ساواکی محل
پشت خانهی ما، خانوادهای مینشستند که در محل پیچیده بود مرد خانه در ساواک کار میکند و زنش هم عضو "بنیاد فرح پهلوی" است. دو دختر هم داشتند به نام "پریسا" که حدوداً 18 سال سن داشت و "نکیسا" که حدود 12 سالش بود. تعجب من از این بود که خانوادهای با آن همه کلاس و تیپ آنچنانی که غالبا دوست پسرهای پریسا به راحتی دم خانهشان میآمدند و با او گرم بگو و بخند میشدند، چرا نرفتهاند بالای شهر؟
مرد، قد کوتاه و کلهی طاسی داشت و عینک هم میزد. زن، قدی بلند و هیکلی درشتتر از مرد داشت. دختر بزرگ هم به مادرش رفته بود. هر دویشان نکیسا و پریسا مثل مادرشان بیحجاب بودند. از وقتی شنیدم که مرد ساواکی است، بدجوری از او بدم آمد.
یک روز هنگامی که دم محل با بچهها سرگرم بازی بودم، متوجه شدم نکیسا که به خاطر وضعیت خوب مالی خانوادهشان بسیار فخر میفروخت و با هر کسی هم دوست نمیشد، با خواهر کوچکم اشرف دعوایش شده است. خواستم بروم طرفشان که ناگهان دیدم نکیسا اشرف را هول داد و او را که 10 سال بیشتر نداشت، به زمین انداخت که او هم چون روپوش مدرسهاش خاکی شده بود، زد زیر گریه. من با عصبانیت دویدم طرف نکیسا و او که اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشت، سیلی محکمی به صورت او زدم که جای آن بر گونهی چپش کاملا سرخ شد. اول شوکه شد که چی شده، ولی کمی که به خود آمد، زد زیر گریه و دوید داخل خانهشان.
مادرم که فهمید من نکیسا را زدهام، خیلی ناراحت شد. میگفت:
- تو برای چی دخالت کردی ... خودشون دخترن با هم بازی میکنن و دعوا ...
که من با اعتراض گفتم:
- مگه اون نرِّه خر با اشرف همسنّه؟ دو سه سال بزرگتره.
مادرم گفت:
- باشه ... خوب نبود تو دختر مردم رو بزنی.
علی گفت:
- الان به بابای ساواکیش میگه، اونا هم میریزن میگیرنت.
که گفتم:
- به درک بگیرن. میخواست خواهرم رو نزنه.
اعتراف خرابکاران
توی فامیل، بیشتر به خانهی "حسین دایی احمد" که در میدان "بروجردی" بود، میرفتیم. با بچههای آنها خیلی جور و سرگرم بودیم. اکثر شبها به خانهی یکی از فامیلهای پدرم به نام "امیر یوسفی مقدم" که ما او را "امیر آقا" صدا میکردیم، میرفتیم. آنها هم کم به خانهی ما نمیآمدند. امیر آقا دو پسر داشت، یکی سعید که همسن علی ما بود، و حمید که همسن خود من بود. دختری هم داشتند به نام مژگان که با خواهر من اشرف همسن و سال بود.
امیر آقا هم مثل پدرم و مثل اکثر اراکیها، توی کار فرش بود. عشق امیر آقا، مصدق و ملی گراها بود. وقتی نام مصدق را میبُرد، انگار کلمهای مقدس و محترمی ادا میکرد. بیشتر حرفهای امیر آقا دربارهی کودتای 28 مرداد و خیانت "حزب توده" به قیام ملی مردم و مصدق بود. شاید همان حرفها باعث شد تا همواره از حزب توده بدم بیاید.
حمید و سعید که ظاهراً در محل خودشان همبازی نداشتند، ترجیح میدادند به محل ما بیایند و با هم بازی کنیم. غالب شبها هم که خانوادگی میآمدند، وقتی میخواستند به خانهشان که 500 متر بیشتر با خانهی ما فاصله نداشت بروند، حمید و سعید میماندند.
روز پنجشنبه 19 مرداد سال 1354 گویندهی تلویزیون خبر از اعتراف تعدادی از خرابکاران به جنایتهایشان داد. دقایقی بعد هم کسی را نشان داد، درحالی که گریه میکرد و مثلاً حالت تاسف شدید داشت، چگونگی کشتن یکی از همرزمان خودشان به نام "مجید شریف واقفی" را برای کسی که سوال میکرد، شرح میداد. با پخش تصاویر جسد تکه پارهی شریف واقفی، آنکه عضو "سازمان مجاهدین خلق" بود، گفت که چگونه او را کشته و سپس جسدش را در منطقهی "مسگرآباد" منفجر کرده و سوزاندهاند.

مجید شریف واقفی
چند وقتی هم میشد که در روزنامهها و رادیو تلویزیون از گروهی با عنوان "مارکسیست اسلامی" نام برده میشد. وقتی معنای این نام را از پدرم پرسیدم، اطلاعات چندانی نداشت ولی امیر آقا بهتر آنها را میشناخت و گفت:
- اینا یه گروه هستن به اسم مجاهدین خلق که بچههای مسلمونی بودن ولی به مرور کمونیست شدن.
مشکل دو تا شد. وقتی از امیر آقا پرسیدم که کمونیست یعنی چی؟ گفت:
- فقط این رو بدون که اینا میگن خدا وجود نداره.
با تعجب بیشتر پرسیدم:
- مگه شما نمیگی اینا مسلمونن، پس چه جوری میگن خدا وجود نداره؟
که با خنده دستی بر پشتم زد و گفت:
- صبر کن بزرگتر بشی خودت میفهمی.
ولی این برای من جواب نبود. باید بیشتر دربارهی مارکسیست و کمونیست میفهمیدم. چند شب بعد، وقتی که همراه پدر و مادر و اهل خانه جلوی تلویزیون نشسته بودیم، رفتم طرف پدرم و خواستم که دربارهی کمونیستها بیشتر توضیح بدهد، که گفت:
- اینا گروههایی هستن که رهبرشون شوروی یه. یه رهبر گنده دارن به اسم مارکس که اون میگه خدا وجود نداره. توی ایران هم اسم حزبشون حزب توده ست. همونایی که 28 مرداد سال 32 به مصدق و مردم خیانت کردن. کمونیستا همشون مزدور شوروی هستن و میخوان مملکت رو بدن به شوروی.
با تعجب گفتم:
- خُب مگه اونا ایرانی نیستن؟ پس چرا میخوان کشور رو بدن به شوروی؟
که جواب گرفتم:
- مسئله همین جاست. اینا بیشترشون کسایی هستن که توی شوروی زندگی کردن و درس خوندن. به خاطر همینم مزدور اونا شدن.
وقتی پرسیدم که چهطوری میتوانم کمونیستها را بهتر بشناسم، همان جواب امیر آقا را گرفتم:
- صبر کن بزرگتر بشی خودت میفهمی.
خرابکاران
صبح یکشنبه بیست و ششمین روز اردیبهشت ماه سال 1355 که همراه بقیهی بچهها در مدرسه سرگرم درس بودیم، ناگهان صداهای عجیب و غریبی به گوشمان خورد. تا آن زمان چنین صدایی را فقط در فیلمهای سینمایی شنیده بودم. خوب که توجه کردیم، فهمیدیم صدای شلیک گلوله و انفجار است. ظاهراً فاصله چندانی با ما نداشت.
زنگ مدرسه که خورد، به خیابان فرح رفتم. با دیدن چهرهی مبهوت مردم، متوجه شدم هراسان و وحشت زده از یکدیگر میپرسند که این صداها از کجاست؟ همان ساعت در محل پیچید که:
"خرابکارا توی خیابون فرح آباد با پلیس درگیر شدن."
همراه چند تایی دیگر از بچهها به طرف محل حادثه رفتیم. در خیابان خیام تقاطع فرح آباد، هنگامی که وارد منطقه شدیم، وحشت کردیم. درگیری کاملا تمام شده بود. ولی محله، شکل منطقهی جنگزده به خود گرفته بود. چندین دستگاه ماشین تاکسی پیکان و فیات کوچک، در گوشه و کنار خیابان، از رگبار گلوله سوراخ سوراخ شده بودند. یک جیپ لندرور هم در خیابان بود که انگار چیز سنگینی بر سرش کوفته باشند، له و لَوَرده شده بود. از مردم که پرسیدم، گفتند "خمپاره" به این ماشین زدند. بعدا از دیگران شنیدم که نارنجک به داخل آن انداختهاند.
تعداد زیادی نیروی ارتشی که اسلحه در دست داشتند، در خیابانهای اطراف گشت میزدند و بعضی هم در جای خود ایستاده و مردم را زیر نظر داشتند. تعدادی هم با لباس شخصی که بچهها به آنها میگفتند "پلیس مخفی"، نزدیک خانهای در قسمت جنوبی خیابان می پلکیدند، ولی از اینکه کسی به آن خانه - که میگفتند پایگاه خرابکارها بوده - نزدیک شود، ممانعت نمیکردند.
خانهای دو طبقهی قدیمی، با دری آهنی و کوچک، که قفل و زنجیر کلفتی به آن زده بودند. تاکسیهای سوراخ سوراخ شده که میگفتند متعلق به پلیس مخفی (ساواک) است، در مقابل آن پارک شده بودند. ظاهراً آنها جان پناه نیروهای ساواک بودند. شیشههای ساختمان کاملا خورد شده، پنجرههای طبقهی بالا که پرده کرکرهی جلوی آن تکه پاره و آویزان بود، کاملا آبکش شده بودند.
به جلوی در که رفتم، دیدم داخل راهرو، همهی در و دیوار از رگبار گلوله و انفجار متلاشی شده است. مثل این بود که چند کارگر را با کلنگ بیندازند به جان دیوارهای ساختمان. گچهای کنده شده از دیوارها، همراه با لختههای خشک شدهی خون، درهم آمیخته و وسط راهرو ریخته بودند.
اثرات گلوله بر در و دیوار خانههای اطراف بخصوص روبهرو، درختهایی که از انفجار و گلوله شکسته بودند، لکههای خون و تکههای گوشت که بر روی آسفالت خیابان، داخل جوی آب بودند و یا از شاخههای درخت مقابل خانه آویزان به چشم میخوردند، صحنهی وحشت آفرینی را تشکیل میدادند. میگفتند یک دختر که چادر بر سرش بوده، به علامت تسلیم از ساختمان خارج شده و هنگامی که نیروهای ساواک دور او را میگیرند، نارنجکی را که در دست داشته منفجر میکند و چندین مامور ساواک را همراه خود میکشد. لختههای خون و تکه پارههای آویزان از درخت، متعلق به همان دختر بودند.
بر روی دیوار خانهی مقابل، سوراخهای درشتی ایجاد شده بود که میگفتند جای تیربار است. جلو رفتم و انگشتم را در آن سوراخها فرو بردم تا ببینم میشود گلولهی آن را پیدا کنم؟
وقتی پیکرهی زخمی درختها را که ظاهراً از داخل خانه به طرف آنها شلیک شده بود، دیدم، دلم برایشان سوخت. از بعضی سوراخهای روی درختها، شیرهی قهوهای و سیاه رنگی راه افتاده بود که من به بچهها گفتم:
- اینم خون درختهاست.
مسیر گلوله را که گرفتم، فهمیدم که حتماً کسی پشت این درخت پناه گرفته بوده که از داخل خانه، این همه تیر به طرفش شلیک شده است.
شب، در خانه از پدرم شنیدم اینها جوانانی هستند که علیه حکومت شاه میجنگند.
یازده سال بیشتر نداشتم و سرم گرم بازیهایی بودم که به فراخور سن، عاشقشان بودم. باوجود این، نسبت به اخباری که روزنامهها هر روز از درگیری مأمورین با خرابکاران منتشر میکردند، بی تفاوت نبودم. شاید در بین بچههای محل، کسی مثل من به این اخبار اهمیت نمیداد. تا شب پدرم از سر کار به خانه برمیگشت، به طرفش میدویدم و پس از سلام و خسته نباشید، سریع روزنامه را از دستش میگرفتم و شروع میکردم به خواندن.
(یکی دو سال بعد از آن درگیری، خانه را خراب کردند و بر روی آن آپارتمان بزرگی ساختند. بعد از پیروزی انقلاب، فهمیدم که این ساختمان از جمله خانههای تیمی سازمان چریکهای فدایی خلق بوده که ساواک آن را شناسایی کرده بود. بر روی دیوار کنار آپارتمان نوشته بودند: "خیابان رفیق شهید حمید اشرف" که ظاهراً از رهبران چریکهای فدایی بود.
اخیرا در اسناد آرشیوی، به اعلامیهای با عنوان "حملات برنامه ریزی شده دشمن به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران با شکست مواجه شد" متعلق به خرداد1355، برخوردم که به شرح مختصر درگیری خانه تیمی تهراننو پرداخته بود.
در آن اعلامیه آمده است:
"در فاصله روزهای 26 الی 28 اردیبهشت ما سال جاری دشمن حملات برنامه ریزی شدۀ خود را بر علیه سازمان چریکهای فدائی خلق ایران آغاز کرد. این حملات بدنبال کنترل شبکۀ تلفنی قسمتی از سازمان ما و کشف محل چند پایگاه اصلی و پشت جبهه چریکی آغاز گردید.
... حملات دشمن بدنبال محاصرۀ بسیار شدید پایگاه تهراننو آغاز شد. در پایگاه تهراننو که یکی از پایگاههای پشت جبهۀ سازمان بشمار میرفت تنی چند از رفقا از جمله دو رفیق خردسال ناصر شایگان شام اسبی 11 ساله و ارژنگ شایگان شام اسبی 13 ساله زندگی میکردند و به کارهای تولیدی اشتغال داشتند. در هنگام حمله دشمن فقط نیمی از رفقا مسلح بودند. بهمین لحاظ نیز امکان برخورد نظامی با دشمن زیاد نبود. با این همه رفقا اسناد موجود در پایگاه را به آتش کشیدند و با سلاح های موجود از دو جناح حملات خود را برای شکستن خطوط فشرده محاصرۀ دشمن آغاز کردند. دشمن که با قریب 500 مأمور ویژه مسلح به مسلسلهای یوزی اسرائیلی و نارنجکهای آمریکائی پایگاه را محاصره کرده بود پایگاه را شدیدا زیر آتش گرفته و لحظهای حملات خود را قطع نمیکرد. در چنین شرایطی تعدادی از رفقا از پایگاه خارج شده و در جریان یک نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه راه خود را پاک کرده و پس از کشتن بیش از 20 مأمور دشمن و مجروح ساخت تعدادی از آنان حلقه محاصره را در نزدیکی مسیل شرقی خیابان سیمتری نارمک شکسته و از محاصره خارج شدند. از آن پس مأموران دشمن جرات پیگرد بخود نداده و رفقا با امانت گرفتن یک اتومبیل پیکان از یک مدیر مدرسه از منطقه خارج شدند.")
