خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

17 شهریور
با اصرار زیاد به پدرم قبولاندیم که این آخرهای تابستان حتماً یک مسافرت شمال برویم. پدرم همواره شلوغی اوضاع مملکت را بهانه می‌کرد ولی سرانجام پذیرفت که برای چند روزی به شمال برویم.
ساعت حدود سه نصفه شب بود که با صدای پدرمان از خواب بلند شدیم. به هر صورتی که بود برخاستیم و هرکدام بخشی از وسایل را بردیم و داخل ماشین گذاشتیم. تا نشستم روی صندلی، چرتم گرفت. همه‌ی عشقم از مسافرت صبح زود، همین چرت زدن‌هایش بود.
با صدای مادرم که بیدارمان می‌کرد، از ماشین خارج شدیم. در میانه‌های جاده‌ی چالوس بودیم که ظاهراً یکی از چرخ‌های عقب ماشین پنچر شده بود. پدرم لاستیک زاپاس و جک را از زیر وسایل صندوق عقب خارج کرد و مشغول تعویض چرخ شد. ما بچه‌ها مثل جوجه ماشینی، نشسته بودیم روی تخته سنگ‌های کنار کوه و چرت می‌زدیم. آفتاب درآمده بود ولی کوه بلندی که کنارمان بود، به آن اجازه‌ی تابش نمی‌داد. رادیو که روشن بود، برنامه‌هایش را قطع کرد و اطلاعیه‌ی مهمی مبنی بر اعلام "حکومت نظامی‌" در 11 شهر کشور قرائت کرد. من که منظور از حکومت نظامی‌ را نفهمیدم. مگر کم ارتشی در خیابان‌ها بودند و مردم را با تیر می‌زدند که حالا باید بدتر از آن می‌شد؟
پدرم که دستش به چرخ بود، ناگهان فریاد "یاابالفضل" زد که حواس همه‌ را به خود جلب کرد. علت را که پرسیدیم، گفت:
- شما نمی‌دونین حکومت نظامی یعنی چی. یعنی‌ این‌که اگه کسی بیاد توی خیابون و شعار بده، در جا با تیر می‌زننش.
مادرم با دل نگرانی گفت:
- خدا مرگم بده، علی دیشب می‌گفت که قراره امروز صبح همه‌ی مردم جمع بشن توی میدون ژاله.
از همان جا مسافرت کوفت‌مان شد. مادرم اصرار داشت تا برگردیم، ولی پدرم می‌گفت:
- برگردیم که چی بشه؟ حداقل یه دو سه روزی ‌این بچه‌ها رو می‌بریم آب و هوا عوض کنن و برمی‌گردیم.

همان شد که دو روز بیشتر شمال نبودیم و برگشتیم تهران.
علی از کشتاری که در میدان ژاله شده بود، تعریف می‌کرد. با حرف‌های علی، فقط حسرت می‌خوردم که چرا من نتوانستم آن‌جا باشم. علی می‌گفت:
- همین طور که مردم توی میدون جمع شده بودن، اول فرمانده‌ی ارتشی‌ها با بلندگو اعلام کرد که حکومت نظامی‌شده و تجمع بیشتر از سه نفر ممنوعه ... که مردم بهش محل نذاشتن. جمعیت که بیشتر شد، تا شروع کردن به شعار دادن، ارتشی‌ها بدون این‌که تیرهوایی بزنن، زانو زدن و شروع کردن به تیراندازی طرف مردم. مردم همین طوری شعار می‌دادن که یه دفعه هلی‌کوپترا اومدن و شروع کردن از بالا مردم رو با تیر زدن. خیلی‌ها شهید شدن. اصلاً کوه جنازه وسط خیابون جمع شده بود.


آتش زدن مسجد جامع کرمان
در مسجد خبری پخش شد مبنی بر این‌که روز دوشنبه 24 مهر ماه، عده‌ای چماقدار به "مسجد جامع کرمان" حمله کرده و پس از زدن مردمی ‌که به مناسبت گرامی‌داشت شهدای 17 شهریور در آن‌جا مراسم گرفته بودند، مسجد و قرآن‌های داخل آن را به آتش کشیده‌اند.
این خبر بدجوری روی مردم تاثیر گذاشت. من هم مثل بقیه‌ی بچه‌ها، عصبانی شدم و قرار گذاشتیم فردا از دم مسجد تظاهراتی به طرف چهارراه سی‌متری نارمک راه بیندازیم.
روز بعد یعنی سه‌شنبه، تعدادی از جوانان محل جلوی در مسجد جمع شدیم. بعضی‌ها هم زرنگ بودند و شعارهایی در رابطه با همین موضوع و موضوعات دیگری که طی چند ماه گذشته اتفاق افتاده بود، تهیه کرده بودند که آنها می‌گفتند و ما با عصبانیت و بغض جواب می‌دادیم. ا

ین‌که قرآن را آتش زده و یا به مردم داخل مسجد حمله کرده بودند، بدجوری بر روحیه‌ام اثر گذاشته بود. بخصوص وقتی که تلویزیون تصاویری از مسجدی که سوخته بود، نشان داد. من هم همراه دیگران، محکم پایم را بر زمین می‌کوبیدم و با تمام توان و انرژی فریاد می‌زدم:
- رکس آبادان را ... کتاب قرآن را ... مسجد کرمان را ... شاه به آتش کشید ... شاه به آتش کشید ...
این یکی از شعارهای بسیار ارزشمندی بود که کلی خودم را با آن تخلیه می‌کردم. وقتی ‌این شعار را می‌دادم، در بند بندش تصاویر بدن‌های جزغاله شده مردم در سینما رکس آبادان، مسجد سوخته و قرآن آتش گرفته، جلوی نظرم می‌آمد و عقده‌هایم با فریادی عجیب تخلیه می‌شد.

انقلاب و مدرسه‌ی نخست
در روزهای انقلاب، با وجودی که مدیر مدرسه‌ی ما به شاه دوستی معروف بود، بچه‌های مدرسه، آرام ننشستند و با حرکت مردم همراه شدند.
گاهی اوقات که سر کلاس بودیم، صدای شعارهای مردم که در خیابان فرح‌آباد تظاهرات می‌کردند، حواس‌مان را پرت می‌کرد و همه را می‌کشاند طرف پنجره. اگر معلم‌مان کسی مثل دختر نخست یا داماد شاه دوستش بود، با عصبانیت و پرخاش ما را سر جای‌مان می‌نشاند، پنجره‌ها را می‌بست و گاهی هم کلمات رکیکی نسبت به تظاهرکنندگان به کار می‌برد.
خانم "رادمان"، زنی لاغراندام و سیه چرد حدوداً 30 ساله، که معلم انگلیسی بود و ادای کلمات انگلیسی‌اش نیز خیلی با لهجه و جالب بود، برخلاف اکثر معلمین، با بچه‌ها همراه بود و گرایش زیادی به انقلاب داشت. در چنین مواقعی، درس را رها می‌کرد و توجه ما را به مسائلی که مردم از آن رنج می‌کشند، معطوف می‌کرد. همین صحبت‌های او باعث شده بود که در بین بچه‌ها جایگاه خاص و قابل احترامی پیدا کند؛ ولی در دفتر مدرسه، همواره نسبت به سخنان او اعتراض وجود داشت و این مسئله را می‌شد از اظهاراتش در بعضی مواقع که می‌گفت:
- ول کنین ... بذارین به درسمون برسیم ...
فهمید.
یکی از روزها که با خانم رادمان کلاس داشتیم، "رویا جاویدنیا" که دختر تند و شلوغی بود، به داخل کلاس دوید و با هیجان زیاد، فریاد زنان گفت:
- بچه‌ها ... آقای نخست به خانم رادمان اجازه نداده به کلاس بیاد و بهش گفته که اون رو تحویل ساواک می‌ده.
با شنیدن این حرف، بچه‌های کلاس برخاستند ولی نمی‌دانستند چکار کنند. قرار شد موقعی که زنگ تفریح می‌خورَد، نسبت به این مسئله عکس‌العمل نشان دهیم. جاویدنیا با بچه‌های دیگر کلاس‌ها صحبت و هماهنگ کرده بود. تا پایان ساعت، بیکار در کلاس نشسته بودیم و درباره‌ی این‌که چه خواهد شد، با هم بحث می‌کردیم.
معروف بود که آقای نخست عضو ساواک است و با دربار ‌شاه زد و بندهایی هم دارد. این اولین جرقه‌های انقلاب در داخل مدرسه‌ی نخست بود که می‌توانست عواقب بدی هم برای همه داشته باشد.
با شنیدن صدای زنگ مدرسه، ما که در طبقه‌ی دوم بودیم، به داخل راهرو دویدیم، آقای "غلام‌زاده" با خط کشی در دست، چهره‌ای برافروخته و نگاهی تند، بچه‌ها را به پله‌ها و حیاط هدایت می‌کرد. قیافه‌ی وحشت‌ناک او کافی بود تا همه را بترساند. در راه پله بودیم که ناگهان سرو صداها شروع شد. غلام‌زاده از همان راهروی بالا عربده کشید "ساکت"، ولی ثمری نبخشید. نفهمیدم کی بود که ناگهان فریاد زد:
- رادمان، رادمان، معلم قهرمان ...
ناگهان جمعیت که به طور فشرده در راهرو و راه پله‌ها پایین می‌آمدند، همصدا شدند و شروع کردند به شعار دادن به طرفداری از خانم رادمان.
خانم لشگری، زنی حدود 40 ساله، معلم تاریخ مان بود که از نظر فهم و روابط اجتماعی، از دیگر معلمین برتر بود و این برمی‌گشت به سن و سال بالایش که مدیر و معلمین هم برایش احترام خاصی داشتند. ولی همین خانم معلم قابل احترام، با تیپ و ظاهری جوان، لباس‌هایی زننده می‌پوشید و گاهی نیز ژولیده و بدون هرگونه آرایش به مدرسه می‌آمد. خانم لشگری فردی محتاط بود و به همین لحاظ با وجودی که از حکومت شاه دلِ خوشی نداشت، نسبت به شعارها و تظاهرات مردم و بخصوص این‌که روحانیت سردمدار این انقلاب شده، نگاه چندان مثبتی نداشت و این عدم رضایت را می‌شد از سخنانش که به قول معروف گاهی به نعل و گاهی به میخ می‌زد، و تا زمان پیروزی انقلاب حاضر نبود مستقیم علیه حکومت شاه و در دفاع از انقلاب سخن بگوید، فهمید.
یک ماهی بیشتر از باز شدن مدارس نمی‌گذشت، ولی ما که اصلاً مدرسه برو نبودیم. اگر هم می‌رفتیم مدرسه، برای آن بود که اعلامیه و یا خبری جدید گیر بیاوریم. معلم‌هایی مثل خانم رادمان یا خانم لشگری هم که اصلاً اهل درس دادن نبودند. بیشتر بر سر وضعیت اجتماعی، بین دانش آموزان بحث پیش می‌آوردند و تا آخر کلاس، همه‌ی وقت‌مان صرف بحث‌های سیاسی می‌شد.
گاهی که کلاس‌ها را به هم می‌ریختیم، داخل راهروها شعار می‌دادیم و وقتی زنگ می‌خورد، مثل سیل به حیاط می‌ریختیم و علیه حکومت شاه شعار می‌دادیم. آقای نخست با قیافه‌ای سرخ از عصبانیت، پشت بلندگو می‌رفت و همه را تهدید می‌کرد که اگر ساکت نشویم، پلیس را به مدرسه خواهد کشاند.
روز سه‌شنبه دوم آبان ماه، دولت که از شلوغی مدارس بدجوری ترسیده بود، تعطیلی مدارس را رسماً اعلام کرد که با این خبر، خیال ما راحت شد که بهتر می‌توانیم به تظاهرات برسیم.
دولت فکر کرده بود این طوری از گسترش تظاهرات که به مدارس هم کشیده شده بود، جلوگیری خواهد کرد، درحالی که دست بچه‌ها برای شرکت در اعتراضات مردمی، بازتر شد.

آزادی آیت‌الله طالقانی
روز دوشنبه 8 آبان، خبری در شهر پیچید مبنی بر این‌که سرانجام حکومت شاه مجبور شد آیت‌الله "سیدمحمود طالقانی" و آیت‌الله "حسینعلی منتظری"، دو تن از روحانیون مبارز را که سال‌ها در زندان بوده و شکنجه‌های زیادی شده‌اند، از زندان آزاد کند.
پدرم درباره‌ی آیت‌الله طالقانی و مبارزات او حرف‌های زیادی زده بود، ولی خیلی حرف‌ها هم در بیرون گفته می‌شد که پدرم نمی‌توانست در خانه آنها را بگوید. حرف‌های زیادی درباره‌ی شکنجه‌هایی که بر روی‌ آیت‌الله طالقانی انجام داده بودند، زده می‌شد. بعضی‌ها می‌گفتند:
- پرویز ثابتی از روسای ساواک، مقابل دیدگان آیت‌الله طالقانی، به دختر او تجاوز کرده است.

عده‌ای هم می‌گفتند:
- گوگوش را به زندان برده‌اند و او هم جلوی طالقانی لخت مادرزاد رقصیده است.
برخی دیگر می‌گفتند:
- روی بدن آیت‌الله طالقانی با آتش سیگار نوشته‌اند جاوید شاه.
- حرف‌هایی هم بود از این‌که "پرویز ثابتی در دهان طالقانی ادرار کرده است."
دست مردم که به امام نمی‌رسید، برای همین هرکس را که نامی یا نشانی از او را با خود داشت، بزرگ می‌داشتند و احترامش را واجب می‌دانستند. بخصوص این‌که آن فرد روحانی، زندان رفته و شکنجه شده باشد.

فرار سربازان
از روز پنج‌شنبه 11 آبان ماه که امام در اعلامیه‌ی جدید خود، از سربازان خواست تا به جای رو در رو شدن با مردم و تیراندازی به طرف خواهران و برادران خود، از پادگان‌ها فرار کنند، حکومت شاه با مشکل سختی روبه‌رو شد. ما که بچه بودیم، محو نظرات امام شده بودیم که چقدر زرنگی می‌کند. درست در روزهایی که به خاطر تیراندازی سربازان گارد جاویدان به طرف مردم و کشتار آنان - بخصوص از 17 شهریور به بعد - مردم به تحریک گروه‌های سیاسی و چریکی که غالبا مجاهدین و فدائیان بودند، شعارهای تندی سر می‌دادند، امام این تصمیم مهم را گرفت.
- می‌کُشم ... می‌کُشم ... آن که برادرم کشت
- تنها ره رهایی ... جنگ مسلحانه
- رهبران ... رهبران ... ما را مسلح کنید
- مسلسل ... مسلسل ... جواب ضد خلق است
علیرغم تلاش بسیار برخی روحانیون که هدایت راهپیمایی‌ها را در دست داشتند تا از مسیر اصلی اسلامی‌ خودش خارج نشود و تفکرات افراطی و انحرافی در نهضت راه پیدا نکنند، به دلیل این‌که راهپیمایی‌ها و تظاهرات بسیار زیاد و غیرقابل پیش بینی و کنترل بودند، این شعارها هم در بین جوانان که پرشور و هیجانی شده بودند، اثرات خود را می‌گذاشت.
در بین مردم که در تظاهرات شرکت می‌کردند، بودند جوان‌های پرشور و تندی که فرامین امام مبنی بر گُل دادن به سربازان و یا کوتاه آمدن در برابر ارتش را قبول نداشتند و حتی مورد انتقاد تند قرار می‌دادند:
- ای بابا ... آقا نشستن جای گرم، ملت دارن به دست همین ارتش ضد خلقی کشته میشن، اون وقت می‌گن چون برادرتون رو کشتن، بهشون گل بدین ... ازشون تشکر کنین که خلق رو به خاک و خون کشیدن ...
- این‌ که نشد کار ... باید بریزیم همه‌ی ارتشی‌ها رو تیکه پاره کنیم ...
- الان بهترین فرصته که ارتش رو از بین ببریم ... اون وقت می‌گن بهشون گل بدین ...
با عقل کم و جوان خودم، فکر می‌کردم اگر امام حکم بدهد که همه‌ی سربازان و ارتشی‌ها را بکشید، چه می‌شود؟ چه حمام خونی جاری خواهد شد؟
این‌که مردم در برابر گلوله به سربازان گل بدهند، کاملا ارتش را فلج کرد. اسلحه در دست ارتش بود، ولی ملت جلوی ماشه‌ی آن را گرفته بود. یعنی ارتش کاملا خلع سلاح شده بود.

به غیر از آن‌جاهایی که بر اثر تظاهرات تند و احیاناً سنگ پرت کردن جوانان به طرف ارتشی‌ها، درگیری و تیراندازی شدت می‌گرفت، در اکثر جاهایی که ارتشی‌ها و حتی گاردی‌ها با آن لباس‌ها و ماسک‌های وحشت‌ناک‌شان کنار خیابان یا سر چهارراه ایستاده بودند، وقتی مردم به خود جرأت می‌دادند و به آنها نزدیک شده و گل سر لوله‌ی تفنگ‌های شان می‌گذاشتند، سربازان هم با خنده جواب آنها را می‌دادند. البته بودند ارتشی‌ها و بخصوص گاردی‌هایی که با وجودی که گل سر لوله‌ی اسلحه‌شان گذاشته می‌شد، اخم می‌کردند و اصلاً لب‌شان به خنده باز نمی‌شد. شاید آنها جزو کسانی بودند که واقعاً شاه دوست بودند.
بعد از فرمان امام مبنی بر ترک پادگان‌ها، فرار سربازان از پادگان‌ها آن‌قدر زیاد شد که اکثر شب‌ها، مردم در خانه‌های‌شان، لباس آماده می‌کردند. در ساعات حکومت نظامی، به دلیل این‌که اکثر کوچه‌ها تاریک بود و مردم هم بر روی پشت بام‌ها الله اکبر می‌گفتند و کسی پیدا نبود و ورود به کوچه و خیابان‌های تنگ، خطر حمله و خلع سلاح داشت، نیروهای ارتش فقط در خیابان‌های اصلی و پهن گشت می‌زدند. سربازانی که مامور گشت در خیابان‌های اصلی بودند، از غفلت فرمانده‌شان استفاده کرده و با فرار به کوچه پس کوچه‌ها، در تاریکی گم می‌شدند و مردم هم که پشت پنجره‌های خانه‌شان مراقب اوضاع بودند، به سرعت در خانه را باز کرده و آنها را به داخل خانه می‌کشیدند. مردم آن‌چنان با مهر و محبت با سربازان - که اکثراً شهرستانی بودند - برخورد می‌کردند که انگار فرزند خودشان است. غذای گرم، بهترین لباس و پول به آنها می‌دادند و در صورت نیاز، دو سه روز در خانه‌شان نگه می‌داشتند و با تهیه‌ی بلیط اتوبوس، آنها را به شهر خودشان می‌فرستادند.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب