خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

شاه رفت
بعد از ظهر روز سه‌شنبه 26 دی ماه، به محض این‌که رادیو خبر داد که "اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر، برای استراحت چند روزی به مسافرت خواهند رفت"، پدرم با خوشحالی فریاد زد:
- ای تُف به قبر پدرت. درست عین 28 مرداد. زود می‌ذاره در می‌ره. فقط خدا کنه این دفعه دیگه برنگرده.

من که اولش متوجه نشدم‌ ماجرا چیست، از پدرم پرسیدم:
- مگه چی شده بابا؟ خُب شاه مثل همیشه که می‌رفت مسافرت، این دفعه هم رفته.
که او با خنده گفت:
- نخیر. این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست. این سفر با سفرای دیگه خیلی فرق داره. مگه نشنیدی گفت شاه واسه‌ی استراحت رفته. یعنی در رفته. یعنی فرار کرده. یعنی امام خمینی کار خودش رو کرد و شاه رو فراری داد.
بیرون که آمدم، علی مشاعی و نادر محمدی را دیدم، آنها هم خوشحال بودند. سریع رفتیم خانه‌ و ورق‌های سفید دفترهای مشق‌مان را - که فعلا به دردمان نمی‌خورد - کندیم و با دو سه تا خودکار آبی و قرمز رفتیم طرف مسجد و از آن‌جا به سمت چهارراه سی‌متری نارمک.
چراغ ماشین‌ها روشن بود. همه‌ی مردم شاد و خوشحال بودند و به همدیگر تبریک می‌گفتند. انگار که انقلاب پیروز شده است. پیرمردی که کنار خیابان به عصایش تکیه داده بود، با تعجب مردم را نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت:
- ای بابا این پدر سوخته 28 مرداد 32 هم همین جوری رفت و مردمم خوشحالی کردن، ولی چند روز بعد دوباره با سلام و صلوات برش گردوندن و باز همون آش و همون کاسه.
از حرف پیرمرد خیلی بدم آمد. نتوانستم خودم را کنترل کنم. برگشتم طرفش و گفتم:
- پدر جون، اون زمونا هر کاری که شماها کردین مال خودتون بوده، شماها نتونستین بیرونش کنین، حالا امام فراریش داده. مطمئن باش که این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست.

روی کاغذهای مشق، با خودکار شعار می‌نوشتیم و وسط خیابان جلوی ماشین‌ها را می‌گرفتیم و می‌گذاشتیم زیر تیغه‌ی برف پاک کن‌شان:
- شاه فراری شده ... بسته به گاری شده
- پسر رضا گری ... باید بره رفتگری
مردم هم از خدا خواسته، به لحظه شعر و شعار ساخته و سر زبان‌ها انداختند. یک نفر با فریاد داد می‌زد و مردم جوابش را می‌دادند:
- شاه رفته که برگرده
... خورده غلط کرده
روسری به سر کرده
... خورده غلط کرده
کارتر رو خبر کرده
... خورده غلط کرده
بعضی از ماشین‌ها هم کار جالب و قشنگی کرده بودند. دستکش‌های رنگی ظرف‌شویی را روی تیغه‌ی برف پاک کن کشیده و درحالی که آنها را به صورت عمودی درآورده بودند، روشن می‌کردند که حالت رقص و شادی می‌داد.
تا آن روز آن‌قدر شادی فراگیر یک جا ندیده بودم. همه می‌خندیدند و به هم تبریک می‌گفتند. آنهایی که وضع شان بهتر بود، شیرینی می خریدند و بین مردم پخش می‌کردند. بعضی‌ها هم عکس شاه را از روی پول‌های‌شان کنده بودند و درحالی که آن را در دست بالا می‌بردند، فریاد می‌زدند:
- شاه در رفت ... فرار کرد
جالب بود که بعضی‌ها با 500 تومانی و حتی هزار تومانی ‌این کار را کرده بودند که خیلی دلم برای آن همه پول سوخت. چه چیزها که می‌شد با آن پول‌ها خرید.
شب، همه‌ی اهل خانه، سوار بر ماشین پدرم، برای تماشای جشن و شادمانی مردم که تا نزدیکی‌های صبح ادامه داشت، به خیابان‌ها رفتیم. در میدان توپخانه و دیگر میدان‌های شهر، مردم مجسمه‌ی شاه را پایین کشیده بودند و درحالی که روی کله‌ی شاه می‌رقصیدند، فرار او را به همدیگر تبریک می‌گفتند. مجسمه‌های برُنزی شاه، سوار بر اسب و یا مغرورانه و متکبرانه ایستاده، سنگین و بسیار بزرگ، با طناب های قطوری که بر گردنش انداخته بودند، به قدرت جمعیت و گاهی با کمک ماشین، از ستون های بلند سیمانی و مرمرین وسط میدان ها به زیر کشیده می شدند.
جلوی در اصلی دانشگاه تهران، جمعیت عظیمی به شعار دادن مشغول بودند. زیباترین شعارشان این بود که:
- این بهار آزادی‌ست ... جای شهدا خالی‌ست
کله‌ی فلزی مجسمه‌ی شاه را از محوطه‌ی ورودی دانشگاه کنده و بر بالای درختی آویخته بودند. جوانی کنار آن بر شاخه نشسته بود و با سر دادن اشعار خنده دار، با چوب بر سر شاه می‌کوبید و جماعت هم با خنده و شادی، او را همراهی می‌کردند.
ارتشی ها، مبهوت و منگ، کناری ایستاده بودند و بدون این‌که قدرت و یا جرأت عملی داشته باشند، فقط تماشاچی بودند.

سخنرانی دکتر سنجابی
شب قبل که امیر آقا خانه‌مان بود، گفت که دکتر "کریم سنجابی" از مبارزین قدیمی و از همراهان و همرزمان دکتر مصدق، فردا در بیمارستان "بوعلی" نزدیک میدان فوزیه سخنرانی دارد.
امیر آقا درباره‌ی دکتر سنجابی گفت:
- سنجابی از رهبران جبهه‌ی ملی، مبارزین قدیمی و از یاران دکتر مصدقه. می‌گن امام اون رو برای نخست وزیری در نظر گرفته.
تا صبح سر از پا نمی‌شناختم. صبح زود که بیدار شدم، منتظر نماندم که امیر آقا بیاید، 1 تومان از مادرم گرفتم و سریع به فلکه‌ی چایچی رفتم تا با اتوبوس به میدان فوزیه بروم. اتوبوس جلوی بیمارستان نگه داشت. جمعیت زیادی به طرف داخل بیمارستان در حرکت بودند. اکثر مردم از همدیگر می‌پرسیدند:
- چرا سخنرانی رو توی بیمارستان گذاشتن ...
- پس وضع این بیچاره مریضا و مجروحین چی می‌شه؟
جمعیت عظیمی ‌در محوطه‌ی حیاط بیمارستان جمع شده بودند و به سخنرانی دکتر سنجابی که پشت تریبونی ‌ایستاده بود و حرف می‌زد، گوش می‌کردند. بعضی‌ها هم اعلامیه‌های مختلف گروه‌های سیاسی از جمله جبهه‌ی ملی را پخش می‌کردند. تعدادی هم پوسترهایی از امام را می‌فروختند.
بلندگوها روی درخت‌های کاج محوطه‌ی بیمارستان کار گذاشته شده بودند. یاد حرف آن مرد افتادم که وضع بیمارها چه می‌شود؟ جمعیتی که برای سخنرانی آمده بودند، با جمعیت‌هایی که در راهپیمایی‌ها می‌دیدم، کمی ‌فرق داشتند. همه‌ی زن‌ها بی‌حجاب بودند. پرستاران بیمارستان هم ظاهراً بیماران را به امان خدا رها کرده و با همان لباس بیمارستان که بلوز آستین کوتاه و دامن سفید با کلاه پرستاری بود، کنار مردم ایستاده بودند و به حرف‌های سنجابی گوش می‌دادند.
شعارها هم مثل آدم‌هایش کمی متفاوت بود. عکس‌های مصدق بیشتر از تصاویر امام در دست افراد بود. از آن اوضاع و احوال خوشم نیامد. وسط سخنرانی از بیمارستان زدم بیرون و رفتم طرف میدان فوزیه که خبری نبود و با اتوبوس برگشتم خانه.
حالا دیگر عشق می‌کردم که سیاسی شده‌ام. به تظاهرات و درگیری‌ها می‌رفتم، در سخنرانی مبارزان سیاسی شرکت می‌کردم، عکس‌های شاه را از صفحات اول کتاب‌های درسی‌ام می‌کندم و ...

تظاهرات دم مسجد
تظاهرات و راهپیمایی شده بود سرگرمی خانواده‌ها. شعار دادن در کوچه و خیابان علیه شاه و حکومتش شده بود تفریح بچه‌ها. دیگر از بازی‌های کودکانه قبل خبری نبود. دیگر ما پسرها دنبال چهارشنبه سوری، قاشق زنی، تیله بازی، هفت سنگ و دیگر بازی‌هایی که تا چند ماه پیش از آن، همه‌ی عشق‌مان بود، نبودیم. حالا دیگر کشیدن عکس‌های شاه به صورت کاریکاتور و مسخره، خریدن عکس امام و چسباندن روی چوب، درست کردن پرچم، شده بود همه‌ی فکر و ذکرمان. دیگر قرارهای قایم باشک بازی و چشم گذاشتن، شده بود قرار راهپیمایی و تظاهرات روزهای بعد.
دیگر دختربچه‌ها اگر می‌خواستند عروسک بازی کنند، با تکه‌های پارچه، چادری برای عروسک‌شان درست کرده بودند و درحالی که گوشه چادر مادرشان را می‌چسبیدند، مشت‌های کوچک‌شان را بالا می‌بردند و شعار می‌دادند. دیگر سرگرمی ‌دخترهای جوان "یه قُل دو قُل" نبود. جمع آوری لوازم پزشکی، باند زخم، پنبه، دواگلی، پارچه‌ی سفید و ... بیشتر کار آنها را تشکیل می‌داد.
بعد از ظهرها قرار روز بعد را می‌گذاشتیم و شب در مسجد، با بقیه‌ی بچه‌ها هماهنگ می‌کردیم.
بر اساس حرف‌هایی که مردم می‌زدند، فهمیدم که امروز در بازار تهران درگیری شدیدی بین گاردی‌ها و مردم روی داده که تعداد زیادی از مردم بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیده‌اند. پدرم که به خانه آمد، سریع شام را خوردیم و رفتیم خانه‌ی امیر آقا. وقتی امیر آقا و پدرم از کشتار مقابل بازار تهران حرف می‌زدند، چشمم به دهان آنها بود و سخنان‌شان را می‌خوردم. از این‌که بعد از ظهر با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم که فردا صبح جلوی مسجد جمع شویم، خوشحال شدم چون دلیل مهمی هم برای آن پیدا کرده بودیم و مطمئنا جمعیت زیادی با ما همراه می‌شدند.
شب، اصلاً خوابم نبرد. عشق می‌کردم. در خواب و بیداری، می‌دیدم که جمعیت زیادی دنبال‌مان راه افتاده‌اند و با ارتشی‌ها که جلوی‌مان را گرفته‌اند، سینه به سینه می‌شویم. تا صبح در همین افکار غرق بودم که وقتی با صدای مادرم بیدار شدم و دیدم که ساعت هشت و نیم است، حالم گرفته شد. صبحانه را که خوردم، رفتم دم خانه‌ی نادر محمدی و علی مشاعی. قرار بود ساعت 9 دم مسجد لیلةالقدر جمع شویم و خودمان بچه‌های نوجوان، تظاهراتی راه بیندازیم.
از ساعت حدود 9 صبح بچه‌ها دم مسجد جمع شدند. مردمی ‌که رد می‌شدند، می‌پرسیدند چه خبر است؟ که ما با احساس غرور می‌گفتیم:
- دیروز توی بازار تعداد زیادی از مردم رو با تیر کشتن و امروزم‌ ما می‌خواییم یه تظاهرات سنگین راه بندازیم.
ده بیست نفر شده بودیم که به توصیه‌ی نادر راه افتادیم. من می‌گفتم بمانیم تا جمعیت بیشتری بیاید، که او گفت:
- نه این طوری جمعیت نمی یاد ... باید راه بیفتیم توی خیابونا تا مردم بیان دنبالمون.
راست می‌گفت. همین طور هم شد. از مسجد که راه افتادیم تا برسیم به چهارراه بعدی، جمعیت‌مان دو برابر شد. وقتی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم، خوشحال شدم. چند تایی پوستر امام که در راهپیمایی‌ها جمع کرده بودیم، دادیم دست بچه‌ها که جلوی جمعیت حرکت کنند.
دو سه چهارراه که از مسجد دور شدیم، به توصیه‌ی بچه‌ها مسیرمان را به طرف مسجد تغییر دادیم. قصدمان این بود که مرکز تجمع مان مسجد باشد.

به مسجد که رسیدیم، دیگر کنترل تظاهرات دست ما نبود. چون نزدیک نماز ظهر بود، بزرگ‌ترهای مسجد هم پیدای‌شان شد. جلوی مسجد، جمعیت عظیمی جمع شدند که شعار می‌دادند. یکی از شعارهایی که خیلی کوبنده و با شور فریاد می‌زدیم، راجع به کشتار روز قبل بازار تهران بود که می‌گفتیم:
- دیروز ... بازار ... یک هزار کشته داد ...
و با نزدیک شدن اذان ظهر می‌گفتیم:
- صلات ظهر دیروز ... هزار کشته دادیم ...
همین طور که مشغول شعار دادن بودیم، ناگهان متوجه‌ی کامیون‌های ریوی ارتشی شدیم که از طرف میدان وثوق به سمت مسجد می‌آمدند. پیشاپیش کامیون‌ها هم جیپ شهربانی بود که با بلندگو اعلام می‌کرد مردم متفرق شوند.
بچه‌ها که با دیدن ارتشی‌ها تازه سر ذوق آمده بودند، روی‌شان را به آن سمت برگرداندند و شروع کردند به شعار دادن. فریاد "مرگ بر شاه" در کوچه و خیابان طنین انداز شده بود که با نزدیک‌تر شدن گاردی‌ها و شلیک اولین تیر هوایی، بچه‌ها وسط خیابان را خالی کردند و در کوچه پس کوچه‌ها پناه گرفتند.
کامیون‌ها که از جلوی ما رد شدند، ما که در بن بستی در کوچه‌ی پشت مسجد قایم شده بودیم، جلو آمدیم و درحالی که از پشت دیوار مدرسه‌ی "آیندگان" در فاصله‌ی چهل - پنجاه متری ارتشی‌ها، آنها را می‌پاییدیم، ناگهان مرد جوانی از کنار ما فریاد زد:
- برادر ارتشی ... چرا برادر کُشی؟
و ما هم شروع کردیم به سر دادن این شعار، که یکی از گاردی‌ها گلوله‌ای به طرف کوچه شلیک کرد. وقتی مطمئن شدیم گلوله به کسی نخورده است، دوباره سرمان را از کوچه بیرون آوردیم و باز شلیک گلوله بود که ما را به پشت دیوار راند. این بار همان مرد جوان دست‌هایش را دور دهانش لوله کرد که صدایش مثل بلندگو شد و داد زد:
- برادر ارتشی ... چقدر تو جاکشی ...
و به دنبال آن رگبار گلوله بود که هوایی و زمینی شلیک شد. ما که جای‌مان امن بود و خیال‌مان راحت از این‌که تیرها به کسی اصابت نخواهد کرد، همان جا ماندیم و شروع کردیم به شعار دادن.
یکی از گاردی‌ها که پررویی ما را دید، چند قدمی به طرف ما دوید، روی زمین زانو زد و خواست شلیک کند که اسلحه‌اش گیر کرد. صدای خنده ما بود که او را بدجوری ضایع کرد. ظاهراً گلنگدن اسلحه‌اش گیر کرد و هرچه زور زد نتوانست آن را به عقب بکشد که اسلحه را مسلح کند و به طرف ما تیر بزند. بچه‌ها با صدای بلند "شیشکی" می‌بستند و هر کس تکه‌ای به او می‌پراند:
- مالیدی بابا ... بیام برات درستش کنم ... بده ممد دماغ برات درستش کنه ... ریدی داداش ...
که او هم درحالی که با اسلحه‌اش ور می‌رفت، شروع کرد به فحاشی.
جلوی مسجد را ارتشی‌ها پر کرده بودند و نمی‌شد به آن‌طرف رفت. هیچ‌کس در خیابان‌ها به چشم نمی‌خورد. حال و روز ارتشی‌ها با روزهای قبل خیلی فرق می‌کرد. انگار وحشی‌تر شده بودند. فقط کافی بود کسی را چه زن و چه مرد، در خیابان ببینند تا به سمتش شلیک کنند.
درحالی که گاردی‌ها حواس‌شان به طرف ما نبود، دولا دولا که مثلاً متوجه‌مان نشوند، از عرض خیابان ‌رد شدیم و از کوچه‌ی 8 متری وصال رفتیم پایین. سر چهارراه اول که رسیدیم، نگاه‌مان افتاد به کامیون ارتشی‌ای که با سرعت از طرف میدان وثوق به طرف خیابان وصال می‌رفت. ظاهراً بدجوری هراس داشتند، چون راننده چنان پا را بر پدال گاز فشرد و با سرعت خیلی زیاد چهارراه را رد کرد که در سرعت گیر خیابان، یکی از ارتشی‌ها که عقب کامیون نشسته بود، به هوا بلند شد و شانس آورد که به داخل ماشین پرت شد. او که رد شد، ما دوباره رفتیم به طرف خیابان وصال. شلیک گلوله در خیابان وصال زیاد شده بود. هر کس چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت:
- می‌گن ریختن توی مسجد.
یکی دیگر می‌گفت:
- فکر کنم چند تایی رو کشته باشن.
و دیگری می‌گفت:
- مثل این‌که کسی گزارش رد کرده ... چون تا حالا سابقه نداشت گاردی‌ها این جوری بیان توی کوچه و خیابون.
راست می‌گفت. بجز یک بار که یکی دو ماه پیش اتفاق افتاد و بچه‌های محله‌ی "نون بربری" در خیابان بسطامی چند تا لاستیک ماشین آتش زدند که باعث شد چند ماشین شهربانی به همراه کامیون بزرگ سبز رنگ آب‌پاش بیایند که چندنایی تیر شلیک کردند و پس از این‌که آتش‌ها را خاموش کردند و مقداری هم آب جوش به طرف بچه‌ها پاشیدند، راه‌شان را کشیدند و رفتند. کامیون‌ آب پاش که قیافه‌اش مثل زره پوش بود، لوله‌هایی روی سقف داشت که از داخل کنترل می‌شد و آب داغ را به جهت‌های مختلف می‌پاشید. تمام شیشه‌های آن با توری فلزی محکم پوشانده شده بود و داخل آن هم چند نیروی مسلح نشسته بودند که همین باعث می‌شد نتوان به آن نزدیک شد و یا با سنگ یا چیزی به آن آسیب رساند.
فقط صدای گلوله می‌آمد ولی خیابان خلوت بود. ما هم انداختیم و رفتیم به طرف خیابان وصال. هیچ ماشینی در خیابان‌ها رفت و آمد نمی‌کرد و فقط صدای شعار دادن مردم و تیراندازی به گوش می‌رسید. حواس‌مان را جمع کرده بودیم که اگر صدای کامیون آمد، بشنویم. همین طور که داشتیم به طرف وصال می‌رفتیم، ناگهان در پشت سرمان متوجه یک جیپ ارتشی شدیم که ظاهراً راننده، ماشین را خلاص کرده بود و در سرازیری خیابان بی صدا جلو می‌آمد. تا متوجه‌ی آن شدیم، خواستیم به طرف خیابان وصال بدویم که یک کامیون ارتشی از جلوی‌مان رد شد. هیچ راهی نداشتیم. سریع به طرف جیپ برگشتیم و درحالی که می‌دویدیم، از جلوی آن رد شدیم و به داخل کوچه‌ی بن بست داخل 8 متری وصال رفتیم. سرنشینان جیپ که سه - چهار نفر بودند، مردد ماندند که چه کنند. چون چند تایی از بچه‌ها هم در سر چهارراه ابوریحان جمع شده بودند. ما که توانسته بودیم از مقابل‌شان رد شویم، داخل کوچه‌ی بن بست که شدیم، همه‌ی درها را بسته دیدیم. زنی که چادر گل دار سفید روی سرش انداخته بود، جلوی در خانه‌شان ایستاده بود و وحشت زده به صدای تیراندازی گوش می‌کرد. همین که چشم‌مان به لای در که باز بود افتاد، سه - چهار نفری از کنار زن، چپیدیم داخل خانه که زن هراسان آمد تو و با داد و فریاد پرسید که این‌جا چکار می‌کنیم.
ظاهراً زن با انقلاب و این حرکت‌ها مخالف بود؛ چون شروع کرد به داد و فریاد و فحش دادن که:
- کثافتای پدرسوخته ... از این‌جا برین بیرون بینم ... الان می‌رم گاردی‌ها رو صدا می‌کنم ...
و رفت داخل راهرو که از در خارج شود.
ما که حالا توی حیاط کوچک خانه ایستاده بودیم، با صدای بلندگوی جیپ ارتشی که می‌گفت خودمان را تسلیم کنیم، نگاه‌مان برگشت به سمت کوچه. از بالای دیوار، آنتن بلند بی‌سیم ارتشی‌ها که پشت خانه بودند، نمایان بود. بدجوری ترسیده بودیم. ارتشی‌ها که دم خانه بودند و زن هم که با ما مخالف بود و می‌خواست هرطوری شده ما را بیرون کند و حتی داشت می‌رفت که ارتشی‌ها را خبر کند. ما بچه‌ها که سن و سال‌مان کم‌تر بود، شروع کردیم به التماس که این کار را نکند و فقط چند دقیقه‌ای تحمل کند. او که از عصبانیت چهره‌اش سرخ شده بود، با الفاظی رکیک داد زد:
- نخیر ... همین الان برین گم شین بیرون ... وگرنه خودم ...
هنوز حرفش تمام نشده بود و دستش به قفل در بود، جوانی که سن و سالش از بقیه بیشتر بود، رفت جلو و درحالی که خود را بین در و زن قرار داد، با فریاد گفت:
- کثافت سلیطه ... اگه جرأت داری در رو واز کن ... خودم با مشت می‌زنم توی اون صورتت تا یادت بمونه. عین آدم بهت گفتیم چند دیقه صبر کن الان اون پدرسگا می‌رن و خودمون می‌ریم بیرون.
با حرف او داد و فریاد جوان، زن چادرش را که از سرش افتاده بود، روی سر کشید و درحالی که زیر لب غُرّ می‌زد، سرش را انداخت پایین و رفت داخل اتاق. ما هم که توی راهرو بودیم، روی پله‌ها نشستیم. چند دقیقه‌ای که گذشت، یکی از بچه‌ها از داخل حیاط صدای‌مان کرد. وقتی رفتیم، متوجه شدیم آنتن بی‌سیم دارد تکان می‌خورد. خیلی ترسیدیم که بیایند داخل کوچه، ولی جوانی که جلوی زن را گرفته بود، گفت:
- نه ... اونا داخل کوچه نمی یان. می‌ترسن بیان وگرنه تا الان می‌اومدن و همه‌مون رو می‌گرفتن. آنتن بی‌سیم هم داره می‌ره به طرف پایین. مثل این‌که دارن شرّشون رو کم می‌کنن.
آنتن بی‌سیم به یک‌باره با سرعت از نگاه‌مان گذشت و به طرف پایین رفت. جوان سریع پرید بیرون و از داخل کوچه نگاهی به بیرون انداخت، برگشت دم در و گفت:
- بچه‌ها بدوین بیرون ... رفتن.

ما که خواستیم از خانه خارج شویم، نگاه‌مان افتاد به زن که آرام کنار در تکیه داده بود. خواستم از او تشکر کنم. مانده بودم چه بگویم. تشکر کنم یا فحشش بدهم که از ترس داشت ما را تحویل می‌داد. جوان که خواست برود، برگشت و رو به زن گفت:
- دستت درد نکنه آبجی ... ببخشین بی ادبی کردم.
که من هم سریع گفتم:
- دستتون درد نکنه.
و پریدم توی کوچه.
یکی دو ساعتی ارتشی‌ها توی خیابان‌ها چرخ می‌زدند و با دیدن هر جنبنده، گلوله‌ای شلیک می‌کردند؛ ولی به لطف خدا وقتی آنها رفتند، دوباره که دم مسجد جمع شدیم و از مردم پرس و جو کردیم، فهمیدیم که حتی کسی مجروح هم نشده است.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب