خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دوشنبه 22 مهر امسال هم مثل سال گذشته، تعدادی اندک از اونایی که عشق مصطفی رو داشتند، سر مزارش جمع شدند. شاید تعدادشون به انگشتان دو دست نمی رسید! ولی همه شون اونایی بودند که در عشق، اهل لاف گزاف نبودند!
البته سال گذشته چندتایی بیشتر بودند ولی خب ...
ملالی نیست.
آن که آمد و آن که نیامد، خود داند.

بذارید بشمرم چند نفر بودیم:
من و خانمم، خواهر مصطفی و شوهرش آقاهاشم، "حامد قاسمی" دوست دیرینه و رفیق مصطفی، آقا "ناصر رخ" رزمنده قدیمی گردان حمزه، آقا "مجید جعفرآبادی" رزمنده قدیمی گردان تخریب، چهار خانم از کسانی که مصطفی رو فقط از خاطرات کتاب شناخته اند (که یکیشون خانم پورحکیمی انصافا کلی زحمت برای مراسم کشید و اگر او نبود از خیلی چیزا مثل بنر، عکس و حتی خرما و حلوا و شیرینی خبری نبود)، پنج تا پسر جوون که اونا هم مصطفی رو از خاطرات من حقیر شناختند ولی بیشتر از من به او وفادار شدند ...
همین دیگه؛ زیادی شلوغش نکنیم. مجلس خودمونیه!
هیچ خبری هم نشد. بازدوباره بنده یکی دوتا خاطره تکراری و کوچولو از مصطفی گفتم و والسلام.
چیزی غیر از این هم انتظار نداشتم.
من دنبال رفیقای قدیمی مصطفی سر قبرش نمی گردم. اونا سرشون گرم زندگی خودشونه.
من دنبال مصطفی توی دل اونایی می گردم که اولا سن و سالشون اصلا به دیدن و شناختن نه تنها مصطفی که به هیچ شهیدی و جنگ قد نمیده، دوما مصطفی رو فقط از دل خاطرات و حسنات و وجنات خودش شناختن و دنبال مرام و منشش هستند نه عکس و پوستر و مراسم و سنگ مزار!

هفته قبلش دوست عزیز "حمید خلیلی" رئیس باصفای موسسه شهید احمد کاظمی - که ظاهرا در نجف آباد فعالیت دارند ولی ترکششون همه جای کشور رو گرفته - گفته بود قراره برای روز عرفه، کاروانی از نجف آباد به مشهدالرضا ببره. خواسته بود تا باهاشون برم. نه این که کلاس بذارم، نه، خدا نکنه. هم برای امام رضا رو می گم هم برای بچه های نجف آباد. اوضاع جسمیم خوب نبود. هرطوری بود بهش قول دادم ولی شد اونچه نباید می شد!
کارم کشید به بستری شدن در "سی.سی.یو" بیمارستان خاتم و باقی قضایا.

هر طوری بود واسه پنجشنبه شب 18 مهر که قرار بود چندتایی رفیقای قدیمی مصطفی مهمون خانواده مصطفی باشیم، خودمو مرخص کردم و رسوندم.
همون شب به آقای خلیلی پیامک زدم که بلیط منو واسه سه شنبه صبح بگیره و در این اوضاع وانفسای تهیه بلیط، اونم در سه روز تعطیلی و عرفه و عید قربان و اون هم برای مشهد! خلیلی که از هیچ کاری درنمی مونه، معجزه کرد و برای خودم و خانمم بلیط طیاره گرفت.

و شد که صبح روز سه شنبه 23 مهر رفتیم برای فرودگاه و پرواز به مشهد مقدس.
در فرودگاه توفیقی دست داد و چشمم به جمال مبارک بزرگمردی افتاد که از دیدنش کلی لذت بردم.
حاج "قاسم سلیمانی" فرمانده دلیر و شجاع سپاه قدس، همراه خانواده عازم کرمان بود. چون همه مشکی پوش بودند، احتمال دادم برای اربعین مادر بزرگوارش عازم هستند.
حیف که به خاطر بودن خانواده اش نشد بروم جلو و دست بوسش که سخت آرزویم است. همان جا سلام و علیکی کردم و حالی بردم و گذشتیم.

و رفتیم.
در مهمانسرای امام رضا (ع) در وسط ترمینال مسافربری مشهد، به گروه ملحق شدیم. گروهی که نزدیک 20 ساعت با اتوبوس هایی فکستنی از نجف آباد اصفهان آمده بودند.
بعدازظهر، رفتیم حرم تا مراسم پرفیض دعای روز عرفه را آنجا باشیم. از "باب الجواد" که خواستیم برویم، اصلا نمی شد رفت طرف حرم.

الله اکبر. رهبر معظم انقلاب همین چیزها را دیده که درباره ملت عزیزان این گونه امید داره و ازشون تعریف میکنه.
پیر و جوون، زن و مرد، دختر و پسر. کیپ تا کیپ توی پیاده رو و هر جایی که به حرم ختم میشه، نشسته و داشتن مناجات اباعبدالله الحسین (ع) در روز عرفه رو می خوندن. انگاری خودشون توی صحرای عرفات هستن!
مجبوری همانجا کنار مردم نشستیم و خواندیم و همنوا با آنها گریستیم.
دعا هم که تمام شد، جمعیت دو گروه شدند. یک عده رفتند طرف حرم، یک عده طرف محل اسکان خود در مسافرخانه ها و هتل ها.
امروز نشد بریم زیارت. مثل خیلیهای دیگه، از همانجا سلام و عرض ارادتی و حرکت به طرف مهمانسرا.

عجب جمع باصفایی هستند این موسسه شهید احمد کاظمی. توی این ده بیست سال گذشته، موسسه فرهنگی زیاد دیدم. بخصوص اونایی که ادعا داشتند برای ترویج فرهنگ دفاع مقدس کار می کنند. ولی این یکی با بقیه 180 درجه فرق داره.
در همه موسساتی که تا حالا دیدم و خیلی هاشون هنوز فعال هستند و از بیت المال مسلمین نشخوار می کنند، به راحتی می شود تشخیص داد که طرف عقده های حقارت کودکی خویش را در آنجا باز می کند. ماشین مدل بالا، دفتر و دستک با هزینه بالا، منشی های مختلف، و خلاصه هرآنچه رئیس را از مردم جدا کند به چشم می آید. در بالا نشستن، به خیال خام خود طرح های بزرگی دادن که مثلا همه مشکلات فرهنگی مملکت را حل می کند و غارت بیت المال و هدر دادن بودجه های کلان و خروجی؟ صفر اندر صفر!

ولی در موسسه شهید کاظمی، بین پیر و جوان، رزمنده و دانشجو، رئیس و مرئوس هیچ فرقی نمی بینی.
از "خدابنده" آن رزمنده جانباز که بقولی عشق حاج احمد کاظمی بوده تا آن آزاده سپیدموی که بار سالها اسارت در زندانهای وحشتناک بعثی را بر دوش دارد.
همه و همه در کنار هم، می پرسند، پاسخ می گیرند، می خندند، اشک می ریزند و زندگی می کنند.

ادب، احترام و اخلاق حسنه بچه های موسسه که همگی اهل نجف آباد اصفهان هستند، مرا محو خود می کند. انگاری قانونی نانوشته بر آنها حکمفرماست که خط قرمز ادب و احترام را رد نکنند.
چند سال پیش، با کاروانی عازم منطقه جنگی جنوب شدم. غالبا هم با خانواده شرفیاب شده بودند. و جالبتر اینکه خود از مسئولینی بودند که بار کاروانهای راهیان نور مثلا بر دوش آنها بود. خلاصه اینکه اگرچه سنشان بچه بود ولی ریش انبوه و چفیه بر گردنشان نشان از رئیس بودنشان داشت!
اصلا انگار نه انگار به شلمچه و خرمشهر رفته اند که تجدید روحیه کنند و از خون شهدا شرم! من یکی از اخلاق زشت و رفتار بد و ... آن قدر شاکی شدم که دیگه توبه کار شدم با اونا همکلام و همقدم بشم.
بگذریم و بریم به همون مشهد.

سر ناهار، هنگام استراحت و یا هر لحظه ای که در جمع جوانان موسسه گرفتار می شدم، انبوهی از سوال و تشنگی از فرهنگ جبهه بر سرم می بارید!
جوانانی که مات و مبهوت منتظر بودند تا کلامی درباره مصطفی یا هر شهید دیگری به گوش رسد.
نه اینکه جوّزده و هیجانی باشند؛ اصلا. اینها جوانانی هستند که در هر زمینه خوش درخشیده اند. در کسب علم و دانش، در المپیادهای علمی بخصوص در زمینه روباتیک و از همه مهمتر ادب، فرهنگ و اخلاق اسلامی.

صفای زیارت حضرت ثامن الحجج با حضور در این جمع، دوچندان شد. انگاری مصطفی با چهره هایی روشن و گوناگون مقابلم نشسته و امتحان می گیرد!
می خواهد بفهمد من که این همه ادعای دوستی با او را دارم، امروز همچنان به کردار و سیرت آنان وفادارم یا فقط شعاری است بی هیچ شعور!
و به حق باید اعتراف کنم در آخرین ساعات اردو، آنقدر مصطفی کاظم زاده، سعید طوقانی، سیدمحمد هاتف، محمدرضا تعقلی و ... به چشم دیدم که به یکباره خود را نه در مشهدالرضا (ع)، که در شلمچه و سومار یافتم!
نه فقط چهره، که خلق و خوی و منش و رفتاری.
شکر خداوند منان.

پس حق دارم از اینکه نویسنده "دیدم که جانم می رود" باشم، بر خود ببالم. وقتی می بینم این همه مصطفی با خواندن آن کتاب پیدا شده. نه ببخشید، گم نبوده اند، که دیده نمی شدند. همچون مصطفی در زمان و میان دوستان خود.

نمازجماعت در حرم رضوی، بسیار صفا داشت. انبوه جمعیتی که دوان دوان می رفتند تا خود را به نماز اول وقت آن هم به جماعت برسانند، اشک در چشمانم دواند. پیر و جوان، دختر و پسر، خوش تیپ و بدتیپ مثل من!
همه و همه حواسشان بود که با شعور و درک به زیارت بیایند. که اگر این نبود، این گونه برای نماز نمی دویدند که لحظه ای از گفت وگو با خدا جای نمانند.

همراه بچه های باصفای نجف آباد و دورک

و آن شد که با همت و عنایت آقای حمید خلیلی و همراهی عزیزان موسسه شهید احمد کاظمی نجف آباد، توفیق زیارت پس از سالها دوری حاصل شد و به قول معروف با روحیه ای دوچندان، به خانه بازگشتم.
آن چنان که هر بار به کتاب های خود نگاه می کنم، بر خود می بالم که خداوند سبحان، در میان میلیاردها مخلوق خویش، توفیق حضور، دیدن و نگارش آن را فقط به من داده است و اگر امروز عزت دارم و در دید دیگران عزیز هستم، نه از شخص من، که فقط و فقط بخاطر همنشینی و همکلامی با امثال مصطفی است.
و این خود از عنایات ارحم الراحمین است که مرا عزیز گردانیده وگرنه من که لیاقت اینها را ندارم.
الحمدلله رب العالمین

[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
امسال سی و یکمین سالگرد شهید مصطفی کاظم زاده، حال و هوای دیگری داشت.
چهار مراسم مختلف در چهار جا برگزار شد. همه هم خودجوش و اکثرا از سوی نسل امروزی ها و رفقای جدید مصطفی!
اتفاقا دوستان قدیمی مصطفی کاملا جایشان خالی بود.

 

مراسم اول:
تهران، عصر روز دوشنبه 22 مهر بر سر مزار شهید مصطفی کاظم زاده در بهشت زهرا (س) با حضور تعدادی اندک!

مراسم دوم:
تهران، عصر روز سه شنبه 23 مهر در تالار حجله واقع در خیابان پیروزی، بلوار ابوذر از سوی گروهی فرهنگی نسل امروزی که به همت خانم پورحکیمی، با حضور تعداد زیادی از نوجوانان و جوانان در قالب مراسم فرهنگی مختلف برگزار شد.

مراسم سوم:
سومار، عصر روز سه شنبه 23 مهر. مراسم پرفیض دعای عرفه، با حضور جمعیت زیادی از مشتاقان فرهنگ جبهه، به همت جواد تاجیک، در سومار برگزار شد. محل بمباران سومار و همچنین محل شهادت مصطفی در ارتفاعات گیسکه، از جاهایی بود که دوستان با روایت شهادت مصطفی از روی کتاب "دیدم که جانم می رود"، یاد او و همه شهدای عملیات مسلم بن عقیل را گرامی داشتند.

مراسم چهارم:
مشهد، عصر روز سه شنبه 23 تا صبح جمعه 26 مهر کاروان زیارتی موسسه شهید احمد کاظمی از نجف آباد و بخصوص روستای دورک، با نام شهید مصطفی کاظم زاده یاد او را گرامی داشتند. جمع جوان و باصفایی که از کتاب "دیدم که جانم می رود" و "از معراج برگشتگان" با مصطفی آشنا شده بودند، با ذکر خاطرات آن عزیز و دیگر شهدا، اردوی فرهنگی خود را برگزار کردند.

در یک کلام:
امسال نوجوانان و جوانان نسل امروزی، گوی سبقت را از داعیه داران فرهنگ جبهه ربودند و پای کار و استوار در این راه قدم گذاشتند و همه ما مدعیان خسته را شرمنده ساختند.

همیشه گفته ام و باز می گویم:
"نسل امروز ما را پشت سر خواهد گذاشت و از ما می گذرد. چرا که غیرت، حساسیت و دلسوزیشان به فرهنگ جبهه، بسیار بیشتر از ماست!"

[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
استاد بزرگوار آقا "مرتضی سرهنگی" تعریف می کرد:
قرار بود برای کنگره سرداران و شهدای کرمان کتاب بنویسیم، کتابی هم درباره شهید "حسین یوسف الهی" نوشته بودیم. می دانستم حاج قاسم سلیمانی علاقه و دلبستگی خاص به آن شهید دارد.
متن آماده شده را برای حاج قاسم فرستادم و بعد از مدتی که آن را خواند، برایم پس فرستاد. خوب که دقت کردم، دیدم روی کتاب کاعذی گذاشته و نوشته است:
"اگر بفهمم کسی با خواندن این کتاب، بیشتر از من حسین یوسف الهی را دوست خواهد داشت، دق می کنم."
و این است حکایت امروز من و مصطفی!

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1392/6/18/401771_703.jpg


شهید محمد حسین یوسف الهی          
قائم مقام فرمانده واحداطلاعات وعملیات لشگر 41ثارالله (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
 در سال 1340 هجری شمسی در شهر «کرمان» متولد شد، پدرش فرهنگی بود و در آموزش و پرورش خدمت می کرد. محیط خانواده کاملا فرهنگی بود و همه فرزندان از همان کودکی با حضور در مساجد و جلسات مذهبی با اسلام و قرآن آشنا می شدند . علاقه زیاد و ارتباط عمیق محمد حسین با نهج البلاغه نیز ریشه در همین دوران دارد. در روزهای انقلاب محمد حسین دبیرستانی بود و حضوری فعال داشت و یکی از عاملان حرکتهای دانش آموزان در شهر کرمان بود. آغاز جنگ عراق علیه ایران در لشکر 41 ثارالله واحد اطلاعات و عملیات به فعالیت خود ادامه داد و بعدها به عنوان جانشین فرمانده این واحد انتخاب شد. در طول جنگ پنج مرتبه به سختی مجروح شد و بالاخره آخرین بار در عملیات والفجر هشت به دلیل مصدومیت حاصل از بمبهای شیمیایی در بیست و هفتم بهمن ماه سال 1364 در بیمارستان لبافی نژاد تهران به وجه الله نظر کرد. زندگی سراسر معنوی او برای همه کسانی که اهل حق و حقیقت اند درسی ابدی و انسان ساز است.
منبع:پرونده شهید در بنیاد شهید وامور ایثار گران کرمان ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید

 
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت می دهم که خدا یکی است و محمد (ص)فرستاده و آخرین پیامبر است و علی(ع) ولی الله است و جانشین پیامبر اسلام و اولین امام است، قیامت راست است و جزاء و پاداش کلیه اعمال نیز صادق است، انسان از خاک آفریده شده و به خاک بر میگردد و باز از خاک سر بر میدارد و به اندازه خردلی به کسی ظلم نمی شود و نفس هرکس در گرو اعمال خودش می باشد.
مادر عزیزم خجالت میکشم که چیزی بنویسم و خود را فرزندت بدانم زیرا کاریکه شایسته و بایسته یک فرزند بوده انجام نداده ام. مادریکه شب تا صبح بر بالینمن می نشستی و خواب را از چشمان خود می گرفتی و به من آموختنیهایی آموختی، مرا ببخش و...
همچنین از شما پدرم که با کمک مادرم تمام زندگیتان را صرف بچه هایتان کردید خداوند اجرتان را به شما عطا کند و درجات شما را متعالی کند و بهشت را جایگاهتان قرار دهد. ای پدر و مادر عزیز و گرامی چه خوب به وظیفه خود عمل کردید و من چقدر فرزند بدی برای شما بودم. شما فرزند خود را برای خدا بزرگ کردید و برای خدا هم او را به جبهه فرستادید و در راه خدا اگر سعادت باشد میرود.
از خواهران و برادران خود که در رشد من سهم به سزایی داشتند تشکر می کنم و از خداوند متعال پیروزی، سعادت و سلامت را برای ایشان خواستارم و ای پدر و مادر و ای خوهران و برادران عزیزم این رسالت را شما باید زینب وار به دوش کشید و از عهده آن به خوبی بر میائید و می توانید چون پتک بر سر دشمنان داخلی و خارجی فرود آئید و خون ما را هم چون رود سازید تا هرچه بر سر راه دارد بردارد تا به دریای حکومت حضرت محمد(ص)برگردد.
امیدورام که خداوند عمر رهبر عزیزمان را تا انقلاب مهدی طولانی بگرداند و ظهور حضرت مهدی(عج) را نزدیک بگرداند تا مستضعفین جهان به نوائی برسند و صالحین وارثین زمین شوند.
ای مردم بدانید تا وقتی که از رهبری اطاعت کنید، مسلمان، مومن و پیروزید وگرنه هرکدام راهی به غیر از این دارید آب را به آسیاب دشمن میریزید، همچنان تا کنون بوده اید باشید تا مانند گذشته پیروز باشید و این میسر نیست به جز یاری خواستن از خدا و دعا کردن.
امیدوارم که خداوند متعال به حق پنج تن آل محمد(ص) و به حق آقا امام زمان(عج)ایران را از دست شیاطین و به خصوص شیطان بزرگ نجات دهد و از این وضع بیرون بیاورد که بدون خدا هیچ چیز نمی تواند وجود داشته باشد. به امید اینکه تمام دوستان گناهان مرا ببخشند، التماس دعای عاجزانه را از همگی دارم.
 محمد حسین یوسف الهی24/12/1364

http://img7.irna.ir/1392/13920602/80785872/80785872-4789979.jpg
 
آثار باقی مانده از شهید
خوشا به حال کسی که سبک بال و بدون بال دنیای فانی را پشت سر گذاشته و بسوی آخرت می شتابد و چه با سعادتند آنان که از دنیا مهمان را گرفتند که به درد آخرتشان میخورد و بقیه را برای اهل دنیا واگذار کردند. چه خوش سعادتند آنانکه برای دنیایشان آنچنان کار می کنند و میکوشند که از کاری تا ابد زنده خواهند ماند و برای آخرتشان آنچنان کار می کنند که گویی فردا خواهند مرد و خوشا به حال کسی که مرگ را که هیچ گونه شکلی در آن نیست در جلوی چشمش می بندد و بنابراین مرگ ترمزی برای گناهانش خواهد بود، خوشا به حال کسی که چون بر سر دو راهی قرار گرفت با توکل و یاری خدا خیلی صریح و قاطع به باطل(لا) گوید و از باطل برتاباند، همان (لائیکه) اسلام با آن آغاز شد و بدون شک به حق رو آورد اگرچه حق به قول مولا علی(ع)گواراست ولی سنگین و باطل در اوان شیرین و سبک ولی تلخ و پست است.
[ ۱۳٩٢/٧/٢۸ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

وعده دیدار، فردا دوشنبه 22 مهر 1392 ساعت 15 تا 17 همزمان با سی و یکمین سالگرد شهادت مصطفی کاظم زاده بر سر مزار پاکش
بهشت زهرا (س) قطعه 26 ردیف 94 شماره 9
هر کی دوست داشت و تشریف آورد، قدمش روی چشم





 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگه بچه تون خیلی نق می زنه، اگه بچه تون خیلی اذیت می کنه، اگه ...

و هزار تا اگه دیگه!

برای این که بترسونیدش، این عکس رو بذارید جلوش!

فقط مواظب باشین بیچاره ... بند نشه و از غذا نیفته!

ترسناک بودم، ترسناکتر شدم!

چه میبکنه این بیمارستان و ادا و اطواراش با آدم!

چه خوشگل شدم اون شب!

[ ۱۳٩٢/٧/۱٩ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

با اجازه بزرگترها،این دو سه روزه رو توی یه جای نه چندان باحال گیر افتادم. دوستان قدیمی خوب میدونن که مهرماه برای من ماه حالگیری و غمه. امسال هم همین. درد و مرض قلب و ریه و ... دست به دست هم دادن تا منو روی تخت بیمارستان بنشونند! بد نیست آدم هرچندوقت یک بار یه تکونی بخوره!

 


الان هم از روی تخت و اینترنت رایگان و پرسرعت بیمارستان در خدمتتون هستم. احتمالا امروز مرخص میشم ولی ....

خلاصه حلال کنید که سخت محتاجم. محتاج حلالیت دوستان و دعای خیر همه.

فقط دعا کنید که عاقبت بخیر بشیم!

یا حق

الحمدلله به لطف خدا و دعای دوستان عصر دیروز پنجشنبه از بیمارستان مرخص شدم.

[ ۱۳٩٢/٧/۱٩ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مثلا دوست قدیمی بود. اخیرا خیلی بی حیا شده بود. هر کاری هم می کرد، پشت دین و خدا وپیغمبر سنگر می گرفت. نامردی و بی چشم و رویی در حق ناموس مردم به اوج رسونده بود. باوجودی که هم توی محل و هم جبهه، خیلی باهم عیاق بودیم، پس از کلی تذکر دوستانه، جرو بحثمون شد و در نهایت مجبور شدم باهاش قطع رابطه کنم.
داشت می رفت مکه.  زنگ زد بهم و خیلی معمولی و طلبکارانه گفت:
- دارم میرم حج، زنگ زدم که حلالیت بطلبم.
حنده ام گرفت. گفتم:
- همین طوری؟ پای تلفن؟
- خب آره مگه چیه؟
که گفتم:
- خب باشه. من که مطمئن باش حلالت نمی کنم. اون بیچاره هایی هم که از جوونی و سادگیشون سوءاستفاده کردی ...
که پرید وسط حرفم و گفت:
- اولا اونا به تو هیچ ربطی ندارن. خودم می دونم با اونا. سنگ اونا رو به سینه نزن.
که پریدم توی حرفش و گفتم:
- باشه تو راست میگی. یعنی از اونا و پدراشون حلالیت گرفتی؟
که عصبانی شد و گفت:
- بازم داری چرت و پرت میگی. من زنگ زدم که از خودت حلالیت بطلبم.
که با خنده ای تلخ گفتم:
- باشه. از من حلالیت می طلبی؟ پس باور داری که در حق منم ظلم و بی معرفتی کردی؟ خب دوست و همرزم قدیمی، حاجی آقا ... منم به هیچ وجه حلالت نمی کنم.
خندید و راحت گفت:
- خب حلال نکن. من فقط وظیفه ام بود که بهت بگم.
تلفن را قطع کرد.
از اون روز تا حالا چند بار عمره و حج واجب رفته. مثلا نماز و اعمال حج مردم رو یادشون میده!
خدا عاقبتمون رو ختم به خیر کنه.

[ ۱۳٩٢/٧/۱۳ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب