خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

خیابان وصال که سه چهار سالی بود پدرم زمینی صد متری در آن‌جا خریده و ساخته بود تا به آن‌جا برویم، محل بدی نبود ولی مثل همه جای تهران، مشکلات خاص خودش را داشت.
"لات"های محل که جوانانی بودند با تیپ کت و شلوار مشکی، در محل می‌پلکیدند. گاهی اوقات جوانان محل به جان هم می‌افتادند که دیگر فاجعه بود. سیاوش، حشمت، رحمت، احمد، و دیگران، به جان هم می‌افتادند و غالبا هم دعوا سر چهارراه "ناهید" دم خانه‌ی عزیز، که کمی بالاتر از خانه‌ی ما بود، اتفاق می‌افتاد. گاهی آن‌چنان کار قمه‌زنی و چاقوکشی بالا می‌گرفت، که مامورین کلانتری هم جرأت نزدیک شدن به دعوا را نداشتند و ترجیح می‌دادند دورتر بایستند تا خوب که همدیگر را زدند، بیایند و آنها را که سالم هستند، دستگیر کنند و ببرند.
کم‌کم مثل همه جای کشور، جوانان محل به اعتیاد کشانده شدند و آنهایی که با حضورشان در محل، کسی جرأت چپ نگاه کردن به ناموس کسی را نداشت، شدند یک مشت جوان بی‌غیرت که همه‌ی فکر و ذکرشان خماری و گیر آوردن مقداری مواد برای خودسازی بود!
کمی آن‌طرف‌تر از محل ما، آن‌طرف رودخانه ـ مسیل جارجرود ـ محله‌ی "فرح‌آباد" تهران‌نو قرار داشت که خیابان اصلی آن "فرح"، محله‌ای شیک‌تر از تهران‌نو بود.
خانه‌ی "بابا گیلانی" پدر بزرگم، در کوچه‌ای دو متری در همان خیابان قرار داشت که گاهی برای دیدن دایی ابوالفضل به آن‌جا می‌رفتیم.
فرح‌آباد از نظر فرهنگی، با تهران‌نو خیلی تفاوت داشت و افراد مختلفی همچون برخی هنرپیشه‌های تلویزیون و سینما یا "جواد فاضل" مترجم نهج‌البلاغه و "سیمین بهبهانی" شاعر، آن‌جا زندگی می‌کردند.
کنار خانه‌ی باباگیلانی، خانواده‌ای زندگی می‌کردند به نام "سیاهپوش" که سال‌های 52 ـ 53 فهمیدیم فرزندان آنها "خرابکار" هستند. با دستگیری، محاکمه و اعدام "خسرو گلسرخی" و "کرامت‌الله دانشیان" در مهر ماه سال 1352، در محل پیچید "مرتضی سیاهپوش" که توسط پلیس دستگیر شده بود، آنها را لو داده است.
چون فرح‌آباد تقریبا انتهای شرقی تهران محسوب می‌شد، محل دنجی برای گروه‌های سیاسی بود. کمی آن‌طرف‌تر هم تپه‌های "سرخه حصار" که متعلق به "جنگل‌بانی شاهنشاهی" و منطقه‌ی اختصاصی حفاظت شده‌ی شکارگاه خاندان سلطنتی بود، قرار داشت که کسی جرأت ورود به آن‌جا را نداشت. می‌گفتند شاه غالبا به کاخی که وسط کوه بود، می‌آید و آهوهایی را که جلویش رها می‌کنند، شکار می‌کند.
در خیابان اصلی که "دماوند" نام دارد، بعد از فرح‌آباد هیچ خانه‌ای نبود و همان جا "پاسگاه ژاندارمری تهران‌پارس" قرار داشت که جاده‌ای طولانی بود تا به تهران‌پارس برسد.
تابستان که می‌شد، هرکدام از بچه‌ها فکر کار و کاسبی می‌افتادند. گاهی به مغازه‌ی کوچک ته خیابان "مسعود سعد" می‌رفتیم و با سپردن 5 یا 10 تومانی که با التماس از مادرمان قرض گرفته بودیم، یک جعبه‌ی یونولیتی همراه با تعدادی "بستنی یخی" تحویل می‌گرفتیم و برای فروش به دوره‌گردی در محله‌ها می‌پرداختیم. باید تلاش می‌کردیم تا هرچه سریع‌تر بستنی‌ها را بفروشیم چون اگر آب می‌شدند، باید پول آنها را از جیب خودمان می‌دادیم. آنهایی که سن و سال‌شان بیشتر بود، شناسنامه‌شان را به صاحب مغازه می‌سپردند و یخچال چرخ‌دار کوچک سفید رنگی که چهار طرف آن عکس بستنی نقاشی شده بود، تحویل می‌گرفتند. آنها بستنی قیفی هم می‌فروختند چون یخچال آنها مدت زمان بیشتری بستنی را نگه می‌داشت. همیشه آرزو داشتم بتوانم برای یک بار هم که شده یکی از آن چرخ‌ها تحویل بگیرم که اصلاً نشد.
گاهی با کاغذ رنگی و تکه‌های حصیر، فرفره درست می‌کردیم و "یک قران" (یک ریال) می‌فروختیم. بعضی وقت‌ها هم من ماست می‌خریدم و در خانه، آب و نمک و مقداری نعنا به آن اضافه می‌کردم و درحالی که تکه‌ای یخ داخل آن می‌انداختم، با دو سه تا لیوان پلاستیکی برای فروش می‌بردم.
غالبا پاتوق‌مان دم خانه‌ی عزیز بود که آن‌جا روی جعبه‌ی چوبی میوه، بساط می‌کردیم. گاهی برادر کوچکم محمد، که چیزی برای فروش نداشت، می‌آمد و کنار من می‌ایستاد و تا کسی می‌خواست از من دوغ بخرد، به او می‌گفت:
- نخرین این دوغ‌ها مال دیشبه ... مامانم می‌خواست بریزه دور که این آورده و می‌فروشه.
که بلند می‌شدم و با لنگه دمپایی دنبالش می‌کردم.
بعضی وقت‌ها هم به مغازه "اسمال چاخان" که در پایین خیابان وصال بود، می‌رفتیم و بسته‌ای شانسی می‌خریدیم. هر شانسی 2 ریال بود که داخل آن چند تایی آدامس کوچک و یا بادکنک بود. ما هم شانسی‌ها را 3 ریال می‌فروختیم که سود خوبی داشت.
اسمال چاخان که جلوی خودش "اسمال آقا" خطابش می‌کردیم، مرد باحالی بود. بقالی با صفایی داشت که همه چیز در آن پیدا می‌شد. هرموقع کسی می‌خواست به بقالی اسمال چاخان برود، به او توصیه می‌کردیم که زیاد معطل نشود و زود برگردد.
اسمال آقا فقط دنبال گوش مفت می‌گشت. چه بچه و چه بزرگ. بیشتر برای زنان خانه‌داری که برای خرید دو سه تا تخم مرغ یا تاید می‌آمدند، خاطره تعریف می‌کرد. خاطره‌های باور نکردنی و چاخان. مثلاً وقتی زنی می‌رفت سیم ظرف‌شویی بخرد، به او می‌گفت:
- این سیم‌های ظرف‌شویی اصل اصله. خودم چهار تا موش استخدام کردم، تیرآهن می‌خرم می‌دم بهشون می‌خورن که اونا هم از اون‌طرف سیم ظرف‌شویی پس می‌دن.
اسمال چاخان یک جفت میل باستانی بزرگ داشت که ته آنها را سوراخ و داخل‌شان را خالی کرده بود. میل‌ها وزنی نداشتند ولی ظاهرشان خیلی سنگین نشان می‌داد. صبح خیلی زود، اسمال آقا که مغازه را باز می‌کرد، تا کسی می‌آمد رد شود، شروع می‌کرد به بالا بردن میل‌ها و شمردن:
- هزار و صد و بیست و سه ... هزار و ...

حمید داودآبادی

جشن‌های نیمه‌ شعبان
نیمه‌ی شعبان یکی از جشن‌های باصفایی بود که کل سال را چشم انتظار آمدن آن بودیم. چون خانه‌ی مادربزرگم توی کوچه‌ای بن‌بست قرار داشت، بهترین جا برای تزیین بود. بچه‌های محل پول توجیبی‌مان را روی هم می‌گذاشتیم و چند بسته کاغذکشی و کاغذ رنگی می‌خریدیم. وظیفه‌ی بریدن و درست کردن آن با دخترهای محل بود و ما پسرها، آنها را بین دیوارها نصب می‌کردیم تا کوچه شکل و شمایل جشن به خود بگیرد. از روز قبل از نیمه‌ی شعبان هم چند گلدان از همسایه‌ها می‌گرفتیم و روز عید را هم با ضبط صوتی که یکی از اهالی می‌آورد، نوار می‌گذاشتیم و می‌زدیم به شادی.
حشمت، چند روزی به نیمه‌ی شعبان مانده، راه می‌افتاد دم مغازه‌ها و برای جشن آقا امام زمان پول جمع می‌کرد. پول‌ها را که جمع می‌کرد، تا چند روز بعد از نیمه‌ی شعبان پیدایش نمی‌شد. معروف بود که با دوستانش به چلوکبابی می‌روند و دلی از عزا درمی‌آورند.
باوجود همه‌ی کتک‌ها و سخت‌گیری‌های آقای حسینی، من که معدل سال اولم 37/19 بود، با معدل 67/15 پنج سال دبستان را پشت سر گذاشتم و قبول شدم.
تابستان که می‌شد، پدرمان یکی دو تومان می‌داد، آن هم فقط همراه برادر بزرگ‌ترمان علی و دایی غلام، به عنوان بزرگ‌تر که مواظب‌مان باشند، به استخر "خامنه‌ای پور" در کنار میدان وثوق می‌رفتیم. استخر خامنه‌ای پور متعلق به آموزش و پرورش بود. هم قیمتش ارزان‌تر بود و هم چون آدم‌های بزرگ‌ را راه نمی‌دادند و فقط مخصوص دانش آموزان بود، بهتر بود. یک استخر هم سر فرح آباد تهران‌نو بود به نام "آریا" که سعی می‌کردیم به آن‌جا نرویم؛ چون می‌گفتند ارمنی‌ها زیاد به آن استخر می‌روند و زیاد توی آب آن ادرار می‌کنند. قیمتش هم گران‌تر بود به همین دلایل صف بلیط آن از خامنه‌ای پور خلوت‌تر بود.
بعضی روزها که نه دادشم می‌آمد و نه پدرم پول می‌داد، همراه بچه‌ها به رودخانه‌ی نزدیک خانه می‌رفتیم وبا کمک بقیه‌ی بچه‌های محل، با سنگ و وسایل مختلف، جلوی‌ آب رودخانه را که ظاهراً تمیز دیده می‌شد، سدّ درست می‌کردیم و کمی‌ که آب جمع می‌شد و گودی‌اش برای شنا خوب بود، در آن تنی به آب می‌زدیم و خنک می‌شدیم.
غالباً دور و بر مغازه‌ی "قاسم دوچرخه ساز" که نزدیک مسجد در خیابان وصال بود، می‌پلکیدیم تا بلکه طوقه‌ی دوچرخه‌ای را که به درد نمی‌خورد، دور بیندازد و ما آن را برداریم. بعضی وقت‌ها هم طوقه‌ای را که زیاد کج یا شکسته نبود، پنج یا شش ریال می‌فروخت. یک سیم کلفت آهنی تهیه می‌کردیم و یک سر آن را برای دسته، کمی تا می‌کردیم و دور آن را نوار چسب برق می‌بستیم؛ سر دیگر آن را مثل حرف "ن" نیم گرد می‌کردیم که طوقه را می‌انداختیم وسط آن و شروع می‌کردیم به دویدن و این جوری مسابقه‌ی طوق بازی می‌دادیم.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢ ] [ ۸:٥٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب