خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

لازم است قبل از رفتن به تماشای فیلم سینمایی معراجیها – آخرین ساخته مسعود دهنمکی – به این توصیه های ایمنی توجه کنید تا حالتان دگرگون نشود!

- دو سوم اول فیلم، تا میتوانید بخندید و حال کنید!
- همین که بوی جنگ آمد و عمو اکبر به جبهه نزدیک شد، این تیتر را در ذهن خود مجسم کنید و خوب به آن دقت نمایید:

"صحنه های این فیلم کاملا ساختگی است و اصلا واقعیت ندارد."
(هر چند پنج عزیز بزرگوار، خونشان در راه ساخت این فیلم ریخته شد و دو عزیزتر، همچنان بر تخت بیمارستان محتاج دعای شما برای شفا هستند.)

- حوادث جنگی این فیلم، نه به سه راه مرگ مربوط است، نه شلمچه و نه عملیات کربلای پنج!

- همه آنهایی که در فیلم شهید می شوند، سالم و سرحال نزد خانواده های خود هستند. پس برایشان گریه نکنید!

- همه صحنه های جنگ این فیلم، ساخته و پرداخته ذهن مریض و علیل و ناتوان! کارگردانی است که به ادعای برخی، اصلا یک روز هم جبهه نبوده و تا قبل از ساخت معراجیها، فکر می کرده شلمچه نام قله ای است در "نمک آبرود" شمال کشور!

- اصلا چنین صحنه هایی در تاریکی محض شب اتفاق افتاده، پس کسی شاهد این چیزها نبوده که امروز بخواهد آنها را برای شما بازسازی کند. پس کارگردان کاملا دروغ میگوید!

- این صحنه ها نه در سه راه مرگ شلمچه، که تماما در همین شهرک سینمایی دفاع مقدس در جاده قم خودمان ساخته شده است.

- اگر در آخرین دقایق نمایش فیلم، بوی خون به مشامتان رسید، اصلا نگران نشوید. بوی خون "جواد شریفی" و چهار نفر دیگر است که با شدت انفجارات صحنه، احساس می کنید.

- برای اینکه راحت تر فیلم را ببینید، به هیچ وجه دوستان، همرزمان و بستگان خود را که در جنگ و بخصوص در شلمچه و کربلای 5 شهید شده اند، پیش خود مجسم نکنید و با خونسردی تمام به خود بقبولانید:
"همه آن عزیزان، به همان زیبایی تصویر پرتره شان در قاب طلایی آویخته بر دیوار، شهید شده اند."

- برادران مزدور عراقی! به هیچ اسیر و مجروحی تیر خلاص نزدند و پیکر هیچ کدام شان را در عملیات رمضان تابستان 61 در خاکریزهای مثلثی شلمچه، در قیر، به آتش نکشیدند!

- خوب حواستان را جمع کنید که این فقط یک فیلم است. پس اصلا قرار نیست جنگ بشود که لازم باشد شما یا بچه تان تشریف ببرید.

راستی، حتما با خودتان دستمال کاغذی ببرید و به هق هق دیگران توجه نکنید!

یک کلام:
خودتان را کنترل کنید ...
همه آنچه دیدید، فیلمی کاملا ساختگی و امروزی بود، تنها از لحظه ای حماسه ای بزرگ و واقعی که فرزندان امام در دفاع از اسلام، انقلاب اسلامی، عزت و شرف میهن آفریدند!

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جشنواره فیلم فجر تمام شد و برندگان خود را مشخص کرد.

مرغ و سیمرغ، نوش جان همه آنان که دریافتند و نیافتند!

حالا باید دید برگزیدگان خاص جشنواره! مردم را با سینما آشتی می دهند، مخاطب را به سالن سینما می کشند، خون تازه در رگ سینمای کشور جاری می کنند، حال سینما را جا می آورند، یا ...

 

باید دید فلان فیلم با 80 میلیارد ریال ناقابل از بیت المال، با صرف دو سه سال ساخته شد، می تواند مردم را جذب سینمای دفاع مقدس کند؟!

 

باید دید فلان فیلم با صرف دهها میلیارد تومان ناقابل از بیت المال مسلمین و صرف هفت هشت ده سال ساخت، میتواند پیام مورد نظر خود را به مخاطب برساند و حداقل یک صدم هزینه اش فروش کند؟!

 

من که به هیچ کدام اینها امید ندارم.

حتی اگر فلان سازمان و ارگان، براساس سلیقه کاملا شخصی خود، میلیارد میلیارد از پول بیت المال را بدهند بلیط بخرند و به ضرب و زور ... مردم را بکشانند به سینما!

 

با هم که تعارف نداریم.

مگر سالهای قبل، غیر از این بود؟

و باز مثل همیشه ...

 

مگر اینکه همین آقا مسعود دهنمکی - که هر دوجناح ازش بغض دارند و سایتهای به اصطلاح ارزشی! ولی کاملا هواشناس مالی و لرزشی! حتی اسم معراجیها را بایکوت کنند و خبرهای مربوط به آن را حذف کنند - تحولی دوباره در سینما ایجاد کند.

حتی اگر بدخواهانش از روشنفکران کهنه کار غربی با صورت سه تیغه گرفته، تا مدعیان روشنفکری مذهبی با یک من ریش که در سالهای اخیر شدیدا بروز پیدا کرده اند، و چپ و راست سیاست و میانه روهای مصلحت اندیش نپسندند، دست به دست هم دهند و نخواهند.

 

حالا ببینیم معراجیها مردم را با سینما آشتی می دهد و مخاطب رو میکشاند به سینما و تصاویری تکان دهنده از دفاع مقدس را به تماشاچیان ارائه می دهد، یا آنهایی که دوست دارند شهدا را امروزی، نانازی، اهل دیالوگ، مصلحت اندیش و ... نشان بدهند؟!

 

اگر من جای دهنمکی بودم، از اکران معراجیها انصراف می دادم! تا نشان بدهم چه کسانی از نیامدن معراجیها بر پرده سینما، کرکره شان پایین می آید و سکته می زنند! آن وقت بیایند وهمه برگزیدگان جشنواره را سرهم و برهم کنند، بلکه قطره خونی در رگ سینمای کشور بچکانند! که سابقه اخراجیها نشان داد چنین چیزی هم امکان ندارد!

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکشنبه شب 20 بهمن ماه، تعداد زیادی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به همراه خانواده های خود، در باغ موزه دفاع مقدس به تماشای فیلم سینمایی معراجیها، آخرین ساخته مسعود دهنمکی نشستند.

پس از پایان فیلم که حضار را شدیدا تحت تاثیر قرار  داده بود، سرلشکر فیروزآبادی رئیس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح و سردار عزیز جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، از مسعود دهنمکی کارگردان و سیدمحمود رضوی تهیه کننده فیلم معراجیها، با اهدای هدیه تقدیر و تشکر کردند.

فیلم معراجیها که قرار است سریال آن در 40 قسمت سال آینده از تلویزیون پخش شود، ماجرای رزمنده ای را روایت می کند که باوجود مخالفت شدید خانواده، خود را به جبهه می رساند.

بخش پایانی فیلم که بازسازی گوشه ای از عملیات کربلای 5 در شلمچه است، به قدری حضار را تحت تاثیر قرار می دهد و بر جای خود میخکوب می کند که اشک همه جاری می شود.

برای اولین بار حماسه مرحوم حاج ذبیح الله بخشی که در سه راه مرگ شلمچه خودرویش مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت، بسیار شبیه به واقعیت بازسازی شده و به نمایش درآمده است.

فرماندهان جنگ نیز مبهوت تصاویر بازسازی شده ای بودند که تاکنون در هیچیک از فیلم های جنگی، به این صورت به آن پرداخته نشده است.


در بین حضار سردار سلامی جانشین سپاه پاسداران، سردار نقدی فرمانده بسیج  و سردار کاظمینی فرمانده سپاه محمد رسول الله (ص) نیز حضور داشتند.

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

عید نوروز ده دوازده سال پیش، با خونواده سوار اتوبوس شدیم تا بریم خرمشهر. همراه خانم و دوتا پسرام سعید و مصطفی، نشستیم توی اتوبوس ولوو، بسم الله رو گفتیم و رفتیم.

طبق روال همیشه، چون از طولانی بودن مسیر کلافه میشم، زدم به دل دریایی خواب. هرچند زمان زیادی راه بود، ولی این طوری طول سفر رو احساس نمی کردم.
فقط برای نماز و ناهار بیدار شدم و دوباره رفتم اون دنیا!

ده پونزده ساعت بعد که رسیدیم خرمشهر، مصطفی که شیش هفت سال بیشتر نداشت، بیدارم کرد و گفت که رسیدیم.
دیدم اهل بیت دارند می خندند. مردم هم یه جورایی نگاهمون می کردن. وقتی پرسیدم چی شده؟ مصطفی گفت:
- بابا ... از اون اول که خوابیدی، یک خُر و پُف عجیبی می کردی.

جا خوردم. من و خُر و پُف؟ خب حتما چون زیر سرم نامیزون بوده این جوری شده.
شاکی شدم و گفتم: "خب بیدارم می کردی ... جلوی مردم ناجور بود."
خندید و گفت: "نه بیدارت نکردم ... حیف بود."
با تعجب گفتم: "چرا حیف بود؟"
گفت:

- آخه مردم خیلی باحال به خُر و پُف تو می خندیدن، دیدم حیفه. بذارم مردم بخندن و حال کنن.

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

فیس بوک : آخرین بازدید  10 دقیقه قبل
پلاس : آخرین بازدید  8 دقیقه قبل
ویچت : آخرین بازدید  12 دقیقه قبل
وایبر : آخرین بازدید  14 دقیقه قبل
قرآن : آخرین بازدید  رمضان سال گذشته!

اَلَم یَانِ لِلَذینَ اَمَنُوا اَن تَخشَعَ قُلوبُهُم لِذِکرِ اللَه
آیا هنوز وقت آن نرسیده است که دل های مومنان برای خدا خاشع گردد؟!

نقل از وبلاگ :خط مقدم"

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

27 سال پیش، شبی در بیروت، پاپیچ حاج حسان شدم تا از شهید عزیز "حسین انیس ایوب" (معروف به ربیع. همان که عملیات پهپاد حزب الله بر آسمان فلسطین اشغالی با یاد و نام او انجام شد) که بسیار دوستش می داشتم و شهادتش بدجور تکانم داد، برایم بگوید؛ و گفت.
فقط قول گرفت بدون ذکر نام او منتشر شود. کپی دستنوشته ربیع را هم که خواست بدهد، نام خودش را از آن پاک کرد.

 

سرانجام مهر 1375 بدون ذکر نام حاج حسان، خاطره او را بازنویسی کرده و در هفته نامه فرهنگ آفرینش منتشر کردم. چون از علاقه حاج حسان به ربیع خبر داشتم، وقتی در بیروت صفحات منتشر شده و مزین به تصویر ربیع را به او دادم، گل از گلش شکفت.
با شنیدن خبر شهادت حاج حسان، یاد دستنوشته شهید ربیع افتادم. حیف که وقتی خواست کپی آن را بدهد، اسم خود را از آن حذف کرد.

دیگر دیر شده بود. می خواست برود. خیلی عجله داشت. با همه روبوسی کرد و وداع. بغض گلویم را می فشرد. نمی توانستم لب بگشایم و چیزی بگویم. خیلی به خودم فشار آوردم. دستش را که جلو آورد، در دستانم فشردم، صورت بر صورتش نهادم و روی چون ماهش را بوسه باران کردم. اشک امانم نداد و سرازیر شد. شانه های مان خیس شد از گریه.
سرانجام از یک دیگر جدای مان کردند. خواست که از در اتاق بیرون برود. صدایش کردم:
- ربیع ... ربیع ...
برگشت. نگاهش خیلی عجیب بود. یک آن آتشی برجانم سرازیر شد. زبانم بند آمده بود. بریده بریده گفتم:
ـ حالا که داری می ری، این دم آخر خواسته ای و کاری نداری که برات انجام بدم؟
نگاهش را به زمین دوخت. اشک شوق از دیدگانش بیرون جهید. برگشت؛ اسلحه را کناری گذاشت و دست در جیب برد؛ کیف پولش را همراه با مدارک به طرفم دراز کرد، گرفتم، نگه داشتم؛ منظورش را نفهمیدم. لحظه ای بعد تکه ای کاغذ از روی میز برداشت، قلم، خودکار خواست. دادم. خیلی سریع و تند سرش را پایین برد روی کاغذ و چیزی نوشت.
خیلی سریع نوشت. نتوانستم بخوانم. تکه کاغذ را تا کرد و در کف دستم گذاشت. خندید و گفت:
ـ این هم همه خواسته من از دنیا. وقتی خبرم اومد، بخونش ...

 

آن شب بچه ها، هرکدام در گوشه ای نشسته بودند. از شهدا می گفتند. بیش تر از همه از ربیع صحبت بود. از خنده هایش، از شوخی هایش و از شجاعتش. آنها که دیده بودند از کاری که کرده بود تعریف می کردند.

ناگهان یاد نوشته افتادم. سریع دست در جیب بردم. کسی حواسش به من نبود. خیلی با احترام و تقدس، کاغذ تاشده را بیرون آوردم. باز کردم. آن چه که دیدم، خیلی برایم عجیب آمد. این بود همه خواسته یک رزمنده، لحظاتی قبل از شهادت:

 

به حاج حسان ( حفظه المولی)
خواهش دارم از تو که یک روسری سفید برای خواهرم زهرا بخری و یک اسباب بازی نیز برای برادرم عباس بخری.
ثواب برای توست
پول در کیفم است
ربیع

[ ۱۳٩٢/۱۱/٩ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سال 77 برای تکمیل پروژه ریشه های تشکیل حزب الله، رفته بودیم لبنان. با افراد مختلف از احزاب و گروههای متفاوت مصاحبه کردیم.

دکتر "اغناطیوس الصیصی" کشیش مسیحی مارونی (استاد زبان فارسی دانشگاه های لبنان) از سال 1342 تا 1357 در دانشگاه تهران تحصیل و تدریس کرده بود.
الصیصی که فارسی صحبت می کرد، خاطرات بسیار جالبی از تظاهرات 15 خرداد 42 - که خودش در آن شرکت مستقیم داشت - تا روز 12 بهمن 57 که از طرف خبرگزاری فرانسه برای مصاحبه خدمت امام رفته بود، تعریف کرد.

وسط مصاحبه، وقتی الصیصی از تظاهرات 15 خرداد در میدان ارک تهران می گفت، شدیدا جوگیر شد، به حالتی که دستهایش را در دست همراهان زنجیر کرده، ایستاد؛ پایش را محکم بر زمین کوبید و فریاد زد:
"یا مرگ یا خمینی ..."
به قول خودش، از این شعار خیلی خوشش می آمد و تکرار آن خاطرات (که شاید برای اولین بار تعریف می کرد) چنان برق ذوقی در چشمانش پدیدار کرد که او را برد به ده بیست سال قبل.

الصیصی درباره امام خمینی گفت:
"فکر نکنید با چهار تا عکس و پوستر امام که در لبنان یا جای دیگر می بینید، امام را به دنیا شناسانده اید. نه گول این ظواهر را نخورید. برخی شخصیت ها بودند که با ایجاد تحولی بزرگ، مسیر تاریخ را عوض کردند؛ همچون ناپلئون، هیتلر و ... و امام خمینی. البته تاثیری که امام خمینی بر تاریخ گذاشت، بسیار متفاوت است با آنها. دهها بلکه صدها سال باید بگذرد تا تاریخ بفهمد خمینی چه تاثیر عظیمی بر آن گذاشت. خود شما هنور امام خمینی را درست نشناخته اید.

چند روز بعد وقتی خدمت حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" (دبیرکل حزب الله لبنان) رفتیم، پرسید که با چه کسانی مصاحبه کرده ایم؛ همه را گفتیم. ظاهرا اولین بار بود نام "اغناطیوس الصیصی" (که خود من هم کلی تمرین و تکرار کردم تا نامش را حفظ کنم و اشتباه نگویم) می شنید، خندید.

وقتی اسم همه مصاحبه شوندگان را گفتیم، سیدحسن نصرالله با تعجب پرسید:
"آیا با شیخ صبحی طفیلی هم مصاحبه کرده اید؟"
که جواب ما منفی بود. کمی درهم شد و شدیدا تاکید کرد:
"حتما با شیخ صبحی طفیلی هم مصاحبه کنید. هرچه باشد او در تشکیل حزب الله نقش داشته و زحمات بسیاری کشیده است."

خیلی تعجب کردم. صبحی طفیلی دبیر کل اسبق حزب الله بود که سر به طغیان برآورد، از حزب الله جدا شد و آن زمان (و متاسفانه هنوز هم) از دشمنان سرسخت حزب الله و مقاومت ضدصهیونیستی بود که در اظهاراتش، شدیدا علیه ایران و حزب الله خوراک تبلیغاتی به وهابیون می داد.

وقتی سید تامل من را دید، خندید و گفت:
"چطور رفتید وسط مارونیها (منطقه زغرتا در نزدیکی طرابلس در شمال لبنان که تحت سلطه فالانژیستهای مارونی - مسیحی بود و برای شیعیان لبنانی و بخصوص ایرانیها، خطرات بسیاری داشت) با صیصی میصی مصاحبه کردید، ولی نرفتید با شیخ صبحی طفیلی مصاحبه کنید؟ شیخ صبحی از صیصی میصی خیلی مهمتره ..."


(دکتر اغناطیوس الصیصی چند سال پیش فوت کرد.)

[ ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

با توجه به سابقه مهران مدیری در تولید فیلم بر علیه شبکه های ماهواره ای ضد انقلاب با عنوان " بمب خنده " که چند سال قبل در فضای مجازی پخش و مورد استقبال شدید علاقه مندان به طنز و آثار مهران مدیری گردید، شبکه های ماهواره ای ضدانقلاب به شدت از وی کینه به دل گرفته اند.

به گزارش سرویس سیاسی جام نیوز، برنامه صفحه آخر شبکه صدای آمریکا در برنامه اخیر خود به بهانه وقوع حادثه در پشت صحنه سریال معراجی ها، به بررسی سوابق و عملکرد مسعود ده نمکی پرداخت.

 مجری این برنامه با یادآوری سوابق مسعود ده نمکی در دوران اصلاحات و ایراد اتهاماتی به این کارگردان سینمای کشورمان، به بازخوانی یکی از خاطرات تشرف وی به محضر رهبر معظم انقلاب به نقل از حمید داودآبادی(دوست قدیمی مسعود ده نمکی و از نویسندگان به نام دفاع مقدس) نمود.

 نکته جالب این بخش این بود که وی در هنگام معرفی حمید داودآبادی، اقدام به نشان دادن تصویری از وی نمود، که با دعوت سیامک انصاری (بازیگر) در پشت صحنه سریال " قهوه تلخ " حضور یافته و با مهران مدیری عکسی به یادگار گرفته بود.
 
مجری این برنامه در ادامه توضیحاتی را درباره این تصویر نشان داد و اظهار داشت: " ما اتفاقی به این تصویر دست پیدا کردیم و قصدی از نمایش این تصویر نداریم و نمی خواهیم این را بگوییم که مهران مدیری و سیامک انصاری ارتباطی با حزب الله دارند و شاید همین کار این دو نفر از سوی حزب اللهی ها به عنوان یک حسن و خوبی تلقی شود!".
جام نیوز

[ ۱۳٩٢/۱۱/٦ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قبلا موقع جدا شدن از همدیگر، یا بدرقه کردن مسافر و ... می گفتیم:
- به خدا سپردمت
- خدا پشت و پناهت
- خدا نگهدار
- خداحافظ

این روزها، یک جمله جای همه آنها را گرفته:
- مواظب خودت باش!

یعنی دیگه از خدا خبری نیست؟!!!
یا خدا نمی تواند از تو مواظبت کند، خودت مراقب خودت باش؟!!!

[ ۱۳٩٢/۱۱/٤ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
من برگشتم برادر، سلام علیکم

(اینو دیگه با هلهله و شادی به سبک خودم بخونید)
جاتون خالی عجب چیزی بود امروز!
اصلا مسعودِ بی حاشیه، یعنی مسعود مُرده!
شکر خدا امروز هم یه نفس کنار مسعود کشیدم و صد شکر به درگاه خدا کردم که زنده موندم!

امروز اول کاری، یه گوسفند زدن زمین که چشم بد و نظر سوء و ... از فیلم دور بشه.
ولی فکر کنم یا گوسفندِ مریض بوده، یا ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%281%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%283%29.jpg


با وجود جالب و جذاب بودن صحنه ها، که مسعود آنچنان در فکرش ساخته و پرداخته کرده که انگاری جدی جدی کربلای پنجه، عدم اجازه انفجارات بزرگ و ندادن مهمات لازم، باعث شد صحنه ها رو خیلی سرد و سخت بگیرن. شاید بعدا به ضرب و زور کامپیوتر، یه رنگ و لعابی بهش بدن.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%285%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%287%29.jpg

 

به مسعود گفتم، اول فیلمت بنویس:
"با اجازه بزرگترا و مسئولین امر، شهدای کربلای پنج را، نه تیر دوشکا و گلوله مستقیم تانک، که اونها رو برق گرفت و مُردند!"

مسعود رو ولش کن. اون که همچین حال میکنه که شکر خدا مهمات بهش ندادن! وگرنه همون طور که خدابیامرز جواد شریفی گفت و می خواست، دوتایی می خوردند تنگ هم، شهرک و سینما و بازیگرا رو با هم می ترکوندن!

امروز یه اتفاق کوچولو هم افتاد که زیاد گفتنی نبود.
همون بود که گفتم گوسفنده مشکل داشت دیگه.
حالا بعدا میگم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha.jpg

بابک برزویه عکاس فیلم - سیدمحمود رضوی تهیه کننده - حمید داودآبادی


ولی خوش به حال سالن های سینما!
فکر کنم از الان همه خودشون رو آماده کردن واسه معراجیها.
این همه فیلم معناگرا، روشنفکری، شونه تخم مرغی و ... نه به سینما رونق داد، نه به مخاطبین حس و حال!
مگر اینکه مسعود دوباره یه چیزی بسازه که خون توی رگ نیمه جون سینما جاری کنه!
خدا خیرش بده.

بسه دیگه. اینو نوشتم تا دوستایی رو که دیشب منو توی خشاب چهل تایی نماز شبشون (البته توی رختخواب گرم) جا دادن، از غصه دربیارم.
اونایی هم که بهم اس.ام.اس دادن که "نمُردی؟ هنوز زنده ای؟" حالشون گرفته بشه که
"حمید زنده است، تا مسعود زنده است!"
بتّرکه چشم حسود و بدخواهامون!

[ ۱۳٩٢/۱۱/۳ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
من رفتم برادر، خداحافظ ...
(خط بالارو با تُن صدای شهید آوینی بخونید)

با اجازه همه دوستان و عزیزان، این بنده حقیر خداوند، عازم سفری سخت و خطرناک هستم که بازگشت از اون شاید بعید باشه!

خلاصه اگه ما رو ندیدید، فکر نکنم چندان براتون مهم باشه!
به قول شهید عزیز "سعید طوقانی" که ته وصیت نامش نوشته بود:
"هر کس از من هر بدی ای دیده، حقش بوده"!

خواستم از همه حلالیت بطلبم.
اگر حلال کردید که هیچ، اگر هم حلال نکردید، مجبور میشین حلالم کنید!
چون دلتون برای خونوادم میسوزه!

بنده حقیر، بنا بر وظیفه شرعی خود، حلالیت طلبیدم و امید دارم خداوند رحمن و رحیم این بنده عاصی درگاهش را ببخشد و بیامرزد.

هیچوقت تا این اندازه، مرگ را به خود نزدیک احساس نکرده بودم!
وای که سردم شده!
لرز بدنم رو گرفته!
دست خودم نیست. شدم عین شب عملیات رمضان که یه دفعه ... گرفت!

خب ترسیدم، مگه چیه؟
شما اگه بفهمید دارید سفری بی بازگشت می روید، قالب تهی نمی کنید؟ نمی ترسید؟
خالی نبندید دیگه!
همین الان اگه بهتون بگم:
شما به جای من تشریف ببرید!
همتون یخ می کنید و پا میذارید به فرار!

دروغ می گم؟
باشه عیبی نداره.
حق با شما شرّ بخوابه!
خلاصه اگر مرا ندیدید، حلال کنید که سخت محتاج دعای دوستان هستم.

فردا قراره برم جایی، "در" که هیچی، "دروازه" شهادت رو باز کردند!
ولی چه فایده، بنیاد شهید نه شهید حساب میکنه نه حق و حقوقی به خانوادم میده!

احساس عجیبی دارم.
مثل شب های عملیات کربلای پنج!
مثل شبهای سخت سه راه مرگ ...

راستش روو بخوایین، بدجوری ترسیدم ولی مجبورم برم.

حلالم کنید و دعا کنید خدا به بچه هام رحم کنه و دوباره بیام توی این صفحه فیس بوک براتون بنویسم، عکسام رو بذارم و پز بدم!
مطمئنم خیلی دلم براتون تنگ میشه.

خدا کنه توی اون دنیا (که قطعا من جام توی بهشته!) وای فا و اینترنت و فیس بوک باشه!
فقط خدا کنه مخابرات ردش رو نزده باشه که فیلترش کنه.
عیبی نداره سایفون به اونجا هم میرسه!
خلاصه خوش و بش با حوری و قوری و یار و دلبر ... فیس بوک هم میخواد دیگه!

اصلا فیس بوک و اینترنت مال جهمنی هاست که حوری گیرشون نمیاد، گیر بدن به حوری های بهشتی و فیض مجازی ببرن!
مگه آدم با حوری هایی که روزیش شده، چت می کنه؟!
خب راحت عین آدم باهاشون گپ می زنه دیگه!

وای؛ این دم آخر عمری، چقدر بی حیا شدم.
خدا منو ببخشه.

داشتم می گفتم که اگر دیگه منو ندیدید، حلالم کنید که سفری سخت و پر خطر در پیش دارم که معلوم نیست برگشتی در اون باشه!

...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
کجا میرم؟
خب دارم میرم بمیرم!
آخه فردا قراره برم سر صحنه فیلم "معراجیها"!
ساخته دوست قدیمی و برادر ارزشی و لرزشی! مسعود دهنمکی!
نمیدونم این پدرآمرزیده چه برنامه ای واسه من بدبخت داره که چند وقته گیر داده هرجوری هست، این روزای آخر برم شهرک سینمایی دفاع مقدس و سر صحنه هاش باشم.

بدجوری میترسم.
مسعود یه جورایی شده!
نه! نور بالا نمی زنه!
بوی فرشته هارو میده!
کدوم فرشته؟
...
یا حضرت عزرائیل ... خودت منو از دست مسعود نجات بده ...
[ ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۳:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یاد ایامی که در گلشن، فقانی داشتم

در میان لاله و گل، آشیانی داشتم

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tanhaei1.jpg


http://davodabadi.persiangig.com/1%20aaa%20.jpg

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب