعتی که گذشت، ماشین‌های پیکان کلانتری ریختند و محل را شلوغ کردند. یکی از آنها که چند تا ستاره روی شانه‌هایش بود و بهش می‌آمد که فرمانده‌شان باشد، درحالی که با عصبانیت کنار وانت پیکان سبز رنگ برجای مانده نگاه می‌کرد، به مرد لباس شخصی‌ای که بچه‌ها می‌گفتند پلیس مخفی است، گفت:
- همین پدر سگا صبح زود به بانک میدون هفت حوض دستبرد زدن و یک میلیون تومن پول رو بردن.
با ذوق و شوق به طرف محل دویدیم و برای بچه‌ها ماجرای سرقت بانک را تعریف کردیم. شب که امیر آقا و خانواده‌اش به خانه‌مان آمدند، همه با چشمان خیره و دهان‌های باز، داستان سرقت بانک ملی فرح آباد را که من با آب و تاب تعریف می‌کردم، گوش می‌دادند.
عصر پنج‌شنبه که پدرم روزنامه‌ی کیهان خرید، خبر سرقت بانک و اتفاقاً همان حرف‌های آن مرد پلیس که نوشته بودند رئیس کلانتری تهران‌نو بوده، چاپ کرده و نوشته بود:
"ساعت 5/11 صبح دیروز چهارشنبه 18 بهمن ماه، 7 مرد مسلح در یک یورش ناگهانی به شعبه بانک ملی خیابان فرح آباد تهران‌نو 5 میلیون ریال موجودی‌ این بانک را با خود بردند."
البته در روزنامه ماجرای بانک هفت حوض را ننوشته بودند.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب