خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ ...
آویخته بر گوشه تخت فلزی سخت و سرد ...
شاید که آخرین یادگاری ثابت باشد.
***
25 سال پیش بود
من بودم و مصطفی
علی بود و نادر
رضا بود و حسین و …
چند روزی بیشتر نبود که مدرسه ها باز شده بودند.
هفته اول مهر بود.
صبح زود، اتوبوس که در خیابان های کرمانشاه و اسلام آباد غرب تاب می خوردند، بچه های شنگول و سرحال به چشم می آمدند که کیف و کتاب در دست، روپوش های آبی و سرمه ای بر تن، می روند تا زنگ مدرسه نخورده، وارد حیاط شوند و در صف قرار گیرند.
ما اما، از آنها و همه آرزوها و تصورات شیرین شان، که با چشمانی مشتاق ما را در پشت شیشه های اتوبوس که تابش اولیه تشعشعات آفتاب صبحگاهی نمی گذاشت به راحتی داخل آن دیده شود، می دیدند و بعضا دستی تکان می دادند و از آن زیباتر لبخند نوگل کوچک شان بود که بر صورت های لپ گلی و سرخ شان از سرمای دیشب، بر نگاه گرم شان سبقت می گرفت، تصویری زیبا داشتیم.
سرم را که گذاشتم بر شانه مصطفی تا مثلا چرتی بزنم، نگاهم به صندلی آن طرف افتاد. دو نفر که شباهت ظاهری شان نشان می داد دوقلو باشند، روی صندلی ها بلند شده بودند و با چنان ذوق و شوقی بچه مدرسه ای ها را از نظر می گذراندند و برای شان دست تکان می دادند که انگار خودشانند و اصلا پنداری رفته اند به دوران کودکی و پنیر تبریزی مالیده شده بر تکه ای نان بربری در دست گرفته و به دندان می کشند تا صبحانه شان را در راه مدرسه خورده باشند.
رفتیم.
نپرس کجا.
خودت بهتر می دانی.
رفتیم جبهه.
جنگ بود. عملیات بود. غرب بود. غرب کشور.
کجا؟
سومار. مرز ایران و عراق.
تقسیم که شدیم، افتادیم در گردان سلمان.
ثاقب و ثابت هم با ما بودند.
من شدم تک تیرانداز، مصطفی هم همین جور.
هر کدام یک اسلحه کلاشینکف تحویل گرفتیم.
ثاقب و ثابت اما، هر دوتای شان رفتند بهداری.
نه چیزی شان نبود.
ظاهرا دوره امدادگری دیده بودند.
وقتی که در شیارهای کوهستان های جاده سومار، آمدند به اردوگاه ما، هر کدام یک کوله پشتی بزرگ دوش شان بود. کوله پشتی ها از بس پر بودند، کم مانده بود بترکند.
پر بودند از باند و گاز و لوازم کمک های اولیه پزشکی.
از فردا، هر وقت صبحگاه می رفتیم، من پشت سر ثاقب می ایستادم و "آتل" (تخته باند پیچی شده بلندی را که برای بستن دست و پای شکسته بود) را که از کوله پشتی اش بیرون زده بود، رو به پایین می کشیدم. ثاقب هم فقط رویش را برمی گرداند و نگاه تندی می انداخت که مثلا "شوخی نکن."
***
بعدازظهر بود و بچه ها داخل چادر، دور هم نشسته بودند و گپ می زدند که ناگهان بلندگوی تبلیغات به صدا در آمد:
- برادران گروهان یک برای گرفتن نامه های شان به چادر تبلیغات مراجعه کنند ...
همه دویدیم.
هر کس از دیگری جلو می زد تا زودتر نامه پدر و مادرش را بگیرد و بخواند.
من و مصطفی هم دویدیم.
مثل بقیه. با ذوق و شوق، نامه هایی را که برای مان آمده بودند گرفتیم و رفتیم طرف چادر.
داخل چادر که شدیم، تعجب کردم.
ما که رفتیم تو، ثابت از جا برخاست، دست ثاقب را گرفت و درحالی که او را با خود به بیرون چادر می برد، گفت:
- بیا داداش ... بیا بیرون چادر کارت دارم ...
"داداش"
چقدر قشنگ می گفت.
عاشق داداش گفتن آن دو تا بودم.
ولی چرا از چادر رفتند بیرون؟
نه آنها جای ما را تنگ کرده بودند و نه ما مزاحم آنها بودیم.
شک کردم.
بدجوری.
حالم خیلی گرفته شد.
چرا رفتند بیرون؟
کسی که به آنها چیزی نگفته بود.
اصلا ببینم، چرا وقتی همه ما رفتیم برای گرفتن نامه های پدر و مادرمان که بوی شهر می دادند، آنها نیامدند و در چادر ماندند؟
رفتم بیرون. درست پشت سرشان.
ثابت دست چپ ثاقب را در دست راستش گرفته بود و همان طور که شانه به شانه همدیگر به طرف داخل شیار روبه رو می رفتند، چیزهایی زیر لب می گفت. خوب که دقت کردم، متوجه چشمان هر دوی شان شدم که آرام آرام سیل اشک از گوشه های آنها جاری می شد.
من را دیدند.
نه این که نبینند.
محلی نگذاشتند.
رفتند طرف شیار که کسی نبیندشان.
یواش یواش در همان حال رفتن، ثاقب شانه اش را گذاشت روی شانه ثابت.
***
هر کس نامه اش را باز کرده بود و می خواند. اصلا کسی اهمیتی نمی داد که نزدیک اذان مغرب است و باید برویم برای نماز جماعت. من هم کاغذ سفیدی را که دور تا دور آن را گل های سرخ و صورتی تزیین کرده بودند، به دست گرفته و می خواندم:
- سلام داداش حمید. حالت که خوبه. .. همه سلام می رسونن. مامان هم الان داره آش پشت پات رو درست می کنه. همه فامیل جمعن خونه ما. مامان بزرگ و دایی ها هم اومدن. جات خیلی خالیه.
بابا هم الان از سر کار اومد. با این که دو سه روز بیشتر نیست که رفتی، ولی سراغ نامه یا تلفنت رو می گیره. راستی چرا زنگ نمی زنی؟ مامان هم خیلی دلش برات شور می زنه ...
اصلا حواسم نبود. باور کنید.
از دهانم پرید.
تازه، اصلا از چیزی خبر نداشتم. نمی دانم چی شد که یک دفعه گفتم:
- خیلی حیف شد ... همه فامیل خونه ما جمع بودن ... مامانم یه آش رشته مشتی درست کرده ...
ثاقب درحالی که کاسه چشمانش سرخ شده بود، نگاهی به من انداخت و به زور لبانش به خنده ای ساختگی باز شدند که مثلا من هم مثل تو خوشحالم.
همه را از نظر گذراند. ثابت ولی وانمود می کرد که سرش توی روزنامه های دو سه روز پیش است که تبلیغات آورده و خبر انفجار بمب در میدان امام خمینی را چاپ کرده بودند. با صدای بلند برخی اخبار آن را می خواند و می خواست دیگران هم به او توجه کنند، ولی کسی گوشش به خبرهای بیات شده روزنامه نبود. هر کدام نامه ای از پدر و مادر خود برای شان آمده بود و سرگرم آن بودند. ثابت دوباره سرش را برد توی روزنامه.
***
چند روزی از عملیات گذشته بود. ثاقب را که دیدم، پس از این که یادی از خدابیامرز مصطفی کرد، دلش بدجوری هوای دوستانش را کرده بود. بغض کرده بود و کم مانده بود اشکش جاری شود. زدم به شانه اش و گفتم:
- مرد باش پسر ... بیشتر از این که من و تو غم و غصه از دست دادن اونها رو داشته باشیم، خونواده هاشون داغدارشون هستن ...
من که حرف بدی نزدم.
ثاقب زد زیر گریه.
آخه چرا؟
مگر حرف ناجوری زدم؟
- چی شد ثاقب؟ مگه من چی گفتم؟
- هیچی حمید جون ... ولی یه چیزی گفتی که بدجوری دلمو سوزوند ...
- ای بابا ... مگه من چی گفتم؟ مگه اشتباه می گم که پدر و مادرشون بیشتر از من و تو عزادار بچه هاشون هستن ...
- نه حمید جون تو اشتباه نمی کنی ... ولی آخه اونا پدر و مادراشون نمی دونن که بچه شون شهید شده ...
- یعنی چی؟ مگه میشه به پدر و مادرها اطلاع ندن که فرزندشون شهید شده؟
- آره حمید جون میشه ... آخه اونا هیچ کدوم پدر و مادر نداشتن ...
- چی؟ پدر و مادر ...
- آره ... پدر و مادر نداشتن ...
- یعنی چی؟
- یعنی این که ما مثل شماها نبودیم ...
- مگه شماها چه جوری بودین؟
- ما از پرورشگاه اومدیم ... خونه ما شیرخوارگاه بود ... معلوم نیست پدر و مادرمون کجا هستن ...
- یا حضرت عباس ... یعنی شماها پرورشگاهی هستین؟
- آره حمید جون ... چیه تعجب کردی که پرورشگاهی ها توی جبهه چیکار میکنن؟
- خب آخه ...
- آخه چی؟ ما هم آدمیم ... ما هم غیرت داریم ... ما هم شرف داریم ... ما هم حق داریم از انقلاب و کشورمون دفاع کنیم ... حق نداریم؟
- چرا ... چرا ... ولی آخه ...
- آخه چی؟ یعنی یه بچه پرورشگاهی بلد نیست تفنگ دستش بگیره و جلوی دشمن وایسه؟ درسته که ما پدر و مادرمون رو گم کردیم، ولی دین و ایمونومون رو که گم نکردیم.
***
چند سال دیگر هم گذشت. ثاقب و ثابت پای ثابت عملیات مختلف در جنوب و غرب کشور بودند. به هر شهری که وارد می شدند، اعلامیه ای که بالای آن عکس کودکی آن دو تا چاپ شده بود، به دیوار می چسباندند و از پدر و مادرشان طلب می کردند که به سراغ آنها بیایند.
***
چند سال گذشت. ثاقب و ثابت چند بار در طول جنگ مجروح و از همه بدتر شیمیایی شدند. اول ثاقب غریبانه رفت و روی سنگ قبر سیاهش نوشتند:
محل شهادت: مجتمع بهزیستی شهید قدوسی

و بعد ثابت هم بر اثر همان گازها به شهادت رسید و ...
ولی من، تو و همه مان ماندیم!
***
راستی، فهمیدید آن زنبیل قرمز چی بود؟
شبی از شب های زمستان یا تابستان! مادری … شاید که خسته، دل شکسته، ناتوان از تامین مخارج زندگی، مانده از فشار شوی خویش، تن داد به آن چه که نباید.
زنبیل پلاستیکی قرمز خوش رنگ خود را که هر روز صبح زود بر می داشت، چادر به دندان گرفته، تا سر کوچه می رفت تا دو تا نان بربری داغ و برشته برای صبحانه اهل خانه بخرد، یا سبزی و شیر بگیرد، ثاقب و ثابت دوقلو، کوچولوهای افسانه ای! را، پشت به هم که شاید نگاه شان به هم نیفتد! داخل آن گذاشت، روی شان پتویی نخ نما شده انداخت تا سرما نخورند، زیر چادر مشکی خود گرفت تا همسایه ها و عابران گذری کوچه و خیابان متوجه نشوند، آورد و گذاشت پشت در بسته شیرخوارگاه! همین و بس.
و آن زنبیل چیزی نیست جز خانه اولین دوقلوها!

راستی اگر گذرتان به بهشت زهرا (س) افتاد، اگر حال داشتید، سری هم به قطعه 50 ردیف 67 شماره 19 و ردیف 65 شماره 19 بزنید. شاید که خودمان را پیدا کردیم!
***
این را نوشتم تا بگویم:

اگر روزی شنیدید سکته کردم، دق کردم و مردم ...

از حسرت و داغ همه ثافب و ثابت ها بود و بس.

[ ۱۳۸٦/٧/٧ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب