خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یکی دیگر از بازی‌های مورد علاقه‌ی ما که به تازگی جای تیله بازی را گرفته بود، "کاشی بازی" بود. البته اگر فصل گردو و گردو بازی نبود. در محل و بین بچه‌ها کاشی‌های رنگی کوچک و متوسط با رنگ‌های زیبای تزیینی خرید و فروش می‌شد که آنها را غالبا به قیمت هر سه عدد یک قران، و یا اگر لوکس و درشت بود، دانه‌ای یک ریال می‌خریدیم. یک کاشی بزرگ هم می‌خریدیم و دورش را با نوار چسب برق سفت می‌بستیم برای ضرب دست‌مان که نشکند. هر نفر یک کاشی به صورت عمودی روی زمین می‌چید و پس از این‌که کاشی ضرب‌مان را پرت می‌کردیم، هر کس که زودتر می‌گفت "قاقم" اجازه داشت اول نشانه گیری کند و کاشی‌های چیده شده را که به تعداد نفرات شرکت کننده بود، مورد هدف قرار دهد و هر کدام را که می‌افتاد، تصاحب می‌کرد.
 چند وقتی بود که در انتهای خیابان ابوریحان، زمین وسیعی را صاف کرده و مجتمع مسکونی بزرگی درست کرده بودند. بچه‌ها می‌گفتند قرار است روکار ساختمان را با کاشی‌های بسیار زیبا نما بدهند. تا به حال این کار را نکرده بودم و تجربه اولم بود.
همراه "حمید حدیدچی" و "حسین درزی" و برادرم محمد، به ته خیابان ابوریحان و یک‌راست به زیرزمین ساختمان‌های نیمه کاره رفتیم. چیزی را که دیدم باور نمی‌کردم. جعبه‌های پر از کاشی روی هم چیده شده بودند. کاشی‌های 1 در 3 سانتی متری طوسی و زرد با حاشیه‌های نازک مشکی. بسیار قشنگ و جذاب بودند. با وجودی که زیاد بودند، ولی برای ‌این‌که فردا صبح وقتی کارگرها می‌آیند سر کار شک نکنند، فقط نفری یک ورقه‌ی بیست سی تایی برداشتیم. البته این کاشی‌ها نازک و ظریف بودند و نمی‌شد مثل بقیه‌ی کاشی‌ها با آنها بازی کرد، چون با ضربه‌ای کوچک می‌شکستند. برای همین مجبور بودیم کاشی‌های کوچک و محکم را بکاریم و هر کس بُرد، به همان تعداد کاشی‌های سه سانتی بگیرد. از وقتی این ساختمان‌ها را می‌ساختند، کاشی بازی منطقه متحول شده بود.
هنگامی ‌که برای دومین بار به زیرزمین رفتیم تا مقداری دیگر کاشی برداریم، با جعبه‌های تقریبا خالی روبه‌رو شدیم و با فریاد دو کارگر که از پشت دیوار بیرون پریدند، پا گذاشتیم به فرار. نرفتم طرف خانه‌ی خودمان، چون اگر پدرم می‌فهمید کارم زار بود. یک‌راست در رفتیم طرف خانه‌ی مادر بزرگم که کنار خانه‌ی حمید حدیدچی بود. حمید به داخل خانه‌ی خودشان رفت و من و حسین و محمد به داخل خانه‌ی عزیز پناه بردیم. کارگرها آمدند دم در و زنگ را به صدا درآوردند. ما که بدجوری ترسیده بودیم، جرأت نمی‌کردیم در را باز کنیم. خاله عزت که رفت دم در، کارگر شروع کرد به داد و فریاد. عزت که بیست سالی سن داشت و خیلی هم سر زبان دار بود، شروع کرد سر کارگرها داد زدن. بیچاره‌ها کم آوردند و شروع کردند به التماس که:
- به خدا صاب کار پدر مارو درآورده ... همه‌ی کاشی‌هایی رو که واسه‌ی نمای خونه آورده بودن، این بچه‌ها دزدیدن ...
عزت ما را صدا کرد دم در و با عصبانیت، اصل ماجرا را از ما پرسید، که گفتیم:
- به خدا این فقط دومین باری بود که به اون جا می‌رفتیم و دفعه‌ی قبل هم زیاد کاشی برنداشتیم ...
کارگر داد زد:
- بفرما ... دیدی خودشون دزدیدن ...
عزت با عصبانیت گفت:
- دزد خودتی مرتیکه ... این بچه‌ها اگه چیزی هم برداشتن حالیشون نبوده. خودشون که دارن می‌گن فقط یه دفعه ورداشتن ... هر چقدر هم پولش باشه می‌دیم.
کارگرها سرشان را انداختند پایین و رفتند، ولی عزت گوش‌مان را پیچاند و گفت:
- حالا دیگه می‌رین کاشی مردم رو می‌دزدین؟
که با ناله گفتم:
- نه به خدا خاله ... ما دزدی نکردیم ... فقط چند تا کاشی همین جوری ورداشتیم.
که عزت خندید و گفت:
- آخه بچه جون ... دزدی که شاخ و دم نداره ... همین که مال مردم رو ورداری بهش می‌گن دزدی. دیگه نبینم از این کارا بکنین ها.
به خاله عزت قول دادم که دیگر مال کسی را بدون اجازه برندارم و این اولین قولم برای انجام ندادن کار بد بود. آن هم دزدی!
تابستان‌ها، با وجود تاکید زیاد مادرمان که برای بازی از محل دور نشویم، دو سه نفری سرمان را می‌انداختیم پایین و می‌رفتیم طرف خیابان تهران‌نو. بعضی وقت‌ها که خیلی سرمان گرم می‌شد و اصلاً نمی‌فهمیدیم چقدر زمان گذشته، به طرف نارمک یا فرح آباد هم می‌رفتیم.
بیشتر تاکید مادرم این بود که دور و بر محله‌ی "نون بربری" نرویم. آن‌جا محله‌ای بود که خانواده‌هایی سطح پایین‌تر از ما زندگی می‌کردند که آداب آن‌چنانی نداشتند و برخی پدران خانواده‌ها، در کار توزیع مواد مخدر و دیگر مفاسد بودند و اکثر بچه‌های‌شان هم بسیار ول و بی بند و بار بودند. مادرم حق داشت ولی خود ما هم اصلاً می‌ترسیدیم طرف آن‌جا پیدای‌مان شود. اصلاً سن و سال‌شان از ما بیشتر بود. اگر بر حسب اتفاق آن ‌طرف‌ها بودیم و علی‌مان می‌دید، کارم زار بود.
همراه حمید حدیدچی و حسین درزی و محمد خودمان، می‌رفتیم از بالا بالاهای خیابان وصال یا فرح آباد، شروع می‌کردیم جوی آب را - که بعضی وقت‌ها آب تندی که می‌آمد، لجن‌های آن را با خود می‌آورد - جست‌وجو می‌کردیم. از بالای نارمک آن دور دورها، هر چند روز یک بار آب را ول می‌کردند که اول هر چی آشغال و لجن بود با خود می‌آورد طرف محل ما و هنگامی‌ که جوی آب پر می‌شد، آب می‌زد بیرون و سطح خیابان و پیاده‌روی خاکی را می‌گرفت. وقتی‌ این طوری می‌شد، عشق می‌کردیم. آب که به خیابان سرازیر می‌شد، می‌گفتیم "سیل خیابونی" و وقتی بیابان‌ها و خرابه‌های خاکی اطراف را می‌گرفت و گل ولای راه می‌انداخت، می‌گفتیم "سیل بیابونی".
گشتن جوی آب، دعواهایی هم به دنبال داشت. گاهی که سکه 1 ریالی یا خیلی شانس می‌آوردیم 5 ریالی پیدا می‌کردیم، کلی سرش دعوای‌مان می‌شد. یکی می‌گفت: "من اول دیدم." آن یکی می‌گفت: "من ورداشتم." و همین طور ادامه داشت تا مجبور می‌شدیم همان اول آن را قسمت کنیم.

عمو اصفهانی
"عمو اصفهانی" پیرمرد مسنی بود که لهجه‌ی غلیظ اصفهانی داشت و اخلاق تندش، مخصوصاً نسبت به بچه‌ها که وقت و بی وقت جلوی مغازه‌ی او بازی و شلوغ کاری می‌کردند، معروف بود. بقالی عمو اصفهانی بسیار کوچک و گود بود. شاید اندازه‌ی آن 3 متر در 3 متر هم نمی‌شد ولی دو سه تا پله می‌خورد و پایین می‌رفت. بعضی وقت‌ها که باران شدید می‌بارید و سیل خیابونی در پیاده‌رو جاری می‌شد، داد عمو اصفهانی در می‌آمد. چون آب لجن و سیاه در مغازه او جاری می‌شد و کلیه‌ی اجناسش را خیس و کثیف می‌کرد.
عمو اصفهانی یک عادت قشنگ داشت و آن این بود که موقع ظهر و مغرب، جلوی در مغازه می‌ایستاد و با لحن بسیار زیبا و بلندی محدود صدایش، اذان می‌گفت. یک روز ظهر داغ تابستان که عمو داشت جلوی در مغازه‌اش اذان می‌گفت، در همان حال پسر جوانی سوار بر موتورسیکلت پر سر و صدایش از خیابان رد شد. عمو که بدجوری از صدای موتور عصبانی شده بود، وسط این‌که داشت می‌گفت:
- اشهد ان محمد ...
اذان را قطع کرد و چهار تا فحش تند خطاب به پسر داد و شروع کرد به ادامه اذان:
- رسول الله ...

چهارشنبه سوری
نزدیک چهارشنبه‌ی آخر سال که می‌شد، بچه‌ها از هر سن و سالی، به تکاپو می‌افتادند. ما کوچک‌ترها، دنبال خرید مقدار کمی "کُررات" (کلرات پتاسیم) که با "زرنیخ" قاطی می‌کردند بودیم، تا مقدار کمی از آن را روی سطح صافی بریزیم و با قرار دادن تکه‌ی کوچکی سنگ مرمر، پای‌مان را بر آن بکشیم تا بر اثر اصطکاک ایجاد شده، صدای انفجار به هوا بلند شود.
ولی بزرگ‌ترها دنبال کارهای گنده تر و خطرناک‌تری بودند. مقداری "کاربیت" داخل قوطی فلزی‌ای که ته آن را سوراخ کرده و داخلش هم مقداری آب ریخته بودند، می‌انداختند و سریع درش را کیپ می‌بستند. بر اثر تحرکات شیمیایی بین کاربیت و آب، گاز شدیدی داخل قوطی را پر می‌کرد و فردی که پایش را محکم بر بدن قوطی فشار داده بود، با تکه‌ای چوب، آتش را به سوراخ ته قوطی نزدیک می‌کرد که باعث انفجار گاز داخل قوطی و پریدن در آن می‌شد.
برخی با پر کردن دهان خود از نفت، کبریتی جلوی صورت‌شان روشن می‌کردند و بلافاصله نفت داخل دهان‌شان را فوت می‌کردند که شعله‌ی بزرگی از دهان‌شان جاری می‌شد. من هم کم‌کم این کار را هم یاد گرفتم.
انداختن تکه‌ای آلومینیوم در "آتش گردان" و قرار دادن چند تکه ذغال داخل آن، از دیگر کارهایی بود که با چرخش آن، ذرات ذوب شده‌ی آلومینیوم به هوا پخش می‌شدند. البته اگر روی کسی می‌افتادند، واویلا بود.
بعضی‌ها هم با استفاده از لوله‌های آلومینیومی آنتن‌های تلویزیون، بمب‌های خاص خود را می‌ساختند. "علی آشتیانی"، پسر خاله‌ی مادرم، عشقش این کار بود. یکی از همین روزها بود که علی خاله، همراه برادر بزرگ‌ترم علی و "حسین عزیزی" داخل خرابه‌ی کنار خانه‌ی عزیز نشسته و مشغول آماده سازی لوله‌های آلومینیومی برای چهارشنبه سوری بودند. علی و حسین با انبردست دو سمت لوله را که پر بود از کررات، گرفته بودند و علی با چکش لبه‌های آن را که بسته بود، محکم می‌کرد تا وقتی آن را داخل آتش می‌اندازند، بهتر منفجر شود. یک آن علی خاله طمع کرد و خواست فضای لوله را تنگ‌تر کند تا انفجار بهتری ‌ایجاد شود، که با کوبیدن آخرین ضربه‌ی چکش که درست وسط لوله فرود آمد، انفجار شدیدی رخ داد.
ما بچه‌ها که در پیاده‌رو مشغول بازی بودیم، از صدای انفجار بی موقع جا خوردیم. یک آن علی خاله را دیدم که با صورتی پر از خون، به طرف خانه‌ی عزیز دوید. همه دویدیم داخل خانه. دست و صورت و بخصوص لب علی، بر اثر ترکش‌های لوله‌ی آلومینیومی پاره شده بود. خون زیادی از صورت او می‌ریخت که او را سریع به درمانگاه بردند.
شاید همان باعث شد که هیچ‌وقت طرف لوله‌ی آلومینیومی ‌نروم.

قلعه‌ی شاه مال منه
چند وقتی می‌شد که زمین کنار خانه‌مان را که بیابانی حدود دویست - سیصد متر بود، داشتند می‌ساختند. این مسئله بدجوری حال ما بچه‌ها را گرفت. آن‌جا یکی از محل‌های اصلی بازی ما بود. زمینی خاکی با کوپه‌های کوتاه و بلند که جان می‌داد برای جنگ و دعوا و گاهی هم سنگ پرانی!
بعد از این‌که زمین را صاف کردند و پی آن را کندند، وقتی کامیون‌ها بار ماسه و خاک را وسط آن خالی کردند، یکی از بهترین وسایل بازی ما هم فراهم شد. "قلعه‌ی شاه مال منه" یکی از بازی‌های مورد علاقه‌مان بود که اولین لازمه‌ی آن، تپه‌ی خاکی هر چه بزرگ‌تر بود. به همین خاطر غالبا مجبور بودیم مقداری از محل خودمان دور شویم تا کنار خانه‌های درحال ساخت، کُپه‌های خاک رُس یا ماسه پیدا کنیم تا بساط بازی‌مان فراهم شود. البته اولویت با ماسه‌های نیمه ریز بود. خاک رُس غالبا لای دمپایی و انگشتان‌مان می‌رفت و اذیت می‌کرد، ولی ماسه با یک تکان خالی می‌شد. وقتی که در فاصله‌ی دور از خانه قلعه‌ی شاه بازی می‌کردیم، هنگام غروب که می‌خواستیم برگردیم محل خودمان، پاچه‌های زیر شلواری را بالا زده و پاهای‌مان را در جوی آب می‌شستیم تا خاک‌ها را تمیز کنیم.
بازی به این صورت بود که اگر دو سه نفر بودیم، بازی انفرادی بود و اگر تعدادمان بیشتر می‌شد، چند تیم تشکیل می‌دادیم و پس از شیر یا خط انداختن، گروه اول روی ارتفاع مستقر می‌شد و با خوشحالی فریاد می‌زد: "قلعه‌ی شاه مال منه" . گروه یا افراد مهاجم هم به طرف بالای تپه هجوم می‌بردند تا آنها را به پایین پرت کنند. وقتی موفق می‌شدند، همین شعار را می‌دادند. این بازی با وجودی که شادی و نشاط فراوانی داشت، ولی به دلیل شدت درگیری و هول دادن همدیگر، اغلب به دعوا منتهی می‌شد.
همسایه‌ی جدیدمان که خرابه‌ی کنار خانه را ساخت، مرد تقریبا چاقی بود که سه چهارتا پسر بزرگ‌تر از ما و یک دختر کوچک داشت. می‌گفتند آن مرد کارخانه تولید "دانه‌ی مرغ" داشت و بچه‌هایش هم چون از اطراف میدان خراسان در جنوب تهران به این‌جا آمده بودند، خیلی لات منش بودند و غالبا اهل کفتر بازی و ... که بدجوری اهالی محل را شاکی می‌کردند ولی چاره‌ای نبود.
البته خود مرد و زنش افراد خوش مشربی بودند که در همان ماه‌های اول رفت و آمدشان با ما زیاد شد. غالبا هم دختر کوچک‌شان نسرین که تقریبا همسن خواهر کوچکم اشرف بود، با آنها به خانه ما می‌آمد و با اشرف بازی می‌کرد.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢ ] [ ٩:٥۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب