خاطرات جبهه
 

فقط يه بار ديگه ...

چي ميشه ، به كجا بر مي خوره اگه فقط يه بار ديگه …
فقط يه بار ديگه روبه روت بشينم ، توي نگات زل بزنم و بهت بگم : « داداش » ؟
فقط يه دفعه ديگه به خودم جرات بدم و چشمامو توي چشات گره كنم و « داداش جون » صدات كنم ؟
يعني نميشه يه بار ديگه – فقط يه بار ديگه – اون اشكاي نازت رو كه مث مرواريد روي گونه هات غلت مي خوردن و مي ريختن پائين ، با سرانگشتام پاك كنم و بگم : « بميرم برات » ؟
يعني ديگه خيلي غريبه شدم كه نمي تونم مستقيم توي چشات نگاه كنم ؟
روتو برنگردون . خودت خوب مي دوني من پرروتر از اين حرفام !
مي خوام يه بار ديگه ، سرت رو بذاري روي شونه م ، هق هق گريه هات تنمو بلرزونه ، اون وقت انگشتامو بندازم توي موهات و بگم : « قربونت برم » .
مي خوام فقط براي يه دفعه هم كه شده ، دوزانو جلوت بشينم ، كف دستامو بذارم زمين و خم بشم روي نگات ، آروم ازت بپرسم : « خوبي آقا مصطفي ؟ » .
مي خوام فقط يه بار ديگه - فقط همين يه بار - نفسم به نفست بخوره و باهاش دستاي سرد همديگه رو گرم كنيم .
هوزم اگه حالي دست بده ، زير آسمون پرستاره و سرد كه بشينم ، چشمام رو ميندازم بالا و حرف اون شبارو تكرار مي كنم كه :
- خدايا خيلي نوكرتم … ديگه هيچي ازت نمي خوام … احساس مي كنم بي نيازترين انسان روي زمينتم ! آخه اينو بهم دادي !
و تو هم بگي :
- آره خدا راست ميگه منم احساس مي كنم همه قشنگي هاتو به من دادي آخه اينو برام آوردي !
مي خوام فقط يه دفعه ديگه ، كنار بدن خونيت بشينم و با خودم نجوا كنم :
- قربونت برم … قربونت برم …
و تو بخندي و جون بدي .
مي خوام يه بار ديگه واسه آخرين بار وقتي كه گوشه سرد سنگر چشم باز مي كنم و خودم رو تنهاي تنها در اوج تاريكي مي بينم ، ياد آخرين روبوسيمون بيفتم و زير لب هموني رو بگ كه آقااباعبدالله(ع) بالاي سر نوگلش حضرت علي اكبر (ع) گفت :
- علي… علي الدنيا بعدك الافاء
- اوف بر اين زندگي و زندگاني بعد از تو
مگه چيه ؟ آخه منم دل دارم ديگه ! هر چي باشه اون روزا خيلي ادعاي معرفتم مي شد . و همش زير گوشت مي خوندم :
- من خيلي نوكرتم آقا مصطفي…
و تو با يه كلمه حالمو مي گرفتي :
- مابيشتر…
حالا كه اين طوره ، فقط يه سوال دارم كه دوست دارم خودت بهم جواب بدي :
با اين چيزايي كه توي بيست سالي كه از شهادتت مي گذره و از من ديدي ، روز قيامت كه روتو از من برنمي گردوني ؟
نكنه من دارم واسه خودم حرف مي زنم ؟ نكنه اونقدر عوض شدم كه ديگه نه قيافمو مي شناسي نه صدامو مي شنوي ؟
اگه اين طوره ، پس فقط خدا به دادم برسه …

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۱/۱۱/۱٧ - حمید داودآبادی