خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
31 شهریور 1359، با دستور صدام حسین رئیس جمهور معدوم عراق و با حمایت قدرتهای جنایت کار شرق و غرب، ارتش بعث عراق فرودگاه ها، مراکز اقتصادی و حساس و اماکن مسکونی جمهوری اسلامی ایران را بمباران کردند و با این تجاوز و جنایت، یکی از طولانی ترین جنگها و جنایات قرن بیستم را رقم زدند.

از آن روز به بعد، 31 شهریور یاد آور آن ایام تلخ و دردآور است که شهرهایمان یکی پس از دیگری به اشغال متجاوزین درآمد و سرانجام با فداکاری و شهادت بسیاری از ملت ایران، توانستیم آنها را آزاد کنیم، دشمن را به پشت مرز برانیم و یک وجب از خاک پاک میهنمان به دشمن ندهیم.
همه اینها درست، ولی:

چه کسی سالگرد تجاوز به کشورش را تبریک می گوید؟!
که این روزها در رادیو و تلویزیون و پیامکها، همه این ایام را به همدیگر تبریک می گویند؟!!


از آن بدتر، این بدسلیقگی هاست:
این یادمان، متعق به سربازان آمریکایی در نبرد "یوجیما"ی ژاپن است که در آمریکا ساخته شده و همه ساله در کنار آن مراسم یادبود برگزار می شود.

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%282%29.jpg

جالب اینجاست که هم عراقی ها، و هم ما، از این طرح کپی کرده و پرچم کشور خود را بالای آن به اهتزاز درآورده ایم!

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%285%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%281%29.jpg

یعنی واقعا باید پذیرفت که ما، دوتا طراح و گرافیست وطنی نداریم؟!
[ ۱۳٩٢/٦/۳۱ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یه کاغذ گذاشته بودن کنار پیکر که روش نوشته بود:
احتمالا غواص
تاریخ شهادت 19/10/1365
محل شهادت شلمچه

هیچی نداشت. نه پلاک، نه کارت شناسایی! هیچ جای لباسش هم نوشته ای به چشم نمی خورد که بشود شناسایی اش کرد. واسه همین تمام لباساش رو درآوردن بلکه جاییش اسم و مشخصاتش رو نوشته باشه.
فقط معلوم بود از غواصان کربلای پنجی بوده.
بالاجبار به عنوان شهید گمنام، در بهشت زهرا (س) دفن شد.

چند سال که گذشت، برحسب اتفاق، مادری که دنبال فرزند مفقودش می گشت، عکس او را دید و پسرش را شناسایی کرد.
از آن روز به بعد روی سنگ مزار، بجای "شهید گمنام" نوشتند:
"شهید سیدجلال حسینی"

و از آن روز تا امروز، خانواده شهید "سیدجلال حسینی" از مشهد الرضا، برای زیارت مزار فرزندشان به بهشت زهرای تهران می آیند.

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروزهای نه چندان دور، در شلمچه یا فکه، مجنون یا فاو، پس از آن که خمپاره دشمن بی رحمانه فرود آمد و عده ای را آسمانی کرد، او که داشت می رفت، کاغذ و قلم از جیب درآورد و برای امروز ما نوشت:

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20shahid.jpg

نوشت که گول فرزندانمان را نخوریم.
ما هم عزیز مادر بودیم، ولی مادرمان طلبکار انقلاب نشد!

نوشت اسلام و انقلاب را فدای منافع شخصی نکنیم.
ما هم مصلحت را تشخیص دادیم که چند برادر، نوبت به نوبت، جان خویش بی هیچ چشمداشت، فدای نظام کردیم!

نوشت خانواده خود را حیثیت نظام ندانیم.
که مادر ما، با تقدیم چند فرزند شهید به اسلام، همچنان خود را بدهکار و مدیون انقلاب اسلامی می دانست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد!

نوشت برای این آب و خاک خونها ریخته شده، به هیچ بهایی ولو گزاف، نفروشیمش.
که اگر قرار بود رو برگردانیم و رهایش کنیم، آن زمان که زیر چکمه کثیف بعثی ها بود، در سوئیس و لندن به اصطلاح کسب علم می کردیم!

و نوشت:
هر آنکس که از اسلام و انقلاب برید، دیگر بریده. رهایش کنید برود.
می خواهد در نیویورک ساکن شود و سنگ دین و هدایت به سینه زند، یا در لندن آب از دست ملکه بریتانیای کبیر بنوشد و برای نظام خط و نشان بکشد و انقلاب و کشور را ارث پدر خویش شمارد!
ولو فرزند دلبند من باشد!

و نوشت:
شاید به خیالتان من و ما نیستیم که مزاحم اوقات ....تان شویم!
خدا که هست و مرگ بر سرتان سایه افکنده!
دیروز و امروز نشد، فردا حتما احوالی از شما نیز خواهد گرفت!

آن روز فرزندانت هر یک کجایند و بر چه مرام و در کدام خط؟!
در کوله بارت چه داری؟!

[ ۱۳٩٢/٦/۱٧ ] [ ٦:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
"عبدالحلیم خدام" متولد 1311 (1932 میلادی) شهر بانیاس سوریه، بیش از 40 سال، نزدیکترین دوست، همرزم و معاون اول حافظ اسد رئیس جمهوری فقید سوریه بود. حافظ اسد به خدام شدیدا اعتماد و اطمینان داشت و از او به عنوان مورد اطمینان ترین دوست و سیاستمدار یاد می کرد و همواره از مشورتها و کمکهای وی بهره می برد. چرا که به اعتقاد حافظ اسد، عبدالحلیم خدام خود و خانواده خویش را کاملا وقف کشور سوریه و حکومت آن کرده بود و از دریغ جان و مال برای رهبر آن ابایی نداشت! و این تصویری بود که خدام بیش از چهل سال از خود و خانواده اش در مقابل دیدگان اسد و ملت سوریه ساخته بود.

خدام چنان به حافظ اسد نزدیک بود و آن قدر نسبت به او ابراز وفاداری نشان داده بود که از وی به عنوان "الحرس القدیم" (محافظ قدیمی) یاد می شد.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-khaddam%20%285%29.jpg


طی چهل سال همراهی خدام با دولت سوریه، همواره نقش اصلی او در مهمترین حوادث و بحرانها به چشم می خورد. و این بر اعتماد حافظ اسد به او می افزود. خدام در حکومت سوریه جایگاه ویژه ای داشت و مسائل مهمی چون فعالیت امنیتی نظامی و حضور ارتش سوریه در لبنان، مستقیم زیر نظر او انجام می شد.

در بحرانهایی همچون بسیاری حوادث لبنان و ... که بعدها برای سوریه مشکل ساز شد، همواره ردی از عبدالحلیم خدام به چشم می خورد. بحرانهایی چون سرکوب تظاهرات مخالفین در شهر "حما" در سال 1363، حوادث و حملات تروریستی و انفجارها در لبنان، ترور مخالفین دولت سوریه در داخل و خارج کشور و ... همان اتفاقات و توطئه ها بود که بعدها دستاویز کشورهای غربی و عربی برای مقابله با حکومت سوریه گردید.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-khaddam%20%286%29.jpg


سال 1384 هنگامی که خدام از سوریه گریخت و به آغوش غرب پناهنده شد، اعلام کرد که نه امروز، بلکه از سالیان دور نقش یک نفوذی فعال را در کنار حافظ اسد و در قلب حکومت سوریه ایفا کرده است!

شاید اگر امروز حافظ اسد زنده بود، اصلا باورش نمی شد یارغار و دوست دیرینه اش، دهها سال عامل نفوذی دشمن صهیونیستی و غرب در کنار او بوده تا ضمن بحران آفرینی برای سوریه، سری ترین اطلاعات کشور را نیز با افتخار و شادمانی تحویل دشمنان سوریه بدهد و سرانجام با خوشحالی و لبخند بر لب، به آغوش غرب پناه برده و با افتخار از خیانت و جاسوسی خود به عنوان خدمت به اربابانش یاد کند!

غافل از آنکه برای سیاست بازانی چون عبدالحلیم خدام، پیشتر و بیشتر از آنکه منافع و مصلحت کشور و دین مطرح باشد، منافع خانواده و فرزندان مطرح و هدف بوده است. و همین موضوع آنان را به این عاقبت کشانده که وطن و آرمانهایی را که چه بسا روزگاری برای رسیدن به آن مبارزه کرده و دیگران را نیز تشویق به مبارزه می کردند، فدای مصالح خانوادگی و فرزندان خویش کنند! 

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-khaddam.jpg


چه بسا عبدالحلیم خدام طی دهها سال حضور در مهمترین پست حکومتی سوریه، بخصوص در دهه 60 میلادی که استاندار قنیطره بود و در جنگ با اشغالگران صهیونیست شرکت کرد، در معرض خطرناکترین حملات تروریستی نیز قرار داشته که تصور حافظ اسد و دیگر سیاستمداران این بوده که خدام در راه استقلال و شرافت سوریه از بذل جان دریغ ندارد و با افتخار آماده فداکاری در راه وطن خویش است!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کافه کتاب نامی جدید در اخبار 21 شبکه یک سیماست. این بسته ی خبری که هر هفته پنج شنبه شب ها به روی آنتن می رود، به معرفی کتاب های ارزشمند و خواندنی و آنچه شما به دنبال آن هستید، می پردازد.
کافه کتاب هر هفته سراغ کتابهایی میره که شما دنبالش هستید.

کتابی که براساس زندگینامه خودگفته‌ی سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان نگاشته شده است.
محمدمسعود مصدرالامور این هفته میزبان حمید داودآبادی در کافه کتاب بود.
حمید داودآبادی چهره‌ی نام آشنایی نیست و آثار ارزشمندی در جامعه امروز به یادگار گذاشته است.
آثاری همچون: یاد ایام، کمین در جولای 82، یاد یاران، سید عزیز، خاطرات شکنجه، فرات در انتظار عباس، ناگفته های تلخ جنگ و ... و معروف‌ترین کتاب او "از معراج برگشتگان" می‌باشد.
این هفته کافه کتاب به بررسی و معرفی کتاب سید عزیز پرداخته است. کتابی که حاصل ساعت‌ها مصاحبه و گپ و گفت با سید حسن نصرالله هست.
در این کتاب از زندگی سیدحسن نصرالله چیزهایی می خوانید که تا به حال نخوانده‌اید. مصاحبه‌هایی بکر و ناگفته که حالا تبدیل به کتابی ارزشمند شده است.
کتاب شامل مقدمه‌ای از داودآبادی و از ابتدا تا امروز زندگی سیدحسن نصرالله است که خاطراتی شنیدنی و جالب از زندگی او و خانواده‌اش و نحوه فعالیت او در حزب الله لبنان و سرگذشتش می‌خوانید.
از ویژگی‌های کتاب می‌توان به پی نوشت‌ها و پاورقی‌های کامل و مختصر اشاره داشت که هر نوع الهامی را از متن می‌زداید.
در انتهای کتاب هم، عکس‌هایی دیدنی از دبیرکل حزب الله در مقاطع مختلف زندگی مشاهده می‌کنید.
این برنامه جمعه 8 شهریور در اخبار ساعت 14 شبکه او سیما پخش شد.

نمایش فیلم

[ ۱۳٩٢/٦/٩ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اواخر فرودین سال 1367 بود . چیزی به آخرای جنگ نمونده بود. سه چهارسالی بود که با "مسعود دهنمکی" توی جبهه رفیق شده بودم. از والفجر هشت و کربلای پنج و ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20dehnamaki%20-%2018.JPG

زمستان 1365 اندیمشک - قبل از عملیات کربلای 5 - دهنمکی و داودآبادی

مسعود واسه خودش داستانی داشت!
اون موقعا، باباش برای اینکه خرش کنه که نره جبهه، یه موتور "یاماها 100" براش خریده بود. مسعود که ظاهرا تا اون روزا دوچرخه هم سوار نشده بود، یکدفعه شد موتورسوار! اونم چه موتورسواری!
وقتی فرمون موتور رو می چرخوند، فکر می کرد فرمونش لقه و خرابه که این ور اونور میشه! واسه همین وقتی یه شب با بچه های مسجد محل شون رفته بودن گشت، بچه ها یه مورد گرفتن، مسعود گفت:
- من با موتورم میرم مسجد و نیروی کمکی میارم.
گازش رو گرفت که بره نیرو کمکی بیاره. یکی دوساعتی گذشت و کار بچه ها با اون مورد تموم شده و ختم بخیر گشت، ولی از مسعود خان خبری نشد.
بعدا بچه ها فهمیدند آقا مسعود گاز موتور رو گرفته بره کمک بیاره، به میدون که رسیده چون نمیدونسته باید فرمون رو بگردونه تا دور میدون بچرخه، صاف رفته بود توی زنجیرای وسط میدون و ولو شد!
یه بار هم که اومد دم خونه ما، صداش که کردم، خواست دور بزنه بیاد طرفمون، که صاف رفت توی جوی آب.

خلاصه کاری کرد که باباش موتور رو فروخت و بهش گفت:
بابای مسعود: ببین مسعود جون! (البته بعید می دونم باباش این جوری گفته باشه!) من برات موتور خریدم که نری جبهه تا کشته نشی و خیالم راحت باشه این جا پیش خودمی. ولی با این اوضاعی که تو درست کردی، اگه بری جبهه سالم تری و خیالم از سلامتیت راحته. برو همونجا.

مسعود یه عادت جالب هم داشت. پنجشنبه ها پاتوقش بهشت زهرا (س) بود و سر قبر شهدا. نه که دلش واسه رفیقاش تنگ بشه. نه! سر قبر همه شهدا می رفت. هر چندهزارتا که اونجا خوابیدن. البته بیشتر قبر شهدایی مدنظرش بود که شیرینی و شکلات و میوه بیشتری می دادن!
یه بادگیر سرمه ای از اونایی که جلوشون عین کانگورو یه جیب گنده داره، داشت. وقتی از بهشت زهرا (س) برمی گشت، اول می اومد دم خونه ما. جیب جلوش (عین همون که گفتم) باد کرده بود. زیپش رو که باز می کرد، پر بود از انواع شیرینی، شکلات و میوه. حساب کن: انگور، هلو، خیار، خربزه و هندونه، با شیرینی زبون قاطی شده بودن.
چه حالی می کرد وقتی می خورد. البته به ما هم تعارف می کرد!
بعضی وقتا هم که جیبش باد نداشت، شاکی بود و عصبانی. می گفت:
- خونواده شهدا هم خسیس شدن. از صبح رفتم بهشت زهرا (س) سر مزار شهداشون فاتحه خوندم، فقط همین چهارتا خیار و شیرینی گیرم اومده!"
و یک بار کلی شنگول بود و تعریف میکرد. چون سر قبر یه شهید موز داده بودن! به قول خودش خونواده اون شهید خیلی واسه بچشون ارزش قائل بودن!

وای کجا رفتم! داشتم چی می گفتم؟
آهان داشتم از شلواری که ... می گفتم:

اون روز با یکی از بچه ها رفتیم خونه بابای مسعود در یکی از کوچه های تنگ و شلوغ شمیران نو. مسعود اون قدر عشق می کرد با ما رفیقه! که تا داداش کوچیکش داد میزد:
- داداش مسعود، بیا رفیقات اومدن.
می پرید دم در و یاالله گویان می رفتیم طبقه بالا.
اون روز مسعود با یه ذوق و شوقی رفت اتاق بغلی و درحالی که یه شلوار سبز شیش جیب مدل آمریکایی پاش بود، اومد تو. جا خوردم. عجب شلوار باحالی بود. آرزو داشتم یه دونه عین اونو داشته باشم. این همه سال توی جبهه، یه شلوار شیش جیب توی سنگرای عراقی پیدا نکردم. لامصبا انگار همشون ... برهنه بودن!

شلوار به پای مسعود گریه می کرد. با دست نگه داشته بود که از پاش نیفته. می گفت توی "شاخ شمیران" غنیمت گرفته.
هرچی بهش گفتم این شلوار برات گشاده قبول نکرد. وقتی گرفتم پوشیدم، عشق کردم. درست اندازه من بود. مسعود که این رو دید، با عصبانیت گفت شلوار را دربیارم. بدجوری ترسید که دید اندازه منه.
هرچی التماسش کردم، نداد. کار رسید به تهدید که دیگه پامو خونتون نمیذارم، نداد. فحش دادم، صدامو بلند کردم، نداد. شروع کردم به خر کردن. واسش از جهاد نفس و بریدن از دنیا برای خدا و این چیزها گفتم، خونسرد گفت:
- خودم همه اینارو بلدم و شلوار رو بهت نمی دم.
خداوکیلی نمی شد از اون شلوار دل کن. لامصب نو هم بود. یعنی هنوز هیکل گنده و زمخت عراقی توش نرفته بود. تازه، مسعود ده بار آب کشیده بودش.

ناگهان فکری به ذهنم رسید.
هر وقت می رفتیم خونشون، همه عشقش این بود که ما رو تحویل بگیره.  فقط کافی بود لب تر کنیم. تا گفتم:
- مسعود، نونوایی بربری پخت می کنه؟
گفت: "آره. چَشم الان میرم."
و رفت. هر وقت خونشون بودیم، بساط نون بربری که روبروی خونشون بود با پنیز تبریزی و چایی داغ که مادر مهربانش لطف می کرد و می آورد، به راه بود. خیلی حال می داد. سریع پرید بیرون و دوتا بربری داغ با یه تیکه پنیر لای ورق امتحانی خرید و اومد.
سریع نون بربری رو خوردم و به رفیقم گفتم:
- آخ آخ بدو من باید برم جایی، داره دیر میشه.
و با مسعود خداحافظی کردیم و رفتیم.

فردا صبح اول صبح، یه نفر تند و تند زنگ خونمونو فشار می داد. می دونستم کیه که این قدر بهش فشار اومده!
در رو که باز کردم، مسعود با قیافه برافروخته گفت:
- بی وجدان شلوارمو بده.
- کدوم شلوار؟ بیا زیر شلوار من اندازت میشه، بهت بدم.
عصبانیاتش بیشتر شد.
- شلوار شیش جیبمو می گم. اون عراقیه که غنیمت گرفتم. شلوارمو بده.
زدم زیر خنده و گفتم: "آهان اونو میگی؟ اون که غنیمتی بود، یکی دیگه به غنیمت بردش."
- نه اون مال منه. خودم وسط آتیش و جنگ غنیمت گرفتمش. حالا تو میای از خونمون می دزدی؟ من بهتون اطمینان کردم، شما دزدی می کنید؟
- ببین درست صحبت کن. دزد خودتی. مگه نگفتی از سنگر عراقیا بلند کردی؟
- نخیر، من از یه بعثی غنیمت گرفتم.
- خب منم از یه بسیجی غنیمت گرفتم.
خلاصه هرچی التماس کرد، (تهدید؟ نخیر. جرات تهدید کردن نداشت!) شلوار رو بهش ندادم. وقتی که یه لیوان آب خنک براش آوردم و آروم شد و رضایت داد شلوار دست من بمونه، پرسید:
- باشه شلوار رو دزدیدی، فقط تورو خدا بگو چه جوری بردیش که من ندیدم؟
- خیلی ساده. وقتی فرستادمت نون بربری بخری، شلوار خودمو درآوردم، شلوار عراقی رو پوشیدم و بعدش شلوار خودمو روی اون پوشیدم. مگه ندیدی چه زود خداحافظی کردیم و در رفتیم.
مسعود با قیافه گرفته و عصبانی خواست یه چیز بد بگه، که جرات نکرد! خنده تلخی کرد و گفت:
- من که راضی نیستم حلالت هم نمی کنم. ایشالله کوفتت بشه.
که زدم زیر خنده و گفتم:
- اولا تو نباید راضی باشی، اون عراقیه باید حلال کنه که حسابش با توئه. دوما، آخ که حالا چه مزه ای میده. تا حالا توی جنگ غنیمت به این باحالی نگرفته بودم!
[ ۱۳٩٢/٦/٥ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
زمان جنگ، یک عده که در شهر و در مساجد، جاخوش کرده بودند و یا در صفوف اول نماز جمعه تهران فریاد می زدند : "جنگ جنگ تا پیروزی"، یک بار هم عملا در جنگ شرکت نکردند! چرا که می گفتند:

"خب بسیجی ها و ارتشیها هستند دیگه. وظیفه اوناست که از مرزهای کشور دفاع کنند."
سن و سالشان زیر 16 سال نبود. وضع روحی و جسمیشان هم عالی بود. هیچ دلیل و بهانه ای برای جبهه نرفتن نداشتند.
ولی نرفتند.
و امروز، همانان مدعی بسیاری شده اند!
و چه بسا روز عاشورا و در صحنه کربلا، نه فقط 72 تن، که بسیاری مثلا حزب اللهیِ نمازشب خونِ مومن وجود داشتند و حاضر بودند، ولی فقط تماشاچی بودند. شاید آنها همان هنگام که شاهد شهادت اباعبدالله الحسین (ع) و یا سوختن خیمه ها و آوارگی و اسارت اهل حرم بودند، زیر لب با خود می گفتند:
"خب وظیفه اوناییست که در میدان نبرد حضور دارند، دفاع کنند ..."
و به سادگی از کنار خیلی چیزها گذشتند.

جالبه وقتی تابستان سال 1385 جنگ 33 روزه اسرائیل علیه لبنان شد، خیلی از بچه ها داغ کردند که بروند لبنان.
چند سال بعد وقتی جنگ 22 روزه اسرائیل علیه غزه برپا شد، در میادین اصلی شهر چادرهای جمع آوری کمک و تبلیغات برپا شد.
عده ای دانشجو که حتی سربازی نرفته بودند و پاسپورت هم نداشتند! راه افتادند رفتند لب مرز که مثلا از آنجا بروند ترکیه، بعد سوریه، بعد لبنان و مثلا از آنجا بروند غزه! برای جنگیدن علیه اسرائیل.
عده ای هم در فرودگاه مهرآباد تهران (ترمینال پروازهای داخلی، چون پروازهای خارجی از فرودگاه امام خمینی (ره) انجام می شود!) تجمع کردند و از مسئولین مملکتی درخواست کردند تا ترتیب اعزام آنان به غزه را بدهند!

و امروز ...
وهابیون و سلفیون وحشی، خانه های مسلمانان، مسیحیان و بخصوص شیعیان را در سوریه بر سر اهالیش ویران می کنند، به نوامیس مسلمین تجاوز می کنند، نوجوانان و مردان را به جرم عدم همکاری وحشیانه سر می برند، در کوچه و خیابان گروه گروه مسلمانان را اعدام می کنند، قلب کشته ها را از سینه درآورده و همچون هنده جگرخوار می بلعند! بمب شیمیایی علیه زن و بچه ها استفاده می کنند، مرقد صحابی گرامی پیامبر، حجربن عدی را ویران کرده و نبش قبر می کنند، حرم دختر سه ساله اباعبدالله الحسین (ع) رقیه (س) را هدف بمب و خمپاره قرار می دهند، حرم عمه سادات حضرت زینب (س) را محاصره کرده و برای ویرانی و نبش قبر آن تهدید می کنند و ...
آن وقت نه کسی تجمع می کند، نه کسی کاروان راه می اندازد، نه کسی شعار می دهد، حتی در بازگشت از نمازجمعه در خیابان طالقانی تا میدان فلسطین! و ...

سلفیون از سراسر دنیا هواداران خود را جمع کرده اند، بی شرف های مصری و تونسی و ... به نام "جهاد النکاح" با افتخار زنان و دختران خود را در اختیار جنگجویان سلفی در سوریه قرار می دهند ...
و ما ...!

همه جنایاتی که این بی شرفها می آفرینند، فقط و فقط:
انتقام از فرزندان خمینی است و بس!
بغضی که 35 سال در گلوی آمریکا، صهیونیسم، انگلیس، سردمداران کثیف مرتجع عرب و همه پیروان اسلام آمریکایی داشت خفه شان می کرد، امروز سر باز کرده و دارند تلافی 35 سال ناکامی و شکست را سر مدافعان اسلام ناب محمدی (ص) درمی آورند.
و این جنگ مرز ندارد.
سوریه و لبنان و فلسطین و حتی ایران نمی شناسد!
امروز خبری نشد، شاید فردا ...!

[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

زمان جنگ، یک عده بودن که می گفتند:
"خدایا کی جنگ تموم میشه ما اعزام بزنیم بریم جبهه!"

و حکایت امروز زینبیه شام و ما، همین است.
آنان که غیرت دینی شان دستخوش بازیهای روزگار نشده، خودشان به هر سختی و مشقت که باشد، به آن سامان می شتابند و جان خویش فدای اهلبیت (ع) و عمه سادات می کنند.
آنان که رگ غیرتشان خشکیده، چون من و ما! فقط راه به راه هیئت و جلسه می ذاریم، بر سر و سینه می کوبیم و زار می زنیم!
واقعا ما بچه شیعه ها که زیارت عاشوراهای صنف لباس فروشهامون ترک نمیشه، ماه رمضون و محرم پای ثابت مسجد ارک هستیم، یه بار از خودمون سوال کردیم که این اساتید معظم چرا یک بار از جانشان برای آرمانها و اعتقاداتشون مایه نمی گذارند؟

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%283%29.jpg

حتی همون زمان جنگ، بغیر از سعید حدادیان، محمد طاهری، یونس حبیبی، رضا پوراحمد و محمود ژولیده، بقیه اگر خدایی ناکرده باد می زد و می آوردشون جنوب، از دوکوهه جلوتر نمی رفتند.
چهارتا عکس با فلانی که بعدا شهید شد و امروز هم پز اون عکسها و ... خلاص.
بازم دم "بایرام لودر" اخراجیها گرم که حداقل جوگیر شد و دنبال "مجید سوزوکی" توی صحنه نبرد رفت!
که اگر امروز امثال اونا بودن، مثل ما فقط جلسه و هیئت و شعاری نبودند. مردونه کار خودشونو می کردن. بدون اینکه کسی بدونه یا بفهمه.
مثل همه دلاورمردا و غیرتمندایی که این روزها پیکر پاکشون از زینبیه به کشور برمی گرده!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%281%29.jpg

واقعا ما چیمون از سلفی ها و وهابی های هلندی، بلژیکی، چچنی، عربستانی، قطری، ترکیه ای، لیبیایی، انگلیسی و افغانی کمتره که دارن خودشون توی سوریه تیکه پاره می کنن برای اعتقاداتشون؟!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%282%29.jpg

همونایی که توی این سی سال، باوجود بزرگترین دشمن اسلام یعنی اسرائیل، یک بار حاضر نشدند از جانشون برای نبرد با اسرائیل بگذرند ولی امروز برای جنگ با شیعیان و تخریب مراقد اهلبیت (ع) در سوریه، سلاح به دست گرفتند و وحشتناک و وحشیانه می کشند و غارت می کنند و سر می برند!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh.jpg
خدا ما محبین زبانی اهلبیت (ع) را عاقبت بخیر کند و اهلبیت (ع) را از دشمنان وحشی سلفی و وهابی و دوستان شعاری بی عمل! مصون بدارد.
[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ٥:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب