۲۲ مهر ۱۳۶۱ ساعت ۴۵/۱۶ دقيقه
۲۱ سال پيش در چنين سالي ... من شكستم .
۲۵۲ ماه پيش در چنين ماهي ... من سوختم .
۱۰۹۵هفته پيش در چنين هفته اي ... من آتش به جان شدم .
۷۶۶۵ روز پيش در چنين روزي ... من جگرم پاره پاره شد .
۱۸۳۹۶۰ ساعت پيش در چنين ساعتي ... من ديدم كه جانم پر كشد .
۱۱۰۳۷۶۰۰ دقيقه پيش در چنين دقايقي ... من ... تنهاي تنهاي تنها شدم .
۶۶۲۲۵۶۰۰۰ ثانيه پيش در چنين ثانيه اي ... من فهميدم :
« اگرتنهاي تنهايان شوم ، باز هم خدايي هست ! »
آره درست يه همچين لحظات سختي بود .
اون روز واسه من آخرالزمان بود .
ديگه فكر مي كردم دنيا تموم شده .
فكر مي كردم ديگه منم تموم شدم .
تو فكر اين بودم كه واسه مردن آماده بشم .
ثانيه هارو با انتظار تركش سرخ سپري مي كردم .
دقيقه هارو در برزخ ميان جبهه و قيامت طي مي كردم .
ساعت هارو با اين اميد پشت سر ميذاشتم كه ديگه ادامشونو نمي بينم .
روزهارو به اميد خداحافظي ابدي اصلا وابدا به حساب نمي آوردمشون .
هفته هارو اصلا تحويل نمي گرفتم چون مي ترسيدم منتظر بعديش باشم .
ماه ها كه اصلا قابل اعتنا نبودند. به هيچ وجه ته ذهنم هم نمي گنجيدند .
سال هارو كه فكر مي كردم خورشيد و زمين ديگه به دورهم نميچرخند .
ولي آخرش ۲۱ سال ... گذشت .
چه گذشتني هم .
۲۱ سالي كه نه خورشيد ذره اي سرعت گردشش رو كم كرد ، نه زمين حال داشت نگاهي به من بكنه .
۲۱ سالي كه حتي در روزهاي سخت تر و آتيشي تر جنگ هم ، عزرائيل محلي به من نذاشت كه نذاشت .
۲۱ سالي كه الكي خودم رو با خيلي چيزا سرگرم كردم .
۲۱ سالي كه واويلا ...
۲۱ سالي كه خداي من شد قطعه 26 بهشت زهرا (س) .
۲۱ سالي كه من تونستم خداي خودم رو مثل بت قاب كنم .
۲۱ سالي كه خدا براي من ، جاش توي قاب عكس بود نه توي دلم .
۲۱ سالي كه وقتي به عكس اون نگاه مي كردم ، مثلا شيطون در مي رفت .
۲۱ سالي كه اونقدر كه از اون قاب عكس مي ترسيدم ، از خود خدا نترسيدم .
۲۱ سالي كه اگر اونقدر كه از اون قاب عكس مي ترسيدم ، از خدا ترسيده بودم ...
استغفر الله ... پيغمبر مي شدم !
ثانيه ها ، دقيقه ها ، روزها ، هفته ها ، ماه ها و سال ها ، رفتند و مي روند .
در « مجنون » سعيد رفت .
در « مهران » محسن رفت .
در « فاو » محمد رضا رفت .
در « شلمچه » سيد محمد رفت .
و... واويلا ... واويلا ...
در « ايران » ...
در « تهران » ...
در « جماران » ...
در « جماران » ...
در « جماران » ...
امام رفت ... امام رفت ... امام رفت ...
ولي من موندم .
ما مونديم .
همه مون .
بي معرفتانه.
اوني كه ...
اوني كه فكر مي كرديم اگه پيك موت بياد سراغش ... اول مارو مي بره ...
آره ... فكر مي كرديم حالا حالا ها تنهامون نميذاره ...
اونم كه رفت ... فقط خواست اينو بگه كه :
عالم محضر خداست ... در محضر خدا معصيت نكنيد .
محضر خدا
محضر خدا
محضر خدا
خدا
خدا
خدا
فقط !
نه محضر شهدا
نه محضر دوست
نه محضر رفيق
نه محضر امام
نه محضر ...
فقط محضر خودش و بس !
يعني كه ...
يعني كه چي ؟
يعني اينكه :
اگه من با صد نفر عقد اخوت بسته باشم ...
اگه با صد شهيد عكس دونفره دارم ...
هزاربار دست امام رو بوسيده باشم ...
اگه پنجاه ماه سابقه جبهه دارم ...
اگه مثل بعضي ها ...
اگه و اگه و اگه ...
همه اينا در پيشگاه خدا هيچه !
آره هيچه !
وقتي كه خالصانه واسه خودش نباشه .
من عاشق مصطفي بودم ... خب با عكس و يادش عشق كردم .
من از شهدا مي ترسيدم كه گناه كنم ، خب از خود اونا بايد اجرشو بگيرم .
من ... من ... من ...
آره اونقدر من من مي كنم تا حالتون از هرچي منه به هم بخوره !
همين من من ها بود كه فاصله من رو با خودش دورتر كرد .
باكي ؟
با عشقم .
با روحم .
با همه وجودم .
با اون كه اگه من ۲۱ سال فراموشش كردم ، بازم بهم مي خنده .
اوني كه اگه من ۲۱ سال ديگه هم اشتباه برم ، بازم تحويلم مي گيره .
نميگه : برو گمشو ... تو ديگه مشرك شدي ... تو ديگه خراب شدي ...
يه چيز ازش شنيدم كه خيلي دلمو برده .
خيلي قشنگه .
ميگن خودش ميگه .
ميگن « حديث قدسي » يه :
« بنده هاي من به هرچيزي كه دور و برشون مي بينن به چشم خدا نگاه مي كنن ...
ولي من به تك تك اونا به اين چشم نگاه مي كنم كه انگار فقط همين يه بنده رو روي زمين دارم .»
حال كردين نه ؟
به اين ميگن عشق .
به اين كه از هرجا كه اشتباه رفته باشيم و برگرديم ، باز مي برتمون جلوتر .
اصلا انگار نه انگار ما اون خطا كار ديروزيم !
ديگه دارم مي زنم توي خاكي و از مسير بيرون ميرم .
مي خواستم واسه بيست و يكمين سالگرد ...
اوه ... نزديك بود باز از اون لقبايي بهش بدم كه هم خودش تعجب كنه ، هم خداش !
بيست و يك سال پيش در چنين روز و ساعتي ...
دوست ، بچه محل ، همسنگر و همرزم من « مصطفي كاظم زاده » رفت .
همين .
كجا ؟
چطوري ؟
با يه تركش ناقابل .
در ارتفاعات « سومار » .
ديگه چيزي درباره اون نپرسين ...
فقط اينو بگم كه همه اين حرفاي قشنگ رو ، اون بهم ياد داده .
اونه كه دستم رو روي حروف مي بره كه اينارو بنويسم .
اگه خواستين دعايي بكنين ،
واسه همه مون دعا كنين كه ...
خدا رو با هيچي عوض نكنيم !
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٢/٧/٢٢ - حمید داودآبادی
