خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

مدرسه‌ی راهنمایی نخست
مادرم که به درس من و برادرانم خیلی اهمیت می‌داد، مهر ماه سال 1355 برای ادامه‌ی تحصیل، اسمم را در "مدرسه‌ی راهنمایی نخست" که مدرسه‌ای ملی و مختلط بود، نوشت. "احمد نخست"، مردی حدوداً 45 ساله که قد بلند و هیکلی درشت و سر تقریبا طاسی داشت، مدیر مجتمع فرهنگی نخست بود از یک دبستان و راهنمایی - که نرده‌ای فلزی آن دو را از هم جدا می‌کرد - تشکیل می‌شد.
مدرسه‌ی نخست، ساختمانی بود سه طبقه در زمینی وسیع که طبقه‌ی سوم آن سالن امتحانات بود. این مدرسه در خیابان فرح‌آباد (بلال حبشی) تقاطع خیابان سنائی قرار داشت.
دختر و داماد آقای نخست، ناظم و معلم مدرسه بودند. اکثر معلمین مدرسه زن بودند که تیپ و وضع ظاهرشان سنگین نبود. برخی از بچه‌ها بخصوص دخترها، با معلمین رفت و آمد زیادی داشتند و ظاهراً برای خواندن درس، به خانه‌ی آنها می‌رفتند.

دیدن "پرویز ثابتی"
خانم "شرفی" زن درشت هیکلی با صورت کشیده، صدایی نکره و کلفت که می‌گفتند اهل سمنان و بهایی هستند، روبه‌روی خانه‌ی ما داخل خیابان بسطامی، همراه شوهر و دو دختر بزرگش که هیکل و ظاهرشان یک شکل و تیپ بود، زندگی می‌کرد.
پدرم می‌گفت یکی از فامیل‌های خانم شرفی آدم کلفتی است و توی دستگاه شاه کار می‌کند. بعضی وقت‌ها که دور و بر خانه‌ی خانم شرفی بازی می‌کردم، یکی دو باری او را از دور دیده بودم. مردی حدود چهل ساله با کت و شلوار شیک و غالبا مشکی که بچه‌های محل به همدیگر می‌گفتند:
- اون یارو پلیس مخفی‌یه.

ما فقط او را به عنوان پلیس مخفی می‌شناختیم، ولی پدرم می‌گفت خیلی مهم‌تر از این حرف‌هاست.
چند وقتی می‌شد که چشمان پسر عمه‌ام "حیدر آقا" بدجوری دچار مشکل شده بودند و هر آن امکان کوری او می‌رفت. بیمارستان هم وقت برای چند ماه بعد داده بودند و خطر نابینایی، بسیار زیاد او را تهدید می‌کرد.
یک شب پدرم رفت دم خانه‌ی خانم شرفی و از او خواست که از فامیل‌شان بخواهد که کمکی به آنها بکند. خانم شرفی فقط نام پسر عمه‌ام را پرسید.
روز بعد وقتی صدای زنگ در خانه آمد، من رفتم که در را باز کنم. وقتی پدرم وارد خانه شد، دیدم نامه‌ای در پاکتی در بسته در دست دارد. ماجرا را که پرسیدم گفت:
- فامیل خانم شرفی - که ظاهراً خواهر زاده‌ی او بود - این نامه رو داد که فردا صبح حیدر آقا رو ببریم بیمارستان "لقمان الدوله".
صبح زود پدرم همراه حیدر آقا به بیمارستان رفتند. بعد از ظهر که پدرم به خانه آمد، گفت:
- نمی‌دونم این فامیل‌شون کیه، نامه شو که دادیم به رئیس بیمارستان، یارو تا در نامه رو واز کرد، رنگش پرید. به ما گفت همین جا بشینین تا بیام. چند دقیقه بعد چند نفر مامور با لباس شخصی اومدن توی اتاق و پرس و جو که این نامه رو کی به شما داده و چطوری ‌این دست خط رو گرفتین؟ منم همه‌ی ماجرا رو شرح دادم. رئیس بیمارستان زنگ زد به خود فامیل خانم شرفی که گفت همین امروز مریض رو عمل کنین و هیچی پول ازش نگیرین.
در بحبوحه‌ی انقلاب متوجه شدم خواهرزاده خانم شرفی کسی نیست جز "پرویز ثابتی" مقام امنیتی ساواک که فرار کرد و به اسرائیل رفت.

کارلوس و فلسطین
بیشتر شب‌ها، شام غذاهای ساده‌ای مثل نان و کره مربا و گاهی هم عسل داشتیم. بعضی شب‌ها، بعد از شام، پدرم به لبه‌ی میز چرخ خیاطی لم می‌داد و درحالی که استکان چایی‌اش را هورت می‌کشید، برای ما سه چهارتا بچه که کنجکاوانه، با چشمان گرد شده و دهان نیمه باز نگاهش می‌کردیم، از خاطرات و حوادث گذشته حرف می‌زد.
بیشتر حرف‌های پدرم درباره‌ی فلسطین و اسرائیل بود. همیشه با بغض توام با عصبانیت، از اشغال فلسطین توسط یک مشت یهودی با حمایت انگلیسی‌ها حرف می‌زد و از مقاومت و عملیات مردانه‌ی چریک‌های فلسطینی در دفاع از کشورشان، با غرور و حماسه یاد می‌کرد.
"یاسر عرفات" معروف‌ترین چریک فلسطینی بود که همواره نامش را در بین اظهارات پدرم می‌شنیدم و بسیار دوست داشتم و مشتاق بودم تا هرچه بیشتر درباره‌اش بدانم، ولی هیچ منبعی برای ‌این موضوع نداشتم. پدرم هم همیشه سفارش می‌کرد حرف‌هایی را که او می‌زند، به هیچ‌وجه در مدرسه یا در کوچه، برای دوستانم تعریف نکنم.
این‌که پلیس ما را به خاطر ماجرای فلسطین و مقاومت چریک‌ها برای دفاع از خاک‌شان بازداشت کند، برایم شده بود عقده که چرا نباید از فلسطین و ظلم اسرائیلی‌ها حرف زد؟
یکی از افرادی که در حرف‌های بابام و امیر آقا زیاد نامش را شنیده بودم، "کارلوس" بود. هیچ اسم دیگری از او برده نمی‌شد. فقط کارلوس. از او به عنوان یک چریک خارجی که برای فلسطینی‌ها می‌جنگد، نام می‌بردند.
پدرم همواره از کارلوس - که بعدها فهمیدم نام اصلی او "رامیرز ایلیچ سانچز" و اهل کشور ونزوئلاست - به عنوان یک چریک مقاوم و آزادی خواه نام می‌برد و برای او احترام خاصی قائل بود. همین مسئله باعث شده بود که کارلوس برای من، آزادی خواه افسانه‌ای تلقی شود. پدرم از این‌که کارلوس فقط برای دفاع از فلسطین و علیه اسرائیل می‌جنگد، با افتخار و حماسی یاد می‌کرد که خیلی احساس غرور و تشکر بهم دست می‌داد.

شاید چندین بار به پدرم اصرار کردم که داستان گروگان گیری چندین وزیر نفت کشورهای مختلف از جمله "جمشید آموزگار" وزیر نفت ایران را در مقر سازمان "اوپک" برایم تعریف کند. گاهی خسته می‌شد و غُرّ می‌زد که چند بار تا حالا اینها را برایت گفته‌ام. ولی من سیر نمی‌شدم.
(روز یکشنبه 30 آذر ماه 1354 کارلوس به همراه 6 نفر دیگر، با ورود به مقر سازمان اوپک در شهر وین 11 وزیر نفت کشورهای مختلف را به گروگان گرفت.)

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب