خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

1357

عید دیدنی‌ها سیاسی
دیگر همه چیزمان سیاسی شده بود. نه تنها بزرگ‌ترها، که ما کوچک‌ترها هم از این‌که سیاسی شده‌ایم، احساس غرور می‌کردیم. در مدرسه و در جمع بچه‌های محل، همواره سخن از امام خمینی و انقلاب بود. رادیو و تلویزیون که چیزی در این باره نمی‌گفتند؛ در روزنامه‌ها هم که خبر آن‌چنانی نبود. تنها راه انتقال اخبار، دهان به دهان و احیاناً از طریق اطلاعیه‌هایی بود که از طرف امام خمینی در عراق صادر می‌شد تا به دست برخی از افراد خاص در شهرهای‌ ایران برسد و آنها هم برای مردم تعریف کنند. به این طریق، دهان به دهان اطلاعات منتقل می‌شد. خوردن نوشابه‌ی "پپسی کولا" هم حرام شده بود. می‌گفتند چون کارخانه‌ی پپسی متعلق به یهودیان است، به همین خاطر امام گفته که خریدن و خوردن نوشابه‌ی پپسی کمک به اسرائیل است و مردم هم از خوردن آن امتناع می‌کردند. ما بچه‌ها هم ترجیح می‌دادیم بیشتر "کوکاکولا" یا "کانادادرای" و یا مثلاً نوشابه‌ی ایرانی "سوپرکولا" بخوریم.
همه جا پیچیده بود که امام خمینی گفته به دلیل جنایت‌های بی‌شمار حکومت پهلوی در شهرهای مختلف و کشتار مردم، امسال عید نداریم. ما که همواره برای عید و لباس نو و عیدی روزشماری می‌کردیم، حالا دیگر از آن هیجانات کودکی خبری نبود. حالا دیگر ما بچه‌ها هم برای خودمان سیاستمدار شده بودیم.
عید 1357 از راه رسید. میوه و آجیل همچنان در همه‌ی خانه‌ها بود، بچه‌ها هم از عیدی‌های اسکناس دو و پنج تومانی بی بهره نماندند. ولی‌ این عید با سال‌های قبل خیلی فرق داشت. زن‌ها برای خودشان یک مجلس داشتند و مردان در اتاقی دیگر جلسه گرفته بودند و هر یک اخبار و اطلاعات خود را مطرح می‌کردند. ما بچه‌ها هم هر آن‌چه از پدر و مادر خود شنیده بودیم، برای همدیگر نقل می‌کردیم. کم‌کم عیدمان هم کاملا سیاسی شد.
انقلاب حال و هوای خانواده‌ها را هم به کلی دگرگون کرده بود. با این‌که 13 سال بیشتر نداشتم، ولی پدرم به راحتی اجازه می‌داد تا نیمه شب از خانه بیرون باشم. چرا که خیالش از فرزندانش راحت بود که جز مسیر انقلاب، طریق دیگری نمی‌روند.
بعضی شب‌ها که در مساجد اطراف محل، سخنرانی شخصیت‌های انقلابی برپا بود، پدرم اجازه می‌داد که برای گوش دادن سخنان انقلابیون به آن‌جا بروم. هنگامی هم که برمی‌گشتم، اعلامیه‌ها و اخبار مختلف را برای اهل خانواده می‌آوردم. این حالت برای علی برادر بزرگ‌ترم که دو سال از من سنش بیشتر بود، بیشتر جریان داشت و گاه اتفاق می‌افتاد در حکومت نظامی ‌گیر می‌کرد و تا صبح به خانه نمی‌آمد.
یکی از شب‌ها که از امیر آقا شنیدم "فخرالدین حجازی" در خیابان مولوی سخنرانی دارد، بسیار مشتاق شدم به آن‌جا بروم. حجازی یکی از انقلابیونی بود که جلسات سخنرانی او نسبت به دیگران بسیار شلوغ و حتی پر شورتر می‌شد. به پدرم که گفتم، اول گفت که چون مسیر آن‌جا با خانه‌ی ما زیاد فاصله دارد و ساعت هفت و هشت سخنرانی شروع می‌شود، اگر نروم بهتر است. اصرار من باعث شد تا آقا "عباسی" همسایه‌ی بغلی‌مان که آن‌طرف‌ها کار داشت، به پدرم بگوید که من را با ماشین به آن‌جا برسانند و خودشان بروند دنبال کارشان. همین طور هم شد. همراه پدرم و آقا عباسی سوار بر ماشین پدرم به خیابان مولوی رفتیم که از میدان "‌شاه" به بعد به خاطر این‌که برای سخنرانی جمعیت زیادی می‌آمد، آن را بسته بودند. قرار شد موقع برگشتن به همان جایی که پیاده شدم بیایند و با هم به خانه برویم.
فخرالدین حجازی که درباره‌ی او حرف‌های زیادی بر سر زبان‌ها بود از جمله این‌که: او همرزم و یار مصدق بوده، مدت زیادی در زندان بوده، شکنجه‌های بسیاری شده و ... با صدای تندش، بسیار پرشور سخن می‌گفت و هنگامی ‌که سخنرانی‌اش درباره‌ی امام و تبعید او به خارج اوج ‌گرفت، همه‌ی مردم تحت تاثیر قرار می‌گرفتند و ناگهان فریاد "مرگ بر شاه" از جماعت بلند می‌شد.
ماشین‌های پیکان کلانتری جلو و اطراف مسجد بودند که مامورین کنار آنها قرار داشتند. با وجودی که جمعیت زیادی در خیابان نشسته بودند و سخنرانی را گوش می‌دادند، از گاردی‌ها و ارتشی‌ها خبری نبود و فقط شهربانی آمده بود که توانستند از تظاهرات پایان سخنرانی جلوگیری کنند و کاری کردند که مردم چند تایی با همدیگر بدون این‌که شعاری بدهند، به خانه‌های‌شان بروند. من هم به میدان شاه رفتم که دقایقی بعد پدرم آمد. آقا عباسی از حرف‌های گفته شده و حال و هوای مراسم پرسید. من که خیلی ذوق زده شده بودم و خودم را در مقام یک انقلابی تمام عیار می‌دیدم، شروع کردم به تعریف و تفسیر آن‌چه شاهدش بودم.
دیگر همه برای خودمان سیاسی شده بودیم. سر کلاس درس، عکس‌های شاه و ولیعهد را که در صفحه‌ی اول کتاب چاپ شده بود، می‌کندیم و سپس با خودکار محکم دور موهای او خط می‌کشیدیم و آن را از جا در می‌آوردیم و رو به بالا مثل شاخ می‌گذاشتیم روی کله‌اش. از این کار خود خیلی احساس غرور می‌کردم. آن‌قدر جرأت پیدا کرده بودم که با شاه مملکت شوخی‌ای این طوری می‌کردم!

شرکت در تظاهرات
چند وقتی بود که حال و هوای تهران کاملا عوض شده بود. در بعضی مساجد، سخنرانی‌هایی می‌شد که توجه مردم را به خودش جلب کرده بود. مسجد امام حسین (ع) در میدان فوزیه، یکی از مهم‌ترین مسجدها بود.
روزهای اول ماه رمضان بود. آن شب یک‌شنبه 22 مرداد ماه - هفتم ماه رمضان - خانواده‌ی آقا رضایی در خانه‌ی ما بودند. اشرف با بچه‌های رضایی، سرگرم بازی بود. من و علی مثلاً حواس‌مان جای دیگر بود، ولی چهارگوشی به حرف‌های بابا و آقای رضایی گوش می‌دادیم. حرف از سخنرانی و تظاهرات بود. بابام می‌گفت:
- چند شبه که توی مسجد میدون فوزیه، یه شیخی سخنرانی می‌کنه که می‌گن خیلی جرأت داره. هر چی از دهنش درمیاد به شاه و سلطنت می‌گه.
حرف‌ها داشت قشنگ‌تر می‌شد که بابام دهانش را برد دم گوش رضایی و مثلاً طوری که ما نفهمیم، گفت:
- می‌گم بچه‌هات که این‌جا هستن، بلند شو یه سر بریم میدون فوزیه ... بد نیست ببینیم این شیخه چی می‌گه.
رضایی که کمی جا خورده بود، من و من کرد و گفت:
- می‌گم الان که دیر وقته ... بذار فردا شب بریم ...
بابام گفت:
- دیر وقت چیه مرد؟ الان تازه اذون دادن. تا نماز رو بخونن و سخنرانی شروع بشه، یه ساعتی مونده.
هر طوری که بود بابام رضایی را راضی کرد. پدرم که بلند شد شلوارش را بپوشد، رفتم جلو و گفتم:
- بابا.. اگه می‌شه منم بیام.
با تعجب پرسید: "کجا؟" تا گفتم: "میدون فوزیه" جا خورد و گفت:
- مگه تو درس و مشق نداری که این وقت شب می‌خوای راه بیفتی دنبال ما؟
که ملتمسانه گفتم:
- همه‌ی مشقامو نوشتم ... تازه الانم سر شبه. خُب منم می‌خوام بیام ببینم اون شیخه چی می‌گه.
که بابام خندید و گفت: "پس فالگوش وایساده بودی؟"
رضایی به زنش گفت:
- همین جا بمونین ... ما یه سر می‌ریم تا بیرون و برمی‌گردیم.
مادرم وقتی دید من هم لباس‌هایم را پوشیده و آماده شده‌ام، جلوی پدرم را گرفت و گفت:
- آخه مرد ... این وقت شب و با این شلوغی‌ها، این بچه رو کجا راه انداختی ببری؟
که پدرم گفت:
- اولاً که بچه چیه؟ خود این صب تا شب ولّه توی خیابون و شعار می‌ده و تظاهرات می‌ره. دوماً، یه سر می‌ریم مسجد سخنرانی و زود برمی‌گردیم، میدون جنگ که نمی‌ریم."
با ماشین پیکان مدل جوانان زرد رنگ آقای رضایی، راه افتادیم طرف میدان فوزیه. کناره‌های خیابان اصلاً جای پارک کردن نبود. همین طور که رفتیم پایین تا جای پارک پیدا کنیم، جلوی پمپ بنزین پایین میدان ژاله ماشین را پارک کردیم و پیاده برگشتیم به میدان فوزیه.

اصلاً نمی‌شد نزدیک مسجد شد. ظاهرا آخرهای سخنرانی هم بود. اطراف میدان، نیروهای گارد شاه اسلحه در دست، به حالت آماده باش ایستاده بودند. تعدادی از ارتشی‌ها به طرف مردم که سعی داشتند هر طوری هست خودشان را به داخل مسجد برسانند، هجوم بردند و آنها را به طرف بیرون هول دادند. سخنرانی هم تمام شد و جمعیت انبوهی که داخل مسجد بودند، یک‌باره مثل سیل به طرف بیرون مسجد سرازیر شدند.
هر کس برای خودش شعاری می‌داد. سر و صداها مبهم و قاطی شده بود. صدای شلیک تیر هوایی که به گوش رسید، جمعیت مضطرب‌تر ولی با عصبانیت بیشتر، شروع به شعار دادن کردند. کم‌کم شعارها یکی شد. جمعیت همین طور که همدیگر را هول می‌دادند، به طرف پایین میدان حرکت کردند. پدرم محکم دست مرا گرفته بود تا در فشار جمعیت گم نشوم. ناگهان در آن میانه، رضایی را که کنار پدرم ایستاده بود، گم کردیم. پدرم مدام او را صدا می‌زد ولی در هیاهوی شعارها، نمی‌شد کسی را صدا زد یا پیدا کرد.
صدای تیراندازی که بیشتر شد، شعارها هم تندتر شدند. ناگهان شعاری شنیدم که در جا میخکوبم کرد. اصلاً باور این‌که کار تا به این‌جا رسیده باشد که مردم چنین شعارهایی بدهند، برایم باور کردنی نبود. مردم یک صدا فریاد می‌زدند:
"خمینی آزاده است ... شاه زنا زاده ست"
پدرم درحالی که از بس مچ دستم را فشار می‌داد که کم ‌مانده بود بشکند، من را کشید داخل پیاده‌رو جلوی یک مغازه، تا در تلاطم جمعیت همدیگر را گم نکنیم.
دیگر صدای رگبار هوایی می‌آمد ولی مردم ترسی نداشتند. هر کس به سمتی می‌دوید، ولی ‌این شعار از دهان‌شان نمی‌افتاد. معلوم بود که این شعار بدجوری گاردی‌ها را عصبانی کرده است.
پدرم بی توجه به هرآن‌چه در اطراف‌مان می‌گذشت، به دنبال آقای رضایی بود و مدام می‌گفت:
- اگه بلایی سرش بیاد چی؟ اگه بمونه زیر دست و پا ...
هر چی من می‌گفتم:
- بابا به خدا خودم دیدم آقای رضایی رفت پایین ... شاید رفته باشه دم ‌ماشین.
که گفت:
- تو چی می‌گی؟ می‌دونی تا دم میدون ژاله چقدر راهه؟ تازه قرارمون این بود که اگه همدیگه رو گم کردیم بیاییم این‌جا.
کم‌کم از صدای تیراندازی کاسته شد و مردم که داشتند می‌دویدند، آرام‌تر به طرف خانه‌های‌شان راه می‌رفتند. ولی از آقای رضایی خبری نبود. من هم مدام با خودم می‌گفتم که رضایی ترسیده و در رفته دم‌ماشین.
سرانجام با خلوت شدن خیابان که کامیون‌های ارتشی فقط داخل آنها رژه می‌رفتند، مطمئن شدیم که آقای رضایی زیر پا نمانده است. همراه پدرم راه افتادم طرف میدان ژاله. نزدیک ماشین که رسیدیم، من زدم زیر خنده. بابام محکم زد پس کله‌ام. با تعجب گفت:
- آخه مرد، تو این جایی و ما جون به لب شدیم که چی شدی؟ مگه قرار نبود دم اون مغازه وایسی؟
آقا رضایی که همچنان می‌لرزید، با همان لهجه‌ی اصفهانی‌اش گفت:
- چرا ... ولی مگه ندیدی تیراندازی می‌کردن؟ هر چی باشه این‌جا امن تره.

آتش سوزی سینما رکس
روز شنبه 28 مرداد ماه، رادیو خبر وحشت آوری داد. گفت که در آتش سوزی سینمایی در شهر آبادان، صدها نفر زنده زنده در آتش سوخته‌اند.

خبر بسیار وحشت‌ناکی بود. شب که به مسجد رفتم، همه حرف از این می‌زدند که کار ساواک است و برای منحرف کردن انقلاب دست به این کار زده‌اند. راست هم می‌گفتند. این مسئله می‌توانست تاثیر شدیدی بر روال انقلاب مردم علیه حکومت شاه بگذارد.
اخبار متناقض و مختلفی درباره‌ی این فاجعه دهان به دهان مردم می‌گشت. روزنامه‌ها و بدتر از آن مجله "جوانان" - که همیشه دوشنبه‌ها پدرم می‌گرفت و به خانه می‌آورد - دیگر از عکس‌های رنگی خواننده‌ها و زنان هنرپیشه خبری نبود، بلکه تصاویر وحشت آوری از جنازه‌های جزغاله شده جای آنها را گرفته بودند.
بعضی‌ها می‌گفتند:
- می‌گن همین طور که مردم بیچاره داشتن فیلم "گوزن‌ها" رو می‌دیدن، یه عده فیلم رو قطع می‌کنن و یه فیلم از کثافتکاری‌های شاه و خونوادش نشون می‌دن که توی اون فرح و بچه‌هاش همه لخت بودن، ساواکی‌ها هم درهای سینما رو قفل کردن و همه رو آتیش زدن.
نقل قول‌ها درباره‌ی این فاجعه بسیار مختلف و زیاد بود. دستگاه حکومتی شاه هم تصمیم داشت ماجرا را به گردن انقلابیون بیندازد. آنها می‌گفتند:
- یک عده جوون که عکس آیت‌الله خمینی دستشون بوده، داشتن تظاهرات می‌کردن که می‌رسن به سینما رکس. مثل همه‌ی شهرهای دیگه، اونا هم حمله می‌کنن و سینما رو آتیش می‌زنن.
ولی در آتش زدن سینماها در همین تهران، مردم زمانی آن‌جاها را آتش می‌زدند که یا شب بود و یا مطمئن می‌شدند که کسی داخلش نیست.


در این فاجعه‌ی عظیم، 377 نفر زن و بچه و مرد بی گناه مظلومانه سوختند و جزغاله شدند. این فاجعه می‌توانست بیشترین و سخت‌ترین ضربه را به حرکت مردم بزند. چرا که بیشتر شایعاتی که رادیوهای خارجی درست می‌کردند، بر این مبنا بود که انقلابیون آن‌جا را به عنوان مرکز فساد آتش زده‌اند. ولی امام خمینی ‌این توطئه حساب شده را خنثی کرد و از ضربه‌ای که می‌رفت مسیر مبارزه را منحرف کند، جلوگیری کرد.
چند روز بعد، یعنی 31 مرداد ماه، امام خمینی اطلاعیه‌ی مهمی منتشر کرد و این جنایت بزرگ را کار عمال شاه برای انحراف مبارزه دانست.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب