خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

انقلاب بر بام خانه‌ها
چند ماهی می‌شد که علی در یک تعمیرگاه ماشین که صاحب آن ارمنی بود، در خیابان "پدرثانی" تهران‌نو کار می‌کرد. پدرم اعتقاد داشت که ارمنی‌ها در کار فنی بسیار خوب هستند و به همین خاطر علی را گذاشت پهلوی یک تعمیرکار ارمنی که آن‌جا کار یاد بگیرد. البته بابت این کار هیچ حقوقی نمی‌گرفت و هدف فقط یادگیری بود.
علی که چند وقتی بود سر کار نمی‌رفت، صبح زود که از خواب بلند می‌شد، راه می‌افتاد طرف میدان انقلاب و دانشگاه تهران تا در تظاهرات شرکت کند. شب که به خانه برمی‌گشت، غالبا با چهره‌ای برافروخته و دود گرفته از آتش و دود خیابان‌ها، می‌آمد و از شدت درگیری و کارهایی که کرده بودند تعریف می‌کرد. حالا دیگر علی برای خودش شده بود یک پا انقلابی. از این‌که به خاطر کمی سن و سالم اجازه نداشتم تا مثل علی به جلوی دانشگاه بروم، به او حسودی‌ام می‌شد.
با آمدن علی، ما کوچک‌ترها می‌ریختیم دورش تا از حوادث و درگیری‌های جلوی دانشگاه تعریف کند. او هم مثل تعریف فیلم سینمایی، درگیری‌های پلیس و مردم و شهادت دانشجویان را با آب و تاب تعریف می‌کرد.
ساعت 10 - 11 شب، یواش یواش سر و صداها توی محل راه می‌افتاد. من، علی و محمد جای‌مان روی پشت بام بود. در تاریکی و سکوت حکومت نظامی‌ شب، علی دست‌هایش را جلوی دهانش لوله می‌کرد و با صدایی بسیار بلند که انعکاس آن در کوچه و خیابان آن را دوچندان می‌کرد، فریاد مرگ بر شاه سر می‌داد.
یکی از شعارهایی که علی جلوی دانشگاه از دانشجویان یاد گرفته بود، برایم خیلی جذاب آمد:
- چین، شوروی، آمریکا ... دشمنان خلق ما
چند روزی بود که فتوکپی عکس "هواکوفنگ" رهبر کشور کمونیستی چین، درحالی که با فرح پهلوی دست می‌داد، بین مردم دست به دست می‌شد و به گفته‌ی علی، دانشجویان این شعار را در پاسخ این عکس ساخته بودند.
یکی از شب‌ها هم گاردی‌ها به خیابان وصال آمدند که ما روی پشت بام بودیم. جالب بود که تیراندازی نمی‌کردند چون نمی‌دانستند به کجا تیر بزنند. فقط داد و فریاد می‌کردند که شعار ندهید و یا مدام گلنگدن اسلحه‌های‌شان را می‌کشیدند که مثلاً می‌خواهند ما را بزنند.
یک شب با علی و محمد مشغول شعار دادن بودیم، یک کامیون ارتشی وارد خیابان وصال شد و چند سرباز گاردی از آن پایین پریدند. فریادهای مرگ بر شاه همه‌ی فضای شهر را پر کرده و صدای تیراندازی هوایی ارتشی‌ها، در بین آن گم شده بود.
ارتشی‌ها گیج مانده بودند چه کار کنند؟ به کدام طرف و به سمت کی تیراندازی کنند؟ فقط با داد و فریاد می‌گفتند:
- هر چه زوتر برین توی خونه‌هاتون وگرنه با تیر می‌زنیمتون.
همه می‌دانستند که آنها هیچ کاری از دست‌شان برنمی‌آید. کسی معلوم نبود که بخواهند با تیر بزنند. همه پشت لبه‌ی بام‌ها پنهان شده بودند و شعار می‌دادند. بعد از این‌که سربازها مردم را تهدید کردند، علی دست‌هایش را لوله کرد جلوی دهانش، روی دو زانو نشست و در جواب جماعتی که روی پشت بام‌های آن‌طرف خیابان فریاد می‌زنند:
- برادر ارتشی، تفنگتو می‌فروشی؟
بعضی‌ها هم وسط آن هیر و ویر، شوخی‌شان گرفته بود و فریاد می‌زدند:
- برادر ارتشی ... یه بست با من می‌کشی؟
علی داد زد:
- هرکی شاه دوسته ... خیلی دیوثه.
با این فحش، صدای تیراندازی بی هدف و هوایی گاردی‌ها شدت گرفت. من که بدجوری ترسیده بودم و هر آن منتظر بودم تا یکی از آن گلوله‌ها از آسمان روی سرمان بیفتد، به علی اصرار می‌کردم که روی دو زانو ننشیند، چون سرش از لبه‌ی بام بالاتر و پیدا بود. ولی یک دندگی و جسارت علی‌، این چیزها سرش نمی‌شد. او همچنان شعار می‌داد و ما هم یواش یواش و در بین ترس و هراس، از این‌که می‌دیدیم ارتشی‌ها مَچَل شده‌اند، ریز می‌خندیدیم.
فرمانده‌ی ارتشی‌ها شروع کرد به فحاشی و ما همه سرمان را پشت لبه‌ی بام پنهان کردیم. به علی گفتم:
- مگه چی بهش گفتی؟
که گفت:
- هیچی. تو کار به این حرفا نداشته باش. یه چیزی گفتم که خیلی بسوزه.
یکی از شب‌ها، علی دست‌هایش را جلوی دهان لوله ‌کرد و یکی از شعارهای تند و جذابی را که من یکی عاشقش بودم، سر داد. من هم ادای او را در‌آوردم و سعی ‌کردم صدایم را مثل او کلفت کنم و فریاد ‌زدم:
- امشب هوا بارونیه ... کُشتنِ شاه قانونیه
اصلا با این شعار کلی حال می‌کردم.
وقتی با بچه‌های امیر آقا می‌نشستیم و حرف می‌زدیم، حرف من این بود که:
- کاشکی بزرگ بودم و می‌رفتم سربازی، می‌شدم نگهبان کاخ شاه و تا از خونه‌اش بیرون می‌اومد، با یه تیر می‌کشتمش و خیال همه‌ی مردم رو راحت می‌کردم.
این شعار، حس انتقام گیری از شاه را در من یکی، دوچندان می‌کرد.
اشرف هم که 9 سال بیشتر نداشت و در کلاس سوم دبستان درس می‌خواند، کاملا انقلابی شده بود. وقتی به خانه می‌آمد، شعارهایی را که بچه مدرسه‌ای‌ها ساخته بودند، سر می‌داد و در اتاق تظاهرات می‌کرد. قشنگ‌ترین شعار بچه دبستانی‌ها که با همان زبان و ادبیات خاص خودشان ساخته بودند، این بود:
"استکان، نعلبکی ... حکومت، الکی"
یکی دو روز بعد یعنی پنج‌شنبه 16 آذر ماه، که تکبیرها و شعارهای شبانه روی پشت بام خانه‌ها فراگیر شد و شدت گرفت، ارتشبد "غلامعلی ازهاری" نخست وزیر وقت، در مجلس شورای ملی سخنرانی کرد و به طرز مسخره‌ای مدعی شد که شب گذشته به همراه خانواده‌اش روی پشت بام رفته و با دوربین نگاه کرده و دیده که اصلاً روی پشت بام‌ها کسی نیست و فقط چند نفر ضبط صوت‌هایی با خود روی بام آورده‌اند و صدای تکبیر و شعار پخش می‌کنند.

اظهارات ازهاری آن‌قدر مسخره و سخیف بود که فردای همان روز، مردم برای پاسخ به او شعار جالبی ساختند:
ازهاری گوساله
ای خر چارستاره
بازم بگو نواره
نوار که پا نداره

راهپیمایی عاشورا
شب عاشورا، وقتی حجت‌الاسلام اکرمی در مسجد سخنرانی داشت، مردم را به راهپیمایی فردا به مناسبت عاشورا قرار بود بزرگ‌ترین راهپیمایی باشد، فراخواند. بعد از سینه زنی و پایان مراسم، با بچه‌های محل قرار گذاشتیم که فردا با هم به راهپیمایی برویم.
دوشنبه 20 آذرماه، از صبح زود، همه‌ی اهل خانه بلند شدند که برای راهپیمایی عاشورا آماده شوند. مادرم که از ساعت پنج و شش بلند شده بود تا صبحانه را آماده کند، مقداری پنیر لای نان‌های لواشی که روزهای قبل گرفته بودیم، می‌گذاشت و به قول خودمان "غازی" می‌کرد تا برای وسط روز اگر گرسنه‌مان شد، چیزی داشته باشیم.
صبحانه را هنوز تمام نکرده بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد. با صدای زنگ، از ذوق و شوق پریدم و سریع در را باز کردم. می‌دانستم چه کسانی پشت در هستند. امیر آقا به همراه خانواده‌اش آمده بودند که با هم به راهپیمایی برویم.
هر کدام یکی دوتا غازی برداشتیم و از خانه زدیم بیرون. مادر و خاله‌هایم، همراه اعظم خانم زن امیر آقا، با هم به تظاهرات می‌رفتند. علی برادر بزرگ‌ترم هم با همسن و سالان خودش، و من هم با دوستان و بیشتر همکلاسی‌های خودم می‌رفتم. شب هم که به خانه برمی‌گشتیم، هرکدام خاطرات و گفتنی‌های بسیار خاص خود را داشتیم که برای بقیه تعریف می‌کردیم.
همراه بچه‌ها، راه افتادیم طرف چهارراه سی‌متری نارمک. هر ماشین و بخصوص وانتی که به طرف میدان فوزیه می‌رفت، مملو بود از افرادی که عازم میدان "شهیاد" (آزادی) بودند. ما هم به هر وسیله‌ای که بود، خود را تا میدان فردوسی رساندیم و از آن‌جا پیاده به طرف میدان "24 اسفند" (انقلاب) راه افتادیم.
در کنار خیابان، ماشین‌های زیادی ‌ایستاده بودند که صندوق عقب خود را بالا زده و نان بربری، پنیر و سبزی به مردم می‌دادند. بعضی‌ها هم روی کاغذ نوشته بودند:
"مراقب خوراکی‌هایی که دیگران پخش می‌کنند باشید. ساواک می‌خواهد مردم را مسموم کند."
مردی که کنار ماشینش ایستاده بود، یکی از لقمه‌های نان و پنیر را می‌خورد و به مردم می‌گفت:
- بابا به خدا مسموم نیست ... ایناهاش ببینین ... خودمم می‌خورم.
و مردم جلو رفتند و نان و پنیرها را از دستش گرفتند.
دور میدان فردوسی، مینی بوسی آبی رنگ میان جمعیت در حرکت بود که چند روحانی بالای آن ایستاده بودند. گاهی شعارهایی می‌دادند که مردم هم جواب‌شان را می‌دادند. یکی از روحانیون، میکروفون را در دست گرفت و از مرد مبارزی سخن گفت که در راه مبارزه با حکومت شاه، یک دست و دو چشمش را از دست داده است، و به پنجره کنار راننده مینی بوس اشاره کرد. نگاه که کردم، دیدم مردی نشسته که با یک دست روی دست دیگرش را که قطع شده بود گرفته و با خنده‌ای از ته دل، رو به جمعیتی که اصلاً نمی‌دیدشان، دست‌هایش را تکان می‌داد. از حرف‌های روحانی بالای ماشین فهمیدم او "لطف الله میثمی" از اعضای "سازمان مجاهدین خلق" است که آرمی از آن بر روی پارچه، بالای مینی بوس بود. هر کس درباره‌ی او چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت:
- بیچاره رو توی زندان چشماش رو درآوردن.
و دیگری می‌گفت:
- می‌گن یه بمب کار گذاشتن و اون دست و چشماش رو از دست داده.

بعدا فهمیدم که او وقتی درحال ساخت بمبی برای انفجار در مراسم زمان‌شاه بوده، بر اثر اشتباهی بمب منفجر شده و پس از مجروحیت هم به اسارت ساواک درآمده است.
مردم شعارهای جالبی می‌دادند که معلوم نبود چه کسی آنها را می‌سازد. زن‌های چادری و حتی بی‌حجاب‌ها که کنار یکدیگر تظاهرات می‌کردند، از ته دل فریاد می‌زدند:
- ولیعهدت بمیرد شاه جلاد ... که کشتی نوجوانان وطن را
دلم برای ولیعهد بدبخت سوخت که این همه مادر نفرینش می‌کنند. یک آن یاد روزی افتادم که روی جلد یکی از مجلات، عکسی از ولیعهدِ جوان در لباس خلبانی و در کابین هواپیما چاپ شده بود. همین طور که عکس را نگاه می‌کردم، گفتم:
- خوش به حالش، با این سن و سالش خلبانی بلده، خارج می‌ره، هرکاری بخواد می‌تونه بکنه.
که پدرم آمد کنارم و گفت:
- این رو که می‌بینی، چون پسر شاهه می‌تونه همه‌ی این کارها رو بکنه، اگر یه جوون عادی بود که همه‌ی امکانات براش فراهم نبود که هرکاری دوست داشت بکنه.
و از آن روز برایم عقده شده بود که چرا ولیعهد باید هرکاری بکند و هر چه می‌خواهد داشته باشد، ولی ما نه؟ از آن روز به بعد وقتی با ماشین‌های آهنی کوچک بازی می‌کردم، با خودم می‌گفتم:
- ما دلمون رو به این چیزا خوش کردیم، پسر شاه راست راستکی‌هاش رو اون‌قدر داره که نمی‌دونه چیکار کنه.
گاهی اوقات هم به اوضاع و احوال زندگی خودمان نگاه می‌کردم و با خود می‌گفتم:
- چرا بابای من نباید شاه بشه؟ مگه فرق من با ولیعهد چیه؟

فروشگاه بزرگ ایران
تقاطع خیابان پهلوی و شاهرضا (ولی عصر - انقلاب) چند نفری مقواهای بزرگی در دست گرفته بودند که تعداد زیادی از مردم جلویش جمع شده و آن را می‌خواندند. به هر زور و فشاری که بود، خودم را رساندم جلو.
با ماژیک کلُفت و خط نه چندان زیبایی، نوشته شده بود:
"خلق قهرمان
به یاری فرزندان اسیرتان بشتابید
جنایتکاران ساواک شاهنشاهی تعداد زیادی از زندانیان سیاسی را به فروشگاه بزرگ ایران واقع در خیابان شاه تقاطع پهلوی منتقل کرده‌اند.
در آن‌جا به زندانیان غذاها و پتوهای آلوده به رادیو اکتیو داده‌اند تا به این وسیله آنان را مسموم کرده و بِکُشند."
همه‌ی مردم درباره‌ی آن حرف می‌زدند. برای من هم کلی سوال پیش آمده بود.
- آقا ... رادیو اکتیو چی چیه؟
- رادیو اکتیو ... یه جور سمّه دیگه.
- خب چرا با سم می‌کُشن شون؟
- آخه می‌خوان کسی متوجه نشه چه جوری شهیدشون کردن.
روزهای بعد، همراه بچه‌ها از جلوی ساختمان فروشگاه بزرگ در خیابان شاه (جمهوری اسلامی) رد شدیم. ساختمان بزرگی بود که فقط یک درِ جلو داشت که آن هم قفل بود. همه آن‌جا را به هم نشان می‌دادند و هر کس چیزی می‌گفت و داستانی نقل می‌کرد.
به هر صورتی که بود، تا نزدیکی‌های میدان شهیاد رفتیم. در راه، تا هلی‌کوپتری می‌آمد و بالای سر جمعیت چرخ می‌زد، همه‌ی مردم مشت‌های‌شان را گره کرده، رو به آسمان گرفته و خطاب به سرنشینان هلی‌کوپتر، کوبنده و پرشور شعار می‌دادند. انگار خود شاه نشسته آن بالا و دارد شعارهای‌شان را می‌شنود.

همین طور که داشتیم به طرف میدان فوزیه برمی‌گشتیم، ناگهان در پشت سرمان متوجه‌ی ماشینی شدیم که مردم دورش را گرفته بودند و نمی‌گذاشتند برود. نزدیک ما که رسید، دیدم یک "ب. ام. و 2002" است که روحانی سیدی با محاسن سپید، کنار راننده نشسته است و مردم او را می‌بوسند. جلو که رفتم، متوجه شدم آیت‌الله طالقانی است. هرطوری بود خودم را به کنار او رساندم و باوجود فشار زیاد مردم، سرم را به داخل پنجره‌ی ماشین بردم و صورت و محاسن ایشان را بوسیدم.
بچه‌هایی که همراهم بودند نتوانستند او را ببوسند. از این‌که من توانسته بودم به او نزدیک شوم و ببوسمش، احساس غرور می‌کردم.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب