خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

نخست وزیری بختیار
روز شنبه 9 دی ماه، وقتی اعلام شد شاه که این روزها راه به راه نخست وزیر عوض می‌کند، "شاهپور بختیار" را که ظاهراً از اعضای "جبهه‌ی ملی ‌ایران" بوده، به عنوان نخست وزیر معرفی کرده است، حال و هوای شهر یک مقداری تغییر کرد ولی نه به آن صورت که شاه انتظار داشت.

شاید انتخاب یک نفر از افرادی که در بین بخشی از مخالفین سابقه‌ی مثلاً مبارزاتی و مخالفت با شاه را داشت، به عنوان نخست وزیر، برای اعضای جبهه‌ی ملی خوش آیند بود و مثلاً نشان از این داشت که شاه مجبور به گردن نهادن به قانون شده است، ولی برای ملت، بین بختیار، آموزگار یا ازهاری، هیچ تفاوتی نبود.
جبهه‌ی ملی که از قدیم شعارشان این بود که "شاه حکومت بکند نه سلطنت"، از انتخاب بختیار استقبال کردند و آن را "راه حل صلح آمیزی برای جلوگیری از خون ریزی" تلقی کردند.
شب که برای شام به خانه‌ی امیر آقا رفتیم، تا آن‌جا که جا داشت از بختیار و سوابق مبارزاتی‌اش تعریف کرد. تحلیل امیر آقا هم درست همان تحلیلی بود که جبهه‌ی ملی ارائه می‌داد که: "یک حکومت ملی می‌تواند مملکت را از رفتن به طرف جنگ داخلی نجات دهد." پدرم ولی هر چه امیر آقا می‌گفت، نمی‌پذیرفت و معتقد بود که بختیار هم مثل بقیه‌ی نخست وزیرها، مزدور و گوش به فرمان ‌شاه است و آمده که او را نجات دهد.
اتفاقاً استقبال مردم از نخست وزیری بختیار، بسیار جالب بود. درست از اولین لحظاتی که نام او به عنوان نخست وزیر حکومت پهلوی اعلام شد، مردم در کوچه و خیابان شعارهای جالبی ساختند. شبانه دیوارهای شهر هم پر شد از اشعار و شعارها در مخالفت با بختیار:
- ما می‌گیم خر نمی‌خوایم، پالون خر عوض می‌شه
ما می‌گیم شاه نمی‌خوایم، نخست وزیر عوض می‌شه
نه شاه می‌خوایم نه شاهپور
لعنت به هر دو مزدور
و یا با اشاره به کمبود نفت ولی گرمای هوا در زمستان آن سال، می‌گفتند:
- به کوری چشم شاه، زمستونم بهاره ... سگ جدید دربار، شاهپور بختیاره
بختیار که به قول پدرم معروف به اعتیاد شدید به تریاک بود، حرف‌های جالبی زد که مورد استفاده‌ی مردم قرار گرفت تا اشعار بیشتری درباره‌ی او بسازند. وقتی او در نطقش در مجلس، خود را "مرغ طوفان" و "موج دریا" معرفی کرد، مردم در جواب او شعار دادند:
- نه مرغ طوفانی، نه موج دریایی
تو گرگ خون خواری
مرگ بر بختیار، نوکر بی اختیار

شکنجه‌گاه سرهنگ زیبایی
آن طورکه مردم می‌گفتند، پیرزن‌ و پیرمردی‌ مسیحی‌ که‌ روبه‌روی‌ حیاط‌ آن‌ خانه‌ زندگی‌ می‌کردند، بر حسب ‌اتفاق‌ می‌بینند که‌ یک‌ ماشین‌ به‌ داخل‌ حیاط‌ خانه‌ وارد شده‌ و چند مرد، دختری‌ را که‌ چشمانش‌ را بسته‌ بودند، به‌ زور به‌ داخل‌ زیرزمین‌ آن‌جا می‌برند. پیرمرد سراسیمه‌ ‌به‌ خیابان‌ تخت‌ جمشید (طالقانی‌) می‌رود و خطاب‌ به‌ جوانانی ‌که‌ تظاهرات‌ می‌کردند و مرگ‌ بر شاه‌ می‌گفتند، می‌گوید‌:
- اگه‌ خیلی‌ مردین،‌ بیایین سراغ‌ این‌ بی‌شرفا که‌ دخترمردم‌ رو دزدیدن.
کسی‌ نمی‌دانست‌ با چه‌ صحنه‌ای ‌روبه‌رو خواهد شد. فکر می‌کردند فقط‌ سه‌ نفر اراذل و ‌اوباش‌ که‌ دختری‌ را به‌ زور دزدیده‌اند، در خانه‌ هستند.
به محض این‌که چند نفری‌ از دیوار رفتند بالا، ساواکی‌ها از زیرزمینی‌ که‌ به‌ ساختمان‌ پشتی‌ راه‌ داشت،‌ فرار کردند. تازه‌ مردم‌ فهمیدند که‌ این‌جا یکی از خانه‌های امن‌ ساواک است‌ که‌ زیرزمین‌ آن‌ شکنجه‌گاه‌ نیروهای‌ مبارز بود.
بعدها در جایی، درباره‌ی چگونگی کشف شکنجه‌گاه سرهنگ زیبایی، این‌گونه خواندم:
"ساعت 10 صبح روز چهارشنبه 5/10/1357 در تقاطع خیابان ثریا و ملک الشعرا بهار، مقابل اداره اصناف، جمعیت تظاهر کننده به یک اتومبیل مرسدس بنز مشکوک می‌شوند و پس از مشاهده بی‌سیم آن، هنگامی که می خواهند داخل آن را بازرسی کنند، سرنشین اتومبیل مسلسلی از زیر صندلی بیرون کشیده و به سوی مردم تیراندازی می‌کند و یک زن چادری و دو جوان را به خاک و خون می‌کشد و خود با سرعت فرار می‌کند و در خیابان تخت جمشید سوار یک آمبولانس ارتشی درحال حرکت شده و می‌گریزد. هنگام فرار دفترچه و قباله‌ای از جیبش بیرون می‌افتد که مردم بلافاصله آن را برمی‌دارند و می‌بینند روی آن نوشته:
سرهنگ علی زیبایی - آدرس - خیابان بهار بالاتراز تخت جمشید - کوچه مهتاب - شماره 4
بلافاصله جمعیت برای دستگیری او، به سوی خانه هجوم می‌برند اما متاسفانه او را نمی یابند اما خانه مجللش را با تمام وسایل لوکس آن به آتش کامل می‌کشند. مردم قالی‌های او را با کارد تکه تکه می‌کنند و لوسترهای و چینی آلات و ظروف قیمتی را به کلی خرد می‌کنند علاوه بر آن سه قبضه اسلحه کمری و یک دستگاه بی‌سیم و مقداری زیادی لوازم مخابراتی و کتب و اعلامیه‌های جعلی توسط مردم مصادره می‌گردد.
اتومبیل مرسدس بنز این جانی سابقه دار در همان خیابان ثریا به آتش کشیده می‌شود و اتومبیل دیگرش در منزل خیابان بهار. سرهنگ بازنشسته علی زیبایی از شکنجه‌گران معروف و قدیمی ساواک می‌باشند که همراه "سیاحتگر" از زمان حزب توده مأمور بازجویی و شکنجه بوده است.
مردمی که در آتش سوزی خانه این مزدور شرکت داشتند، می‌گفتند اشیاء این منزل از پول خون جوانان وطن تهیه شده و حرام است و به این دلیل کسی چیزی را با خود نمی‌برد. "
شکنجه‌گاه سرهنگ "علی زیبایی"، در خیابان‌ بهار بالاتر از خیابان تخت جمشید (طالقانی)، دو ساختمان در مجاورت هم بود که از زیرزمین به واسطه‌ی تونلی تنگ و تاریک با هم ارتباط داشتند. باهجوم مردم، ساواکی‌ها فرار کردند ولی آثار شکنجه برجای ماند. خیلی دوست داشتم آن‌جا را ببینم.

یکی از روزها همراه پدرم به آن‌جا رفتیم. خانه‌ی اولی که در خیابان بهار بود، چنان مسئله‌ای نداشت و ظاهراً محل کار و منزل شخصی سرهنگ زیبایی بود. اما وقتی وارد خانه‌ی اصلی که در کوچه‌ی پشتی بود شدیم، وحشت سراسر وجودم را گرفت. اسباب و وسایل شکنجه به وفور به چشم می‌خورد. ناخن‌های کشیده شده در گوشه و کنار پخش بودند. موهای کنده شده، خون فردی بر در و دیوار، همه و همه حکایت از وحشیانه بودن اعمال ساواکی‌ها داشت. یک قطعه از پای انسانی را میان خاک و خُل‌ها پیدا کردم که هنوز گوشش تازه بود. وارد زیرزمین که شدیم، راهرو خیلی تاریک و تنگ بود. اما مردم با روشن کردن کاغذ و مقوا، پیش می‌رفتند. داخل راهرو، اتاق‌های کوچکی در سمت چپ بود که هرکدام برای خود لوازمی ‌خاص داشتند. داخل یکی از اتاق‌ها وانی بود که می‌گفتند در آن اسید می‌ریختند و زندانی‌ها را داخل آن خوابانده و نابود می‌کردند. داخل اتاق دیگر، تختخواب دوطبقه‌ای بود که مثل شوفاژ لوله کشی شده بود و هنگامی ‌که داغ می‌شده، زندانی را لخت روی آن می‌خواباندند، همان‌گونه که درباره‌ی "مهدی رضایی" از کشته‌های مجاهدین معروف بود که در دادگاه گفته بود: "مرا روی اجاق خواباندند و پشتم را سوزاندند."
سوراخی روی دیوار یکی از اتاق‌ها بود که خیلی حساس شدم. جلو که رفتم، ازپشت آن متوجه شدم انگشت را که داخل آن می‌کردند، گیوتین کوچکی آن را قطع می‌کرده. در تاریکی و سیاهی اتاق‌ها، همچنان فریاد مظلومانه آنان که در تنهایی شکنجه شده و کشته شده بودند، در گوشم می‌پیچید. گریه‌ام گرفت. دیوانه شدم. مگر ممکن بود انسان به قدری پست باشد که برای به حرف آوردن طرف مقابل خود، این‌گونه وحشی شود؟
صندلی‌ای در یکی از اتاق‌ها بود که شکل خاصی داشت. می‌گفتند "آپولو" است. به گونه‌ای بود که مثل آرایشگاه‌های زنانه، کلاهی فلزی بر سر کسی که آن‌جا می‌نشست، قرار می‌گرفت و شکنجه‌اش می‌دادند. با دیدن هر کدام از آنها، وحشتم و نفرتم از رژیم شاه بیشتر شد. تنها خدا می‌دانست چند نفر از جوانان این مرز و بوم، در آن شکنجه‌گاه زیر سخت‌ترین فشارها، جان به جان آفرین تسلیم کرده‌اند. با خود گفتم:
- خدا را شکرکه من یکی با این‌که کار چندانی نکرده‌ام، ولی کارم به این‌جاها کشیده نشد وگرنه حتماً همان اول با دیدن اینها حرف می‌زدم!
همه‌ی در و دیوار زیرزمین که محل اصلی شکنجه‌گاه بود، تاریک و سیاه شده بودند و همین به وحشت‌ناکی آن‌جا شدت می‌داد. البته ما که با چشم باز داخل آن‌جا شدیم و در کمال امنیت، آن‌گونه ترسیدیم، پس وای بر آن دخترها و پسرهایی که با چشم بسته و میان ده‌ها شکنجه‌گر، به آن‌جا برده می‌شدند و می‌شدند موش آزمایشگاهی شکنجه‌گرهای قرون وسطایی ساواک.
عجب‌ جای‌ وحشت‌ناکی‌ بود. محکم‌ دست‌ پدرم‌ را گرفته‌ بودم‌ تا در تاریکی‌ راهرو گم‌ نشوم‌. هیچ‌ چراغی ‌روشن‌ نبود. ظاهراً مردم‌ ساختمان‌ را که‌ داغان‌ کرده‌ بودند، سیم‌کشی‌ هم‌ خراب‌ شده‌ بود. یک‌ کارتن‌ مقوایی ‌وسط‌ راهرو آتش‌ زده‌ بودند، و بعضی‌ها هم‌ تکه‌ای‌ از آن ‌را مثل‌ مشعل‌ در دست‌ داشتند. بوی‌ دود، چشمان‌ همه ‌را می‌سوزاند.
وقتی‌ فکر کردم ‌که‌ تا چند روز قبل‌ در همین‌ جا، ساواکی‌ها چه‌ بلایی‌ سر مردم‌ می‌آوردند، تنم‌ لرزید. خدا می‌داند ساواک‌ شاه‌، چند تا از این‌ خانه‌ها در سطح‌ کشور داشت‌.
چند روز بعد، روزنامه‌ی کیهان درباره‌ی کشف خانه‌ی سرهنگ زیبایی نوشت:
"شکنجه‌گاه مخفی ساواک در تهران کشف شد
خانه یک سرهنگ ساواک در جریان زد و خوردهای خیابانی تهران به آتش کشیده شد و هنگامی که مردم به داخل خانه رفتند، موفق به کشف یک تونل زیرزمینی شدند که در آن، سلول‌های متعدد و وسایل شکنجه و مقداری استخوان‌های پوسیده انسان دیده می‌شد.
این خانه که مردم به آن "خانه وحشت" نام داده‌اند، در خیابان بهار، خیابان "جهان" قرار داشت.
این خانه مدتی نیز در اختیار اداره‌ای از ساواک بود که بسیاری (از دستگیر شدگان) در آن‌جا بازجویی شده‌اند.
شاهدان عینی به خبرنگار کیهان گفتند: هنگامی که وارد خانه شدیم، ابتدا فکر می‌کردیم که یک محل مسکونی است، ولی با کمال تعجب متوجه شدیم که این خانه به یک شکنجه‌گاه بیشتر شبیه است. به اتفاق عده‌ای از مردم که به داخل خانه هجوم آورده بودند، شروع به بازرسی این محل کردیم و به یک زیرزمین که توسط تونل بزرگی به خانه دیگری در فاصله تقریبی 150 متر راه داشت، رسیدیم. در این تونل انواع وسایل شکنجه دیده می‌شد. بعضی از این وسایل شکنجه هنوز خون آلود بود و معلوم بود که به تازگی مورد استفاده قرارگرفته است. در گوشه‌ دیگر این تونل، مقدار زیادی لباس‌های زیر زنانه و مردانه که مملو از خون بود، روی هم انباشته شده بود و چند تکه از استخوان‌های قسمت مختلف بدن دیده می‌شد.
در این تونل، سلول‌های کوچکی دیده می‌شد که متهمان فقط می‌توانسته‌اند در آن بایستند. تونل آن‌قدر تاریک بود که نور چراغ قوه‌های قوی نمی‌توانست آن را روشن کند. از تصویر پوسترهای ناخن‌های لاک زده زنان و دخترانی که شکنجه شده بودند، به دیوار اتاق‌ها نصب شده بود و تصویرهای دیگری هم بود که چند نفر را درحال شکنجه شدن نشان می‌داد. این تصاویر ظاهراً برای شکنجه روانی به کار می‌رفته است.
هجوم بی سابقه مردم برای تماشای این شکنجه‌گاه، باعث شد تا مأموران فرمانداری نظامی بعد از تیراندازی و متفرق کردن مردم، ماشین آلات را از آن محل خارج و به نقطه نامعلومی منتقل کردند.
سرهنگ زیبایی که صاحب این خانه است، هنگام آتش زدن خانه فرار کرد."

عکس امام در ماه
در روزهای پرشوری که امام خمینی برای مردم احترام عجیبی داشت، گاهی مسائلی طرح می‌شد که با احساسات مذهبی مردم شدیداً بازی می‌کرد.
یکی از آنها، دیده شدن عکس امام خمینی در ماه بود. جمعه 24 دی ماه، یکی از شب‌های زمستانی بود که دم مسجد دیدم همه نگاه‌های‌شان رو به آسمان است و هر کس سعی می‌کند به زور چیزی را به دیگری نشان دهد. جلوتر که رفتم و پی گیر ماجرا شدم، بچه‌ها با دست ماه را که قرص کامل بود، نشان دادند و گفتند که عکس امام خمینی در ماه افتاده است.
پیرمردها که سوی چشم‌شان تا چند متر جلوی پای‌شان را نمی‌دید، فقط با شنیدن این حرف مدام صلوات می‌فرستادند و به دیگران نشان می‌دادند که عکس امام چگونه در ماه دیده می‌شود. من هم سعی کردم هر طوری هست آن عکس را که هر کس به سلیقه‌ی خودش به تصویری مجزا از امام تفسیر می‌کرد، ببینم. سرم را این ور و آن ور کج کردم، نتوانستم ببینم. آن‌که سعی می‌کرد امام را به من نشان بدهد، مدام می‌پرسید:
- نتونستی امام رو ببینی؟
دفعه‌ی آخر طوری ‌این حرف را زد که احساس کردم گناه نابخشودنی‌ای مرتکب شده‌ام، برای همین کمی چشمانم را ریز کردم و با ذوق گفتم:
- آره دیدمش ... الله اکبر خمینی رهبر ... چقدر قشنگ پیداس ...
این حرف‌ها که از دهانم درآمد، جوان که به هدفش رسیده بود کلی ذوق کرد و رفت تا برای دیگری امام را در ماه نشان بدهد. یکی از بچه‌های مسجد به من نزدیک شد و خواست که امام را به او هم نشان بدهم. من هم مثل همان جوان، کمی‌ کله‌اش را این ور و آن ور کردم و او هم شاید مثل خود من، با بَه بَه و چَه چَه اظهار کرد که عکس امام را در ماه به خوبی می‌بیند. این دور همچنان ادامه داشت و هر کس برای دیگری ‌این منبر را می‌رفت.
نماز که تمام شد، سریع دویدم طرف خانه. اتفاقاً امیر آقا و خانواده‌اش هم در خانه‌ی ما بودند. تا قضیه را برای پدرم گفتم، همان‌طور که داشت به سیگارش پک محکمی می‌زد، لبانش را کج کرد تا دود سیگار در صورت من رها نشود، گفت:
- آخه بچه جون این چه حرفیه؟ دو سه شبه یه عده این بساط رو راه انداختن ... امام کجا؟ ماه کجا؟
از این حرف پدرم خیلی جا خوردم. اصلاً توقع نداشتم پدرم به امام اهانت کند. با ناراحتی گفتم:
- یعنی شما می‌گین امام دروغه؟
بابام گفت:
- نخیر من نمی‌گم امام دروغه ... من می‌گم این بازی‌ها دروغه. عکس امام چه جوری می‌ره توی ماه؟ من از بچگیم که به ماه نگاه می‌کردم، همین شکلی بوده ...
به مادرم هم که گفتم او هم معتقد بود که اینها همه بازی‌ای است تا مردم را مسخره کنند.
اتفاقاً چند روز بعد، همراه حمید و سعید امیر آقا سر سی‌متری ایستاده بودیم که زنی سن و سال دار، با چادری گل منگلی آمد کنار ما و به حالت خاصی گفت:
- آقا پسرا ... شنیدین امام خمینی برای ‌این‌که ثابت کنه نایب امام زمانه، گفته همه تون قرآن رو باز کنین، یک تار موی امام زمان اون جاست ...
خیلی جا خوردم. هم از حالت زن، هم از حرف عجیب او. سریع رفتیم به مسجد لیلةالقدر. دویدیم دم محراب و از کتابخانه کنار محراب، هر کدام یک قرآن برداشتیم. خادم مسجد که شور و هیجان ما را دید، خندید و گفت:
- چیه نکنه شما هم اومدین دنبال موی امام زمان؟
خیلی تعجب کردم. اتفاقاً تا باز کردم لای قرآن من یک تار موی کوچک بود. سعید و حمید هم چند صفحه‌ای گشتند که تار مو را پیدا کردند. خادم مسجد با همان خنده و حالت تمسخر گفت:
- اگه قرار بود لای هر صفحه‌ی قرآن یه تار موی امام زمان باشه که دیگه مویی برای‌ ایشون نمی‌موند ...
و پس از این‌که قهقهه زد، گفت:
- مسخره‌تون کردن بچه‌ها ... قرآنای خونه‌ی خودتونم ببینین، همین موها هست.
من پرسیدم:
- پس اینا چیه؟
گفت:
- چیه؟ خُب معلومه ... هرکی قرآن می‌خونه، خواه ناخواه یه تار موهاش می‌ریزه توی قرآن. اونا هم فهمیدن و این جوری همه رو دست انداختن.
فکر کردیم دیدیم راست می‌گوید. سرمان را که بالای قرآن تکان دادیم، به سادگی چند تار مو از سرمان افتاد لای قرآن.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب