خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

قابل توجه دوستانی که دنبال تصاویری از شهید مصطفی کاظم زاده هستند.
آلبوم کاملی از کلیه تصاویر شهید کاظم زاده اعم از دوران کودکی، نوجوانی، خانواده و شهادت و تشییع پیکر در تهران، با کیفیت نسبتا خوب در سایت ساجد قرار دارد که می توانید از آن بهره مند شوید.
این هم نشانی آلبوم شهید مصطفی کاظم زاده در سایت ساجد:

آلبوم تصاویر شهید مصطفی کاظم زاده

[ ۱۳٩٢/۸/٢٧ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک سایت بسیار مهم و ارزشمند
قطعا برای شما هم پیش آمده که به دنبال نام و نشانی از مزار دوست یا آشنای شهید خود بگردید.
به همت جمعی از بزرگواران، این مشکل حل شده است.
سایت "جستجوی مزار شهدا" که فعلا برای بهشت زهرا (س) تهران راه اندازی شده، کار بسیار مهم و ارزشمندی انجام داده.
نام هر شهید را که جستجو کنید، تصویری هم از مزار آن شهید برایتان ارائه می دهد.
من که کلی از آن استفاده کردم.
خدا به عزیزانی که از مزار همه شهدا عکس گرفته اند و چنین کار بزرگی انجام دادند، اجر همنشینی با شهدا را در محشر عطا کند


سایت "جستجوی مزار شهدا"

[ ۱۳٩٢/۸/٢٧ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%281%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%282%29.jpg

شهید عماد مغنیه در خانه ای در شمال ایران


http://davodabadi.persiangig.com/1emad.jpg

شهید عماد مغنیه همراه با سیدحسن نصرالله در خانه ای در شمال ایران


http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%283%29.jpg

سیدحسن نصرالله در خانه ای در شمال ایران


http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%285%29.bmp

 

http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%284%29.bmp

شهید عماد مغنیه در یکی از رستورانهای تهران

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٤:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از دوستان لبنانیم که با شهید عماد مغنیه همرزم و دوست قدیمی بوده، خاطره جالبی از عماد تعریف کرد که خیلی برام قشنگ اومد. می گفت:

http://www.aviny.com/occasion/Sayer/Hezbollah/87/Images/6250_936.jpg

سال 1364 بود که با عماد در تهران زندگی می کردیم. خانه ای در زیر پل حافظ داشتیم. محل کارمان هم پادگان امام حسین (ع) (بالای فلکه چهارم تهرانپارس – دانشگاه امام حسین (ع) فعلی) بود که تعدادی نیروهای لبنانی را آموزش می دادیم.
عصر یکی از روزها، سوار بر ماشین پیکانم داشتم از در پادگان خارج می شدم که عماد را دیدم. قدم زنان داشت به طرف بیرون پادگان می رفت. ایستادم و با او سلام و احوال پرسی کردم. پرسید که به خانه می روم؟ وقتی جواب مثبت دادم، سوار شد تا با هم برویم.
در راه درباره وضعیت آموزش نیروها حرف می زدیم. نزدیکی میدان امام حسین (ع) بودیم و صحبتمون گل انداخته بود. یک دفعه عماد مکثی کرد و با تعجب گفت:
- ای وای ... من صبح با ماشین رفتم پادگان.
زدم زیر خنده. صبح با ماشین رفته پادگان و یادش رفته بود. ناگهان داد زد:
- نگه دار ... نگه دار ...
گفتم: "خب مسئله ای نیست که. ماشینت توی پارکینگ پادگانه. فردا صبح هم با هم میریم اون جا."
که گفت: "نه. نه. زود وایسا ... باید سریع برگردم پادگان."
با تعجب پرسیدم: "مگه چیز توی ماشین جا گذاشتی که باید بری بیاری؟"
خنده ای کرد و گفت:
- آره. من صبح با زنم رفتم پادگان. به اون گفتم توی ماشین بمون، من الان برمی گردم. توی پادگان که رفتم، اون قدر سرم شلوغ شد که اصلا یادم رفت زنم دم در منتظرمه."
بدجور خنده ام گرفت. زنش از صبح تا غروب توی ماشین مونده بود. وقتی وایسادم، گفت:
- نخند ... خب یادم رفت با اون رفته بودم پادگان.
و یک ماشین دربست گرفت تا بره پادگان و زن و ماشینش رو بیاره.
[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٤:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
من که نمی دونم چی بگم. مصطفی کاظم زاده کی بود و چی کرد؟
هر چی که بود، اوج اوجش، یه بچه شیعه بود که این آیه ارزشمند و زیبا رو به یاد همه مون آورد:
"الم یعلم بان الله یری"
آیا نمی دانند خداوند می بیندشان؟

بهار 1362 وقتی نیروهای اعزامی سپاه به لبنان و سوریه، به حرم حضرت زینب (س) در دمشق می رفتند، با تعجب عکس مصطفی رو می دیدند که به ستون و دیوار حرم نصب بود و نگاه نافذش رو به زائران دوخته بود.
خب کار خودم بود ولی:
"سیدجواد صحافیان" معروف به عبدالرزاق، (از رانده شدگان عراقی که همراه خانوادش به دمشق مهاجرت کرده بودند) پنج شنبه هر هفته منتظر بود تا من از بعلبک به دمشق بیام و اون که خادم حرم حضرت زینب (س) بود، عکس مصطفی رو به دیوار بچسبونه. انگاری اون بیشتر از من مشتاق مصطفی شده بود.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20mostafa%20soryeh.jpg
حمید داودآبادی - حمید داستانی - سیدجواد صحافیان

پاییز 1362 که عملیات والفجر 4 در پنجوین و کانی مانگای عراق انجام شد، بچه بسیجی ها تا رسیدند به پادگان گرمک عراق (اگر اسم اونو اشتباه نکنم) متوجه شدن زودتر از اینکه اونا پاشون به داخل پادگان برسه، عکس های مصطفی به در و دیوار بود و به اونا نگاه میکرد. همه تعجب کردن که عراقیا مصطفی رو از کجا می شناسن؟!
نه داداش. کار "داوود جعفری" از بچه محل ها و رفیق مصطفی بود که همیشه توی کوله پشتیش یه مشت عکس و پوستر مصطفی داشت. وسط عملیات، تا خط شکست و به عنوان اولین نفرات پاش رسید به داخل مواضع عراق، قبل از این که اونجا رو پاکسازی کنه، در و دیوار رو پر کرد از عکس مصطفی.

همه اینارو گفتم تا بگم در آستانه عاشورای حسینی، امروز یکی برام یه پیغام گذاشت که بدجوری تکونم داد.
روستای "دورک" (درست مثل اسمش!) یکی از دورافتاده ترین و محروم و مظلوم ترین روستاهای فریدون شهر اصفهانه. از فریدون شهر تا اونجا، حداقل 5 ساعت راه اونم با وانت تویوتاهای زمان جنگه. عمرا این ماشینای امروزی بکشن تا اونجا.

حمید خلیلی مسئول موسسه فرهنگی شهید احمد کاظمی تعریف می کرد:
"برای اینکه بتونیم در دورک مسجد بسازیم، زحمات و هزینه بسیاری متحمل شدیم. مثلا یک بار کامیون ماسه می خریدیم 60 هزار تومن، برای بردن اون به دورک، حدود دویست سیصدهزار تومن کرایه راه میدادیم."

خلاصه این طوری شد که نوجوانان و جوانان باصفا و مخلص موسسه شهید کاظمی نجف آباد، در اوج گمنامی و بدون اینکه قرار باشه به کسی یا جایی گزارش کار بدن، یا حق ماموریتی بگیرند! خالصانه و بسیجی وار در اردوی جهادی که الحمدلله این سالها فراگیر شده، تونستن برای اون جا مسجد بسازن.

حالا مسجد فاطمه الزهرا (س) در دورک ساخته شده، خودتون بقیه اش رو بخونید. من رو که بدجوری تحت تاثیر قرار داد و در این روزای عزا، چشمام رو بارونی کرد.
صفای دست و بازوی بچه های موسسه شهید کاظمی و قدم اهالی محروم و محبوب دورک ...
صلوات

سلام اقای داوودابادی مسجد فاطمه الزهرا دورک امسال برای اولین بار مراسم عزاداریش با همه سالها فرق دارد سالهای قبل توی سرما روی پشت بام ها برگزار میشد و از سرما مجبور بودند برای سینه زنی دستهایشان را با اتش گرم کنند ولی امسال دیگر سرپناه دارند مسجد فاطمه الزهرا و مراسم های پرشور با حضور همه اهالی روستا و جالب اینکه چهار تصویر در این مسجد نظر هر کسی را جلب میکند عکس حضرت امام/امام خامنه ای/شهید کاظمی و شهید کاظم زاده این چهار تصویر در بین سیاه پوش های مسجد خودنمایی میکند و جالب اینکه امسال یکی از بچه های روستا که مشهد با شما بودند شب سوم محرم قسمتهایی از کتاب دیدم که جانم میرود را در مراسم عزاداری قسمتهایی از انرا خواندند
لاچینانی از سپاه منطقه فریدونشهر
[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
این که یک مشت تروریست وحشی و تندروی سلفی، به ظاهر با دغدغه اسلام و در اصل برای نابودی اسلام، از گوشه و کنار دنیا، از افغانستان گرفته تا قلب اروپا و آمریکا، جمع شده اند در سوریه تا به نام اسلام، هر جنایتی مرتکب بشوند تا هم این دین مظلوم را خدشه دار کنند و هم با هدف قراردادن قلب مقاومت در سوریه و لبنان، ضمن تامین امنیت رژیم صهیونیستی، دشمنان دیرینه اسلام را دل شاد کنند، حرفی نیست؛ ولی:
راستش من که نگرفتم منظور از انتشار این خبر، چی بود!

"خبرگزاری فارس: بدعت جدید داعش: تدریس معلمان مرد برای دانش‌آموزان دختر، ممنوع
به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس از دمشق، تروریست‌های «داعش» یا همان امارت اسلامی در شام و عراق، به منظور جلوگیری از تدریس معلمان مرد برای دانش‌آموزان دختر، به مدرسه «یوسف حزوانی» در ریف حلب واقع در شمال سوریه، یورش برده و آن را تصرف کردند.
این مدرسه در محله «طریق الباب» قرار دارد و داعش با حمله به آن، تمام 20 کادر آموزشی آن را اخراج کرد تا از تدریس معلمان مرد برای دانش‌آموزان دختر در مرحله راهنمایی و متوسطه جلوگیری کند.
همچنین داعش ضمن تعطیل کردن مدرسه حزوانی، اعلام کرد که این مدرسه از این پس کاملا دخترانه خواهد بود."
خبرگزاری فارس 10/8/1392

http://davodabadi.persiangig.com/khabar.jpg

- یعنی اینکه با این کارشان، یک بدعت در دین اسلام آوردند؟!
- یعنی کار بدی مرتکب شدند که گفتند "معلم مرد نباید برای دختران دوره راهنمایی و دبیرستانی درس بدهد"؟!
- یعنی این که یک مرد نباید برای دخترهای جوان راهنمایی و دبیرستان درس بدهد، "بدعت" است؟!
- یعنی این که یک مدرسه کاملا دخترانه بشود، کار بدی است؟!
- یعنی واقعا کار خیلی زشت و بدی مرتکب شدند که گفتند: "معلم مرد نباید برای دختران دوره راهنمایی و دبیرستانی درس بدهد"؟!
- یعنی ما هم که از سال 1357 و با پیروزی انقلاب اسلامی، اجازه ندادیم معلم مرد در مدارس دخترانه تدریس کند، کار خیلی بدی مرتکب شده ایم؟!
- یا اینکه چون آنها این جوری اعلام کردند، کار بدی شده؟!

باور کنید من تحملش را دارم!
درست است که شاید عقلم به اندازه برخی عقلای سیاسی که هر روز یک جور حرف می زنند و "دیانتشان مثل سیاستشان شده" نرسد!
اگر چیز دیگری هست که من تا امروز حالیم نشده، بگویید تا خیال من هم راحت شود!!!
[ ۱۳٩٢/۸/۱۱ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب