خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

- آخه این ده نمکی با اون قیافه کج و کولش، چقدر می ارزه که این جوری سنگش رو به سینه می زنی؟
- خودمونیم، مسعود چقدر بهت پول داده که واسه فیلمش تبلیغ کنی؟
- بیچاره، مگه مسعود کیه که این جوری خودت رو واسه اش به آب و آتیش می زنی؟
- تو اصلا این یارو ده نمکی رو می شناسی؟
- تو خبر داری این ده نمکی اصلا جبهه نبوده که این جوری خودت رو واسه اش خرج می کنی؟
- اگه یه روزی گندش دراومد که بله، آقا مسعود از فلان جا فلان قدر پول گرفته که این کارا رو بکنه، اون وقت چی می گی؟
- بد بخت، سابقه جبهه و خوش نامی خودت رو فدای این ده نمکی نکن که ...
- ...
همه اینها و هزاران مثل همین، وزوزهایی است که وسواسان خناس، دم به دقیقه زیر گوشم، توی موبایلم، توی کامنت های وبلاگم، بیشتر از همه پشت سرم، زمزمه می کنند.
جدا مگه این ده نمکی کیه که اینها این قدر خودشان را می درند و حتی حاضر شدند برای کم کردن رویش، مثلا خودشان را به آتش بکشند؟
آن هم اینایی که با وجود دنیایی از اهانت و هتاکی نسبت به اهلبیت (ع)، ککشان نگزید و جوجه کباب شان از دهن نیفتاد!
تا حالا من یکی ندیده بودم که یک دشمن پیدا بشه که از ماهواره های ضد انقلابی خارج نشینان و شبکه های تلویزیونی آمریکا گرفته تا نشریات دوم خردادی و مثلا برخی اصول گرایان و بعضی مثلا مسلمانان روشنفکر دگراندیش نشریات مثلا جوان گرا و مطبوعاتی که فقط مروج تفکرات کهنه و خشک جناحی خاص هستند، و بعضی دوست نمایان دیروزی جبهه رفته، این گونه در هر شماره و برنامه خود علیه اش داد سخن سر دهند.
جالب تر از همه این است که تمامی اینها که ذکرشان رفت، و بسیاری دیگر، یک ادعای واحد دارند:
"این ده نمکی که اصلا خودش جبهه نبوده، چه جوری می خواد ادعا کنه و از جنگ رفته ها بگه؟!"
و از همه خنده دارتر و تلخ تر این که بعضی از همین حضرات، کسانی هستند که شاید متولد زمستان 1364 و 1365 باشند که همین آقا مسعود زمخت و بی ریخت شان، در جاده "فاو - ام القصر" و یا "سه راه مرگ شلمچه"، با بدن مجروح و سینه انباشته از گاز خردل و سیانور، به قول خودش به تکلیف آن روزش عمل می کرده! حالا همین ها که طی ده سال گذشته، قدم گذاری عادی شان در عرصه مطبوعات را از همین آقا مسعود یاد گرفتند، و با عنایات همین مسعود خان، دست شان که تا آن روز بیشتر از مشمای پلاستیکی برای ارسال نشریه برای مشترکین با مطبوعات آشنا نبود، در "شلمچه" و "جبهه" و "صبح دوکوهه" شدند نویسنده، خبرنگار و با چهار تا مصاجبه با این و آن، خود را مطرح کردند و با آویزان شدن به این طرف و آن طرف، و با اخذ چهار تا کارت خبرنگاری و ... مثلا در عرصه ژورنالیسم حرفه ای برای خودشان کسی شدند، امروز واسه مسعود که اگر آن روز دست شان را نمی گرفت، معلوم نبود امروز در چه عرصه غیر فرهنگی! می پلکیدند، تا سر حد تکفیر پیش می روند و از همه جالب تر وقتی است که بادی به غبغب می اندازند و مدعی می شوند:
- مسعود از شانه ما بالا رفت و امروز برای خودش کسی شد ...
- اگر ما نبودیم، عمرا اگه مسعود می تونست نشریه بزنه و فیلم بسازه و ...
- حالا همین آقا مسعود مارو یادش رفته ...
...

24_COPY_4.JPG


آخه باقالی ها!
آخه بچه های محله خوشبختی!
آخه بیابانگردهای شلمچه امروزی!
آخه سرگردانان سه راه "چه کنم"!
آخه ...
مرد مومن!
شماها که دیگه اخلاق یک دندگی مسعود را می شناسید.
من که از همه تان با او قدیمی تر و رفیق تر هستم، امروز نمی توانم یک ذره ادعا کنم در انتشار نشریات و یا ساخت فیلمش کاره ای بودم.
خودتان که بهتر می دانید مسعود خودش فکر می کند، با عده ای خاص مطرح می کند، آمدند یا نیامدند، منتظر کسی نمی نشیند، کار را خودش شروع می کند و تا ته پیش می برد.

جدا من حمید داودآبادی، به قول شما "با آن همه سابقه جبهه و خوش نامی و عمر مطبوعاتی"، چرا دارم خودم را برای مسعودی که به قول شما ارزش این کارها را ندارد، خرج می کنم؟!
مگه مسعود به من چی داده؟
مگه مسعود روزی من را می دهد؟
مگر مسعود به من حقوق می دهد؟
بروید از هر کس که دوست دارید بپرسید که مسعود از لحظه ای که وارد عرصه فیلم سازی شد، از فقر و فحشا و کدام استقلال کدام پیروزی گرفته تا همین اخراجی ها، چند ریال گذاشته کف دست من؟!
یعنی شماهایی که رابطه و رفاقت من و مسعود را می دانید، می توانید مثل آن کودک خردسال مثلا هیکل گنده کوچک مغز، مدعی شوید که من بابت فبلم اخراجی ها، "ده ها میلیون تومان" از ده نمکی پول گرفته ام؟!
اصلا بروید از تهیه کننده فیلم بپرسید که ازهمه فروش آن چنانی اخراجی ها، چقدر گیر مسعود آمد؟

ببینید!
بگذارید خیال همه تان را راحت کنم.
چون خوب می دانم با قدم گذاشتن مسعود در ساخت اخراجی های 2، شمشیر بر کف در انتظار او نشسته اید و تف بر دهان، در کمین من!
هر کاری که می خواهید، بکنید.
همین مسعود خان، کلی لعن و نفرینم کرده که این گونه خودم را برایش به آب و آتش نزنم.
ولی هم او و هم همه شما بزرگوارانی که نان و نمک تان را خورده ام و به حرمت آن وفادارم، نه سابقه جبهه تان را نفی می کنم و نه اعمال و کردار و گفته و گذشته تان کاری دارم، چون نه خود را پاک تر و سالم تر از شما می دانم و نه خدایی ناکرده ذره ای شما را در پیشگاه عدل الهی، عقب تر و رسواتر از خویش می پندارم.
اینها را که می گویم خودتان خوب مرا می شناسید و می دانید اهل ادا و اطوار و تعارف تیکه پاره کردن نیستم.

بهتر است بروم سر اصل مطلب.
من از بهار سال 1364 در اردوگاه آموزشی "آبی - خاکی" یگان دریایی سپاه، در گردان حمزه سیدالشهدا (ع) لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، با مسعود آشنا شدم.
مسعود هم مثل بقیه همرزمانش، بچه های دسته شهید "محسن گلستانی" که بیشتر به "مهد کودک گلستانی" معروف بود، سن و سال چندانی نداشت. مثل خیلی از هم گردانی هایش، موی آن چنانی بر صورت نداشت و همواره در آرزوی درآوردن ریش بود تا چند روز و ماهی بزرگ تر جلوه کند!
با او و رفیق مشترک مان، شهید عزیز "محمدرضا تعقلی"، عملیات والفجر هشت را درک کردیم و بوی گند سیر و سیب و سیانور و خردل، ریه هامان را نواخت؛ و ترکش های سربی و چدنی، بدن نحیف او و هیکل توپولی و گوشتالوی مرا نواختند.
ولی در "سه راه مرگ"!
وای از سه راه مرگ.
آخر خط دنیا برای امثال من.
میدان خودشناسی در همه عرصه جنگ برای کسانی چون من!
...
همه وجود من در کربلای پنج، جلوی چشمم ریخت و آب شد.
همه ادعاهایم تا آن زمان، دود هوا شد ..
می دانی کی؟
وقتی که پاهایم لرزید.
وقتی جلوی آن بچه کم سن و سال و دوست داشتنی که با هم عقد اخوت بسته بودیم، مسعود، کم می آوردم.
وقتی که مسعود با آن خنده زیبا و دل ربایش، رفت تا برای منی که "داداش ویژه اش" محسوب می شدم، نان بیاورد.
وقتی که "سیدمجید طحانی" آمد دم گوشم گفت که "مسعود کارگر" دم سه راه مرگ، وقتی کیسه نان بر دوش داشته، ترکش به قلبش می خورد و شهید می شود، لبانم را گزیدم.
ای تف بر من که از او خواستم برود برایم نان بیاورد.

آی تویی که با هم توی سنگر بودیم که طحانی خبر مسعود کارگر را آورد، یادت می آید؟
من هیچی نمی گویم. خودت بهتر نگفتنی های مرا می فهمی.

من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم.
بله!
چیه تعجب کردید؟!
آقا جان!
من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم. کپ کردم.
"اکبر حسین زاده" پیک گروهان، تو که من را با آن صورت خاک گرفته و سفید شده از ترس به خوبی یادت می آید.
آن لحظه که می آمدی دم سنگر و فریاد می زدی:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من از ترس می مردم و ای کاش زنده نمی شدم.
به خدا به ذره ذره وجود امثال تو و "جواد شهبازی" وشهید "مجسن کردستانی" غبطه می خوردم. فقط غبطه می خوردم. چون فلج شده بودم. هیچ غلطی نمی توانستم بکنم.
همین امروز هم وقتی جواد زیبا رو را که همواره عاشق خنده های شیرینش بوده و هستم، و امروز فقط از ویلچر و نخاع قطع شده اش خجالت می کشم، و تو را با آن پای مصنوعی و "مهدی خراسانی" را با آن خنده های پر معنی اش می بینم، بر خود می لرزم.
چون فریاد تو، معصومیت نگاه جواد و خنده خونسردانه مهدی، مرا در جا می برد به سه راه مرگ و پشت "دژ عمار".

ای وای ...
چه دارم می کنم با خودم.
مثل آن شب و روزها، سردم شد. استرس گرفتم.
دستم می لرزد.
قلبم می سوزد.
احساس تهی بودنم به حد اعلا می رسد.
مثل آن شب های سرد شلمچه که می گفتم از سرما راه به راه می روم پشت خاکریز، می خواهم بروم دستشویی خودم را از همه وجودم خالی کنم!
فقط تو را به خدا اکبر، از این به بعد مرا که دیدی، شوخی شوخی فریاد نزن:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من که دیگر قلبی برای تپیدن در سینه ندارم. سنگ است و سیمان.
ولی تو می توانی جواب بچه های مرا بدهی؟!
اگر من افتادم و الحمدلله مردم، چه می کنی؟!

پشت خاکریزهای شلمچه، دیدن قیافه بعضی ها جالب بود. از چهره زمخت و بی ریخت وحشتناک شده "محسن شیرازی" در دل سنگر گرفته تا چهره آرام "حاج محمود امینی" که به انسان های ترسیده و جا زده ای جون من، "سکینة القلوب" می داد.
ده نمکی از همه خنده دارتر بود.
او را که می دیدم، فقط می خندیدم. مسخره اش می کردم:
"خودمونیم مسعود ... بدجوری ترسیدی ها ..."
اگر این را نمی گفتم، می ترسیدم مسعود با دیدن رنگ پریده من، این گونه بگوید. ولی او هیچ گاه ترس مرا به رخم نکشید.
قیافه اش دیدنی بود. صورت کج و ماوج که از استرس گاهی چشمانش دو دو می زدند و من مسخره اش می کردم که:
"باز چشمات چپ شدند ... درست عین آدم نگاهم کن".
تا لحظه ای که زیر آوار سنگری که بولدوزر نزدیک بود اشتباهی همه بچه های داخل آن را له کند. در آن خفقان و تاریکی که من از ترس قبض روح شده بودم و مثل قبری پنج نفره می ماند، در لحظه ای سکوت خمپاره ها، صدای خش خشی آمد.
چه می توانست باشد؟
بقیه می دانستند. من هم سریع فهمیدم.
مسعود بود که خونسرد و آرام، داشت با برس کوچکی که در کف دست جای می گرفت و همواره در جیب پیراهن داشت، شپش های ریشش را می خاراند!
چند بار خواستم برسش را بدزدم و بیندازم دور، ولی نشد.
اعصابم را خورد می کرد.
راستی هنوز هم ریشش را با همان برس های کوچک پلاستیکی می آزارد!

دست بر کمرش که از ترکش های عملیات قبلی، آزارش می دادند، دم سه راه مرگ می ایستاد و اطراف را می پایید.
و باز ترکش پشت ترکش.
اصلا مسعود همان جا برای من شکل گرفت.
خیلی ها آن روز آن جا بودند. با بعضی ها همسنگر بودم. ولی امروز حتی از آوردن نام شان شرم دارم. چندشم می شود. حالم به هم می خورد.
شاید آن جا خوب ایستادند و رشادت به خرج دادند و از ناموس مملکت دفاع کردند. ولی امروز چه؟!
ناموس ... ناموس ... ناموس ...
اصلا ناموس یعنی چی؟
این را باید از بعضی ها پرسید تا معانی مختلف آن را دریافت:
از "مسعود ده نمکی".
از "قاسم کارگر".
از "مهدی خراسانی".
از "محمود برنا".
از "محسن شیرازی".
از "اکبر حسین زاده".
از "حمید بهرامی".
و از "حاج محمود امینی".
از من نپرسید.
من یکی نمی توانم بگویم.
فرق ناموس در آن ایام چه بود و امروز چیست؟!

مسعود آن روز ایستاد. کنار همه اینهایی که نام شان را یادم آمد و بسیاری که فراموش شان کردم.
ولی من ...
کم آوردم. ترسیدم . جا زدم.
من مسعود را از آن میانه خاک و خون شناختم، نه در باغ و ویلای فلان حاجی آقا و پارک و رستوران های بالای شهر.

راحت تان کنم!
من امروز تنهایم.
عقده محبت دارم.
می فهمید یعنی چی؟
نه چند تا زن دائم دارم و چندان صیغه ای که اوقات فراغت خویش را با یاد این شهید و آن شهید با یک یک شان بسر برم و در سیمای معصوم این و آن چهره فلان شهید را مجسم کنم و ...
نه باغی در دماوند و شمال کشور دارم که حتی با خانواده خود آن جا خوش بگذرانم.
همه عشق من از شمال و دریا و باغ و باغچه، "حسین علیپور" بچه باصفای بابل است که همواره مزاحم خود و خانواده اش هستم و همنشینی با او، مرا می برد به زمستان 60 و گیلانغرب.
من اصلا توی این دور و زمانه هیچ رفیقی ندارم.
برادرهای صیغه ای و عقد اخوت بسته ام تو زرد درآمدند.
"آنان که رفتند، کاری صفایی کردند و آنان که ماندند، باید کاری فراری کنند وگرنه کلاه شان پس معرکه است."

من امروز دیگر تنهای تنهایم.
در این دور زمانه، بجز پدر و مادر عزیز و بزرگوارم که تار موی شان را به دنیا نمی دهم، و همسر و فرزندانم که ناملایمات و سختی هایم را تحمل می کنند و دم بر نمی آورند، هیچ کس دیگر را ندارم.
نه دوستی که دیدنش مرا به یاد آن روزهای عشق بیندازد.
نه عشقی! که دیروزم را به فراموش ارزانی دارد.
نه رفیقی که به ترک معصیت نصیحتم کند.
نه همسنگری که تلفظ صیغه موقت را یادم دهد.
نه دل سوزی که مرا از مال حرام باز دارد.
نه ...
خب تنهایم دیگر.
راست می گویید.
عقده ای شده ام.
بله از بی رفیقی عقده ای شده ام.
من دیگر ندارم آن رفیقی را که نیمه های شب، با او به بهشت زهرا (س) برویم و سر بر شانه هم، با یاد تک تک همسنگران و دوستان، اشک بریزیم.
آنها را امروز باید جای دیگر یافت. در بارگاه از ما بهتران.

ن ... دا ... رم.
می فهمید یعنی چی؟
یعنی اگر همین یکی را که یاد تعقلی را برایم زنده می کند، از دست بدهم، سراغ کی بروم که برایم از شهیدان بگوید؟
من مسعود را با هیچ چیز عوض نمی کنم.
مسعود هنوز که نیمه های شب با هم می زنیم بیرون طرف شابدوالعظیم و تجریش و نازی آباد، هنوز از ترس و مرگ های سه راه مرگ شلمچه می گوید.
تن صدای مسعود هنوز تق تق قناصه را در گوشم می پیچاند.
همه عشق من امروز این است که روز جمعه، به بهانه نماز جمعه، روی چمن های جلوی مسجد دانشگاه (یا همان چهارراه لشکر خودمان) لم بدهیم. بیسکویت و کیک هایی را که "اصغر اللهیاری" آورده بخوریم و با "صالح همتی" قهقهه بزنیم و من یکی مثل معتادها، به "داوود قادری" التماس کنم که با دهانش صدای گلوله قناصه را که از بغل گوشم رد می شود در بیاورد. تا کمی بخندم ولی در دل، تلخ و سخت، یاد آنها را که با قناصه جاودانه شدند "اصغر علی اکبری"، "رضا حاتمی" و ... به یاد بیاورم و بر خود بلرزم.
این لرز برای من همچون لرز ترس و مرگ شلمچه است.
این لرز سرد، پایم را مقابل بسیاری از معاصی، مال حرام وتوجیه های امروزی گناهان، می لغزاند و پشیمانم می کند.
آن هم اگر مسعود زنگ بزند و بگوید که اصغر و صالح و بوربور با آن خنده های وحشتناکش می آیند، می روم تا از دنیا فارغ شوم و حالی ببرم.
حالا من چه جوری این مسعود را که همه جور سنجیده، چشیده و پسندیده ام، رها کنم؟!
پس در این دنیای وانفسا، به کدام رفیق تکیه زنم که سلام و کلامش مرا از یاد معصیت غافل کند و یا خدا اندازد؟!

نه.
عیبی ندارد. همه تان از یک بنده بزدل، ترسو و اهل معصیت بی خیال شوید. این گونه سلامت خودتان نیز تضمین است. اخلاق عارف مسلک و زاهدانه تان با من فاسد نمی شود!
من را بگذارید دلم به جواب سلام های مسعود خوش باشد و آن نوشته قشنگ آن پیر فرزانه و مولای عشق برایش که:
"ان شاالله همیشه مسعود باشید."

[ ۱۳۸٧/٥/٢۸ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب