خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

[ ۱۳٩٢/٤/۳۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
سال های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، شیخ "محمد منتظری" پسر آیت‌الله "حسینعلی منتظری"، سازمانی موسوم به "ساتجا" (سازمان انقلابی توده های جمهوری اسلامی) در لبنان تاسیس کرد و مجله "امید ایران" را به عنوان ارگان این سازمان انتشار داد. عمده فعالیت این سازمان و نیز نشریه وابسته به آن، تبلیغ برای رهبر لیبی سرهنگ "معمر قذافی" و بدگویی از امام موسی صدر و شهید دکتر چمران بود. این مسئله، در میان گروه های سیاسی این بحث را به وجود آورد که "بودجه این سازمان را قذافی مستقیما می پردازد تا بتواند با نفوذ امام موسی صدر در میان شیعیان لبنان مقابله کند."

http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%283%29.jpg

شهیدمحمد منتظری در کنار پدرش
http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri.jpg
شهیدمحمد منتظری و معمر قذافی

http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%286%29.jpg
امام موسی صدر و معمر قذافی

با پیروزی انقلاب اسلامی، محمد منتظری که داعیه دار آزادی فلسطین بود، چند گروه به سوریه و لبنان برای نبرد اعزام کرد. منتظری به همراه نیروهای مسلح خود، به داخل باند فرودگاه مهرآباد تهران رفته و به هر طریق ممکن هواپیمایی را گرفته بود که تعداد زیادی از دختران و پسران جوان داوطلب جنگ در کنار چریک‌های فلسطینی، با اسلحه‌هایی که ساتجا به آنها داده بود، سوار هواپیما شدند و رفتند برای جنگ با اسرائیل.
این کارهای محمد منتظری باعث شده بود تا ضدانقلابیون لقب هفت تیر کش معروف فیلم‌های وسترن در آن سال‌ها یعنی "رینگو"، را به او بدهند و به "ممّد رینگو" معروف شود.

http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%282%29.jpg

شهیدمحمد منتظری در فرودگاه مهرآباد هنگام تسخیر هواپیما برای اعزام نیرو به لبنان

روز سه‌شنبه 27شهریور 1358 آیت‌الله منتظری، پیرامون حوادثی که فرزندش در فرودگاه مهرآباد تهران پیش آورده بود تا به وسیله یک هواپیمای در اختیار خودش، نیرو به سوریه و لبنان ببرد و بچه‌های سپاه مانع او شده بودند که به درگیری کشید، اطلاعیه‌ای در روزنامه‌ها منتشر کرد.
متن نامۀ آیت‌الله منتظری به این شرح بود:

آیت‌الله منتظری خواستار بازداشت و معالجۀ محمد منتظری شد
بسمه تعالی
برادران و خواهران گرامی، پس از سلام این سومین بار است که برای آگاهی ملت مسلمان ایران درباره فرزندم شیخ محمدعلی منتظری مطالبی می‌نویسم.
انتظار دارم دوستان در کمال بیطرفی نسبت به آنچه می‌نویسم بنگرند.
فرزند اینجانب از ابتدای مبارزات ملت ایران برهبری حضرت آیت‌الله خمینی مدظله در متن مبارزات قرار داشت و در این راه چقدر زندان و شکنجه و آوارگی تحمل نمود و در داخل و خارج کشور دائما برای پیشبرد انقلاب اسلامی تلاش می‌کرد و به شهادت دوستان نزدیکش گاهی بیشتر روزهای متوالی از خواب و خوراک و استراحت باز میماند و در اثر همین شیوه و بعلاوه ضربه‌های روحی مداوم و نابسامانیهای حاکم بر جو ایران پس از پیروزی انقلاب، دچار نوعی بیماری عصبی و کوفتگی شدید اعصاب شده و تصور میکند که با دست زدن به کارهای بی رویه و جنجال آفرین به مقصد و هدف خود دست خواهد یافت.
کنترل و مهار کردن و معالجه او همواره فکر مرا مشغول کرده و تاکنون چندین مرتبه دست به اقداماتی زده‌ام و حتی اخیرا مدتی وی را برای معالجه اجبارا در قم نگه داشتم ولی متاسفانه اقدامات من سودی نبخشید و در این میان عده‌ای فرصت طلب که همیشه می‌خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند، از این موقعیت سوءاستفاده کرده او را تحریک می‌کنند تا دست به کارهای جنجالی بزند و خوراکی برای تبلیغات دشمن گردد.
من از دولت و نیز همه دوستان و علاقمندان و افراد مسلمان تقاضا دارم، اگر میتوانند با اینجانب تشریک مساعی نموده تا بلکه او را حاضر به معالجه و استراحت نمایند. به امید این که این عنصر پر تلاش و فعال پس از سالها تحمل رنج و زحمت به یاری خدای متعال بهبود یابد و بار دیگر به صحنه مبارزات بازگشته، خدمت گذار دین و کشور گردد.
ضمنا از دادستان محترم انقلاب تقاضا میشود حادثه اخیر فرودگاه را دقیقاً بررسی نموده و عوامل آنرا شناخته و تعقیب نماید و در صورتیکه فرزند اینجانب مقصر بوده به هیچ نحو ملاحظه اینجانب را نکنید و فقط طبق ضوابط اخیر اسلامی عمل نمائید.
والسلام علی من التبع الهدی
حسینعلی منتظری


http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%281%29.jpg

اعلامیه آیت الله منتظری

با اعلامیۀ آیت‌الله منتظری درباره وضعیت فرزندش، جلوی اعزام‌های غیرمنظم و نامشخص نیروهایی که اصلاً معلوم نشد چه بر سر آنان آمد و چه کردند، گرفته شد. ظاهراً تعداد زیادی از جوانان از جمله دختران جوانی که با ساتجا به لبنان و سوریه رفتند، یا از آن‌جا به دیگر کشورها برای زندگی رفتند و یا در همان سوریه و لبنان ماندند و به کار و کاسبی و زندگی پرداختند که اخبار ناراحت کننده‌ای هم از سرنوشت دختران اعزامی به گوش می‌رسید.

آبان 1358
خیابان تخت جمشید (آیت الله طالقانی)
مقابل لانه جاسوسی
جوانی که چهره‌اش حکایت از سن و سال بالایش داشت و این‌که از ماها مسن‌تر بود و به حدود 25 یا 26 ساله‌ها می‌خورد، هنگام غروب سر و کله‌اش جلوی لانه جاسوسی پیدا می‌شد. همراهانش او را "..." صدا می‌زدند که اوایل فکر می‌کردم باید فلسطینی یا لبنانی باشد. هنگامی‌ که جمعیت برای اعلام حمایت از دانشجویان خط امام در خیابان طالقانی و جلوی لانه تجمع می‌کردند، او بر روی جدول کنار خیابان می‌رفت، کاغذ بزرگی که بر روی آن متن اعلامیه‌های شیخ محمد منتظری منتشر شده بود، با صدای بلند و با قدرت تمام برای جمعیت می‌خواند و نظر همگان را به خود جلب می‌کرد. تیتر درشت اعلامیه محمد منتظری غالبا علیه آیت‌الله "سیدمحمد حسینی بهشتی" بود و "..." نیز با آخرین زور خود فریاد می‌زد:
"بهشتی، مزدور آمریکا".
http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%285%29.jpg

آیت الله سیدمحمد حسینی بهشتی

http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%284%29.jpg

بهشتی سید مظلوم امت

اوهم گاهی به بحث با نیروهای چپی می‌پرداخت، ولی در کل موضعش به نظام و بخصوص نسبت به بزرگوارانی چون آیت الله بهشتی، اصلاً خوب نبود. به خاطره همین مسایل بود که کینه شدیدی از او به دل داشتم. فقط "بیوک میرزاپور" (اردیبهشت 1361 در خرمشهر به شهادت رسید) می‌توانست جلوی او بایستد و به بحث بپردازد. او مهندس "مهدی بازرگان"، "سیداحمد مدنی" و امثالهم را قبول نداشت، بیوک هم آنان را قبول نداشت و در صحبت‌هایش به افشای آنان می‌پرداخت، ولی "..." دربین حرف‌هایش، سعی داشت دکتر بهشتی را با آن افراد معلوم الحال برابر کند و آنها را در یک خط و مزدور آمریکا می‌دانست.
درحالی که بیوک بر روی جدول خیابان می‌ایستاد و به بحث و افشاگری علیه رجوی و منافقین مشغول بود، ناگهان در میان همهمه و صدای جر و بحث حاضرین، "..." اعلامیه در دست و با فریاد "بهشتی و لیبرال‌ها، مزدوران آمریکا" از راه می‌رسید. بیوک با دیدن او، عصبانی می‌شد ولی چون او هم مثل ما تیپی مذهبی با محاسنی جو گندمی ‌داشت و از همه مهم‌تر از نیروهای محمد منتظری بود، چیزی نمی‌گفت. وقتی بیوک به داخل چادر می‌آمد، از عصبانیت رنگش سرخ شده بود و مدام می‌گفت:
- موندم با این یارو چیکار کنیم ... اگه منافقین اهانت‌هایی رو که این به بهشتی می‌کنه بگن، پدرشون رو در میارم، ولی بدبختی ‌اینه که به اینا چی بگیم؟

منافقین هم که از تضاد بچه‌های چادر وحدت و نیروهای ساتجا مطلع بودند، از این اختلاف شدیداً خوشحال می‌شدند و غالبا نیروهای‌شان در اطراف "..." می‌چرخیدند و او را تحریک می‌کردند که بیشتر به افشای بهشتی و حزب جمهوری اسلامی بپردازد که او هم رویش را به طرف بیوک و بچه‌های ما برمی‌گرداند و با شدت بیشتر، به بهشتی اهانت می‌کرد.
"..." و گروه ساتجا، بیشتر از این‌که با منافقین و مارکسیست‌هایی مثل حزب توده و چریک‌های فدایی دشمنی کنند، همه توان‌ خود را بر روی‌ آیت‌الله بهشتی، لیبرال‌ها و دولت موقت متمرکز کرده بودند. دشمنی آنها با لیبرال‌ها، برای ما خوشایند بود ولی‌ این‌که به لج، بدترین اهانت‌ها را به بهشتی روا می‌داشتند، عصبانی‌مان می‌کرد.

بعدها نزدیکی‌های انتخابات مجلس بود که یک روز دیدم "..." سخت مشغول چسباندن عکس یکی از کاندیداها برای نمایندگی مجلس است. نزدیک که رفتم، او هم که مرا می‌شناخت و از بچه‌های چادر وحدت می‌دانست، با تندی نگاهم کرد و مشغول کار خود شد. با تعجب دیدم عکس خود او بر پوستر نقش بسته و زیر آن نیز نوشته شده: "..." معروف به "...". تازه فهمیدم اسم اصلی او چیست.
در سال‌های بعد، نزدیک هر انتخابات مجلس، پوسترهایی از "..." بر دیوارهای شهر می‌دیدم ولی جالب‌تر این بود که گاهی در روزنامه‌ها، عکس او منتشر می‌شد که دادستانی انقلاب اسلامی او را به عنوان متهم تحت تعقیب قرار داده بود و از امت حزب ‌الله می‌خواست که به محض مشاهده او، به دادستانی اطلاع دهند!
[ ۱۳٩٢/٤/٢٩ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره اول:
بهمن 1358

عصر روز جمعه، چریک‌های فدایی در دانشگاه تهران مراسم داشتند. محل تجمع آنها در قسمت بالایی دانشگاه، طرف در شرقی روبه‌روی خیابان طالقانی بود.
گروه های چپی از جمله "سازمان کومه له"، حزب دمکرات"، و "چریک های فدایی" که در کردستان به بهانه خودمختاری و در اصل به نیابت از رژیم بعث عراق می جنگیدند و به وحشیانه ترین وضع ممکن سربازان، پاسداران و پیشمرگان مسلمان را قتل عام می کردند، از دکتر "مصطفی چمران" کینه شدیدی داشتند. در اکثر تظاهرات و مراسم شان علیه دکتر چمران شعارهای تندی می‌دادند. آنها چمران را عامل قتل عام فلسطینی‌های آواره در اردوگاه "تل‌زَعتَر" بیروتِ لبنان می‌دانستند. درحالی ‌که آن فاجعه، توسط نیروهای فالانژیست مسیحی لبنان انجام شده بود. آنها می‌گفتند:
- چمران آمریکایی ... جلاد تل‌زعتر ... جلاد خلق کُرد است

چریکهای فدایی در کردستان رویاروی خلق

حمله به کاروان ارتش در خیابانهای سنندج توسط چریکهای فدایی

 

همه ضدانقلابیون علیه چمران - مجله تهران مصور مرداد ۱۳۵۸

 

شهید چمران پیشاپیش رزمندگان اسلام در نبرد با ضدانقلابیون

 

جنوب لبنان - شهید چمران در سنگر دفاع از اسلام و مسلمین


خاطره دوم:
بهمن 1377

عازم لبنان بودم که یکی از دوستان گفت:
- بد نیست یه سر بریم پیش حاج آقا ... هر چی باشه اون از قبل انقلاب لبنان بوده و با موقعیت اون جا به خوبی آشناست.
درست می گفت، ولی کاملا نه! تعریف موضع گیری های او را علیه امام موسی صدر و شهید چمران زیاد شنیده بودم. خوش نداشتم بروم و با او بحثم شود. به اصرار دوستم، به اتاق حاج آقا (که جدیدا ملقب به دکتر شده و در تلویزیون تفسیر به رای تاریخ می کند. انگاری برای بچه های دبستانی قصه شب می گوید!)  رفتیم و بالاجبار نشستیم پای صحبت هایش.
از همان اول شروع کرد علیه شهید چمران حرف زدن. نه تنها لفظ شهید، که حتی عنوان مرحوم هم برایش به کار نمی برد. خیلی تند علیه او صحبت می کرد. وقتی علت این موضع تندش را پرسیدم، با شدت گفت:
- چمران ضد امام خمینی بود.
با تعجب پرسیدم: "جدا؟ واقعا شهید چمران ضد امام بود؟"
- بله. چمران با امام مخالف بود.
- آخه چطور؟ یعنی شما بر چه اساس این رو می گید؟
- خودم شاهد بودم که چمران عکس امام رو پاره کرد.
- چی؟ چمران عکس امام رو پاره کرد؟
- بله پاره کرد.
- ببخشید حاج آقا، عکس رو پاره کرد یا از دیوار برداشت؟
- چه فرقی می کنه. چه کند، چه پاره کرد.
- خب پاره کردن عکس با برداشتن آن از دیوار، خیلی فرق داره.
- نه چه فرقی می کنه؟ اون با امام مخالف بود و می گفت نباید عکس امام روی دیوار باشه.
- یعنی چی که عکس امام نباید روی دیوار باشه؟ کی بود؟ کجا بود؟
- چند سال قبل از انقلاب. توی لبنان. توی همون مدرسه جبل عامل در شهر صور که با موسی صدر راه انداخته بودن.
- خب قضیه چی بود؟
- چی می خواستی باشه؟ من یه پوستر بزرگ امام زدم به دیوار مدرسه صنعتی جبل عامل که چمران اون رو پاره کرد.
- پاره کرد؟
- چه اصراری داری شما بر الفاظ. حالا کند، برداشت یا پاره کرد. نفس کار مهمه که گفت عکس امام رو این جا نزنید. همین ثابت می کنه که چمران ضد امام بوده.
- خب برای این ادعاش چه دلیلی داشت؟
- یه دلیل بی خود. می گفت اگه عکس امام به دیوار این جا باشه، ساواک شاه نسبت به این جا حساس میشه و دیگه نمیشه کار کرد.
- خب مگه اشتباه می گفت؟
- خب معلومه که اشتباه می گفت. برای همین عکس امام، کلی جوون توی زندان های شاه شکنجه شدن. اون وقت اون توی لبنان می ترسید یه عکس امام به دیوار باشه.

متعجب و مبهوت از این استنباط مورخ که مثلا قرار است تاریخ مبارزات امام خمینی (ره) را برای نسل های آینده روایت کند، از اتاق بیرون آمدم.

چند سال بعد بر حسب اتفاق، میان کتاب های منتشر شده، چشمم به اسنادی از ساواک درباره امام موسی صدر و شهید چمران افتاد که حاکی از این بود که:
"اخیرا تصاویری از خمینی بر دیوارهای مدرسه صنعتی جبل عامل که توسط موسی صدر و چمران اداره می شود نصب شده."
دستور این بود که بر روی افراد مذکور دقت بیشتری شود و شدیدا زیر نظر گرفته شوند.

 

تصاویر منتشر نشده از پیکر شهید چمران 

 

برادر بر بالین شهید چمران

 

غاده جابر همسر چمران به همراه فاطمه  (دختر شهید نواب صفوی) بالای پیکر شهید چمران

 

یاد امام به خیر که در وصف شهید چمران فرمود:

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحیمِ
انالله وانّاالیه راجعون
شهادت انسان‌ساز سردار پرافتخار اسلام و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به ملاء اعلی، دکتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولی‌عصر ـ ارواحنا فداه - تسلیت و تبریک عرض می‌کنم.
تسلیت از آن‌رو که ملت شهیدپرور ما سربازی را از دست داد که در جبهه‌های نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ایران، حماسه می‌آفرید و سرلوحه‌ مرام او اسلام عزیز و پیروزی حق بر باطل بود. او جنگجویی پرهیزکار و معلمی متعهد بود که کشور اسلامی ما به او و امثال او احتیاج مبرم داشت. و تبریک از آن‌رو که اسلام بزرگ چنین فرزندانی تقدیم ملت‌ها و توده‌های مستضعف می‌کند و سردارانی همچون او در دامن تربیت خود پرورش می‌دهد. مگر چنین نیست که زندگی، عقیده و جهاد در راه آن است.
چمران عزیز با عقیده‌ی پاک خالص غیر وابسته به دستجات و گروه‌های سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و با آن ختم کرد.
او در حیات با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازی زیست و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید.
هنر آن است که بی‌هیاهوهای سیاسی و خودنمایی‌های شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند، نه هوی و این هنر مردان خداست.
او در پیشگاه خدای بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و یادش به خیر. اما، ما می‌توانیم چنین هنری داشته باشیم؟ با خداست که دستمان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند. من این ضایعه را به ملت شریف ایران و لبنان، بلکه به ملت‌های مسلمان و قوای مسلح و رزمندگان در راه حق و به خاندان این مجاهد عزیز تسلیت عرض می‌کنم و از خداوند تعالی رحمت برای او و صبر و اجر برای بازماندگان محترمش خواهانم.
اول تیرماه شصت
روح‌الله الموسوی الخمینی

[ ۱۳٩٢/٤/٢٧ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

توضیحات سایت دانا درباره مصاحبه با حمید داودآبادی
بعد از گفتگوی خبرنگار دانا با برادر داود ابادی سوتفاهم هایی بوجود آمده بود که با صحبت دوطرفه و روشن شدن موضوع رفع ابهام شد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا  امروز خبرنگار فرهنگی سایت دانا طی تماسی تلفنی با آقای حمید داود آبادی اقدام به انجام مصاحبه ای با موضوعیت" انتظارات اهل فرهنگ و ایثار وشهادت از دولت یازدهم" می کند که جناب داود آبادی از انجام مصاحبه امتناع کرده و  طبق آنچه در وبلاگشان نوشته اند می گوید :"بنده سیاست مدار نیستم و قصد مصاحبه ندارم "و "بنده سیاستمدار نیستم و بیشترین انتظارم از خودمان است که باید بیشتر در عرصه فرهنگ کار کنیم."

با این وجود خبرنگار دانا اقدام به انتشار همین گفته های آقای داودابادی به همراه سابقه و خدمات و زحمات اقای داود آبادی در عرصه ایثار و شهادت، البته با " تیتری استنباطی" می کند که گویا تیتر مصاحبه باعث دلخوری و کدورت برادر ارجمند و بسیجی یعنی آقای داود آبادی نموده است.

در پی این سوتفاهم دو طرفه برادر بسیجی داودآبادی اقدام به درج مطلبی اعتراضی در وبلاگ خود نمود که با صحبتهای میان سردبیر سایت دانا با آقای داودآبادی سوتفاهم به کلی برطرف و مصاحبه مذکور حذف شد.

گویا اقای داود ابادی نسبت به جایگاه و مواضع اصولگرایانه سایت دانا آشنایی کافی نداشتند و لذا با اینکار خواستند نسبت به سواستفاده بدخواهان جلوگیری کنند.

سایت شبکه اطلاع رسانی دانا همواره بر مواضع اصولگرایانه ثابت قدم بوده و حفظ حرمت و شان فعالان عرصه فرهنگ به خصوص عرصه دفاع مقدس را بر خود واجب می داند.

محسن زیرک/ سردبیر شبکه اطلاع رسانی دانا
سایت دانا

[ ۱۳٩٢/٤/٢۳ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

واقعا که لبنان، باوجود مساحت بسیار کمش که یک صدوپنجاه و هشتم ایران است، سرزمین بسیار عجیبی است.
لبنان نه تنها سرزمین عجایب و آثار باستانی، که سرزمین حوادث و اتفاقات عجیب و باور نکردنی است!
حوادثی که بعید است در جاهای دیگر این قدر متضاد ولی در کنار هم! مشاهده کرد.

سی چهل سال پیش، امام موسی صدر به لبنان رفت تا بلکه بتواند شیعیان و در کل مسلمانان آن سامان را متحد کند و به آنها حالی کند که دشمن اصلی، فقط رژیم اشغالگر صهیونیستی است.
آن زمان لبنان شدیدا درگیر جنگی داخلی بسیار تلخ، وحشتناک و طولانی بود.

در یک جبهه، مسلمانان علیه فالانژیستهای مسیحی می جنگیدند و در جبهه دیگر، مسیحیان علیه فلسطینی ها!
در یک سنگر، فلسطینی ها علیه مسلمانان شلیک می کردند و در سنگر دیگر، شیعیان علیه سنی ها!
در یک محله، دروزی ها علیه مسلمانان در جنگ بودند، در محله ای دیگر، مسلمانان علیه نیروهای کمونیست!

در لبنان، بسیار اتفاق افتاده که پدر، فرزند خود، و برادر، برادر خویش را کشته باشد.
در یک خانواده پنج شش نفری، به تعداد اعضای خانواده، طرفدار احزاب مختلف وجود داشت و شدیدا با هم در تضاد و جنگ بودند.
کشوری با چهار میلیون نفر جمعیت، بیش از 300 حزب و گروه تا دندان مسلح داشت که هر روز و شب به هم شلیک می کردند.
در کوچکترین اختلافات از تصادف اتومبیل گرفته تا جرو بحثی ساده، هر که سلاح قدرتمندتر داشت برنده میدان بود.
آن ایام تلخ، نوجوانی 12 ساله اگر همراه خود اسلحه یا نارنجک حمل نمی کرد، قطعا مُرده محسوب می شد!

در آن زمان، امام موسی صدر به لبنان رفت و همه توان خویش را به کار گرفت تا وحدت اسلامی و به دنبال آن وحدت ملی مردم لبنان را هدف اصلی خودش قرار بدهد و فراهم کند؛ و به حق نیز در این مسیر سخت، ثمرات بسیاری عاید لبنان شد که مقاومت امروز حزب الله لبنان در برابر ارتش صهیونیستی و فرار آن از جنوب اشغال شده، کمترین ثمرات آن بشمار می رود.
سرانجام توسط "معمر قذافی" ملعون، امام موسی صدر ربوده شد و تا امروز هیچ خبری قطعی از آن عزیز به دست نیامده است.

همه اینها را گفتم، تا عکسی بسیار عجیب را برای شما به نمایش بگذارم.
سی چهل سال پیش که اسرائیل به جنوب لبنان تجاوز کرد، سرگردی شورشی مسیحی به نام "سعد حداد"، گردانی از ارتش لبنان را که در جنوب مستقر بود جدا کرد و به ارتش اشغالگر صهیونیستی پیوست.
از آن به بعد این گردان که نام خود را "ارتش آزاد جنوب" گذاشته بود، نقش پیشمرگ اسرائیل را بازی کرد و همواره آن بود که بر مردم ساکن مناطق اشغالی فشار می آورد و جنایت و خیانت می کرد.

چند سال پس از ربوده شدن امام موسی صدر در طرحی صهیونیستی که به واقع شدیدترین ضربه به وحدت ملی لبنان و مبارزات علیه اشغالگران بود، اتفاق عجیبی در جنوب لبنان افتاد.
تعدادی از هواداران و عناصر ارتش جنوب لبنان که در بین مردم به "مزدوران سعد حداد" معروف بودند، در خیابان ها براه افتادند و خواستار آزادی امام موسی صدر شدند!
بله درست خواندید: "مزدوران اسرائیل خواستار آزادی امام موسی صدر شدند"!
حالا هدف شان از این حرکت عجیب و غریب چی بود، معلوم نیست.
شاید با این کار خود، به دنبال جذب شیعیان جنوب لبنان بودند که با مقاومت در برابر اشغالگران، عرصه را بر آنان تنگ کرده بودند.

 

اعتصاب در شهرک اشغالی "بنت جبیل" در مرز فلسطین اشغالی، در سالگرد ناپدید شدن امام موسی صدر. درحالی که تصاویر امام صدر و سرگرد شورشی "سعد حداد" فرمانده ارتش جنوب لبنان پیشاپیش جمعیت است!
اول سپتامبر 1981 مصادف با 10 شهریور 1360

نقل از سایت "جنگ لبنان" متعلق به مزدوران اسرائیل

[ ۱۳٩٢/٤/٢۳ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

واقعا که لبنان، باوجود مساحت بسیار کمش که یک صدوپنجاه و هشتم ایران است، سرزمین بسیار عجیبی است.
لبنان نه تنها سرزمین عجایب و آثار باستانی، که سرزمین حوادث و اتفاقات عجیب و باور نکردنی است!
حوادثی که بعید است در جاهای دیگر این قدر متضاد ولی در کنار هم! مشاهده کرد.

سی چهل سال پیش، امام موسی صدر به لبنان رفت تا بلکه بتواند شیعیان و در کل مسلمانان آن سامان را متحد کند و به آنها حالی کند که دشمن اصلی، فقط رژیم اشغالگر صهیونیستی است.
آن زمان لبنان شدیدا درگیر جنگی داخلی بسیار تلخ، وحشتناک و طولانی بود.

در یک جبهه، مسلمانان علیه فالانژیستهای مسیحی می جنگیدند و در جبهه دیگر، مسیحیان علیه فلسطینی ها!
در یک سنگر، فلسطینی ها علیه مسلمانان شلیک می کردند و در سنگر دیگر، شیعیان علیه سنی ها!
در یک محله، دروزی ها علیه مسلمانان در جنگ بودند، در محله ای دیگر، مسلمانان علیه نیروهای کمونیست!

در لبنان، بسیار اتفاق افتاده که پدر، فرزند خود، و برادر، برادر خویش را کشته باشد.
در یک خانواده پنج شش نفری، به تعداد اعضای خانواده، طرفدار احزاب مختلف وجود داشت و شدیدا با هم در تضاد و جنگ بودند.
کشوری با چهار میلیون نفر جمعیت، بیش از 300 حزب و گروه تا دندان مسلح داشت که هر روز و شب به هم شلیک می کردند.
در کوچکترین اختلافات از تصادف اتومبیل گرفته تا جرو بحثی ساده، هر که سلاح قدرتمندتر داشت برنده میدان بود.
آن ایام تلخ، نوجوانی 12 ساله اگر همراه خود اسلحه یا نارنجک حمل نمی کرد، قطعا مُرده محسوب می شد!

در آن زمان، امام موسی صدر به لبنان رفت و همه توان خویش را به کار گرفت تا وحدت اسلامی و به دنبال آن وحدت ملی مردم لبنان را هدف اصلی خودش قرار بدهد و فراهم کند؛ و به حق نیز در این مسیر سخت، ثمرات بسیاری عاید لبنان شد که مقاومت امروز حزب الله لبنان در برابر ارتش صهیونیستی و فرار آن از جنوب اشغال شده، کمترین ثمرات آن بشمار می رود.
سرانجام توسط "معمر قذافی" ملعون، امام موسی صدر ربوده شد و تا امروز هیچ خبری قطعی از آن عزیز به دست نیامده است.

همه اینها را گفتم، تا عکسی بسیار عجیب را برای شما به نمایش بگذارم.
سی چهل سال پیش که اسرائیل به جنوب لبنان تجاوز کرد، سرگردی شورشی مسیحی به نام "سعد حداد"، گردانی از ارتش لبنان را که در جنوب مستقر بود جدا کرد و به ارتش اشغالگر صهیونیستی پیوست.
از آن به بعد این گردان که نام خود را "ارتش آزاد جنوب" گذاشته بود، نقش پیشمرگ اسرائیل را بازی کرد و همواره آن بود که بر مردم ساکن مناطق اشغالی فشار می آورد و جنایت و خیانت می کرد.

چند سال پس از ربوده شدن امام موسی صدر در طرحی صهیونیستی که به واقع شدیدترین ضربه به وحدت ملی لبنان و مبارزات علیه اشغالگران بود، اتفاق عجیبی در جنوب لبنان افتاد.
تعدادی از هواداران و عناصر ارتش جنوب لبنان که در بین مردم به "مزدوران سعد حداد" معروف بودند، در خیابان ها براه افتادند و خواستار آزادی امام موسی صدر شدند!
بله درست خواندید: "مزدوران اسرائیل خواستار آزادی امام موسی صدر شدند"!
حالا هدف شان از این حرکت عجیب و غریب چی بود، معلوم نیست.
شاید با این کار خود، به دنبال جذب شیعیان جنوب لبنان بودند که با مقاومت در برابر اشغالگران، عرصه را بر آنان تنگ کرده بودند.

 

اعتصاب در شهرک اشغالی "بنت جبیل" در مرز فلسطین اشغالی، در سالگرد ناپدید شدن امام موسی صدر. درحالی که تصاویر امام صدر و سرگرد شورشی "سعد حداد" فرمانده ارتش جنوب لبنان پیشاپیش جمعیت است!
اول سپتامبر 1981 مصادف با 10 شهریور 1360

نقل از سایت "جنگ لبنان" متعلق به مزدوران اسرائیل

[ ۱۳٩٢/٤/٢۳ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اوایل خرداد ماه سال 1368 که اخباری از وخامت حال امام خمینی به گوش می رسید، دشمنان اسلام و ملت ایران، خود را برای دست یافتن به اهداف شوم شان آماده کرده بودند. تصور آنها این بود که با فوت امام، مملکت به هم خواهد ریخت و بهترین فرصت برای عملی کردن نقشه های شان است. بر همان اساس، شایعات بسیاری بر سر زبان ها افتاده بود. مثلا می گفتند:
- در صورت فوت امام، آمریکا به ایران حمله می کنه.
- منافقین همه نیروهاشون رو در عراق، لب مرز آماده کردن برای حمله.
- صدام دستور داده ارتش عراق برای حمله مجدد به خاک ایران آماده بشه.
و ...
بعد از اینکه امام خمینی رهبر عظیم و عزیز فوت کرد و با قدرشناسی ملت ایران و تشییع عظیم و چند میلیون نفری مردم، همه آنها که خیالاتی شوم در سر داشتند، مات و مبهوت شدند و از هر عملی واماندند.
همان ایام، یکی از خطبای محترم در تریبونی مهم و بزرگ، سخن جالب و ظریفی گفت که سوژه خنده و طنز در بین مردم شد.
آن خطیب محترم که معلوم بود سخت تحت تاثیر شایعات قرار گرفته و از ایجاد بحران در کشور هراس داشته، گفت:

- الحمدلله، خدا رو شکر که امام فوت کرد و هیچ اتفاقی نیفتاد ...

http://bineshanim.persiangig.com/qaww.jpg


همه اینها رو گفتم تا بگم:
- الحمدلله، خدا رو شکر، امسال هم 14 تیر ماه (سالگرد اسارت حاج احمد متوسلیان، کاظم اخوان، تقی رستگار و سیدمحسن موسوی) اومد و مثل 31 سال گذشته، با دو تا بیانیه شدیداللحن، وعده پی گیری بین المللی، سفر چهار نفر به لبنان و یه مراسم دم دستی کوچولو گذشت، ختم به خیر شد و هیچ خبری از اونا نیومد!
[ ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از روزهای پاییز سال 1374 بود که ابو احمد (موسی احمد قصیر) دوست لبنانی ام - که در دفتر حزب الله لبنان در تهران فعالیت می کرد و از رابطه و آشنایی من با سید خبر داشت - گفت که فردا شب سید به قم می آید و در منزل یکی از علمای لبنانی سخنرانی دارد.

از شدت اشتیاق ملاقات مجدد سید، ظهر با اتوبوس راه افتادم طرف قم. زیارت و صفای روحی در حرم و گشت و گذار در کتابفروشی های اطراف حرم، حال و هوای خودش را داشت، ولی زمان خیلی سخت و کند می گذشت.

بعد از ظهر، دل را زدم به دریا و رفتم طرف آدرسی که ابواحمد داده بود. خانه ای در حاشیه شهر قم.
ظاهرا قرار بود سید برای طلاب لبنانی سخنرانی کند و برای این کار هم زیرزمین را آماده کرده بودند. باوجودی که شدیدا خسته شده بودم، ولی عین خیالم نبود.
دم اذان مغرب بود که دسته دسته طلبه های لبنانی پیدایشان شد. نماز جماعت که تمام شد، ناگهان متوجه شدم سیدحسن نصرالله وارد سالن شد. همه با ذوق و شوق فراوان با او روبوسی کردند.
سید پشت تریبون قرار گرفت و سخنرانی کرد. من هم با دوربین ساده "زنیط" خود، تا توانستم از او عکس گرفتم.

بعد از سخنرانی، کنار سید نشستم و پس از احوالپرسی، عکسی را که تابستان 1362 در مسجد امام علی (ع) بعلبک با او گرفته بودم بهش دادم. زد زیرخنده و با نگاهی عجیب به من گفت:
- اوووه چقدر چاق شدی؟
که خندیدم و گفتم:
- ببخشید آقا سید، نیست شما پیر نشدی؟ یه نگاه به عکس خودت بنداز.
که هر دو و اطرافیان زدیم زیر خنده.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20hamid.JPG

تابستان ۱۳۶۲ - بعلبک لبنان - یوسف عنایتی - سیدحسن نصرالله - حمید داودآبادی - یوسف علمداری

 

چند روز بعد، ابواحمد زنگ زد که بروم پهلویش و گفت کار مهمی دارد.

او یکی از عکس هایی را که از سید گرفته بودم انتخاب کرده بود و آرام که مثلا کسی متوجه نشود، گفت:
- این عکس خیلی خوبه.
- خب خوبه. چطور مگه؟
- این عکس برای چاپ پوستر از رهبر حزب الله لبنان عالیه.
- پوستر؟ پوستر چی؟
که ادامه داد:
- می خوام یه پوستر از سید چاپ کنیم. چون سید نه دبیرکل، که رهبر حزب الله است.
می گفت فعلا چنین کاری در لبنان ممکن نیست. همین جا هم باید چراغ خاموش جلوبرویم و وقتی پوستر چاپ شد، به یکباره پخشش کنیم!
اول متوجه منظورش نشدم. فقط وقتی پرسید:
- آیا چاپخانه ای سراغ داری که دنگ و فنگ و روال تاییدیه دولتی و این حرفها را نخواهد؟
ذوق کردم. سراغ داشتم.

 

طرح پوستر را ریختیم. فردا صبح رفتم به شرکت "تهران گراور" متعلق به حاج "سیدعلی مدنی" در میدان بهارستان. از قدیم با آنجا ارتباط داشتم. زمان جنگ، همه پوسترهای بچه محل ها را که شهید می شدند، آنجا در اولین فرصت ممکن چاپ می کرد. وقتی به پسرش سیدمحمد گفتم که چنین کاری دارم، بدون اینکه سوالی بپرسد، حتی درباره مجوز یا هزینه اش، گفت:
- پس فردا بیا پوسترهات رو ببر.
پس فردا، بسته های پوستر را بار موتور کردم و بردم دفتر حزب الله روبروی پارک ملت و تحویل ابواحمد دادم.

چند روز بعد که به آنجا رفتم، دیدم ابواحمد خیلی درگوشی و آرام حرف می زند و گفت:
- اگر کسی از اینجا، درباره این پوستر سوال کرد و اینکه کی این کار رو کرده، تو هیچی نگی ها.
تعجبم بیشتر شد وقتی فهمیدم "فلانی"، با دیدن پوستر شدیدا ناراحت شده.
وقتی خودم با فلانی رودر رو شدم، ناراحتی اش را از این کار ابراز کرد و پرسید که برای این کار از چه کسی اجازه گرفته ام؟ خیلی محکم گفتم:
- چاپ پوستر برای رهبر حزب الله که مجوز نمی خواد.
که او با تعجب پرسید: رهبر؟
که گفتم: بله رهبر.
گفت: "سیدحسن دبیر کل حزب الله است و شاید در جلسه بعدی شورای اجرایی، فرد دیگه ای به جای او انتخاب بشه. برای چی این پوستر رو چاپ کردید؟"
که خندیدم و گفتم:
- ببخشید آقا، شما هرچی که می خوای بگو. سیدحسن نه فقط دبیرکل، که رهبر حزب الله هست و خواهد ماند. مطمئن باش شورای اجرایی هم همچنان او را انتخاب خواهد کرد.
این حرف عصبانیت او را بیشتر کرد.
بعدا شنیدم دستور داده پوسترها را جمع کنند و هر طوری که بود از پخش آن جلوگیری کرد. ولی پوستر به لبنان رسید و بچه های خالص حزب الله، از روی آن چاپ و تکثیر کردند و اولین پوستر حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" در لبنان منتشر شد.

الحمدلله سیدحسن نصرالله همچنان رهبر حزب الله و سرباز ولی فقیه است ولی آنها چی؟ کجا هستند و به چه رسیدند؟!

[ ۱۳٩٢/٤/۱۳ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جوان مسیحی "دانی جورج جحا" متولد روستای "صیدنایا" از توابع دمشق، درحالی که با افتخار تمام و غیرتمندانه در کنار برادران مسلمان سوری خود در منطقه "داریا" می جنگید، به دست سلفیون مزدور عربستان و قطر، به شهادت رسید.

"دانی جورج جحا" معروف به "ابوعرب"، هنگامی که متوجه شد سلفیون قصد حمله و تخریب حرم حضرت سکینه (س) دختر امیرالمومنین علی (ع) را دارند، به یاری هموطنان مسلمان خود شتافت و با پوشیدن لباس رزم، همسنگر و همرزم با آنان، شبانه روز به دفاع از حرم اهلبیت (ع) پرداخت.

 

"دانی جحا" هنگام حمله تروریست های وهابی به مرقد حضرت سکینه (س)، مردانه جلوی آنها ایستاد تا وارد مرقد مطهر نشوند که با این اقدام شجاعانه به شهادت رسید.

پیکر این شهید مسیحی دفاع از حریم اهلبیت (ع)، بر دوش هموطنان مسلمان و مسیحی اش در محله مسیحی نشین "باب توما" در دمشق تشییع و به خاک سپرده شد.

[ ۱۳٩٢/٤/۱٠ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟

خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ حمید داودآبادی، متولد مهر ماه 1344 در تهران است. او رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس است. از کتاب‌های او می‌توان به «از معراج برگشتگان»، «کمین جولای 82»، «سید عزیز»، «تفحص»، «پاره‌های پولاد» اشاره کرد.

اخیراً کتابی با عنوان «دیدم که جانم می‌رود» از داودآبادی منتشر شده است. این کتاب خاطرات او از دوستش «مصطفی کاظم‌زاده» است.
داودآبادی تمام تلاشش در این کتاب این است که با بازگویی و بازنویسی دیده‌ها و شنیده‌ها تصویر روشنی از مصطفی کاظم‌زاده برای مخاطب ترسیم کند.

وقتی کتاب پرجاذبه «دیدم که جانم می‌رود» را در دست می‌گیرید از عشق داودآبادی به شهید کاظم‌زاده سرشار می‌شوید. نویسنده با دقت نظر و در عین حال مستند، به روایت خاطرات شگفت‌ و روحانی‌اش از کاظم‌زاده می‌پردازد.

بیان کاملاً محاوره‌ای و خودمانی داودآبادی در «دیدم که جانم می‌رود» باعث می‌شود که صداقت راوی (نویسنده) ضریب پیدا کند، انگار شما مصطفای شهیدی و با داودآبادی در رستوران سر چهارراه گرگان دارید چلوکباب میل می‌کنید (به صفحه 133 کتاب بنگرید).

نویسنده در صدد است تا با طنزهای شیرین، پیام‌های جدی، ارزش‌ها، باورها، حساسیت‌های دینی و مذهبی را به خواننده انتقال دهد.

داودآبادی در کتاب مذکور به توصیف جزء به جزء می‌پردازد و هر جایی که احساس می‌کند حوصله مخاطب دارد سر می‌رود نمک طنز را به خاطره می‌ریزد.

اگر تا به حال با داودآبادی برخورد داشتید می‌بینید که او همانطور که صحبت می‌کند می‌نویسد. نوشتن داودآبادی بدون ژست‌های روشنفکری است و شاید یکی از اصلی‌ترین عامل‌های موفقیتش همین نکته باشد.

حمید داودآبادی - جلال مهدی آبادی - شهید کاظم زاده (حدود یک ماه قبل از شهادت)

عکس حجله ای

نفر دوم از سمت راست. آخرین شبهای حیات مصطفی

و مصطفای شهید ...

مزار یار ...

برشی از کتاب مذکور که عنوان «معرفت‌ خدا» را بر پیشانی دارد را در پی می‌آوریم؛

«طبق روال هر روز، رفتیم طبقه‌ی بالای خانه‌ی ما. نمی‌دانم چرا، ولی انگار معتادش شده بودم. تا نشست روی زمین، گفتم:
- مصطفی، زود باش دستات رو بگیر جلو.
دست‌هایش را که به هم چسباند و گرفت جلوی صورتم، شروع کردم هر گندی که از دیروز تا امروز زده بودم، گفتن. که خندید و گفت: حمید، واسه چی هر روز که این کار رو با هم می‌کنیم، گناهامون کمتر می‌شه یا دستمون خالی‌تر؟
- خب معلومه، که کمتر گناه کنیم.
- ببین، من نه بهشت دارم که بهت بدم، نه جهنم دارم که عذابت بدم؛ بالای سرت هم نیستم که از چشمام بترسی. پس چرا گناهات هر روز کمتر می‌شه؟
- خب همه‌ی اینا به خاطر معرفته دیگه. برای من مهمه که وقتی به تو قول دادم گناه نکنم، اگه خلاف اون رو انجام بدم، خیلی بی‌معرفتیه.
در حالی که پرید و صورتم را بوسید گفت:
- خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟»
(دیدم که جانم می‌رود صص 132-131)

داودآبادی در خیلی از دیالوگ‌های کتاب با شهید کاظم‌زاده درصدد این است که بسیاری از نکات تعلیمی را به خورد مخاطب آگاه خود بدهد. شاید این امر کردن نویسنده به خوبی‌ها و معرفت‌ها اگر از زبان کس دیگری بود به ما نمی‌چسبید اما وقتی پای قلم شیرین و صادق داودآبادی در میان است باور این مباحث برایمان ساده است.

اگر از بحث نویسندگی و شیوه نوشتاری مؤلف بگذریم، باید به انتخاب قطع کتاب، طرح جلد و صفحه‌آرایی جذاب کتاب نیز آفرین بگوییم. ظاهر کتاب، طوری است که توجه افراد را به خود جلب می‌کند و به قول آن خانم ایرانی‌الاصلی که به سراغ داودآبادی می‌آید؛
«عکس مصطفی با آدم حرف می‌زند.»
خبرگزاری فارس

مطالبی درباره شهید مصطفی کاظم زاده

[ ۱۳٩٢/٤/۱٠ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای شهید شیخ حسن شحاته و دیگر شهدای مظلوم فاجعه نیمه شعبان مصر.

 

آقا سلام
امسال هم جشن ولادتت را همچون سالها و قرنهای گذشته در نبود شما، با خیال راحت، با شادی، پایکوبی، شیرینی و شربت و بعضی جاها هم با چاشنی حرکات موزون (خیلی ببخشید، همان رقص خودمان) برگزار کردیم.

نیامدی آقا؟!
خیلی دیر کردی!
طلبکار نیستم آقا!
هزینه کردیم.
شیرینی ای که به مناسبت مولد شما به بالاترین قیمت می رسد، خریدیم و بین گرسنگان! پخش کردیم.
شربت را که نگو.
همه سال، کارخانه های ... و ... خیلی منتظرند. حتی بیشتر از خلق الله!
بله آقا. آنها از همه بیشتر منتظرند تا مولد شما برسد و همه آنچه را نام شربت بر آن نهاده اند، از انبارهای سال خویش خالی کرده و با رشد قیمت این روزها، هر روز بیشتر از دیروز، آب کنند.
و ما نیز آن قدر به قابلمه شربت آب بستیم و شکر، که فقط رنگ زردی – حتی کمرنگ تر از زردی رخسار خودمان – باقی ماند.
عیبی که ندارد آقا؟!
هر چه باشد نیتمان دادن شیرینی و شربت به مناسبت مولد شما بود!

آقا راستش را بخواهی، امسال جشن کمی کمرنگ تر از سال های قبل بود.
خب معلومه آقا. فشار اقتصادی.
آقاجان خودتان که بهتر از نمودار لحظه ای قیمت ها خبر دارید!
دلار ده درصد بالا برود، قیمتها سی درصد رشد می کنند. دلار 50 درصد هم پایین بیاید، قیمتها باز چند درصدی رشد می کنند. رشدی فزاینده تر از کودکان دربدر شیرخشک!
و ما شده ایم شیعیان دلاری!

آقا دلمان خیلی خون است از آنچه در بلاد عراق، افغانستان، لبنان، سوریه و مصر بر سر عاشقانت می آید.
ولی شما جدی نگیرید آقا!
اینها جوگیری هایی است که چندسالی است عادتمان شده!
شما خودتان را برای ما ناراحت نکنید آقا.
خودمان بلدیم با سیاست جهانی چگونه کنار بیاییم.
هرچه باشد، هرکدام برای خود دیپلمات شده ایم!
خوب بلدیم چگونه حق و باطل را در ترازوی سیاست و دیپلماسی بسنجیم!
و از آن بهتر، بلدیم رویمان را به سویی دیگر بچرخانیم و اصلا خود را به خواب بزنیم!

جایت خالی آقا!
در تالاری آن سوی شهر گودبای پارتی داشتیم و در هتلی آن سوتر، جشن ورودی های جدید کاخ ریاست جمهوری!
هیچ فرقی با هم نداشتند. هر دو عین هم.
خدا که کارت دعوت نداشت و ممنوع الورود بود!
خلق الله هم که شکر خدا، هیچ کدام نشناختندشان. یعنی خودشان را به نشناختن زدند.
ولی هر دو شادمان بودند و خندان.
اینها از آمدن، و آنها از رفتن. که صدالبته دورخیزی برای چهار سال بعد.

آقاجان!
یک جوری باید سر جوانان را گرم کرد دیگر!
اگر قرار باشد جوان به سیاست، اقتصاد و اوضاع جهانی و از همه مهمتر دغدغه های دینی فکر کند که نمی شود!
به قول همان جناح سیاسی مثلا ارزشی!!! جوان "رپی" باشد، بهتر از آن است که سیاسی باشد!
سیاسی که بشوند، به خودمان گیر می دهند!


راستی آقا داشت یادم می رفت.
در اینترنت دیدید؟
در یوتیوب و حتی در همین سایتهای وطنی.
همه گذاشته اند.
عده ای سلفی و وهابی، با افتخار و شادمانی!
عده ای بچه شیعه دل سوخته، با سوز و گداز.


آقا جان، خوب شد که امسال نیامدید.
ما که اصلا آمادگی نداشتیم.
زمین خیلی سنگین شده آقا.
در بلاد شام، کودکان شیعه را به جرم گفتن از شما، مقابل دیدگان پدر و مادر سر می برند.
و در مصر، شیخ شیعه را، به جرم دایر کردن حسینیه برای جدت (ع)، در نیمه شعبان که ما شدیدا سرگرم خودیم، غریبانه و مظلومانه، بر خانه اش هجوم می برند، درب خانه را می شکنند، هلهله کنان و شادمان، با سنگ و چوب بر سرشان می بارند، خانه را به آتش می کشند و بدن نیمه جانشان را در کوچه و خیابان می گردانند.
شاید به مناسبت نیمه شعبان!
نه شاید، که حتما!


همواره همین بوده.
خفاشان طاقت دیدن خورشید را نداشته و ندارند.
خفاشان و شب پرستانی که این روزها لباس دین آن هم از نوع تندروی بر تن کرده اند، دارند آن می کنند با دین که ارباب و سازنده شان آمریکا، خود جرات چنین رفتاری با دشمنانش نداشته!
ولی امروز، عده ای خائن، به نام اسلام عزیز، آن می کنند در حق مسلمانان چه شیعه و چه سنی، که بغض سالهای دیرین آمریکا را خالی می کنند.

حال عجیبی دارد مصر این بلاد فرعون های رنگارنگ.
و عجیب تر اینکه فراعنه معاصر مصر، چه نامها بر خود دارند:
محمد انور سادات!
محمد حسنی سید مبارک!
محمد محمد مرسی!
و عجیب نیست که آن دیار، دیگر بویی از غیرتمندی، شرافت و شجاعت شهیدانی چون "خالد احمد شوقی اسلامبولی" در خود ندارد.
و جالب اینکه در به اصطلاح انقلابشان، هیچ نام و یادی از او که سادات فرعون را به جرم سازش نکبت بار و تعظیم در برابر صهاینه به درک واصل کرد، نیست!

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/1/26/154697_937.jpg

براستی مردمی که زن و بچه، پیر و جوانش، در کوچه و خیابان، شاهد کشیدن پیکر نیمه جان مظلومان به جرم برگزاری جشن میلاد امام زمان هستند و هلهله و شادی می کنند، همان بهتر که سادات و حسنی مبارک و مرسی بر آنان حکومت کنند.
آخ که از خاک مصر، جز بوی تعفن فراعنه به مشام نمی رسد!

یا اباصالح المهدی ادرکنا
[ ۱۳٩٢/٤/٤ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب