خاطرات جبهه
 

پسران پیرتر از پدر

خسته بودم و بدنم درد مي كرد . راستش خسته كه نه ، تركشهاي كوچولويي كه توي تنم جاخوش كرده اند غلغلكم مي دادند . همين طور كه خودم را به ديوار متكي كردم ، سر خوردم و به پشتي لم دادم . ناله اي ناخواسته زدم و گفتم :

-         آي خدا...  يا منو بكش ... يا جونمو بگير ...

بابام كه گوشه اتاق نشسته بود و سرش توي روزنامه ، باتعجب نگاهم كرد و گفت :

-         اين چه دعاييه مي كني ... تو تازه اول زندگيته ...

گفتم :

-         اي بابا ... كجا اول زندگيمه ... من ديگه آفتاب لب بومم ... ديگه پير شدم ... بايد غزل خداحافظي رو بخونم ...

با اين حرفها ، تعجب پدرم بيشتر شد . روزنامه را به كناري انداخت و گفت :

-         اگه من كه پنج تا مثل تو رو بزرگ كردم اين حرف رو بزنم يه چيزي ... من كه ديگه پير شدم و ...

اجازه ندادم بقيه حرفش را بزند . گفتم :

-         آخه پدر جان تو كه هنوز پير نشدي ... ماشاالله حال و روزت كه خوبه ...

گفت :

-         حال و روز من خوبه ؟ من كه يه بار سكته كردم و قلبم شده مثل چيني بند خورده ؟

گفتم :

-         پدر جان ... شما بعد از 60 سال تازه قلبتون شده چيني بندخورده ... ولي من كه ...

گفت :

-         تو چي ؟

گفتم :

-         پدرجون ... پيري كه به چهره و جسم نيست ...

گفت :

-         پس به چيه ؟

گفتم :

-         بابا جون ... شما جسمت بعد 60 سال پير شده ... ولي من ...

تعجبش كه بيشتر شده بود گفت :

-         ولي تو چي ؟ تو كه هنوز 40 سالت نشده ...

بغض گلويم را گرفته بود . قصد نداشتم جلوي او كاري كنم كه ناراحتي اش بيشتر شود . خودش اصرار كرد . نتوانستم خودم را نگه دارم . بريده بريده و در حالي كه بغضي تلخ گلويم را خش مي انداخت ، گفتم :

-         ببين پدر جان ... شما حالا پير شدي و جسمت خسته ... ولي من ... ولي من توي پونزده سالگي ... يعني اون روزايي كه تازه بالغ شده بودم ... اون وقتايي كه توي اوج غرور جووني بودم ... اون وقتايي كه دوست داشتم با همسن و سالاي خودم ... با همكلاسي هام ... تفريح كنم ، توي امتاحانا تقلب كنم ، سر كيك و نوشابه فوتبال گل كوچيك بازي كنم ، بيست بگيرم ، تجديد بشم ، سينما برم ، خلاصه از همون راه درست و مسلمونيش شادي كنم ... پير شدم ... شكستم ... بله خودم خواستم ... ولي شما هم به من حق بدين ...

پدرم سرش را كمي پايين برد . خواستم بلند شوم و از اتاق خارج شوم گه گفت :

-         بقيه اش ...

                       

همان طور كه ايستاده بودم ، گفتم :

-         شما و نسل شما ... شده بود توي سن پونزده سالگي ، همبازي و همكلاسيتون كه خيلي باهاش ندار بودين ... توي بغلتون تيكه تيكه بشه ؟... اصلا شده با خودتون فكر كنين كه مغز دوستتون كه اونقدر درسخون بوده چه رنگيه ؟ اون وقت همون مغز ... با يه تركش بپاشه توي صورتتون ... مي دوني وقتي كه مجبوري سوختن دوستت رو ببيني ولي بايد هيچي نگي تا دشمن متوجه نشه ... ديگه از هرچي كبابه حالت به هم مي خوره ... اصلا شده به پشت سر خودتون نگاه كنين و جاي خالي بيشتر از صد تا رفيق رو ببينين ... توي آلبوم عكساي شما چند تا عكس هست كه رو به روش عكس جنازه همونا رو گذاشته باشين ؟ آره پدر ... من پير شدم ... شما توي شهر بعد شصت هفتاد سال پير شدين ... من و امثال من توي همون نوجوني ... توي كوره جنگ سوختيم و پير شديم ... به خدا اگه همه اونا انتخاب خودمون نبود ... همون اول صدباره سكته و دق كرده بوديم ... اگه اون عشق باحال نبود كه خدا مي دونه ...

                       

نگاه نكردم . خوشم نمي آمد گريه پدرم را ببينم . گريه مرد تماشا ندارد . از حرفهاي خودم پشيمان شدم . مخاطب من پدرم نبود كه در طي مدتي كه من جبهه مي رفتم هر روز مي مرد و زنده مي شد ، شايد مي خواستم سر كسان ديگري داد بزنم ولي ... از خودم بدم اومد كه آنقدر ستمگر و ظالم شده ام . داشتم خفه مي شدم . از اتاق زدم بيرون تا نفسي تازه كنم . به حياط كه رفتم ، ناخواسته به آسمان شبهاي تهران نگاه كردم . برايم آشنا آمد . خيلي آشنا . خوب كه توجه كردم ، فهميدم . آره خودش بود . شب تيره و تار آخرهاي پاييز سال 61 . اون موقعها كه ديگر مصطفي را تنها گذاشتم ... نه ... مصطفي مرا تنها گذاشت و من ماندم و ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/۱٠/٢٦ - حمید داودآبادی