خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دیدن چریک‌ها
طبق روال هر سال، چند روزی مانده به چهارشنبه سوری، همراه "حمید حدیدچی"، محمد برادرم و حسین درزی و یکی دو تا دیگر از بچه‌های محل، برای کندن بوته و فروش آنها در محل، به تپه‌های فرح آباد رفتیم. منطقه‌ی سرخه حصار که شکارگاه سلطنتی محسوب می‌شد، پر بود از آهو و خرگوش. آن‌جا نگهبانانی هم داشت که بدجوری به ما که فقط برای کندن بوته می‌رفتیم، گیر می‌دادند. برای همین همواره حواس‌مان بود که با چوب یا سنگی که جنگل‌بان‌ها ول می‌کردند، مواجه نشویم. گاهی صدای شلیک گلوله‌ی نگهبان‌ها یا شکارچی‌ها هم می‌آمد.
یکی از روزها، متوجه‌ی سه جوان حدود 17 یا 18 ساله شدیم که مشغول کاری بودند. کمی ‌که نزدیک‌تر شدیم، دیدیم که دو نفر از آنها اسلحه در دست دارند و مشغول تمرین تیراندازی هستند که با دیدن ما، دست و پای‌شان را گم کردند. درحالی که سعی می‌کردند اسلحه‌ها را زیر کاپشن‌شان پنهان کنند، با عصبانیت به ما گفتند که آن‌جا چکار می‌کنیم؟ وقتی گفتیم برای کندن بوته آمده‌ایم، گفتند سریع از آن‌جا دور شویم؛ و ما که بدجوری ترسیده بودیم، آن روز از خیر کندن بوته گذشتیم و فاصله‌ی زیاد آن‌جا تا خانه‌مان را دویدیم.

آشنایی با امام خمینی
یکی از شب‌های سرد زمستان سال 56 بود؛ توی خانه، من و محمد درحالی که بابا گوشه‌ی اتاق به پشتی لم داده بود، کنارش نشسته بودیم. چند وقتی می‌شد که شب‌ها، پدرم که از سر کار به خانه می‌آمد، موقع استراحت، با اصرار فراوان ما، از خاطرات قدیمش تعریف می‌کرد.
برای اولین بار نام "امام خمینی" را از زبان پدرم شنیدم. خیلی تعجب کردم. گفتم:
- مگر هنوز هم امام داریم؟
که گفت:
- امام نه به آن معنی، چون آقای خمینی رهبر همه‌ی مسلمون‌های دنیاست، بهش می‌گن امام خمینی.
راستش وقتی عنوان امام خمینی را شنیدم، احساس عجیبی در درونم ایجاد شد. عجیب و شیرین. آن موقع درست معنا و مفهوم عشق و عاشقی را نمی‌فهمیدم، ده یازده سال بیشتر نداشتم. از آن به بعد هر شب به پدرم گیر می‌دادم که از امام خمینی بگوید.
یکی از همین شب ها، میان همین خاطره گویی بابا درباره‌ی امام خمینی بود که مادرم برخاست و به طبقه‌ی بالا رفت. دقایقی بعد که برگشت، دیدم یک کتاب با جلد کلفت سبز رنگ در دست دارد. کتاب را آورد و درحالی که آن را به دست پدرم می‌داد، گفت:
 -بفرمایید اینم رساله‌ی آقا.
متوجه نشدم منظورش از "رساله" چیست. ولی همین که شنیدم کتاب را امام خمینی نوشته است، برایم خیلی مهم بود. سریع کتاب را از دست مادرم گرفتم و صفحات آن را به دنبال تصویری از امام جست‌وجو کردم. ولی هر چه بیشتر گشتم، نا امیدتر شدم. ولی همین احساس که کتابی از امام خمینی را در دست دارم، برایم کلی شور و شعف ایجاد کرده بود.

ارتجاع سرخ و سیاه
چند روزی بود که توی بیشتر خانه‌ها بحث درباره‌ی آقای خمینی زیاد شده بود. آن طور که پدرم می‌گفت، روز شنبه 17 دی ماه، در روزنامه‌ی اطلاعات، مقاله‌ی خیلی بدی درباره‌ی آیت‌الله خمینی چاپ شده که شهر قم را به هم ریخته. پدرم معتقد بود همه‌ی اینها به خاطر این است که چند وقت دیگر مدت تبعید 15 ساله‌ی آقای خمینی به پایان می‌رسد و شاه بایست به او اجازه دهد که از عراق به ایران برگردد.
برخلاف تصور حکومت شاه و طراحان و نویسندگان مقاله‌ی "ارتجاع سرخ و سیاه"، آن مطلب باعث شد تا نوجوانان و جوانان، نه تنها با نام خمینی آشنا شوند، بلکه نسبت به او حساسیت و توجه بیشتری پیدا کنند.
هنوز سر و صدای چندانی از انقلاب نبود و اعتراض های محلی علنی نشده بود که برادر بزرگ‌ترم علی، هرگاه "امیرعباس هویدا" نخست وزیر را در تلویزیون می‌دید، با تمسخر می‌گفت:
- نخود وزیر، پوپِیدا.
ظاهراً این چیزها را در خانه‌ی عموعلی‌مان یاد گرفته بود. پدرم گاهی وقت‌ها از "ناصر" عمو و این‌که جوانی سیاسی است و کتاب‌های خطرناکی دارد، تعریف کرده بود. البته در خانه‌ی آنها فقط ناصر این‌گونه بود و آن هم فقط در حد کتاب سیاسی خواندن.
یک بار که علی نخود وزیر را تکرار کرد، من هم با خودم تکرار می‌کردم که با خنده گفتم:
- چقدر قشنگه، فردا توی مدرسه به همه یاد می‌دم.
که پدرم با عصبانیت گفت:
- نه. اصلاً این کار رو نکنی‌ ها.
با تعجب پرسیدم" مگه چی می‌شه؟"
که گفت:
- اگه توی مدرسه از این حرفا بزنی، پلیس میاد همه‌مون رو می‌گیره و زندان می‌کنه.
پدرم همواره به او سفارش می‌کرد که دست از این تمسخر بردارد؛ چون امکان داشت جلوی در و همسایه و بیرون، این حرف را بزند و برای خودش و خانواده مشکل درست کند. ولی علی ول کن نبود و همچنان نخود وزیر ورد زبانش بود.

سینما ماندانا
پس از آن‌که حدود سال1355، یک فرد خیّر مسلمان "سینما هفت حوض" را در میدان هفت حوض نارمک خرید، آن را کوبید و "مسجد النبی" را آن‌جا بنا نهاد، "سینما ماندانا" تنها سینما درکل منطقه‌ی شرق یعنی از میدان فوزیه به این طرف تا تهران پارس، محسوب می‌شد.
این سینمای درجه‌ی 3، همواره دو فیلم با یک بلیط نمایش می‌داد که غالبا هم فیلم‌هایش سطح پایین و بسیار مبتذل بودند. یک فیلم سیاه سفید بزن بزن ایرانی، همراه با یک فیلم رنگی کاراته‌ای، وسترن، هندی یا عشقی. آن هم با یک بلیط که آخر سری‌ها شده بود 2 تومان.
کنار سینما، بر خیابان اصلی، یک ساندویچ فروشی و مشروب فروشی بود که پیرمردی ارمنی آن را اداره می‌کرد. البته در محل می‌گفتند که صاحب سینما هم یک فرد یهودی است.
هنگام پیروزی انقلاب در شب 22 بهمن، مردم درهای سینمای نیم سوخته را باز کردند و سربازان گارد جاویدان را که در درگیری با مردم به اسارت در می‌آمدند به آن‌جا منتقل می‌کردند.
پس از انقلاب همچنان سینما ماندانا در دست نیروهای انقلابی ماند که فعالیت‌های مختلفی در آن‌جا صورت می‌گرفت. زمانی طرح نقاشی چند درخت روی محل تابلوی سینما - که تا پیش از آن تصاویر مبتذل زنان بر آن نقش می‌بست - قرار گرفت که زیر آن نوشته شده بود: "پاسداران جنگل".
بعد از مدتی هم تابلوی "شورای روحانیت منطقه‌ی11" جای تابلوی سینما را پر کرد که همان جماعت قبلی آن را رهبری و فرماندهی می‌کردند.
جالب‌تر از همه زمانی بود که در سالن سینما و بر روی صندلی‌های خاک گرفته، جماعت مردم می‌نشستند و بر روی سن سینما، دو سه نفر مداح قرار می‌گرفتند، دعای کمیل می‌خواندند و با دستگاه اسلاید، تصاویر شهدا بر روی پرده‌ی سینما پخش می‌شد.

استیضاح دولت توسط بنی احمد
چند روزی بود که رادیو، مذاکرات "مجلس شورای ملی" را پخش می‌کرد. "احمد بنی احمد" - که ظاهراً نماینده‌ی تبریز در مجلس شورا بود - با عصبانیت بسیار و با آب و تاب فراوان، علیه نخست وزیر و دولت سخنرانی می‌کرد. پدرم همان‌طور که کنار بخاری علاءالدین نشسته بود و چایی‌اش را هورت می‌کشید، خندید و گفت:
- ... خورده مرتیکه‌ی عوضی ...
من که برگشتم با تعجب نگاهش کردم، گفت:
- چیه بچه جون؟ فکر کردی خیلی آدم خوبیه و حرفای خوب خوب می‌زنه؟
گفتم:
- خُب آره بابا. حرفاش خیلی مهمه. داره به دولت و نخست وزیر حمله می‌کنه. مگه مردم حرفی غیر از اینایی که این می‌گه دارن؟
استکان را که گذاشت توی نعلبکی، خندید و گفت:
- آره بابا جون ... مردم خیلی چیزای دیگه می‌گن. این مرتیکه هم چند ساله که نماینده اس. همه‌شون این جوری هستن. حالا که اوضاع رو خراب دیدن، دارن خودشون رو می‌چسبونن به مردم و مثلاً علیه دولت حرف می‌زنن. مگه الکیه؟ کی می‌تونه بدون اجازه‌ی شاه علیه حکومت یه کلمه حرف بزنه؟ مگه این همه جوون بدبخت که زندان و اعدام شدن چی می‌گفتن؟ نه بچه جون. بلند شو. اینا واسه تو نون و آب نمی‌شه. گول این پدرسوخته‌هارم نخور.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب