خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

پول با عکس امام
یکی از روزها که پدرم به خانه آمد، یک قطعه اسکناس 10 تومانی را از جیبش درآورد و نشان داد که تعجب همه‌مان را برانگیخت. اسکناس سیاه و سفید بود و به جای عکس شاه، تصویری از امام خمینی قرار داده و فتوکپی گرفته بودند. خیلی از این کار خوشم آمد. همان شب، یک اسکناس 5 تومانی از پدرم گرفتم و عکس کوچکی از امام جای عکس شاه چسباندم و فردا صبح رفتم به عکاسی سر سی‌متری که از آن فتوکپی بگیرم که در کمال حیرت دیدم صاحب عکاسی انواع و اقسام پول‌ها با تصویر امام را می‌فروشد. از همه جالب‌تر پول‌های رنگی بودند که شباهت زیادی به پول واقعی داشتند.

پخش اعلامیه در مسجد
پنج‌شنبه دوم شهریور، شب نوزده ماه رمضان بود که مراسم احیاء در مسجد لیلةالقدر برگزار می‌شد. این شب احیاء با سال‌های گذشته تفاوت بسیاری داشت. مسجد جای سوزن انداختن نبود. تقریبا همه‌ی اهالی محل آمده بودند. بیشتر، جوان‌ها بودند که در گوشه و کنار مسجد دور هم جمع شده و از اوضاع و احوال سیاسی مملکت صحبت می‌کردند.
حجت‌الاسلام "سیدرضا اکرمی" که اهل همین تهران‌نو بود و خوب منبر می‌رفت، چند شبی بود که خیلی پرشور و سیاسی سخنرانی می‌کرد. او دیگر مراعات هیچ‌کس یا چیزی را نمی‌کرد و مستقیم از امام خمینی حرف می‌زد. چراغ‌های مسجد لیلةالقدر را خاموش کرده بودند و حجت‌الاسلام "محمدرضا عبدالحمیدی" امام جماعت مسن و ریش سفید مسجد، مشغول خواندن دعا و مناجات شب نوزدهم‌ماه رمضان بود. همه سرشان پایین بود و همراه با ناله‌های حاج آقا عبدالحمیدی، می‌گریستند. ناگهان در ظلمات و تاریکی‌ای که چشم چشم را نمی‌دید، دسته‌ای کاغذ سفید از بالکن مسجد که قسمت زنانه بود، به هوا پاشیده شد. ورق‌ها در هوا چرخ خوردند و میان جمعیت پخش شدند. به یک‌باره حال و هوای مجلس به هم ریخت. هر کس سعی می‌کرد یکی از کاغذها را بگیرد. من هم از روی سر و کله‌ی مردم پریدم و یکی از آنها را روی هوا گرفتم و سریع گذاشتم توی پیراهنم.
مراسم احیاء که به پایان رسید و مردم از در مسجد خارج شدند، دیدم تعداد زیادی از همان اعلامیه‌ها در جامهری مسجد گذاشته‌اند. کسی چیزی دستش نبود ولی معلوم بود در جیب‌شان چیزی پنهان کرده‌اند.
من هم که همراه "علی مشاعی" و "نادر محمدی" رفتیم تا به خانه‌ی خود برویم، در نور کم سوی تیر چراغ برق، کاغذی را که برداشته بودم از جیب درآوردم و با حرص و ولع شروع کردم به خواندن.
به بانک صادرات چهارراه فخر - که یک چهارراه پایین‌تر از مسجد بود - رسیدیم، دیدیم همه‌ی شیشه‌های آن شکسته است.
متن کاغذ، اعلامیه‌ای بود از حضرت آیت‌الله العظمی ‌خمینی که مسئولیت آتش سوزی سینما رکس را به گردن‌ شاه انداخته بود. به خانه که رفتم و ماجرا را برای آنها توضیح دادم، پدرم اعلامیه را از من گرفت و در جایی پنهان کرد. هرچه اصرار کردم آن را به من بدهد قبول نکرد.
جمعه شب بیست و یکم‌ ماه رمضان، وسط مراسم احیاء بود که همراه سعید و نادر محمدی به طرف مدرسه‌ای که در چهارراه بالای مسجد قرار داشت رفتیم. هرکدام چند سنگ در جیب خود داشتیم. به یک‌باره آنها را به طرف شیشه‌های مدرسه پرتاب کردیم که شیشه‌های قدی و بزرگ، با صدای وحشت‌ناکی شکستند و ما پا گذاشتیم به فرار به طرف مسجد.
شب بیست و دوم، پس از سخنرانی تند حاج آقا اکرمی ‌درباره‌ی فساد و جنایت حکومت پهلوی و بخصوص این‌که با آتش سوزی در سینما رکس آبادان قصد دارند تا مبارزه را منحرف کنند، جوان‌های بزرگ‌تر محل، جلوی مسجد جمع شدند. "سیدمصطفی جلالی پروین" (دوم دی ماه سال 1360 در گیلان‌غرب در عملیات مطلع الفجر به شهادت رسید.)، "علی رضا مستعدی"، "حمیدرضا مستعدی" (این دو برادر، سال 59 اوائل جنگ، در جبهه به شهادت رسیدند که بدنشان یازنگشت.)، "منصور مختاری"، عبدالله، مهدی و رحیم مشاعی و چند تایی دیگر، با خارج شدن مردم از مسجد، شروع کردند به شعار دادن. در تاریکی شب، فریاد "نصرمن الله و فتح قریب، مرگ بر این سلطنت پر فریب" و "مرگ بر شاه"، در کوچه‌ها می‌پیچید و مردم را سراسیمه از خانه‌ها بیرون می‌کشید.
ما که سن و سال‌مان کم‌تر بود، دنبال آنها راه افتادیم. جمعیت حدود 150 نفر می‌شد که به طرف چهارراه سی‌متری نارمک حرکت کردند. با رسیدن به مقابل سینما که هنوز تصاویر زنان برهنه بر تابلوی آن قرار داشت، پاره آجرهایی که از کنار خیابان برداشته می‌شدند، به طرف شیشه‌های سینما پرتاب شدند. به یک‌باره متوجه شدیم سردر و تابلوی سینما شروع کرد به سوختن در آتش. ازعکس‌هایش‌ معلوم‌ بود که‌ چه‌ فیلم‌هایی‌ می‌گذارد. به ‌قول‌ یکی‌ از ناظم‌های مدرسه:
- باید دفتر حضور و غیاب‌ را به ‌سینما می‌آوردند و دنبال‌ دانش‌ آموزها می‌گشتند.
آن‌ شب‌ سینما آتش‌ گرفت‌. عکس‌های‌ چرت‌ و پرت‌ زن‌ها هم‌ سوخت‌ و مثل‌ آدم‌های‌ دیوانه‌، توی‌ آتش‌ ادا درآوردند تا سیاه‌ شدند.

عده‌ای هم به مغازه‌ی مشروب فروشی‌ای که درست بغل سینما قرار داشت و حتی ‌این روزهای انقلاب و خشم مردم باز بود و کاسبی‌اش را می‌کرد، حمله کردند و در یک چشم بر هم زدن، جعبه‌های مشروبات الکلی و آب جو را از مغازه بیرون کشیدند، در جوی آب آنها را شکسته و خالی کردند. مرد ارمنی که صاحب مشروب فروشی بود، توی سر خودش می‌زد و التماس می‌کرد، ولی دیگر فایده‌ای نداشت.
جمعیت همان‌طور که شعار می‌دادند، به طرف خیابان وصال برگشتند و به بانک صادرات پایین مسجد که تازه شیشه‌هایش را از نو انداخته بودند، حمله کردند. شیشه‌ها و کرکره‌ی بانک خورد شدند. آژیر دزدگیر بانک با صدای نکره‌ای جیغ می‌کشید ولی فایده‌ای نداشت. یکی از بزرگ‌ترها فریاد زد:
- هیچ‌کس حق نداره وارد بانک بشه یا به گاوصندوق و پولا دست بزنه. فقط شیشه‌ها رو بشکونید.
جوان‌ها که حالا عصبانی و خشمگین‌تر شده بودند، با شعار مرگ بر شاه، به طرف پایین خیابان وصال حرکت کردند و نرسیده به انتهای خیابان، به بانک ملی که سر چهارراه بود حمله کردند و آن را هم داغان کردند. دزدگیر آن‌جا که به صدا درآمد، همه شروع کردند با پرتاب سنگ و آهن آن را ساکت کنند که نشد تا این‌که یکی از بچه‌ها رفت و آن را از جا کند.
ناگهان فکری به ذهنم رسید و پیشنهاد دادم که مشروب فروشی خیابان فرح را هم داغان کنیم، که شدیداً مورد استقبال قرار گرفت. جمعیت پرجوش و خروش راه افتادند به طرف فرح آباد تهران‌نو.
خیلی‌ برایم‌ عقده شده‌ بود. هر روز صبح‌ که‌ از آن‌جا رد می‌شدم‌ تا به مدرسه بروم، محکوم‌ بودم‌ که‌ چشمم‌ به ‌آن‌ زنیکه‌ی خیکّی‌ بیفتد که‌ موهای‌ شانه‌ نکرده‌اش‌ را می‌ریخت‌ روی‌ لباس‌ تکه‌ پاره‌اش‌ و صبح‌ اول‌ صبح‌، می‌آمد تا جعبه‌های‌ مشروب‌ و کالباس‌هایی‌ را که‌ برایش‌ آورده‌ بودند، بگذارد توی‌ یخچال‌.
اصلاً از قیافه‌اش‌ حالم‌ به هم‌ می‌خورد. مثل‌ "ننه‌ی ‌فولادزره‌" بود که‌ توی‌ قصه‌ها برای‌مان‌ می‌گفتند. عینهوعجوزه‌های‌ جادوگر. فقط‌ یک‌ جارودستی‌ بزرگ‌ کم ‌داشت‌. مغازه‌اش‌ در خیابان‌ فرح‌آباد تهران‌نو روبه‌‌روی‌ مدرسه‌ی نخست‌ بود که ‌من‌ آن‌جا درس‌ می‌خواندم‌. بعد از ظهرها و شب‌ها که‌ من‌ آن‌طرف‌ها پیدایم‌ نمی‌شد، ولی‌ می‌شنیدم‌ که‌ کار و کاسبی‌اش‌ شب‌ها راه‌ می‌افتد. گنده‌ بک‌، خجالت‌ نمی‌کشید. مثل‌ اسب‌ آبی‌ می‌ایستاد دم‌ در، و به‌ جوان‌هایی‌ که‌ رد می‌شدند، اشاره‌ می‌کرد که‌ مثلاً لبی ‌تر کنند.
از آن‌ وقتی‌ که‌ اولین‌ اعلامیه‌ در‌ مراسم‌ شب‌ احیاء در مسجد محل‌ پخش‌ شد، با سعید و دو سه‌ تای دیگر از بچه‌ها، برنامه‌ ریختیم‌ تا در این‌ شلوغی‌ اوضاع‌، یک‌ شب‌ برویم‌ سر وقت‌ آن‌ مغازه‌ و داغانش‌ کنیم‌، ولی ‌بدجوری‌ می‌ترسیدیم‌. سیزده‌ ـ چهارده‌ سال‌ بیشترسن نداشتیم‌. جرأت‌ هم‌ نمی‌کردیم‌ با کسی‌ صحبت‌ کنیم ‌که‌ چه‌ طرحی‌ داریم‌؛ تا این‌که‌ آن‌ شب‌ افسانه‌ای‌ پیش‌آمد.
نیم‌ ساعتی‌ کشید تا با الله‌ اکبر گفتن‌ و مرگ‌ بر شاه‌، به ‌آن‌جا برسیم‌. زنیکه‌ی خیکّی‌، با دامن کوتاه گل دار، دستش‌ را زده‌ بود به‌ کمرش‌ و دم‌ در مغازه‌ ایستاده‌ بود. اصلاً فکرش‌ را نمی‌کرد که‌ تا چند دقیقه‌ی دیگر چه‌ خواهد شد. شاید با خودش‌ می‌گفت‌:
- ‌این‌ جوون‌ها دیوونه‌اند ... بیان این‌جا و آب‌ شنگولی‌ بخورن تا از این‌ شربازی‌ها دست‌ بکشن ...
در یک چشم بر هم زدن، شیشه‌های‌ سبز و قهوه‌ای‌ بود که‌ توی‌ جوی‌ آب‌ می‌شکست‌ و بوی‌ گندش‌ فضا را پر می‌کرد. همه ‌نجس‌ شده‌ بودیم‌؛ ولی‌ چاره‌ای‌ نبود. زنیکه‌ مثل‌ دختر بچه‌ها گریه‌ می‌کرد. نشست‌ لب‌ جوی‌ آب‌ و انگار بچه‌اش‌ مرده‌ باشد، برای‌ مشروب‌هایش‌ زار می‌زد. فایده‌ای‌ نداشت‌. خوب‌ که‌ یخچال‌ و انباری‌ مغازه‌ راخالی‌ کردند و همه‌ را داخل‌ جوی‌ آب‌ ریختند، راه‌ افتادند و رفتند.
عجب‌ عشقی‌ کردم‌ آن‌ شب‌. چه‌ حالی‌ داد وقتی‌ که‌ دیدم‌ آن‌ گندهه‌ زار می‌زند. تا حالا این‌ جوری‌ صفا نکرده‌ بودم‌. در آن هیر و ویر، عده‌ای لاش خور، بسته‌های گرد و کلفت کالباس و نوارهای آویزان سوسیس را زیر بغل زده و با خود می‌بردند.
از آن‌ روز به‌ بعد کرکره‌ی مغازه‌ی دودهنه‌ی "عجوزه‌ی می ‌فروش‌" پایین‌ آمد، و دیگر خبری‌ از نجسی‌ها و خود او نشد.
همان جا آخر کار بود و مردم و جوان‌ها یکی یکی رفتند به خانه‌شان. جالب این بود که توی ‌این یکی دو ساعت، اصلاً گاردی‌ها و مامورین کلانتری پیدای‌شان نشد.

اولین عکس امام
روزسه‌شنبه 7 شهریور، هنگام غروب که پدرم به خانه آمد، روزنامه‌ی کیهان را که خریده بود، گذاشت وسط اتاق. تصویری از روحانی سیدی چاپ شده بود که زیرش این نوشته به چشم می‌خورد:
" حضرت آیت‌الله العظمی‌ آقای روح الله موسوی خمینی"

با دیدن عکس امام، در پوست خودم نمی‌گنجیدم. نمی‌دانستم از شادی چکار کنم. روز بعد، عکس امام را از روزنامه بریدم و توی جیبم گذاشتم و به بچه‌های محل نشان می‌دادم.
روزنامه‌های امروز، عکسی از "فرح پهلوی" - همسر شاه - چاپ کردند که در حال نوشیدن مشروب در دیدار با "هوا کوفنگ" رهبر کشور چین بود. چاپ این عکس، تاثیر زیادی بر روحیه‌ی مردم گذاشت و آنها را عصبانی کرد. مردم از آن عکس فتوکپی می‌گرفتند و دست به دست می‌چرخاندند تا همه با ماهیت خانواده‌ی پهلوی آشنا شوند.

حماسه‌ی چهارمردان
گرمای تابستان داشت رو به پایان می‌رفت، ولی انقلاب هر روز تندتر و هیجانی‌تر می‌شد. روز سه‌شنبه 14 شهریور، همه از ذوق و شوق عید فطر و این‌که قرار است با امیر آقا و خانواده‌اش به قم برویم، در پوست خود نمی‌گنجیدیم. علت آن هم این بود که قم، مرکز انقلاب و شلوغی‌ها به حساب می‌آمد.
امیر آقا با ماشین خودشان که یک بنز 220 سفید رنگ بود، آمدند تا با ما که پدرم یک پیکان استیشن شکلاتی رنگ داشت، به قم برویم.
هر دو خانواده سوار ماشین‌ها شدیم ولی سعید و حمید با ماشین ما آمدند. به قم که رسیدیم، یک‌راست به خانه‌ی "عمه قمر" در محله‌ی "نیروگاه" در حاشیه‌ی شهر قم و کنار ایستگاه قطار، رفتیم. همان ظهر که رسیدیم، ما بچه‌ها، من، محمد، سعید و حمید راه افتادیم و از بیابان وسیع کنار خطوط قطار که بوی گازوئیل تراورزها فضا را پر کرده بود، رفتیم تا پیاده به حرم "حضرت معصومه" (س) برویم. پس از زیارت حرم، وقتی که داشتیم به خانه برمی‌گشتیم، متوجه‌ی پسری شدیم که کنار جاده‌ای که به اراک می‌رفت، ایستاده بود و پوسترهایی از امام خمینی را می‌فروخت. با دیدن او ذوق زده شدم. جلو که رفتیم فهمیدیم هر پوستر را که زمینه‌ی سبز رنگی داشت، 4 ریال می‌فروشد. با اصرار زیاد و این‌که زیاد می‌خواهیم، قبول کرد دانه‌ای 3 ریال بفروشد. ته جیب‌های‌مان را گشتیم. من 3 تومان داشتم که دادم و 10 پوستر خریدم. بچه‌ها هم هر کدام تعدادی پوستر امام خریدند و شادمان به خانه‌ی عمه قمر برگشتیم.
بعد از ظهر که خواستیم به حرم برویم، از خیابان صفائیه که خواستیم رد شویم، متوجه شدیم در خیابان "چهارمردان" شلوغ است. جیپ های ارتشی سر خیابان را بسته بودند. همین طور که در ازدحام‌ ماشین‌ها اطراف را می‌پاییدم، چشمم به داخل خیابان چهارمردان بود. فرمانده‌ی گاردی‌ها با بلندگو اخطار کرد که تظاهرکننده‌ها متفرق شوند وگرنه شلیک می‌کند، ولی کسی اهمیتی نداد. چند تیر هوایی که شلیک کرد، جمعیت روی زمین نشستند. ناگهان به دستور فرمانده، چند سرباز روی زمین زانو زدند و شروع کردند تیراندازی به طرف مردم. تعدادی از مردم به کوچه‌های اطراف دویدند ولی اکثرشان همان وسط خیابان ماندند. بعضی‌ها همان‌طور نشسته بودند و بعضی‌ها هم که ظاهراً تیر خورده بودند، روی زمین درازکش افتاده بودند. صدای شلیک گلوله بیشتر شد و سربازی به خیابان آمد و با داد و فریاد ماشین‌هایی را که ایستاده و شاهد کشتار بودند، به حرکت واداشت.
صحنه‌ی عجیبی بود. اصلاً باورم نمی‌شد. نه مقاومت و استواری مردم را که اصلاً انگار نه انگار اینها گلوله‌ی کشنده و داغ است که به طرف‌شان می‌آید، و نه وحشی گری ارتشی‌ها را که اصلاً انگار نه انگار انسان هستند و اینها هموطن و همشهری خودشان.
شب، همه سوار بر دو ماشین، به داخل شهر رفتیم. به خیابان چهارمردان که رسیدیم، از دور دیدیم خیابان در آتش می‌سوزد. مردم به انتقام جنایات صبح امروز، همه‌ی بانک‌ها و ادارات دولتی را به آتش کشیده بودند. کمدها و میز ادارات، وسط خیابان در آتش می‌سوختند. اسناد و مدارک رسمی و پرونده‌ها، در آتش جزغاله می‌شدند. هیچ ارتشی و یا شهربانی چی جرأت ورود به آن محدوده را نداشت. خیابان چهارمردان کاملا در اختیار مردم قرار گرفته بود.

در آن شلوغی و آتش سوزی، دو سه نفر طماع، درحالی که گاوصندوق بزرگی را از بانک بیرون کشیده و به کنار خیابان آورده بودند، به ماشین‌هایی که از جلوی‌شان رد می‌شد می‌گفتند:
- اگه کلنگ یا هر چیز دیگه‌ای که بشه باهاش این رو باز کرد بدین، پولاش رو با هم نصف می‌کنیم.
پدرم که از این حرف آنها بدش آمده بود، درحالی که زیر لب می‌گفت:
- یه عده اون جوری مثل صبح وامیسن جون می‌دن، یه عده هم این جوری لاش خور بازی در میارن.
به ماشین گاز داد و رفتیم به طرف تهران. نرسیده به تهران، اطراف "شاه عبدالعظیم" که رسیدیم، دیدیم خیابان را بسته‌اند. تعدادی لاستیک آتش زده و عده‌ای چوب به دست، وسط خیابان ایستاده بودند و مرگ بر شاه می‌گفتند. البته با کسی کاری نداشتند و فقط به ماشین‌ها که می‌رسیدند، فقط با خنده شعار می‌دادند و می‌گذاشتند مردم رد شوند.
فردا صبح، پوسترهای امام را به محل بردم و با ذوق و شوق فراوان، به بچه‌ها به همان دانه‌ای 3 ریال فروختم.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب