خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

عکاس بود. عکاس جنگ. نه از اونایی که از رژه نیروهای اعزامی توی شهر عکس می گرفتند؛ نه اصلا. از اونایی که توی دل جنگ، وسط خون و آتیش، کنار رزمنده ها جلو می رفت و عکس می گرفت.
حالا سنش بالا رفته بود. ولی هنوز برای روزنامه ... عکاسی می کرد.
همچنان شاد بود و خندان.
ولی پشت لبخند ساختگیش، غم عجیبی نهفته بود.
سر میز افطاری، از شوخی ها و لحظات شاد جبهه گفت. ولی می دونستم دنبال یه راهی می گرده که خودش رو سر یکی خراب کنه!
چشماش داد می زدن که داره می ترکه، و فقط کافیه یه نیشتر بهش بخوره تا ...
آخرش زبون باز کرد و غمی رو که بدجور روی دلش سایه انداخته بود، ریخت جلوم:

"همون زمان جنگ ازدواج کردم. یعنی مرخصی گرفتم، اومدم عقب و زن گرفتم. خب می شناختمش، دختر همسایه مون بود. واسه همین زود ردیف شد. یکی دو ماهی به هوای اون موندم تهران و بعدش راهی شدم جبهه. دم عملیات بود و نمی شد موند توی شهر. یعنی من دل و دماغ موندن رو نداشتم. اصلا انگار داشتم خفه می شدم.
همون موقع جنگ هم سیگار می کشیدم، ولی هوای شهر برام کشنده تر بود. با سیگار بیش تر و راحت تر حال می کردم تا نگاه سنگین و غریبه بعضی آدما!

خلاصه جنگ تموم شد و من موندم با زن و یه دختر کوچولوی ناز. همه عشقم شده بود فاطمه خانوم گل. عزیز دل بابا.
عشق کردم. چون لحظه لحظه جلوی چشمم بزرگ شد. همه زندگی مون رو به پاش ریختیم. شیرازه جونم بود دیگه. مگه می تونستم نریزم؟ دختر نداری که بدونی چی میگم!

فاطی کوچولوی بابا بزرگ شد، مدرسه رفت و توی کنکور رتبه بالایی آورد. همه عشقم این بود دخترم خانوم دکتر بشه. رفت رشته پزشکی.

چند وقتی که گذشت، یواش یواش دیدم کوچولوی بابا داره یه تغییرهایی می کنه. یه روز دیدم چشماشو کشیده. یه روز دیگه دیدم ماتیک زده. یه روز یه دفعه دیدم چادرش رو گذاشت کنار و با مانتو رفت بیرون.
خب منم تربیتش رو سپرده بودم به مادرش. وقتی پرسیدم که چی شده چه اتفاقی افتاده، خانمم گفت:
- منم نمی دونم ولی از وقتی رفته دانشگاه، یه جورایی شده.

نمی خواستم بهش سخت بگیرم. یعنی دلم نمی اومد. آخرش یه روز نشستم باهاش گپ بزنم. هنوز چند کلمه نگفته بودم که گفت:
- پدر، زود حرفت رو بزن من باید برم بیرون.
پدر؟
از کی تا حالا دختر گلم به باباش می گه پدر؟
اصلا از کی اون وسط حرف باباش می پره؟
از کی اون می خواد بره بیرون و منو غافل گیر می کنه؟
اون روز نشد باهاش حرف بزنم. یکی دو روز گذشت. خلاصه، سرت رو درد نیارم.

یه شب که با مامانش نشسته بودیم، گرفتمش به حرف. ولی مگه قبول می کرد؟ هر چی براش از خدا و پیغمبر گفتم، توی گوشش نرفت که نرفت. آخرش یه چیزی گفت؛ یعنی ایشاالله از دهنش پریده. که بدجور آتیشم زد.
دختر کوچولوم که حالا بیست و سه سالش بود، بهم گفت:

"بابا تو چه قدر اُمُّل هستی. بیا ببین همکلاسیام با چه تیپی میان دانشگاه. زیر پای همشون ماشینه. اون وقت تو به چادر یا مانتوی من گیر دادی؟"

کُپ کردم.
زبونم بند اومد.
موندم چی بگم.
بلند شد رفت توی اتاقش و در رو کوبید.

سریع از خونه زدم بیرون که زنم اشکامو نبینه.
آتیش گرفتم.
داغون شدم.
مگه من چی براش کم گذاشته بودم که حالا منو اُمُّل خطاب می کرد؟!

[ ۱۳٩۳/۳/٢٥ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سال 1382 وقتی آمریکا عراق را اشغال کرد، به هر کسی که احساس می کردم می تواند شنونده و منتقل کننده خوبی باشد، گفتم:

"تا پیش از حمله آمریکا به عراق و اشغال آن، ما با فلسطین اشغالی (حکومت رژیم صهیونیستی) هم مرز بودیم و اگر آن رژیم قصد هرگونه تحرک یا توطئه ای داشت، سایه موشک های حزب الله لبنان بالای سر آنها بود و آنان را از هر حماقتی می ترساند.

سرانجام آمریکا تاب و تحمل خود را از دست داد و برای تامین امنیت رژیم صهیونیستی، طرح حمله به عراق و اشغال آن را ریخت. با این کار، هم آمریکا و هم رژیم صهیونیستی با ایران همسایه شدند!
و حمله آمریکا به عراق، فقط و فقط در جهت همسایگی و هم مرزی با ایران بود و بس.
این که مهره سوخته و تاریخ مصرف گذشته ای همچون صدام را هم حذف می کردند، هدف بعدی بود.

دستگاه های اطلاعاتی صهیونیستی و غربی، به بهانه بازسازی عراق ویران شده، تحت پوشش شرکت های مختلف در مرز ایران مستقر شدند. به حدی که وقتی چند شرکت ایرانی در کردستان عراق قرارداد انجام امور ساخت و ساز بسته و عوامل خود را به آن جا اعزام کردند، به سرعت چند تن از آنان را ترور کردند و با ایجاد رعب و وحشت و عدم امنیت جانی، باعث شدند شرکت های ایرانی از ادامه کار صرف نظر کنند."

آن روزها، ملتمسانه می گفتم:
"امروز باید برای حفظ حریم امنیتی ایران، دست به اقدامی مهم زد.
الان که عراق تحت اشغال است و نان و غذا در آن کشور جنگ زده یافت نمی شود، می توان به قیمتی بسیار مفت، زمین های مقابل مرز ایران را تا عمق چندین کیلومتر خرید؛ چرا که هیچکس به فکر نگه داشتن زمین آن هم در بیابان های مرزی نیست.

بهترین گزینه برای انجام این کار هم نیروهای مبارز و مجاهد عراقی بود که زمان دفاع مقدس، در لشکر بدر و دیگر یگان ها علیه صدام می جنگیدند و حالا به عراق بازگشته اند.

کافی است به آنها کمک شود تا با خرید مناطق متصل به مرز عراق با ایران، هم به بازسازی کشور خود بپردازند، هم حریمی امن در مرزهای ایران ایجاد کنند که اگر خدایی ناکرده هوس شیطنت به سر کسی زد، زمین های آنان، اولین دیوار دفاعی، سنگر و خط پدافندی در داخل عراق علیه متجاوزین باشد."

[ ۱۳٩۳/۳/٢٢ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سال 1382، از همان روزهای اول که آمریکا در خیمه شب بازی خود، مثلا به عراق حمله کرد و توانست بدون هرگونه مقاومتی آن جا را اشغال کند، موضوع مهمی در ذهنم گذشت:
"پس گارد ریاست جمهوری عراق که ما در جنگ آن را دیده و چشیده بودیم، کجاست؟"

"گارد ریاست جمهوری عراق" (حرس الجمهوری) سال 1359  به دستور صدام تشکیل شد. در ابتدا وظیفه اصلی آن حفظ جان صدام و امنیت بغداد بود، ولی در طول جنگ علیه ایران، به مهمترین عنصر تهاجمی عراق تبدیل شد.
گارد ریاست جمهوری عراق یگانی کاملا ویژه، آموزش دیده کماندویی خاص بود که در طول 8 سال جنگ عراق علیه ایران، کاربرد ویژه ای داشت. هر جا ارتش صدام در دام رزمندگان اسلام می افتاد، خطوط نبرد را خالی و واگذار می کرد، صدام دستور می داد تا این گارد که تازه نفس و بسیار مجهز بود، وارد عرصه نبرد شود تا با حملات خوردکننده رزمندگان اسلام مقابله کند.
خشونت، شدت و وحشی گری این یگان، زبانزد سربازان عراق بود؛ چرا که با حضور گارد ریاست جمهوری در مناطق عملیاتی، اگر نیرویی ترسیده، قصد عقب نشینی داشت و یا از جلو رفتن امتناع می کرد، توسط نیروهای گارد که از وفاداران صدام تشکیل شده بود، کشته می شد.
اگرچه در برخی عملیات گارد ریاست جمهوری توانست حملات ایران ر ا سد کند، ولی در بسیاری از عملیات که برجسته ترین آن والفجر 8 و فتح فاو بود، گارد ریاست جمهوری دچار بدترین و بالاترین ضربات و شکست ها شد. و بعدها همین گارد ریاست جمهوری بود که توانست در سال 67 فاو را از ما پس بگیرد!

پس از اشغال عراق توسط آمریکا، اعلام شد که قبل از عملیات، آمریکایی ها توانسته اند با تطمیع و خریدن فرماندهان ارتش عراق، آنها را از مقاومت در برابر خود باز دارند. در آن میان هیچ نامی از فرماندهان گارد ریاست جمهوری عراق و این که چه بلایی بر سر آن نیروی مهم آمده است، به میان نیامد.
از همان اولین روزها، تحلیل و نظرم این بود:
"اگر روزی غرب بخواهد به ایران حمله کند و یا ایران را تحت فشار قرار دهد، بدون شک با استفاده از گارد ریاست جمهوری عراق این کار را خواهد کرد. چرا که بدون درز هرگونه خبری، آن قوای عظیم و مهم را به پیشرفته ترین سلاح و تجهیزات مسلح کرده، دوره های آموزشی خاص را هم داده است تا در زمان مناسب از آنها بهره جوید."

این روزها وقتی اخباری عجیب از عراق رسید که "داعش" به یک باره دست به حملات گسترده زده و برخی شهرهای عراق را هم اشغال کرده است، نظریه قبلی برایم عینیت پیدا کرد. چرا که سرانجام بعد از 11 سال، سر و کله گارد ریاست جمهوری و فرماندهان آن پیدا شد.

داعش، با استفاده از شیوه آمریکا، فرماندهان ارتش عراق را خریده و براساس برخی اطلاعات با استفاده از نیروهای گارد ریاست جمهوری و بعثیان سابق، توانسته این گونه قدرتمند وارد عمل شود.
حال این که ارتش، حکومت و مردم عراق چگونه جلوی این حملات وحشیانه تروریستی را سدّ کنند، بحث بسیار مهمی است.
مسئله اصلی این است که پس از کشتارها و جنایات داخلی گروه های تروریستی داعش، جبهه النصره و جیش الحر در حق یکدیگر، و به دنبال آن پیروزی بشار اسد در انتخابات ریاست جمهوری، ادامه جنگ در سوریه، عملا جز خودکشی و از دست دادن قوا، چیز دیگری نخواهد بود. بر همین اساس القاعده قدرت خود را بر عراق متمرکز کرد تا بلکه بتواند به برخی اهدافی که غرب و در راس آن آمریکا و رژیم صهیونیستی برایش دیکته کرده اند، دست یابد؛ و بدون شک، تمامی گروهک های تروریستی سلفی و وهابی، هیچ هدفی را دنبال نمی کنند مگر تامین امنیت رژیم اشغالگر قدس.

با توجه به سوابق جنگ و نبرد در عراق طی 35 سال گذشته، و آنچه این روزها در عراق می گذرد، فقط باید به عنایت خداوند قادر توانا امید بست.
و به قول استاد بزرگوار آقای "علی رضا کمری":
"عراق سرزمین صدام خیز است!"
و چه بسا باید منتظر تحولاتی بدتر از این، در آن سامان بود.

[ ۱۳٩۳/۳/٢٢ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

همه دوست دارند به بهشت بروند، ولی هیچکس دوست ندارد بمیرد!
از وقتی این جمله را جایی خواندم، خیلی به آن فکر کردم.
زمان جنگ، درست خلاف این بود. هیچکس دنبال رفتن به بهشت نبود.
همه دنبال کسب رضایت الهی بودند و وصل دوست. نه دنبال حوری بودند، نه شراب بهشتی و ...

"خدایا، آتش عذاب تو را تحمل می کنم، ولی با دوری تو چه کنم؟"
از مناجات حضرت علی (ع) در دعای کمیل

امشب در اخبار تلویزیون، داماد خانواده آیت الله مهدوی کنی، آن چنان عاجزانه از مردم، خانواده شهدا، جانبازان، علما و ... درخواست کرد تا برای بهبود حال ایشون و برگشتشون به دنیا و در جمع مردم دعا کنند! که جا خوردم.

مگر نه اینکه روایت داریم:
"دنیا، زندان مومن است و بهشت کافر، و آخرت بهشت مومن و زندان کافر است."

پس این همه التماس برای بازگشت ایشون به دنیا، برای چییست؟!
مگر 25 سال پیش، امام عزیز که در بستر بیماری بود، همه ملت ایران و شیعیان جهان برای شفای او دعا نکردند؟
واقعا مگر منظور از دعا برای شفای مریض، فقط زنده شدن و بازگشت او به دنیاست؟ به زندان مومن؟
یا ...
قطعا نظر خود ایشون چیزی جز وصال دوست نیست، که عمری را در راه کسب آن صرف کرده است.
اللهم اشف کل مریض  

[ ۱۳٩۳/۳/۱۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مدل ماشین زیر پات چیه برادر؟
لامبورگینی؟ پورشه؟ لکسوس ...؟
کدام آقازاده آب و نان لندن خورده که وجود خودش و خونوادش بوی نفت ملت رو میده، این مدل خودروهای ملی رو وارد کرده؟
راستی حواست باشه!
اگه کمیسیون تعیین درصد جانبازی، درصدت رو کم کنه، همینی رو که روش خوابیدی از زیر پات میکشن.
بد نیست یه کارواش ببریش.
البته با اشک چشمان ما شرمنده ها.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20jnbbaz.jpg

[ ۱۳٩۳/۳/۱٢ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

توفیقی دست داد؛ و صدالبته توفیقی کاملا اجباری! که امروز صبح راهی دیار عاشقان خفته در خاک، بهشت زهرا (س) بشم.
این که میگم توفیق اجباری، دلیلش این بود که شب قبل قصد داشتم با شهید مصطفی کاظم زاده و چه بسا همه دوستانم که تعدادشان در بهشت زهرا (س) خیلی بیشتر از مردگان متحرک زنده ام! در شهر است، قهر کنم!

بله درست خوندین. قهر!
خب چیه؟ دوست دارم با رفیقام قهر کنم. اونم اونایی که بعد 32 زندگی با سوز و داغ آنها، اصلا محل نمیذارن در این وانفسای دنیا، ما هم آدمیم و چشم انتظار.
چشممان به خواب و رویا خشکید از بس التماس دیدارشون رو کردیم.

نمی خواستم برم. اگه اصرار دوستان نبود، حتما نمی رفتم و تا لنگ ظهر راحت می خفتم! چون حوصله سر کار رفتن هم نداشتم. این همه عمر سر کار بودم، بسم نیست!
آخرش مغلوب شدم و با جمع دوستان راهی شدیم.

ساعت حدود یازده بود که روی فرش الهی، چمن های مقابل مزار "میرزا کوچک خان جوادیه" (مرحوم محمدرضا آقاسی – آخه ما این جوری صداش می کردیم. آقاشیره هم بهش می گفتیم) نشسته بودیم و بساط صبحونه برپا.

همین که نشستیم، یکی از دوستان جوانی رو نشون داد که داشت سنگ مزار مرحوم آقاسی رو می شست و گفت که این جوون، همیشه در بهشت زهراست و مزار شهدا رو شستشو میده.
جوان هم با دیدن ما جلو آمد و گپ و گفت و صبحونه و ...

جوانی خنده رو، خوش مشرب که در نگاه اول ساده می اومد. ولی کمی که گذشت، فهمیدم بنده حقیر را خوب می شناسه، اون هم به نوعی گرفتار عشق و محبت دو تن از دوستان شهیدم مصطفی کاظم زاده و سیدمحمد هاتف است.
شیدایی اش نسبت به شهدا، به جنون می زد. شیفتگی خالصانه و البته با فهم و شعور.
حوصله ندارم ریز تا ریزش رو بگم چی گذشت، فقط بگم که چند جمله گفت که خیلی برای من یکی تاثیر گذار و تکون دهنده بود!

بیش از 30 سال از شیفتگی و عشق شهدا می گفتم و خودم بیشتر از دیگران غرق این بودم که چطور از چهره اونا متوجه می شدم که شهید خواهند شد و باهاشون عکس می گرفتم یا عقد اخوت می بستم!
این جوون 21 ساله که ظاهرا اسمش "مهدی تات" بود، رمز و راز 30 ساله منو باز کرد و مشکل بزرگی رو از دلم بیرون کرد!

"شهدا، به خاطر کارهایی خیری که می کردند، هی چهره شون خوشگلتر، زیباتر و نورانی تر می شد."

ای وای! دقیقا زد توی هدف. همین بود که احساس می کردم نگاهشون، چشماشون، قیافشون و ... خلاصه همه چیزشون خیلی متفاوت و جذاب شده!

آقا مهدی شیفته کتاب "آنکه فهمید، آنکه نفهمید" بنده بود و آن چنان از خاطرات آن تعریف می کرد که دلم آب شد. نه برای خودم، که برای خاطرات شهدا و آقامهدی.
اون دو تا گیر اساسی بهم داد:
اول اینکه عکسی از شهید سیدمحمد هاتف براش بیارم.
دوم اینکه خواست تا از مصطفی کاظم زاده بیشتر بنویسم!

اون، همه خاطرات کتابها رو نه که خونده باشه، چشیده بود، خورده بود، هضم کرده بود و جذب خون و وجودش شده بود. آن چنان از دوستان شهیدم با من حرف می زد و این که مزار تک تکشون رو شستشو می ده، که کلی بهش حسودیم شد.

یه جمله آقا مهدی بدجوری منو به فکر انداخت و البته که بدجوری تکون داد و سوزوند.

"شماها رفتید جبهه، شهدا رو دیدین، باهاشون رفیق شدین، ترکش خوردین، الان جانباز شدین؛ من که توفیق نداشتم اونا رو ببینم، ولی ندیده عاشقشون شدم، امروز همه چیزم شدن شهدا، من جانباز نیستم؟ منم جانباز شهدا هستم. جانباز عشقشون.

اون، دنبال درصد جانبازی، درجه، رتبه و حق و حقوق نبود؛ اون دلش به این خوش بود که جلوی رفیق مصطفی و هاتف، خاطرات اونارو براش بازگو کنه و چه بسا تلنگری سخت به ذهن خسته اش بزنه!

بعدا در راه بازگشت یکی از دوستان گفت:
"تو که داشتی سر مزار مصطفی با اون جوونا که برای زیارتش اومده بودن صحبت می کردی، آقا مهدی به جای خالی کنار مزار مصطفی اشاره کرد و گفت:
"فکر کنم آقای داودآبادی این جا جاش بشه. کنار رفیقش مصطفی."

من که نشنیدم، ولی فقط با خودم گفتم:
"انشاالله لیاقت داشته باشم که عاقبت بخیر و سربلند بشم و توفیق اینو داشته باشم زیر پای شهدا بخصوص مصطفی دفن بشم."

خدا از دلت بشنوه آقا مهدی!
امروز که کلی به من حال دادی و احساس حقارت و کوچکی ام در برابر جوون 21 ساله نسل امروزی، به اوج رسید.
وقتی توی چشمام زل می زدی و با اون لبخند قشنگت از هاتف و مصطفی می گفتی، خوب می فهمیدی چه جوری دارم زور میزنم جلوی فوران اشکم رو بگیرم.
دمت گرم جوون. دمت گرم مرد.

برای سلامتی و عاقبت بخیری دوستانی که منو کشیدن و به زور بردن بهشت زهرا (س) و نذاشتن به قهر تلخ پناه ببرم، آقامهدی گل و خود من، دعا کنید.

امروز اون قدر مست شدم که یادم رفت با آقامهدی، مصطفی، هاتف و ... عکس بگیرم!

[ ۱۳٩۳/۳/۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تا نزدیک سالگرد آزادی خرمشهر مى‏شه، سازمان‏ها و نهادهای دولتی، بودجه‏های آن‏چنانى‏شان را برای انجام یه مشت کار تکراری و بیهوده به باد مى‏دهند!
حالا من هم شده‏ام مثل همان‏ها!
خواستم برای سالگرد خرمشهر خاطره‏ای بنویسم که دلم نیامد. راستش ترسیدم از خودم بگم. ترسیدم خیلی خوش به حالم بشه.
برای همین ترجیح دادم دل نوشته‏ای رو که چند سال پیش توی وبلاگم گذاشتم، بازخوانی کنم. شاید خیلی از شماها نخونده باشید. توی این دو سال هیچ خبر یا عکس العملی نشد! عیبی نداره. من هم اون‏قدر مى‏گم تا به یه جای حضرات بربخوره!
اینم مقاله تکراری من برای سالگرد آزادی خرمشهر:

 

http://davodabadi.persiangig.com/1khrramshahhr.jpg



دروغ های سوم خردادی!!!
اگه هنوز احساس مى‏کنی یه ذره غیرت و مردونگی توی وجودت مونده، این‏رو بخون!
ولی اگه مى‏خوای فحش بدی و بگی این دوباره قاطی کرده، برو حال خودت رو بکن و بى‏خیال شو؛ مثل 32 سال گذشته!

یکی دو روزه عملیات شروع شده. همون صبح دهم اردیبهشت افتادیم توی محاصره. ایستگاه حسینیه قتل عامی بود. عراقیا روی جاده بدجوری مقاومت مى‏کردند. خون بود و خون. ولی ما هنوز زنده بودیم.
اون‏روز همه بودند. من، امیر محمدی، جهانشاه کریمیان، سیدمحمود میرعلى‏اکبری، رضا على‏نواز ...
ولی امروز ...

هیچ کدوم اونا نیستند ...
ولی من هستم!
اونا اون روز رفتند، با غیرت!
من امروز موندم، بى‏غیرت!

ببخشید! این درد چند ساله داره خفه‏ام مى‏کنه. زشته، بده، بى‏حیاییه، به خوبی و حیاء خودتون ببخشید.
بیاییم همدیگر رو خر نکنیم!
بیاییم سرمون رو از آخورمون دربیاریم و یه ذره غیرتی بشیم!
آره بد مى‏نویسم. بد و سیاه. ولی مگه دروغ مى‏گم؟
عذر مى‏خوام از همه‏ی بچه‏های خرمشهری. از همه‏ی بچه‏های جنوبی که اصلا تاریخ آزادی خرمشهر رو یادشون رفته!

موندم تا شاهد باشم که توی سالگرد سوم خرداد، بنیادها، سازمان‏ها و ارگان‏های کوفت و زهر مار، میلیارد میلیارد بریزند توی حلقوم کثیف مطربین و تبلیغاتچى‏ها و چپون چپون که چی؟

چند سال پیش توی یه جلسه بودم که یه آدم عراقى‏الاصل که بدبختانه شده بود مسئول برگزاری همین جشن‏های بزن و بکوب و بخور بخور خرمشهر! یه پوشه‏ی گنده جلوش باز کرده بود و هی زر مى‏زد که واسه‏ی سالگرد خرمشهر مى‏خواییم فلان کنیم و بیسار.
یه مطرب کپى‏بردار هم که هر سال یکی از آهنگای آلمانی و ... رو کپی مى‏کنه و مى‏ده به خورد جماعت و تالار وحدت و وحشت ...
بنرها و تابلوهای فلان قدری توی تهران برای سالگرد خرمشهر
حرفای تکراری ... خاطرات کلیشه‏ای ... تجلیل از حماسه آفرینان خرمشهر البته همه تهرانی و در همین‏جا و دریغ از یک خرمشهری!
مدال شجاعت و نشان ایثار و بارون سکه طلا.
و ...

کوفتتون بشه وقتی یکی از مسئولین توی جلسه مى‏گه:
"بر اساس گزارش یکی از سازمان‏های دولتی، دخترهای جوون خرمشهری به دلیل فقر مادی و نداری، پول ندارند " …" بخرند، بالاجبار از پارچه‏های معمولی چندباره استفاده مى‏کنند تا نیازشون رفع بشه و چون مدام از اینها استفاده مى‏کنند، به بیمارى‏های مختلف خطرناک از جمله رحمی دچار شده‏اند!"

سرمون رو بگیریم بالا:
خرمشهر آزاد شد ...
خرمشهر آزاد شد ... جیب ماها باد شد!
خرمشهر آزاد شد ... کنسرت ما شاد شد!
خرمشهر آزاد شد ... بچه اونجا ...

جشن بگیریم. بوق کشتی و زنگ کلیسا بزنیم. آلبومای رنگارنگ چاپ کنیم.
چقدر من کثیف شدم.
چقدر بى‏حیا شدم.
من از اون‏وقت که سالگرد خرمشهر رو توی تهران گرامی داشتم، لجن شدم.

اصلا بذارید واسه‏ی خودم یه سالگرد خرمشهر بگیرم.
جرم که نیست! مى‏خوام واسه‏ی خودم دروغ بگم.
چطور آقایون مى‏تونند توی تهران کنگره شعر و موزیک و بزن و ... به یاد خرمشهر راه بندازند و یک سال خود و خونوادشون رو بیمه‏ی مالی و حالی بیت المال مسلمین بکنند! من نمى‏تونم زر مفت بزنم؟!
من که نه حق و حساب مى‏خوام، نه چک فلان میلیونی بابت چهار خط شعر و ور!

 

دروغ های سوم خردادی!!!
تیتر یک روزنامه‏ها و سایت های اینترنت در سالگرد آزادی خرمشهر
-  وزارت بهداشت اعلام کرد به مناسبت سالگرد آزادی خرمشهر، ده‏ها دکتر متخصص جهت هرگونه خدمات رسانی پزشکی به مردم شریف خرمشهر، به مدت یک ماه در سال، به آن سامان اعزام شدند.
-  وزارت بهداشت جهت رفاه حال مردم عزیز خرمشهر، هزینه‏ی کلیه‏ی داروهای لازم را پرداخت مى‏نماید.
-  مراسم سالگرد خرمشهر با حضور نمایندگان مجلس که با اتوبوس به آنجا سفر کرده‏اند، برگزار شد.
-  وزارت نیرو بعد از32 سال، از راه اندازی آب لوله کشی در خرمشهر به شیرینی آب تهران خبر داد تا دیگر خرمشهرى‏ها شاهد آب های کثیف اهواز و پساب های نیشکر رود کارون نباشند.

من دیگه بریدم. بقیه‏اش رو خود شما بنویسید.
خرمشهر در سی و دومین سالگرد آزادی، چرخ و فلک و شهر بازی نمى‏خواد!
کار، آب شرب، کارخانه و تنها نگاهی غیرتمندانه مى‏خواهد و بس.

از بازسازی شهر "فاو" یک سال پس از پایان جنگ عبرت بگیریم.
صدام ملعون دو تا از قوى‏ترین سپاه‏هایش (سپاه هفتم و سوم) را مامور کرد تا در عرض چند ماه پس از پایان جنگ با ایران، آن‏جا را به عروس جنوب تبدیل کنند!

 چیه مثلا خیلی تکون خوردی؟!
من که عین خیالم نیست.
حقوق توپولم رو مى‏گیرم و توی مسجد محل شما از خاطراتم در آزادسازی خرمشهر تعریف مى‏کنم!
بترکه اون چشمت که نمى‏تونی ببینی!
اگه من نبودم که خرمشهر حالا حالاها آزاد نمى‏شد، غیرتمند!

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب