خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

تولد و کودکی

نزدیک ساعت 3 بعد از ظهر روز یک‌شنبه، بیست و پنجمین روز مهر ماه سال 1344، در بیمارستان "مادر" - به دلیل این‌که "فرح دیبا"، "رضا" اولین پسر شاه را در آن‌جا به دنیا آورده بود، به این نام مشهور شده بود - در "چهارراه مولوی" تهران، از پدر و مادری مسلمان به دنیا آمدم و بعد از یکی دو روز، به خانه‌ای معمولی، در خیابان "بیهقی" محله‌ی "تهران‌نو" در انتهای شرقی تهران ـ البته خیلی مانده به تهران‌پارس - منتقل شدم. علی که دو سال از من بزرگ‌تر بود، اولین بچه و بعد از من هم به فاصله‌ی دو سال محمد و به فاصله‌ی دو سال از او نیز خواهرمان اشرف به دنیا آمدند و سرانجام در سال 1358 نیز برادر کوچک‌ترمان مهدی، بر جمع مان اضافه شد.
مادرم می‌گوید:
- شیش هفت ماهت که بود، مریضی سختی گرفتی که دکترها جواب‌مون کردن. آخرین جایی که رفتیم، مطب دکتر"محمدزاده" در ایستگاه دفتر تهران‌نو بود. تو رو که داخل مطب بردیم، با دیدن رنگ و رو و اوضاع و احوالت گفت:
- این بچه مُردَنیه ... اگه امیدی هم باشه، باید ببرینش بیمارستان که فکر نکنم تا اون‌جا هم دووم بیاره.
توی سرمای سیاه زمستون، از مطب که بیرون اومدیم، یه تاکسی گرفتیم تا تو رو به "بیمارستان بوعلی" نزدیک میدون فوزیه ببریم. داخل ماشین، با هیکلی گوشت‌آلو و تُپُل، روی دست دایی ابالفضلت مونده بودی که او همان‌جا گوسفندی نذر امام رضا (ع) کرد که حالت خوب بشه. همون‌طور که من اشک می‌ریختم و با تاکسی به طرف بیمارستان می‌رفتیم، با صدای "مِلِچ و مُلوچ" شک کردیم که این صدا از کجا میاد. به همدیگه نگاهی انداختیم و چشممون افتاد به تو که انگشت شصت دستت رو توی دهنت کرده بودی و با ملچ و ملوچ می‌خوردی.
یعنی‌ این‌که گوسفند نذر امام رضا کار خودش را کرد و من که همه برایم گریه می‌کردند و مثلاً باید این روزها را از شر خودم خالی می‌کردم، برگشتم و شدم این ‌که امروز هستم. البته هنوز گوسفندی که قربانی من شود، پیدا نشده است!

 

حمید داودآبادی

یکی دو سال قبل از این‌که به مدرسه بروم، پدرم روزنامه‌ی کیهان یا اطلاعات را که هرشب می‌خرید، جلویم می‌گذاشت تا تیترهای آن را بخوانم. از تیترهای درشت شروع می‌کرد. گاهی هم می‌رسید به حروف ریز متن اخبار که مادرم مخالفت می‌کرد و می‌گفت: "این‌جوری به بچه فشار میاد."
برای مهمانی که به خانه‌ی فامیل می‌رفتیم، پدرم بادی به غبغب می‌انداخت و از شیرین کاری‌های من تعریف می‌کرد. با وجودی که هنوز مدرسه نمی‌رفتم، پدرم جلوی فامیل نام کشورهای دنیا را می‌گفت و من نام رئیس جمهوری، نخست وزیر و پایتخت آنها را می‌گفتم. پدرم از این کار عشق می‌کرد و این اولین تعلیماتی بود که من را با سیاست و فرهنگ آشنا ‌کرد.
بچه‌ی آ‌ن‌چنان شرّی نبودم، ولی خیلی شلوغ می‌کردم و سرم گرم بازی بود. بدترین کار ممکن این بود که وقتی مادرم گوشت چرخ‌کرده را در کف دستانش به گلوله‌های کوچک تبدیل می‌کرد تا در "کلّه گنجشکی" بریزد، یواشکی می‌رفتم سر قابلمه و چند تایی از گوشت‌ها را برمی‌داشتم. روش کارم هم این‌گونه بود که گوشت‌ها را که بعضی وقت‌ها نیمه‌پز یا خام بودند، با وجودی که وسط روغن داغ، جلز و لز می‌کردند، از داخل قابلمه برداشته، روی فرش می‌انداختم و شروع می‌کردم به فوت کردن آنها تا خنک شوند و بخورم‌شان.
از آن دوران، خاطره‌ای تلخ در ذهنم نقش بسته است. یکی از روزها در حیاط خانه مشغول بازی با "سه‌چرخه" برادر بزرگ‌ترم علی بودم که ناگهان درد شدیدی از نوک انگشت شصت پایم زبانه کشید و تا مغزم دوید. پایم به رکاب‌های چرخ نمی‌رسید، برای همین نصفه نیمه و ناقص پا می‌زدم که انگشتم لای زنجیر و دندانه‌های آهنین و محکم خورشیدی چرخ له شد و خون همراه با عربده از ته حلقوم، همه را به حیاط کشاند و من را راهی بیمارستان کرد.
بعد از ظهرها که در خیابان بازی می‌کردیم، ناگهان صدای پیرمردی را می‌شنیدم که برای خودش روضه می‌خواند و می‌رفت. سریع می‌دویدم خانه و به مادرم می‌گفتم:
ـ مامان، مامان، آقا زنجانی، آقا زنجانی.
"آقا زنجانی" روحانی سیدی بود که پیاده راه می‌افتاد در کوچه و خیابان و زن‌ها او را به خانه دعوت می‌کردند که برای‌شان روضه‌ی امام حسین(ع) را بخواند و آنها گریه کنند.
مادرم به من می‌گفت که در خانه‌ی همسایه‌ها را بزنم و بگویم امروز آقا زنجانی در خانه‌ی ما است و زن‌های محل نیز به آن‌جا می‌آمدند.
آقا زنجانی خیلی قشنگ روضه می‌خواند. مخصوصاً روضه‌ی "حضرت علی ‌اکبر(ع)" را که می‌خواند، زن‌ها چادرمشکی‌شان را روی صورت‌ می‌کشیدند و زار زار گریه می‌کردند. من که روی زانوی مادرم لم داده بودم و به روضه گوش می‌دادم، سرم را می‌بردم زیر چادر مادرم که‌ اشک‌هایش روی صورتم می‌ریخت.
چقدر از بارش آن اشک‌ها که مثل قطرات باران صورتم را خیس می‌کرد، خوشم می‌آمد. دوست داشتم همیشه آقا زنجانی روضه بخواند و اشک‌های مادر روی صورتم بچکد، ولی هیچ‌وقت گریه‌ی مادرم را از دست شلوغ‌ کاری‌ها و یا گند زدنم توی امتحان‌های مدرسه نبینم!
آخر سر که چایی می‌آوردند، مادرم غالبا پنج تومان توی یک نعلبکی، می‌گذاشت کنار چایی آقا زنجانی که او برمی‌داشت و درحالی که برای اهل خانه دعا می‌کرد، راه می‌افتاد تا به خانه‌ای دیگر برود. موقع رفتن هم زنان همسایه به او می‌گفتند که مثلاً هفته‌ی دیگر به خانه‌ی آنها در کوچه‌ی بغلی بیاید.
بعضی وقت‌ها با خودم می‌گفتم: حالا که من اسم رئیس جمهوری‌های دنیا و نخست وزیرها و حتی نام پایتخت کشورها را بلدم، و حتی نام همه‌ی ماشین‌ها را هم یاد گرفته‌ام، پس دیگر چه نیازی دارم که به مدرسه بروم؟ این‌که مجبور باشم از صبح به‌جای بازی با همسن و سالان خود، به مدرسه بروم و حتی برای درس خواندن کتک هم بخورم، بدجوری عذابم می‌داد.
سرانجام شد آن‌چه که از فکرش هم گریزان بودم. اولین روز مهرماه سال 1350، درحالی که هنوز شش سالم تمام نشده بود، روز اول دبستان، کلی گریه کردم و خودم را زیر چادر مادرم پنهان کردم که به مدرسه نروم، ولی نشد و به زور راهی دبستان "فروغ جاوید" در انتهای خیابان "مسعود سعد" نزدیک خانه‌مان شدم. ظهر که مادرم آمد دنبالم تا به خانه برویم، تا خودم را در آغوش گرمش انداختم، زدم زیر گریه. گریه‌هایم هم حالتی مخصوص به خود داشت. به قول مادرم: "اول بغض می‌کردی، خوب که گلوت پر شد، یه دفعه می‌ترکیدی و با فریاد بلندی خودت رو خالی می‌کردی." (برعکس امروز که از گریه‌ی صدادار و اشک دم مشک گریزانم و بیشتر ترجیح می‌دهم با بغض و درد بسازم تا این‌که با سر و صدا و هیاهو، خودم را تخلیه کنم.)
خانم پیری که معلم کلاس اول تا سوم بود ـ متاسفانه اسمش را فراموش کرده‌ام و این از نام‌هایی است که از فراموش کردنش هیچ‌گاه خود را نمی‌بخشم ـ آن‌قدر مهربان بود که کاری کند تا من ادعای روزهای اولم را که به مادرم می‌گفتم: "من فقط امروز می‌رم مدرسه، فردا دیگه نمی‌رم." را فراموش کنم. هیچ‌گاه مهر و محبت او و دست نوازشگرش را که عطر دست‌های مادرم را داشت، فراموش نمی‌کنم. وقتی که اولین 20 را گرفتم، لبخند زیبای او بود که قلم را در دستم محکم‌تر فشرد و آفرین او مشوّق اولیه‌ام شد.
اولین جایزه‌ای که در مدرسه گرفتم، دو جلد کتاب بود. آن روز که سر صف نامم را خواندند تا جایزه را بدهند، نمی‌دانستم که این کتاب‌ها را مادرم خریده و به معلمم داده تا برای تشویق به من هدیه بدهند. کتابی مخصوص کودکان بود چاپ "کانون پرورش فکری کودکان" که نامش را به خاطر ندارم و کتابی هم درباره‌ی "معجزه‌ گیاهان" نوشته‌ی "دکترغیاث‌الدین جزایری" که بیشتر به درد خود مادرم می‌خورد تا من.
نمی‌دانم چرا، ولی یکی از روزهای اوایل مهرماه سال 1352 که سر کلاس سوم نشسته بودم، ناظم مدرسه آمد، نام سه نفر را خواند و گفت که وسایل‌مان را هم همراه ببریم. کیف و وسایل‌ را که برداشتیم، بدون هرگونه خداحافظی با بچه‌های کلاس و از همه مهم‌تر معلم مهربان‌مان، همراه مستخدم مدرسه، به "دبستان ملی گلپا" که چند چهارراه بالاتر، در خیابان "ابوریحان" قرار داشت، رفتیم. ظاهراً آن‌جا مدرسه‌ای بود از جنس "غیرانتفاعی"های امروزی.
سرایدار را که در دفتر، پرونده‌ها و خود ما را تحویل مدیر مدرسه داد تا برود، با حسرت و بغض نگاهش کردم. کم ‌مانده بود باز با صدا بغضم بترکد، ولی قیافه‌ی خشن مدیر مدرسه را که دیدم، وحشت وجودم را گرفت و فهمیدم که این‌جا دیگر باید بغضم را فرو دهم. "ترکه" نازک چوب درخت که روی طاقچه‌ی دفتر مدرسه بود، باعث شد تا نگاهی از ترس به همدیگر بیندازیم. ترسی که همواره نیز وجودم را می‌خورد.
آقای "علی حسینی" و خانمش، مدیر و ناظم مدرسه بودند که خانم حسینی گاهی که معلمی ‌نمی‌آمد یا مرخصی می‌گرفت، تدریس هم می‌کرد.
من که در مدرسه‌ی دولتی فروغ جاوید با معلم‌ها دوست شده و جز مهر و محبت، از آنها چیزی ندیده بودم، ناگهان با جَوّ تربیتی وحشت‌ناکی روبه‌رو شدم. آقای حسینی که مردی عصبی و شدیداً خشن بود و کمی هم پایش می‌لنگید، وقتی از دست شاگردی عصبانی می‌شد، فقظ فحش رکیک نمی‌داد، ولی با خط‌‌کش چوبی بلند و گاهی آهنی، آن‌قدر دانش آموز بخت برگشته را می‌زد تا گریه و غلط کردم او را با دل و جان بشنود. همیشه از لحظاتی که آقاحسینی پس از زدن دانش‌آموزان، با یک دست ترکه یا خط‌کش را داشت و با دست دیگر، موهای بلند جوگندمی‌اش را که روی صورتش می‌ریخت، کنار می‌زد، یاد قصاب‌هایی می‌افتادم که پس از سلاخی گوسفند و بیرون کشیدن دل و جگر آن، درحالی که چاقویی خونین در دست داشتند، با آستین لباس، عرق‌های روی پیشانی خود را پاک می‌کردند.
نمی‌دانم، شاید از گریه و وحشت بچه‌ها خوشش می‌آمد. زنش هم کم از خودش نداشت. او غالبا دو خط‌کش چوبی را روی هم می‌گذاشت و با آن بچه‌ها را می‌زد.
یک بار "عباس" که کلاس پنجمی بود و سن بالایش حکایت از آن داشت که یکی دو سال درجا زده است، مثل همیشه در زنگ تفریح دعوا راه انداخت که خانم حسینی از پشت پنجره دید و با دو خط‌کش به حیاط آمد و بدون مقدمه شروع کرد به زدن او. با جیغ و داد و اهانت، خط ‌کش را بالا می‌برد و وحشیانه بر سر و روی عباس فرود می‌آورد. هر دوی خط‌کش‌ها شکستند که او سریع به دفتر رفت و خط‌ کش آهنی را آورد و جلوی چشم همه‌ی بچه‌ها، شروع کرد به زدن عباس. زنگ که خورد، خانم حسینی نفس راحتی کشید و مثل کسی که کلی بار از دوشش برداشته باشند، درحالی که به "تن‌لش کثافت، بی‌شعور آشغال، حیوون زبون نفهم" عباس فحش می‌داد، به دفتر رفت. عباس هم مثل همیشه پررو و بی‌خیال، تا خانم حسینی رویش را برگرداند که برود، شروع کرد به ادا و شکلک درآوردن و خندیدن. اصلاً انگار نه انگار دو سه تا خط‌ کش بر سر او خورد شده‌ بود.
مدرسه حیاط کوچکی با دو طبقه ساختمان داشت که اولی‌ها و دومی‌ها و سومی‌ها پایین بودند و چهارمی‌ها و پنجمی‌ها، طبقه‌ی دوم. معلم‌ها هم همه زن بودند. معلم‌های ‌این‌جا، از معلم‌های مدرسه‌ی فروغ جاوید بدتر بودند. آنها که اصلاً بد نبودند. بی‌حجاب بودند ولی در مدرسه و جلوی بچه‌ها خیلی سنگین و محترم بودند، ولی معلم‌های گلپا، ولنگ و واز و جلف بودند.
یکی از اجبارهای مدرسه‌ی گلپا، این بود که باید به عضویت پیشاهنگی درمی‌آمدیم. البته ما که دوره‌ی ابتدایی بودیم، به عنوان "شیربچه گان" شناخته می‌شدیم. با وجود مخالفت خانواده، بالاجبار لباس فُرم خاص آن را به همراه دستمال یقه و بندهای زردی که از شانه می‌آویختیم، از خود مدرسه خریدیم.
در هفته یکی دو جلسه، دختری حدود 20 ساله، قد کوتاه با چهره‌ای سیاه و گرفته و موهایی مثل پسرها کوتاه کرده، سوت خود را به دست می‌گرفت و در حیاط مدرسه به ما آموزش می‌داد.
یکی دو تا شعر هم می‌خواند که باید حفظ می‌کردیم و در صف می‌خواندیم:
- اُشتُر به چراست در بلندی ... این جاش به مثال کله قندی
که من یکی اصلا معنا و مفهوم آن را نفهمیدم.
یکی از باحالی‌های مدرسه‌ی گلپا، تغذیه‌ی رایگان آن بود. موزهای بلند و کشیده و سیب‌های درشت که به "سیب لبنانی" معروف بودند، حرف نداشتند. ولی شیرهای‌شان اصلاً به درد نمی‌خورد. برای همین، پاکت‌های مثلثی شیر را یا به خانه می‌بردیم که مادرم با آنها ماست درست کند، یا با تعطیل شدن مدرسه، در خیابان زیر چرخ ماشین‌ها می‌انداختیم که می‌ترکید و خیابان را سفید می‌کرد.
یکی از معلم‌های ما، زنی بود که به بدترین شکل لباس می‌پوشید و دهانش هم همیشه پر بود از الفاظ زشت. او که اخلاق تند و عصبی‌ای داشت، غالبا با آرایش درهم و برهم و موهای ژولیده، شانه نکرده و با تاخیر به کلاس می‌آمد. همه‌ی بچه‌ها از دست او شاکی بودند، چون با کوچک‌ترین بهانه‌ای، دانش آموزان را به پای تخته سیاه فرا می‌خواند و با لبخندی شیطانی، خودکار بیک را که در دست داشت، لای دو تا از انگشتان دست آن بخت برگشته می‌گذاشت و با خنده، دو انگشت را آن‌قدر فشار می‌داد تا رنگ چهره‌ی بچه‌ی هشت ـ نه ساله به کبودی می‌زد و اشکش موزائیک‌های کلاس را خیس می‌کرد.
محرم سال 55 بود که من و سعید، همراه دیگر بچه‌های محل، شب‌ها به تکیه‌ای که در خانه‌ی مادر بزرگم برپا شده بود، می‌رفتیم و غالبا یا پرچم دست می‌گرفتیم یا "کُتل" برمی‌داشتیم و جلوی دسته حرکت می‌کردیم.
روز پنج‌شنبه 9 دی، هشتم محرم، دل توی دل‌مان نبود. با تعطیلی جمعه، دو روز دسته و سینه زنی بود. ظهر که خواستیم تعطیل شویم تا به خانه‌های‌مان برویم، همان خانم معلم، کتاب را در دست گرفت و تا می‌توانست دستور مشق داد تا در تعطیلی تاسوعا و عاشورا بنویسیم. هیچ‌کس هم جرأت نداشت سوالی بکند. ده ـ بیست تا مشق گفت و کیفش را انداخت روی دوشش و به دفتر مدرسه رفت.
تا خانه لعن و نفرینش می‌کردم. با مشق‌هایی که او داده بود، اگر شبانه روز هم می‌نشستیم و می‌نوشیم، باز وقت کم می‌آوردیم، چه برسد به این‌که شب‌ها باید به تکیه می‌رفتیم و روزها هم که دسته راه می‌افتاد.
بعد از ظهر به خانه‌ی سعید رفتم و با شیطنت، چند تایی از مشق‌ها را با جا انداختن که چند خطی از هر درس را نمی‌نوشتیم، به پایان بردیم. مشق‌ها را درشت و خط‌ها را توهم توهم می‌نوشتیم که معلم متوجه جا انداختن نشود.
شب نشده، همراه خانواده به خانه‌ی مادر بزرگم رفتیم. "عزیز" یا همان "فضه ‌آشتیانی" ـ خدابیامرزـ مثل همیشه سرش گرم آماده ‌سازی چایی بود و "علی درزی" ـ خدا بیامرزـ (پدرناتنی مادرم) هم بلندگوها را امتحان می‌کرد. "داود" دایی‌ام، که دو سال از من کوچک‌تر بود، چند سالی می‌شد که به خاطر اشتباه یک دکتر در مداوای او و کشیدن آب نخاعش، فلج شده بود، یک جفت دمپایی در دست‌هایش می‌کرد و روی چهار دست و پا راه می‌رفت. دیوار راست را بالا می‌رفت و مدام صدای بابایش را درمی‌آورد.
شب که شد، همه‌ی اهالی محل در دو اتاق که درها را برداشته و حالا شده بود یک سالن متوسط، می‌نشستند و "اکبر عزیزی" ـ خدابیامرز چون با موتور خود روزنامه می‌فروخت به "اکبر روزنامه‌ای" معروف بود ـ روی صندلی می‌رفت، میکروفون را در دست می‌گرفت و با لحنی لاتی و داش مشدی، می‌خواند:
- استاد دانشگاه انقلابم
سِبطِ نبی، فرزند بوترابم
این بُوَد شعارم
باشد افتخارم
انا فتحنا، فتحاً مبینا...
و مردم هم جوابش را می‌دادند. آخر سر هم شام را که هر دفعه یکی بانی می‌شد، می‌دادند.
بیرون تکیه، دایی "ابوالفضل" و دایی "رضا"، همراه دوستان‌شان ایستاده بودند که برای شام می‌آمدند تو.
روز عاشورا، همراه دسته‌ی مسجد "لیلةالقدر" به خیابان‌ها رفتیم. من و سعید هرکدام یک کتل برداشته و پیشاپیش دسته حرکت می‌کردیم. همه‌ی عشق ما این بود که تیغه‌های "علامت" مسجد ما از علامت مسجد "امام حسن(ع)" در میدان وثوق، دو تا بیشتر است و به علامت تکیه‌ی "گلپایگانی" که 27 تیغه بود و می‌گفتند رویش آب طلاست، غبطه می‌خوردیم. بچه‌ها می‌گفتند: "وقتی علامت را برای تکیه‌شان آوردند، خود "حاجی گلپایگانی" به دو نفر علامت‌کش نفری ده هزار تومان پول داده تا علامت را از "فلکه‌ی ‌آشتیانی" فرح‌آباد که تکیه‌شان آن‌جا بود، تا "کبابی گلپایگانی" در زیر "پل چوبی"، آن‌طرف میدان "فوزیه" (امام حسین(ع) فعلی) ببرند.
صبح روز یک‌شنبه 12 دی، بعد از عاشورا که به مدرسه رفتیم، در راه از سعید پرسیدم با مشق‌هایش چه کرده، که فهمیدم او هم دو سه تایی از آنها را ننوشته است. می‌ترسیدیم، ولی گفتیم حتماً خانم بفهمد که عزاداری برای امام حسین(ع) بوده‌ایم، می‌بخشدمان.
وارد کلاس که شد، من یکی وحشت کردم. نگاهی به سعید انداختم که دستش را تکان داد و آرام گفت: "واویلا ... پدرمون دراومده."
راست می‌گفت. خانم معلم که به قول بچه‌ها انگار با شوهرش دعوایش شده بود، بدون سلام وارد کلاس شد که مبصر برپا داد و همه بلند شدیم. بدون این‌که نگاهی به کسی بیندازد، گفت که بنیشنیم. موهایش کاملا درهم و برهم بود و چشمانش خسته‌ی خواب. کیفش را که در دستش آویزان بود، پرت کرد روی میز کنار دیوار و گفت:
- دفتراتون رو دربیارین بذارین روی میزتا ببینم ...
رنگم پرید. یکی یکی از کنار میزها رد شد و درحالی که مشق بچه‌ها را چک می‌کرد، به هرکس چیزی می‌گفت. مثل همیشه سر بچه‌هایی که مشق‌شان را هم خوب نوشته بودند، غُرّ می‌زد و به آنهایی هم که بد خط نوشته بودند، با یک پس‌گردنی می‌فهماند که خوش خط تر بنویسند.
به من که رسید، چنان با عصبانیت دفترم را ورق زد که نزدیک بود پاره شود. جرأت نمی‌کردم نگاهش کنم، سرم را پایین گرفته بودم. وقتی با داد گفت:
- این‌که نصفه ست ... پس بقیه‌اش کو؟
تا گفتم: "ببخشین خانم، ما این دو روز رو رفته بودیم تکیه و هیئت ... نرسیدیم ..."
با عصبانیتی که از چشمانش آتش می‌بارید، دفترم را پرت کرد به سمت تخته سیاه و با پس‌گردنی من را هم راهی همان جا کرد. دفتر سعید هم که بغل من بود، عصبانیت او را بیشتر کرد. سعید هم آمد کنار من ایستاد. بدبختی‌ این بود که میز ما سه نفر، مشق‌های‌مان مشکل داشت. "ابویی" هم که مثل ما دنبال هیئت و تکیه بود، مشق‌هایش را اصلاً ننوشته بود.
مشق‌های همه‌ی کلاس را که کنترل کرد، آمد دم تخته سیاه که من و سعید و ابویی با سرهای پایین و لب و لوچه‌های آویزان، ایستاده بودیم. خط‌کش چوبی را از روی میز برداشت و همان‌طور که به طرف ما می‌آمد، طوری که همه‌ی کلاس بشنوند، گفت:
- خُب ... که رفته بودین سینه‌زنی و تکیه؟ ... کثافتای پدرسگ. یه سینه‌زنی‌ای نشونتون بدم که ننه باباتون براتون عزاداری کنن. دست‌هاتون رو بیارین بالا ببینم.
هرچه اصرار کردیم که ببخشید و امروز همه‌ی مشق‌های‌مان را می‌نویسیم، فایده نداشت. خط‌کش بالا می‌رفت و ما که از ترس چشمان‌مان را برهم فشرده بودیم، منتظر بودیم که کف دست کدام‌مان فرود بیاید.
اولین ضربه را که زد، تمام تنم سوخت و بغضم گرفت. دومی و سومی ‌را که زد، بغضم ترکید و بدون توجه به این‌که در کلاس و جلوی بچه‌ها هستم، زدم زیر گریه. سعید صدای گریه‌اش از من بدتر بود. رنگش قرمز شده بود و درحالی که لبانش را غنچه کرده بود، "اوخ اوخ" می‌گفت و مدام التماس می‌کرد و می‌گفت: "خانم غلط کردیم."
جالب بود، هر سه‌مان که داشتیم کتک می‌خوردیم، فقط از این‌که مشق‌های‌مان را ننوشته‌ایم عذرخواهی می‌کردیم و قول می‌دادیم که دیگر تکرار نمی‌شود، ولی او مدام می‌گفت: "که رفته بودین تکیه؟ هان؟ رفتین سینه‌زنی؟ خُب بفرمایین اینم نتیجه‌اش کثافتای آشغال." هیچ ‌کدام‌مان از این‌که به تکیه رفته بودیم ناراحت نبودیم و اظهار پشیمانی نمی‌کردیم.
درحالی که ‌اشک آن‌قدر چشمانم را پر کرده بود که اصلاً چهره‌ی بچه‌های کلاس را نمی‌دیدم. برای اولین بار، در دل به معلم‌مان فحش دادم. با وجودی که چندین بار مزه‌ی تند خط‌کش و ترکه‌های آقاحسینی را چشیده بودم، ولی یک بار هم در دلم به او فحش ندادم. ولی وقتی دیدم که خانم معلم نه به خاطر ننوشتن مشق، که به خاطر رفتن به تکیه ما را می‌زند، با خودم گفتم: "کثافت آشغال پدرسگ. صبر کن، اون‌قدر می‌رم تکیه و سینه‌زنی می‌کنم تا ... توی پدرسگ لجن بسوزه. اصلاً می‌رم خودمو واسه‌ی امام حسین می‌کشم تا تو آتیش بگیری."
وقتی آمدیم که بنشینیم، نگاهم به دختر لوسی افتاد که با خنده گفت: "بفرمایین، اینم جواب تکیه‌تون." و بیشتر خندید. مانده بودم چه بگویم. دختری بود که پدرش هر روز او را با ماشین مدل بالا به مدرسه می‌آورد و تا آن روز حتی یک تلنگر هم نخورده بود. نمی‌دانم پدرش چه کاره بود که آقاحسینی آن‌قدر او را تحویل می‌گرفت.
چند روز بعد، وقتی که دیکته داشتیم و معلم درحالی که کنار پنجره ایستاده بود، از روی کتاب می‌خواند، همان دختر لوس که به‌جای انگشت اشاره، کف دستش را نیمه باز می‌کرد و اجازه می‌گرفت، بلند شد و اجازه گرفت که معلم گفت بگذارد برای بعد از دیکته. دوباره اجازه گرفت که معلم گفت سرجایش بنشیند. دفعه‌ی سوم، همان‌طور که ایستاده بود و دستش بالا بود، معلم پرسید که چه کار دارد که فقط گفت: "خانم، چیزه..."
سرش را انداخت پایین و از زیر پایش رود زرد رنگی کف کلاس جاری شد. با وجودی که به خاطر حرف آن روز از دستش شاکی بودم، ولی از این که جلوی بچه‌های ضایع شد، دلم برایش سوخت.
دو پسر و دختر آقا و خانم حسینی هم در همان مدرسه درس می‌خواندند. همیشه به حال آنها غبطه می‌خوردم. هر وقت دل‌شان می‌خواست سر کلاس نمی‌آمدند، هر وقت هم که دوست داشتند مشق نمی‌نوشتند. اصلاً آزاد آزاد بودند و دانش آموزان که هیچ، حتی معلم‌ها هم جرأت نداشتند به آنها بگویند: "بالای چشم‌تان ابروست!" همین مسائل آن‌قدر آنها را لوس و ننر بارآورده بود که همه‌ی بچه‌های مدرسه از دست آنها عقده داشتند.

[ ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب