ـ هوا سرد شده بيژن، اون شومينه رو روشن كن.
ـ آخيش، حالا خوب شد. چه كيفي ميده آدم كنار پنجره بشينه و به بارشدانههاي درشت برف نگاه كنه و از اينكه اونجا نيست خوشحال باشه، به منچه كه كي زير برف وتوي سرماست...
- حسين جون....بهگوشي؟....قنديل برات مفهومه؟....قنديل...سه تاازپروانههامونقنديلشدن....مفهوم شد؟...سه تااز پروانههامون قنديلشدن...ميفرستيمشونسردخونه...

سوز سردي ميآمد.چشم يكي دو متر جلوتر رانميديد.بوران وبرف ميزد تويصورت و مثل سيلياي محكم، گونهها را ميسوزاند و سرخ ميكرد دندانهاديگر از شدت سرما حوصله به همخوردن نداشتند. دستانمان شدهبود مثلدست مصنوعي جانبازان با اين تفاوت كه سرخ سرخ بودند.
رفتيم داخل سنگرهاي ديدهباني، در سينهكش ارتفاعات مشرف به «ماووت»عراق. سه تا از پروانهها قنديل شده بودند. اين چيزي بود كه حاجي گفت. حالاپروانه كه ميسوزد و خاكستر ميشود چگونه قنديل شده بودند، خدا ميداند.
نزديك كه شديم، سياهياي كم به چشممان آمد. سلام كردم. خسته نباشيدگفتم، ولي جوابي نشنيدم. حتي رويش را هم برنگرداند كه نگاهي كوتاهبيندازد تا ببيند خودي هستم يا دشمن. مثل اينكه قصد نداشت تحويلمانبگيريد.
برشانهاش كه زدم، خنديدم، گفتم: «برادر يه مقدار مواظب پشت سنگر همباش هر چي صدا كرديم جوابي ندادي...» ولي باز صورتش را برنگرداند. شكبرم داشت. عباس دستها را بر صورتش گذاشته و در كناري ايستاده بود. فكرنميكردم دارد گريه ميكند. گريه براي چي؟
شانههاي بچه بسيجي پانزده، شانزده ساله را تكاني دادم، باز جوابي نشنيدم.
ـ برادر... اخوي جان... بلند شو برو توي سنگر استراحت كن...
آن هم چه سنگري. چالهاي كوچكتر از قبر كه پتوي نيم سوخته عراقي كه ازسرما مثل چوب خشك شده بود، نقش سقف را بازي ميكرد، حداقلش اينبود كه از بارش مستقيم برف مصون بوديم.
مقابل صورتش كه قرار گرفتم جا خوردم. نگاهم نميكرد. چشمانش باز بودند.مژگانش را تودهاي از قنديلهاي كوچك فرا گرفته بود. موبر پشت لبش سبزنشده بود. تمام صورتش يك دست سرخ بود و سفيدي برف بر آن نشسته. يخدر ميان چشمهايش مثل ستارهاي ميدرخشيد. ولي هيچ تحركي نداشت.زبانم بند آمد. خواستم دستش را بلند كنم. خشك شده بود. اسلحه را دردستش فشرده و همانطور نشسته بود. مات مانده بودم. فرياد زدم: «حاجي...حاجي... اين... اين... يخ...»
و اين حاجي بود كه بغضش تركيد: «ساكت... تورو بهخدا ساكت... داد نزن...بيدارشان ميكني. آروم برش دارين مواظب باشين بالهاي قنديل گرفتهاشنشكنه...
اونو كه از سنگر درآوردين برين اكبر و حسين هم از توي اون سنگر بيارين تابفرستيمشون عقب...».
دستم را عقب كشيدم. نشستم روي لبة يخيسنگر. چشمانش را پائيدم.نگاهش به شيار روبرو خشك شده بود، هيچ بخاري از مقابل دهانش برنميخاست. يخ بسته بود. يخِ يخ. بههيچ صدايي. بدون اينكه جاي تير و تركش دربدنش پيدا باشد. كمي آن سوتر را نگاه كردم. داخل سنگر بغلي، دو نفر نوجوان،حسين و اكبر سر بر شانة يكديگر گذاشته و آرام خفته بودند. با خود زمزمهكردم:
ـ آرام بخواب بسيجي. آرام بخواب پروانه قنديل گرفتهام... آرام بخواب... گلِيخ بستهام.
موسي الرضا سيدآبادي
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٢/۱٠/٢۸ - حمید داودآبادی
