خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ـ همه‌تان‌ بيماريد ... موجي‌هستيد... سروته‌تان‌ را كه‌ بزنند از جنگ‌مي‌گوييد... مگر جبهه‌ چي‌ داشت‌ كه‌ اينقدر يادش‌ مي‌كنيد... قبول‌ كنيد كه‌باختيد... عقب‌ مانديد... از زندگي‌ ... از تحصيلات‌... از ماديات‌... از دنيا....همه‌تان‌ بيماريد... هر كدامتان‌ يك‌ چيزيتان‌ مي‌شود... هر كدامتان‌ به‌نوعي‌ بيماريد...

خودم در کنار سردار شهید عباس کریمی فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در خرمشهر تابستان 1363

 

كي‌گفته‌ ما بيمار نيستيم‌؟ كي‌ گفته‌ ما عقب‌ مانديم‌؟ كي‌ گفته‌ مانباختيم‌؟ كي‌ گفته‌...

ما بيماريم‌، همه‌مان‌، هر كس‌ كه‌ ذره‌اي‌ عطر جبهه‌ را درك‌ كند بيماراست‌. ما عقب‌ مانده‌ايم‌، هر كس‌ كه‌ بخواهد از دنيا جلو بزند و خود را به‌آخرت‌ برساند، عقب‌ مانده‌ است‌. ما باختيم‌. خيلي‌ هم‌. هشت‌ سال‌ اززندگيمان‌ حداقل‌ آن‌ بود. هشت‌ سالي‌ كه‌ مي‌توانستيم‌ درس‌ بخوانيم‌.برويم‌ خارج‌ دكتر شويم‌. ملت‌ را بچزانيم‌ و جيبشان‌ را خالي‌. هشت‌ سالي‌كه‌ مي‌توانستيم‌ برويم‌ مهندس‌ شويم‌، وزير شويم‌، وكيل‌ شويم‌، براي‌ خودويلايي‌ عظيم‌ در شمال‌ كشور بسازيم‌ و .... عوضش‌ تا عيد مي‌شود، دلمان‌هواي‌ گرماي‌ خرمشهر مي‌كند. تا گرم‌ مي‌شود، دلمان‌ براي‌ زمين‌ سوزان‌شلمچه‌ تنگ‌ مي‌شود. تا بچه‌مان‌ را صدا مي‌كنيم‌، ياد دوستان‌ شهيد خودمي‌افتيم‌ و روزهاي‌ خوش‌ بودن‌ با آنان‌ برايمان‌ تداعي‌ مي‌شود.

ما باختيم‌. خيلي‌ هم‌ باختيم‌، چه‌ باختني‌ بزرگتر از دنيا؟ آري‌ ما دنيا رابه‌ آخرت‌ باختيم‌. ولي‌ اين‌ را مطمئنيم‌ كه‌ آخرت‌ خويش‌ را به‌ دنيا ودنيايمان‌ را به‌ دنياي‌ ديگران‌ نباختيم‌، چه‌ باختني‌ بزرگتر از اين‌ كه‌ نداني‌خونت‌ را، شرافتت‌ را براي‌ كدام‌ بي‌... فدا كني‌؟ ولي‌ ما  مفتخريم‌. وجودمان‌را، عشقمان‌ را و حياتمان‌ را اسماعيل‌وار به‌ پاي‌ ابراهيم‌ زمان‌ قربان‌ساختيم‌ و شادمان‌ بر خود باليديم‌.

ما عقب‌ مانديم‌. هشت‌ سال‌ تمام‌. هشت‌ سالي‌ كه‌ مي‌شد هر  سال‌آن‌ يك‌ بچه‌ داشت‌. هر سال‌ آن‌ يك‌ كارخانه‌ ساخت‌.هر سال‌ آن‌ يك‌شركت‌ تأسيس‌ كرد و هر سال‌ آن‌ تعطيلات‌ را در يك‌ كشور غربي‌ گذراند.ولي‌ ما، همه‌ دلخوشيمان‌ تحويل‌ سال‌ نو در فكه‌ است‌ و گذران‌ تعطيلي‌سال‌ نو در طلائيه‌. كجا مي‌فهمند اهل‌ دنيا كه‌ تبسم‌ بچه‌ بسيجي‌ در ميان‌سيمهاي‌ خاردار والفجري‌ فكه‌ چه‌ زيباست‌؟ كجا درك‌ مي‌كنند بازماندگان‌اصلي‌ دنيا كه‌ شهادت‌ نوجوان‌ بسيجي‌ در ارتفاعات‌ يخ‌ زده‌ ماووت‌ چه‌حلاوت‌ و گرمايي‌ دارد؟ چه‌ مي‌فهمند بندگان‌ «دوو» و سينه‌ چاكان‌ «بنز» وچاپلوسان‌ «اريكسون‌» كه‌ خداحافظي‌ حاجي‌ در پشت‌ بي‌سيم‌ در محاصره‌دشمن‌ در جاده‌ خرمشهر چه‌ نسيمي‌ دارد؟

مانسلي‌ بيمار هستيم‌. سرمازدة‌ ماووت‌ هستيم‌ و گرمازدة‌ شلمچه‌.مغزمان‌ را كاتيوشا سوراخ‌ كرده‌ و قلبمان‌ آماج‌ دوشكا قرار گرفته‌؛حنجره‌مان‌ از گازخردل‌ پر است‌ و سينه‌مان‌ سوخته‌ از گازخون‌ و سيانور. گازخورديم‌ تا  به‌ دنيا گاز نزنيم‌. گاز خورديم‌ تا ديگران‌ دندانهايشان‌ رامحكمتر به‌ دنيا بفشارند.گاز خورديم‌ تا هواي‌ نامطبوع‌ نامردي‌ درحنجره‌هامان‌ جاري‌ نگردد. شيميايي‌ شديم‌ تا خيلي‌ها تركيب‌ سيانور را با«ژل‌» مو اشتباه‌ نگيرند. گاز خردل‌ خورديم‌ تا پيتزاخوران‌ شمال‌ شهرفراموششان‌ نشود از سس‌ خردل‌ بهره‌ جويند.

ما بيماريم‌. عقلمان‌ را شهدا در ربودند و جانمان‌ را خداوند. چشمانمان‌بر آسمان‌ است‌ و نزولات‌ عشق‌ و بارانش‌ و دستانمان‌ به‌ درگاه‌ معبود،ملتمس‌ و خوشحال‌. پاهايمان‌ سست‌ است‌. درست‌ مي‌گوييد زانوانمان‌مي‌لرزد. در برابر خداوند پاهايمان‌ ثابت‌ نيست‌ ولي‌ در برابر گناه‌، استواريم‌ وياد شهدا به‌ قلبمان‌ اطمينان‌ مي‌دهد.

ما نسلي‌ باخته‌ايم‌. سرمايه‌داري‌ را به‌ شهدا باختيم‌، حرامخوري‌ را به‌حلاوت‌ حلال‌، شقاوت‌ را به‌ شهامت‌، تكبر را به‌ تعبد، تحجر را به‌ تدين‌ ورياكاري‌ و زياده‌ جويي‌ را به‌ زهد و عبادت‌ شبانه‌ باختيم‌.

بر ما بخنديد. احساس‌ كنيد دوره‌ ما تمام‌ شده‌. خوشحال‌ شويد،مامي‌رويم‌. شادمان‌ باشيد كه‌ ما گوشه‌ عزلت‌ گزيده‌ايم‌. بر خود بباليد كه‌دنياي‌ معصيتتان‌ بر آخرت‌ سپيدمان‌ چيره‌ گردد.

ولي‌ ما بر شما نمي‌خنديم‌. برشما فخر نمي‌فروشيم‌ و تكبر نمي‌كنيم‌.از اينكه‌ درمنجلاب‌ غرقيد، خوشحال‌ نمي‌شويم‌. از اينكه‌ آخرتتان‌ را به‌دنيايتان‌ باختيد شادمان‌ نمي‌گرديم‌! چرا؟ چون‌ شما از جنس‌ ماييد.مسلمانيد. ايراني‌ هستيد. انسانيد. مخلوق‌ خداييد و بندگان‌ او. اين‌ را كه‌ديگر نمي‌توانيد منكر شويد! هموطن‌ بودنتان‌ را تكذيب‌ كنيد؛مسلماني‌تان‌ را بپوشانيد؛ بندگي‌ خدايتان‌ را چه‌ مي‌كنيد؟ ما كه‌ جلوي‌ شمارا نخواهيم‌ گرفت‌. اوست‌ كه‌ بايد مقابلش‌ قرار گيريد.

ولي‌ اين‌ را  باور كنيد: اگر دستمان‌ برسد شما را نيز شفاعت‌ مي‌كنيم‌.دست‌ شما را نيز مي‌گيريم‌. به‌ شرطي‌ كه‌ حساب‌ خود را با خدا صاف‌ كنيد.عداوت‌ و لجبازي‌ راكنار بگذاريد و دست‌ از يكدنگي‌ برداريد. راستي‌ شماچه‌ مي‌كنيد؟ دستتان‌ را درازمي‌كنيد؟

 

 

[ ۱۳۸٢/٦/٢٠ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب