خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
1/1/1391 مادر 3 شهید ولی زاده که شوهرش نیز به شهادت رسیده بود، دار فانی را وداع گفت.
در اوج مظلومیت و غربت.
نه مسئولی برایش بیانیه داد!
نه رئیسی در تشییع جناره اش شرکت کرد!
و نه صدا وسیمای جمهوری اسلامی که مثلا خود را مدیون خون شهیدانی چون فرزندان آن مادر قهرمان می داند، خبری چند ثانیه ای (ولو در لابلای تبلیغ چیپس و پفک!) برای او رفت.

چندی پیش، اخبار سراسری ساعت 21 سیمای جمهوری اسلامی ایران، خبری بسیار عجیب و واقعا بی سابقه را پخش کرد.
آن قدر بی سابقه که حتی زمان شاه ملعون، ولو برای یک بار هم که شده، چنین خبر هنری ای! از اخبار سراسری پخش نشد!

خبر سیمای جمهوری اسلامی ایران این بود:
خاله شادونه بچه دار شد!!!
بله. فکر می کنید شوخی می کنم؟!
مهمتر از این، چه خبری می شود برای سیمای ضرغامی پیدا کرد؟!

چندی پیش نیز گل اخبار شبکه های مختلف! گزارش تصویری مفصل از عروسی فلان مجری بود!
این جاست که باید گفت:
سیمای ملی؟ یا سیمای شخصی؟!


این که چیزی نیست!
دیروز جشنواره صدا و سیما با حضور انبوه هنرمندان برگزار شد. آقای ضرغامی نیز آن قدر بچه دار شدن خاله شادونه برایش مهم بود که در صحبت هایش به آن اشاره کرد. و نه یک بار، که دوبار! دفعه دوم برای اینکه اشتباهی گفته خاله شادونه برای سومین بار مادر شده!

ای وای!
مگر خاله شادونه کیست؟
مهندس هسته ای که جان خویش را در راه پیشرفت کشور فدا کرد و گرد سیاه یتیمی بر سر بچه هایش نشست؟
مادر سه شهید که جگر گوشه هایش را برای اسلام و امنیت کشور به قربانگاه فرستاد؟
جانباز قطع نخاعی در آسایشگاه که هر لحظه با درد دست و پنجه نرم می کند تا جانش به لب آید؟
جانباز شیمیایی که بچه هایش باید سوختن و آب شدن پدرشان را ببینند؟

جالب اینکه در چنان بزمی که برای شادی روح مرحوم جواد شریفی راد که در حادثه انفجار در معراجیها جان فدا کرد، برای دلجویی از فرزندان یتیم آن مرحوم "یک کف مرتب" زدند! و هیچکس یادی از "ناصر خیرخواه" همکار خودشان، همان مجری توانا که چند سال قبل برادرش در حادثه سقوط هواپیمای خبرنگاران قربانی شد، نکرد و نمی کند.
چرا؟ چون او دارد با سرطان دست و پنجه نرم می کند و مادر بزرگوار و داغدار او، پرستاری اش را برعهده دارد! دریغ از یک ذکر و دعایی اندک!

نمیدونم چی بگم. فقط این سوال برای خودم پیش آمده که:
وقتی ارزش ها عوض می شوند ...
چه چیزهایی با ارزش می شوند؟

اگر فردا دیدید مستندی چند قسمتی از ولادت باسعادت بچه خاله شادونه از شبکه ملی، پخ شد، تعجب نکنید.
حتما مصلحتی در آن نهفته است که ما نمی دانیم و نمی فهمیم!

(و مطمئنم آقای ضرغامی همچون دفعه قبل که خاطره انتقادی بنده آنچنان آزارش داد که شکایت به قوه قضائیه برد تا وبلاگم فیلتر شد، این بار نیز بجای پذیرفتن و رفع اشتباه خویش، تهاجمی و حذفی برخورد خواهد کرد!)
ملالی نیست. آن را هم به جان می خریم تا خاطر حضرتعالی و خاله شادونه، آزرده نگردد!
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"قصاب صبرا و شتیلا" لقبی بود که یهودیان ساکن فلسطین اشغالی به او داده بودند. او که در حمله متجاوزانه سال 1361 به لبنان، در اردوگاه های صبرا و شتیلا، با هدایت و فرماندهی نیروهای فالانژیست لبنان به رهبری "سمیر جعجع" و "ایلی حبیقه"، هزاران زن و کودک و پیرمرد آواره فلسطینی را سلاخی کرد و به وحشیانه ترین وضع ممکن کشتار کرد.

 

 

شارون در مزرعه خانوادگی اش در سرزمینهای اشغالی فلسطین

 

شارون سوار بر تانک در حال ژیشروی به سوی بیروت ۱۳۶۱

شارون در خیابانهای بیروت اشغالی

ده دوازده سال پیش، یک گروه مستندسازی از شبکه المنار لبنان، برای ساخت زندگینامه امام خمینی (ره) (مستند روح الله) به کارگردانی "محمد دبوق" و دستیاری "موسی احمد قصیر" به تهران آمدند. ترتیبی داده شد تا با آیت الله دری نجف آبادی هم مصاحبه کنند.

آن شب پس از پایان مصاحبه با آقای دری، از ایشان پرسیدم:
- به نظر شما سرنوشت فلسطین و لبنان چه می شود؟
که ایشان سریع جواب داد:
- بروید دعا کنید آرییل شارون بمیرد.
با تعجب گفتم:
- خب حالا شارون هم بمیرد، او که یک نفر از سردمداران رژیم صهیونیستی است، چه تغییری در وضعیت منطقه حاصل خواهد شد؟
که پاسخ شنیدم:
- شما نمی دانید. همه اتکای صهیونیستها به شارون است. اگر شارون بمیردِ، کمر صهیونیسم خواهد شکست. فقط دعا کنید شارون بمیرد.

کشتار آوارگان بی ژناه در اردوگاههای صبرا و شتیلا

 

 



شکست رژیم صهیونیستی به عنوان قویترین ارتش خاورمیانه و چهارمین قدرت هوایی جهان، در جنگ 33 روزه از یک حزب کوچک (حزب الله) و شکست جنگ 22 روزه از حماس (حزبی بسیار کوچک و منطقه ای بسیار محدود) در جنگ 22 روزه غزه، همه و همه حکایت از آن دارد از 8 سال پیش که  شارون به کما رفت، رژیم صهیونیستی شدیدا رو به افول نهاده و به لطف خدا، در سراشیب سقوط قرار گرفته است.

به گفته برخی، صهیونیستها در آموزه های دینی خود، دو اصل بسیار مهم دارند:
اول اینکه اولین شکست ارتش صهیونیسم در جنگ، باعث شدت گرفتن سقوط این رژیم خواهد شد. سند آن هم شکست صهیونیستها در جنگ 33 روزه لبنان و به دنبال آن 22 روزه غزه و سپس 8 روزه غزه است.
دوم اینکه شارون در آموزه هاو القائات مذهبی و خرافی صهیونیستها جایگاه ویژه ای داشته و دارد و بسیاری از صهیونیستها معتقدند با مرگ شارون سقوط صهیونیسم حتمی خواهد بود.

و امروز بولدوزر، شارون جنایتکار، قصاب صبرا و شتیلا، روح مجسم شیطان، به شیطان پیوست تا بر سقوط صهیونیسم جهانی سرعت بخشد.

مرگ جنایتکار ضد بشریت، بر همه مظلومان جهان مبارکباد.

گوشه هایی کوچک از فاجعه کشتار صبرا و شتیلا را اینجا بخوانید:

قصاب صبرا و شتیلا

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
یکی از بستگانم، همواره با غذایش، مقدار زیادی "سیر" می خورد. وقتی از او پرسیدم با این بویی که دهانت می دهد، چگونه سر کار می روی؟ خندید و گفت:
"تو بلد نیستی. من وقتی وارد جمع همکاران می شوم، اولین کاری که می کنم این است که بینی ام را می گیرم و می گویم "وای ی ی ی چه بوی گندی میاد، کی اینجا سیر خورده؟ و همه به همدیگر شک می کنند و هیچکس متوجه نمی شود خود من سیر خورده ام!"

1 modiri.jpg

امشب متاسفانه گول خوردم و به درخواست بچه هام، اولین و دومین قسمت از تولید جدید "مهران مدیری" به نام "شوخی کردم" را خریدم و صد تاسف، وقت گذاشتم و دیدم!
صد رحمت به "خنده بازار" تلویزیون. حداقل تیکه اندازی هاشون مستقیم و معلومه و وسطش حرافی، وراجی و موزیک زورچپونی ندارند!

بعضیا دروغ گوهای خوبی نیستند. بعضیا هم از بس دروغ گو هستند و وعده و وعید جایزه و پراید و 206 و خونه و ویلا و ... به مردم دادند و بی سر و صدا زدن زیر همش (و متاسفانه کسی هم نبود یقه شون رو بگیره) برای اینکه به کاسبی ادامه بدن، همه را محکوم به دروغگویی می کنند تا کسی به خودشان شک نکند!

"شوخی کردم" مجموعه ای است از حرافی، موزیک اجباری، آب بستن و آیتم های واقعا بی مزه که نشان از افول هنری مهران مدیری دارد.
واقعا برای هنرمند عزیز و بزرگ دیروز، مهران مدیری با آن پشتوانه ساخت مجموعه های ارزشمند شب های برره، باغ مظفر، مرد هزار چهره، قهوه تلخ و ... متاسف شدم.

نمی دانم اگر مهران مدیری همچون "حسین رضازاده" عزیز، در اوج پهلوانی با هنر خداحافظی می کرد، ایرادی داشت؟ که امروز مجبور شود با ساخت "شوخی کردم" اعلام کند "من هنوز زنده ام ..."؟!
بنده خودم یکی از کسانی بودم که از کارهای مدیری شدیدا خوشم می آمد و حتی با نیمه کاره گذاشتن مجموعه های اخیر او و عمل نکردن به وعده هایش در تحویل جایزه مخاطبین، از او ناامید نشدم؛ ولی با دیدن شوخی کردم، کاملا از او ناامید شدم.

آقای مدیری، دیگر دیر شد.
ای کاش در اوج هنر و قهرمانی کناره گیری می کردی و به مربیگری می پرداختی! نه اینکه دچار لجبازی شوی و سعی کنی همواره خود را در معرض دید قرار دهی!
واقعا باورت شده احوالات اخیر و گفته ها، طنز و متن هایت همچون پاورچین و نقطه چین است؟!

پیر شدی استاد، پیر!
البته خودت خودت را پیر کردی.
درست از زمانی که به جای پرداختن به هنر و ساخت مجموعه های اجتماعی، سعی کردی خودی نشان دهی و مثلا سیاستمدار! شوی! که به واقع فقط گرفتار بازی سیاست شدی و بس.
و از همان موقع که دیگران را محکوم به دروغگویی کردی تا کسی به خودت گیر ندهد!
ناراحت نشو استاد. دروغ که نگفتم! دوستانه نقدت کردم.
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
متاسفانه ساعتی پیش، بر اثر حادثه ای ناگوار در سر صحنه ساخت سریال معراجی ها، پنج نفر جان باختند.
"جواد شریفی راد" متخصص انفجارات فیلم های سینمایی که سابقه بالایی در این زمینه داشت، هنگامی که مشغول آماده سازی مواد برای ایجاد صحنه های جنگی فیلم بود، چاشنی مواد در دستش منفجر شد.
بر اثر انفجار عظیمی که در خودروی شریفی راد ایجاد شد، "علی اکبر رنجبر" (مدیرعامل شهرک سینمایی دفاع مقدس)، مهدی مرادی دستیار جلوه‌های ویژه، رضا فرجی جانشین تولید فیلم، و یکی از کارگران در این حادثه کشته شدند.
مرحوم جواد شریفی راد، دقایقی پیش از حادثه، در فاصله ده متری محل انفجار، درباره ساخت صحنه های جنگی معراجی ها، به مسعود ده نمکی کارگردان سریال گفته بود:

"می خواهم برایت یک کربلای ۵ بزرگ ایجاد کنم."

درگذشت این عزیزان زحمت کش را که در راه ترویج فرهنگ دفاع مقدس فدا شدند، به خانواده های داغدار، کارگردان و عوامل سریال، اهالی سینما و هنر تسلیت عرض می کنم
(این مطلب را دو روز پیش در صفحه فیس بوکم گذاشتم:
www.facebook.com/h.davodabadi
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٠ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بهمن 1364
هنگام عملیات والفجر 8 - اردوگاه کارون
یکی از شب‌ها داخل چادر نشسته بودیم. داشتم وسایلم را جمع و جور می‌کردم تا دوباره ساک‌ها‌مان را تحویل تعاون لشکر بدهیم. داخل چادر ده بیست نفری نشسته بودند. همایون‌ بیگی، از بچه‌محل‌ها‌مان که در گردان تخریب بود، برای دیدن ما آمده بود. تعقلی هم نشسته بود کنار او و صحبت می‌کرد. ناگهان دستش را به داخل ساکم برد که زیپش باز بود و عکسی را از آن برداشت. عکس تکی خودم بود که چند ماه قبل محمود معظمی‌نژاد در خانه‌شان در شوشتر از من گرفته بود. خیلی از آن عکس خوشم می‌آمد. احساسم این بود که زیباترین عکس خودم با حالتی عرفانی است. به قول بچه‌ها انگار لامپ مهتابی قورت داده بودم.
از کار تعقلی جاخوردم. چون او آدمی نبود که زیاد با کسی شوخی کند. به او گفتم که عکس را پس بدهد، ولی او قبول نکرد. هر چه گفتم و حتی تهدید کردم، قبول نکرد. به اوگفتم: ببین ... یا به زبون خوش عکس رو می‌دی، یا همچین می‌زنم زیر گوشت که برق از سه فازت بپره ...
خندید، صورتش را جلو آورد و گفت: بفرما بزن ... من رو از چی می‌ترسونی؟
اصلا نفهمیدم چی شد. صورت صاف او جلوی صورتم بود که ناگهان دستم را بالا بردم و شوخی شوخی سیلی محکمی بر او نواختم. آن‌قدر محکم بود که صدایش باعث شد همه‌ی اهل چادر سکوت کنند و روی‌شان به طرف ما برگردد. محمدرضا با صورتی که جای دست و انگشتان من بر آن سرخ سرخ مانده بود، نگاه تندی انداخت و گفت: زدی؟ باشه، ولی من عکس رو نمی‌دم.
من هم کم نیاوردم. گفتم: این تازه اولش بود ... اشکت رو در می‌آرم ... مگه این که خودت عکس رو بذاری سر جاش.
بلند شد و از چادر بیرون رفت. نگاه همه رویم سنگینی می‌کرد. خودم را کنترل کردم و گفتم: چیه؟ دوستمه ... دوست دارم حالش رو بگیرم ... به کسی مربوطه؟

 


دم غروب بود که به چادر بچه‌های گردان سلمان رفتم. کنار محمدرضا نشستم و گفتم که به زبان خوش عکسم را پس بدهد، ولی او گفت که از آن عکس خیلی خوشش آمده، بهایش را هم پرداخت کرده و حاضر نیست آن را پس بدهد. اصرار کردم و گفتم که سیلی‌ام را بزند و جبران کند، که قبول نکرد و گفت: من که تو نیستم ... زدی؟ خوب کردی، منم عکس رو نمی‌دم.
نداد که نداد.
اذان مغرب که داده شد، همه‌ی بچه‌های داخل چادر به نماز ایستادند. من و محمدرضا هم کنار هم قامت بستیم، ولی من الکی قامت بستم. محمدرضا که به رکوع رفت، بلند شدم و رفتم سر ساکش. عکس آن‌جا نبود. ظاهرا توی جیب پیراهنش گذاشته بود. دفترچه‌ای که داخل آن وصیت‌نامه‌اش را نوشته بود، درآوردم و شروع کردم به خواندن: «بسم رب الشهدا و الصدیقین - این‌جانب محمدرضا تعقلی فرزند ...»
بیچاره نمازش را شکست و پرید طرف من. زدم زیر خنده و گفتم: یا عین بچه‌ی آدم عکس رو پس می‌دی یا فردا توی صبحگاه وصیت‌نامه‌ات رو می‌خونم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tagholi-.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tagholi-%20%281%29.jpg

سرانجام کم آورد. ناراحت و پکر، عکس را از جیبش درآورد و با اکراه داد دستم و گفت: من تا امروز از کسی چیزی نخواسته بودم، ولی از این عکس تو خیلی خوشم اومد، دوست دارم داشته باشمش ...
عکس را که از او گرفتم، پشت آن با خودکار نوشتم: «چرا قبل از آن‌که به‌ یاد هم بنشینیم، کنار هم ننشینیم؟ این تصویر ناقابل را تقدیم می‌دارم به برادر عزیزم - باشد که با نظر به آن، از درگاه خداوند عزوجل برای این بنده‌ی عاصی خدا طلب آمرزش نمایید - به امید دیدار شهدا - برادر شما - حمید داودآبادی»
با تعجب عکس را گرفت و گفت: تو اون‌جوری من رو زدی، این همه اذیت کردی، واسه همین؟
- نخیر ... من دوست داشتم خودم این عکس رو به تو هدیه بدم.

چهارشنبه 21 اسفند 1364
اسکله اروندرود
زمان حرکت فرارسید. شبانه سوار وانت‌های تویوتا به طرف اسکله حرکت کردیم. به کنار اسکله که رسیدیم، آب پایین رفته بود و باید منتظر می‌ماندیم. سرم را روی پای "عباس نظریه" (متولد 1345 روز یک‌شنبه 21 دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید) گذاشتم و چرت زدم. عباس ظاهرا جوانی شاد و شلوغ بود، ولی ترجیح می‌داد زیاد با کسی رفیق نشود. یعنی کسی با او رفیق نشود! ولی من آن شب دوستانه و خودمانی، سرم را بر زانوی او گذاشتم و روی زمین سرد و نم‌دار کنار نهر دراز کشیدم که مثلا استراحت کنم. عباس هم با انگشتانش موهایم را می‌جورید.

ساعت نزدیک 11 بود که در تاریکی‌ای که چشم چشم را نمی‌دید، صدای محمدرضا به گوشم خورد که مرا صدا می‌زد و ظاهرا دنبالم می‌گشت. همین که جواب او را دادم و سرم را بلند کردم، عباس خنده‌ی شیطنت‌آمیزی سر داد و گفت: بدو که داره صدات می‌کنه ... مبارکه ...
اول متوجه منظورش نشدم. بلند شدم و رفتم طرف جایی که احساس کردم محمدرضا آن‌جاست. نزدیک که شدم، دستش را دراز کرد و سلام و احوال‌پرسی کردیم. همان‌طور که دستم در دستش بود، بریده بریده گفت: می‌گم چیزه ... اگه می‌خوای با هم عقد اخوت ببندیم، من حاضرم ...
جا خوردم. نه به برخورد سرد و تند دیروزش، نه به این که حالا بدون مقدمه، خودش درخواست داشت تا با هم برادر صیغه‌ای بشویم!
با تعجب پرسیدم که چی شده، او گفت: هیچی ... گفتم اگه هنوز مایلی، بخونیم.
شروع کردم به خواندن عقد اخوت. تمام که شد، دستش را فشردم، صورتش را بوسیدم و او را در بغلم فشردم. خوب احساس می‌کردم این آخرین ایام اوست که حاضر به این کار شده! وقتی از او خواستم که اگر شهید شد، حتما شفاعتم کند، با خنده گفت: آخه داداش جون، تو که قول شفاعتت رو روی نوار ضبط کرده‌ای ... دیگه عقد اخوت می‌خوای چی‌کار؟

روز یک‌شنبه 25 اسفند 1364
جاده فاو – ام القصر
ساعت 8 صبح، دیده‌بان روز بودم. دیده‌بانی روز، در سنگری کوچک و تک‌نفره و برای هر نفر به مدت یک ساعت بود.
دقایقی بعد متوجه شدم کسی از داخل خاکریز مرا به نام صدا می‌زند. به سوی صدا برگشتم. محمدرضا تعقلی بود که خندان و شاد برایم دست تکان داد و صبح بخیر گفت. با خنده و شادمان از دیدار مجدد، برایش دست تکان دادم. آن لحظه نمی‌دانستم این آخرین دیدار ما خواهد بود.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tagholi-%20%283%29.jpg


بعد از ظهر شنبه 2 فروردین 1365
بیمارستان آیت الله طالقانی - تهران
مردم برای ملاقات مجروحین جنگ آمدند. بیمارستان آن‌قدر شلوغ و پرهیجان شده بود که اصلا درد و جراحت یادمان رفته بود. یکی از بچه‌ها تلفنی خبر شهادت عده‌ای از بچه‌ها را داد و گفت: دو ساعت بعد از این که تو مجروح شدی و از خط رفتی، فرامرز عزتی‌پور و علی‌رضا موسیوند و نصرالله پالیزبان داشتند سوله رو درست می‌کردند که یه گلوله‌ خورد وسط‌شون و همان‌جا توی سوله شهید شدند ... رفیقت محمدرضا تعقّلی هم روز سه‌شنبه 27 اسفند، درست دو روز بعد از مجروحیت تو، داشت توی سنگر نگهبانی می‌داد که یه خمپاره‌ 60 اومد توی سنگرش و شهید شد ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tagholi-%20%282%29.jpg

محل شهادت محمدرضا تعقلی


"محسن شیرازی" از بچه‌های گردان حمزه، شنیدن خبر شهادت محمدرضا را این گونه تعریف می‌کرد: عملیات‌ والفجر هشت‌ که‌ تمام‌ شد، شنیدم‌ بچه‌های‌ گردان‌ حمزه‌ آمده‌اند تهران‌. چند وقتی‌ می‌شد که‌ از محمدرضا بی‌خبر بودم‌. شماره‌ تلفن ‌خانه‌شان‌ را گرفتم‌. خیلی‌ خوشحال‌ بودم‌. منتظر بودم‌ خود محمدرضا گوشی را بردارد. چند تایی‌ که‌ زنگ‌ خورد، یک‌ نفر با صدایی‌ گرفته‌ از آن‌ سوی خط الو گفت‌. می‌شناختمش‌. پدرش‌ بود. حال‌ و احوال‌ کردم‌. خونسرد جوابم‌ را داد. دست‌ آخر گفتم‌: می‌بخشید‌ حاج‌ آقا ... مثل‌ این که‌ بچه‌های‌ گردان‌ حمزه‌ اومده‌ان‌ تهران مرخصی ‌... می‌خواستم‌ ببینم‌ محمدرضا هم‌ اومده‌؟
- محمدرضا؟
- بله‌، می‌خواستم‌ ببینم‌ خونه‌اس‌؟
- نه‌ نیستش‌.
- می‌بخشین‌ حاجی‌ آقا ... کجاس‌؟
- محمدرضا رفت ‌... رفت‌ بهشت‌ زهرا ...
- بهشت‌ زهرا؟ خب‌ کی‌ برمی‌گرده‌؟
- کی، محمدرضا؟
- بله‌.
- دیگه‌ برنمی‌گرده ‌...
تعجب‌ کردم‌. یعنی‌ چی؟ برای‌ چی‌ دیگر برنمی‌گردد. پرسیدم‌: می‌بخشین‌ها حاج‌ آقا... واسه چی‌ دیگه‌ برنمی‌گرده‌؟
- آخه‌ شهید شده‌. یعنی‌ بردنش‌ بهشت‌ زهرا، دیگه‌ نمی‌آد...
گوشی‌ تلفن از دستم‌ افتاد.
(بعد از شهادت محمدرضا، به خانه‌شان رفتم و آن عکس را از داخل ساکش برداشتم)

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ظاهربینی‌، از آن‌ دست‌ خصلت‌های‌ زشت‌ است‌ که‌ باعث‌ خیلی‌ گناهان ‌دیگر هم‌ می‌شود، مثل‌ قضاوت‌ بد درباره‌ی دیگران‌، غیبت‌، تهمت‌ و ... زیاد هم‌ نباید به‌ چشم‌ اعتماد کرد. چشم‌ فقط‌ ظاهر را می‌بیند و بس‌. باید درون ‌را دید. باید دل‌ را دید.

خدا بیامرزدش‌. مسعود‌، از بچه‌های‌ خیابان‌ پیروزی‌ تهران‌ بود. تابستان‌ سال‌ 63 باهم در گردان‌ ابوذر از لشکر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) بودیم‌. بچه‌ی خیلی‌ باصفایی‌ بود. مأموریت‌مان‌ تمام‌ شد و رفتیم‌ تهران‌. چند وقتی‌ که‌ گذشت‌، رفتم‌ دم‌ خانه‌شان‌. در را که‌ بازکرد، جاخوردم‌. خیلی‌ خوش‌تیپ‌ شده‌ بود، و به‌قول‌ خودم‌ "تیپ‌ سوسولی‌" زده‌ بود و پیراهنش‌ را کرده‌ بود توی‌ شلوار و موهایش‌ را هم‌ صاف‌ زده‌ بود عقب‌. اصلاً به‌ ریخت‌ و قیافه‌ی توی‌ جبهه‌اش‌ نمی‌خورد. وقتی‌ بهش‌ گفتم‌ که‌ این‌ چه‌ قیافه‌ای‌یه‌، گفت‌: "مگه‌ چی‌یه؟" یعنی‌ راستش‌ هیچی‌ نداشتم‌ که‌ بگویم‌.
از آن ‌روز به‌ بعد او را ندیدم‌. ندیدم‌ که‌، یعنی‌ نرفتم‌ دم‌ خانه‌شان‌. حالم ‌از دستش‌ گرفته‌ شد. از او دل‌چرکین‌ شدم‌. فکر می‌کردم‌ مسعود دیگر از همه‌ چیز بریده‌ و جذب‌ دنیا شده‌؛ آن‌قدر که‌ قیافه‌اش‌ را هم‌ عوض‌ کرده‌. دیگر نه‌ من‌، نه‌ او.

زمستان‌ سال‌ 65 بود و بعد از عملیات‌ کربلای‌ پنج‌. اتفاقی‌ از سر کوچه‌شان‌ رد می‌شدم‌. پارچه‌ای‌ که‌ سردرِ خانه‌شان‌ نصب‌ شده‌ بود‌، باعث‌شد تا سر موتور را کج‌ کنم‌ دم‌ خانه‌. رنگم‌ پرید. مات‌ ماندم‌، یعنی‌ چه‌؟ مگر ممکن‌ بود. مسعود و این‌ حرف‌ها؟ او که‌ سوسول‌ شده‌ بود. او کسی‌ بود که‌ من ‌فکر می‌کردم‌ دیگر به‌ جبهه‌ نمی‌آید. چه‌طور ممکن‌ بود. سرم‌ داغ‌ شد. گیج ‌شدم‌. باورم‌ نمی‌شد. چه‌ زود به‌ او شک‌ کردم‌. حالا دیگر به‌ خودم‌ شک‌کردم‌. به‌ داغ‌ بازی‌های‌ بی‌موردم‌. اشک‌ کاسه‌ی‌ چشمانم‌ را پرکرد. خوب‌ که ‌چشمانم‌ را دوختم‌ به‌روی‌ حجله‌، دیدم‌ زیر عکس‌ مسعود که‌ لباس‌ زیبای ‌بسیجی‌ تنش‌ بود، نوشته‌اند:

"شهید بی‌مزار مسعود ... شهادت‌ عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ ـ شلمچه‌"

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبای گفت: «آنکه فهمید، آنکه نفهمید» تا پایان نیمه اول دی ماه سال جاری منتشر می شود.
به گزارش حیات، حمید داودآبادی از پژوهشگران و نویسندگان عرصه دفاع مقدس است. خودش معتقد است «یاد یاران» در میان تمام آثار و فعالیت هایش، سکوی پرتاب او بوده. این اثر با تقدیر مقام معظم رهبری مواجه شد و معظم له تقریظی هم بر آن نوشتند.

از دیگر آثار وی می توان به  تفحص (کتاب سال دفاع مقدس)، پاره های پولاد (مقاومت مردم لبنان)، از معراج برگشتگان (رزومه مبارزاتی نویسنده در انقلاب و جنگ، دوستی‌ها، رفاقت‏ها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی رزمندگان در اوج گیرودار جنگ و ... با بیانی طنز آمیز)، دجله در انتظار عباس (زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی)، پرواز پروانه ها، حماسه ذوالفقار و ... اشاره کرد.

داودآبادی در مصاحبه  با خبرنگار حیات در خصوص تازه ترین اثرش گفت: «آنکه فهمید، آنکه نفهمید» تا پایان نیمه اول دی ماه سال جاری منتشر می شود. این کتاب، مجموعه ای است از خاطرات دفاع مقدس که نشر «یازهرا» آن را منتشر می کند.

تو هنوز در دهه شصت زندگی می کنی
نویسنده «آنکه فهمید، آنکه نفهمید»، در یکی از سال های اخیر برخی همرزمانش را می بیند که در شناخت مسیر دچار اشتباه شده و به بی راهه رفته اند، و تصمیم می گیرد با الهام از آیه 9 سوره زُمر «هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون انما یتذکر اولوالالباب»، با دیدی انتقادی دست به نگارش این اثر بزند.

به گفته وی یکی از عللی که جرقه نوشتن این کتاب را در ذهن او زد، برخورد عده ای با وی بود که می گفتند: «تو هنوز در دهه شصت زندگی می کنی» و ...

داودآبادی طی این کتاب که حاوی 15 خاطره از دوران دفاع مقدس است، به مقایسه رزمندگانِ به شهادت رسیده و رزمندگانِ باز مانده از غافله شهادت که امروز از مسیر منحرف شدند می پردازد.

این جانباز جنگ تحمیلی که از سوء استفاده برخی رزمندگان سابق جنگ از جایگاهشان گله دارد، معتقد است: از حجب و حیای نسل امروز سوء استفاده شده است و مدام می پرسند نسل امروز برای شهدا چه کرده است؟ غافل از آنکه پرسیده شود، منِ جانباز و رزمنده دوران دفاع مقدس که همرزم شهدا بوده‌ام، برای آنان چه کاری انجام داده‌ام؟
خبرگزاری حیات

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از بچه های زمان جنگ تعریف می کرد:
سال 65 میدون ولی عصر تهران، پاتوق بچه حزب اللهی ها بود که عصر هر روز، علیه بی حجابی و فساد تظاهرات می کردند.
اون روز، همراه رفیقام توی میدون ولی عصر چرخ می زدیم و به اونایی که تیپ و ظاهرشون ناجور بود، گیر می دادیم. همین طوری که داشتیم می رفتیم، ناگهان چشمم افتاد به دوتا جوون پونزده شونزده ساله که از روبه رو می اومدن طرف ما. همین که بهمون نزدیک شدن، رفتم جلو و بی مقدمه، سیلی محکمی به صورت یکیشون زدم. انصافا مودب بود و خیلی با احترام گفت:
- برادر، واسه چی منو می زنی؟!
که گفتم: "آخه این چه لباسیه که پوشیدی؟"
یه پیراهن آستین کوتاه قرمز (تی شرت) تنش بود. با تعجب یه نگاه به لباسش انداخت و گفت:
- مگه لباس من چشه؟
که با عصبانیت گفتم: "چش نیست؟ قرمز که هست، آستین کوتاه هم هست."
لبخندی زد و گفت: "خب برادر اگه لباسم ایراد داره، ایناهاش، از همین مغازه خریدمش."
و به مغازه ای اشاره کرد که اتفاقا از همان پیراهن در رنگ های مختلف در ویترینش چیده شده بود.
موندم چی بگم که گفتم: "من به اون کار ندارم، تو نباید اینو بپوشی."
با تعجب گفت: "خب برادر اگه ایراد داره جلوی اونو بگیرین که نفروشه."
هر طوری بود ردش کردم رفت و بهش گفتم که سریع بره خونشون لباسش رو عوض کنه.

چند ماه بعد، زمستون 1365، قبل از عملیات کربلای 5، توی پادگان دوکوهه بودم. داشتم با رفیقام می رفتم که ناگهان دیدم همون پسربچه، داره از روبه رو میاد طرفم. دستپاچه شدم. تعجب کردم. اون کجا، جبهه کجا؟!
نردیک که شد، با همون ادب و احترام قبل، دستش رو دراز کرد، دست داد، سلام و احوالپرسی کرد. وقتی خواست بره، با خنده به لباسش اشاره کرد و گفت:
- برادر، من لباسم رو عوض کردم، جبهه ام اومدم، ولی هنوز نفهمیدم واسه چی به من سیلی زدی!!!

موندم چی جوابش رو بدم.
و رفت.
بعد از عملیات کربلای 5، شنیدم اون پسر بچه در عملیات شهید شده و پیکرش هم توی شلمچه جامونده.

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
این روزها بدجوری کلافه ام. بی حوصله ام. خسته ام. حس و حال کار ندارم. حتی نشستن پشت کامپیوتر و نوشتن. مسافرت که اصلا! چند وقتیه یه دوست عزیز زمان جنگ، از کرج مدام تماس می گیره که یه سر برم پهلوش، بهش قول می دم ولی نمی تونم برم!

شدید عطش می کنم و در این سرمای زمستون، باید آب یخ بخورم و پشت سرش، سریع بدوم برم دستشویی!
هیچ مسافرت راه نزدیک نمی تونم برم چه برسه به راه دور! استرس، ناراحتی و کلافگی، مرض رو دوچندان می کنه. حسابش رو بکن در این آرامش زندگی و تامین همه جانبه، به دلیل اینکه مدام باید برم دستشویی دارم عذاب می کشم.
همه اینا از مرض دیابت و بالا رفتن قند خونمه!

 

http://ssu.masjedun.com/uploads/toqani3_379591.jpg


29 سال پیش درست در چنین روزهایی، لشکر 27 حضرت رسول در پادگان دوکوهه مستقر بود و آماده برای شرکت در عملیات بدر. گردان میثم در طبقه سوم ساختمان توپخانه مستقر بود. پله های زیاد طبقه سوم جای خود، از دم ساختمون تا "چهارصد دستگاه" (نامی که بچه ها روی دستشویی های پادگان آن سوی حسینیه شهید همت گذاشته بودند) کلی فاصله بود. اگه نصفه شب قلقلکمون می اومد، می ذاشتیم واسه دم اذان که همون جا وضو بگیریم و نماز صبح رو هم در حسینیه بخونیم.

"سعید طوقانی" سال های قبل از انقلاب، در 6 سالگی 300 دور در 3 دقیقه چرخیده و بازوبند پهلوانی ورزش باستانی کشور بر بازویش نشسته بود. سعید از خونه جیم شده و بدون اطلاع خانواده که رفته بودند کاشان، اومده بود جبهه. "عباس دائم الحضور" که مرشد بود و در زورخانه برای سعید ضرب می گرفت، کمکش کرد تا با هم اومدن جبهه.
سعید، در گردان میثم بود. دم دمای عملیات گردان در اردوگاه عملیاتی "قلعه قاسم" در سینه کش کوه های روبه روی دوکوهه، مستقر شده بود. من که با سعید خیلی رفیق بودم، نمی دونستم اوضاع جسمیش چطوره. ظاهرا خانواده اش هم خبر نداشتن.
سعید به دلیل ناراحتی کلیه، گذشته از درد شدید، عطش می کرد و باید آب می خورد. به محض سر کشیدن یک لیوان آب، نمی تونست خودش رو کنترل کنه و باید سریع خود رو به دستشویی می رسوند.
سرانجام با اصرار عباس و بقیه دوستان، سعید در بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک بستری شد تا مداوا بشه.

چیزی به عملیات نمونده بود. سعید که این رو فهمید، توان خفتن در تخت بیمارستان نداشت. هر چه دکترها اصرار کردند که حالت اصلا خوب نیست، قبول نکرد و با رضایت خود، از بیمارستان مرخص شد تا خودش رو به گردان میثم برسونه که راهی منطقه جفیر در جاده خرمشهر برای شرکت در عملیات بود.
باوجود مریضی و عطش و نیاز شدید به دستشویی، سعید در عملیات حضور پیدا کرد.
سعید پیک گروهان بود؛ یعنی در اوج آتش باری تیربارها و دوشکاهای دشمن در دشت وسیع منتهی به شرق دجله در آن سوی جزایر مجنون، همه می تونستند روی زمین دراز بکشن و خیز برن.
آن روزها از موبایل و وایبر و وی چت و این حرفا خبری نبود! سعید که پیک بود، زیر اون آتیش شدید بلند می شد و از ته ستون به سر ستون می دوید تا پیام فرمانده رو برسونه. 

 

http://axgig.com/images/14564400460447487026.jpg


نیمه های شب آخرین روزهای اسفند 63 که مردم شهرها در تب و تاب خرید شب عید 64 بودند، سعید از ستون نیروها جدا شد و به سمت چپ رفت. پشت سری هاش فکر کردن حتما دوباره دستشویی اش گرفته. همین طور که دور می شد، یکی از فرماندهان گروهان دوید پشت سرش. مدام پرسید:
- سعید ... چی شده؟
ولی سعید فقط سرش رو به عقب تکان می داد و بدون اینکه چیزی بگه، فقط صداش به گوش می رسید که:
- هوووم ... هووووم ....
یعنی که هیچی نیست.

سعید چند قدمی جلو رفت و فرمانده پشت سرش. خوب که از نیروها دور شد، دوزانوش بر زمین بوسه زدن و ناگهان با صورت بر زمین افتاد. فرمانده دوید، رویش رو که برگردوند، متوجه شد گلوله دوشکا به زیر شکم سعید خورده و بدن اونو متلاشی کرده. سعید با دستهای کوچیکش جلوی زخم رو گرفته بود تا محتویات شکمش بیرون نزنه. 

 

http://www.basij.ir/uploaded_files/99961/1/3.jpg


نمی دونم سعید اون دقیقه های آخر، چی فکر می کرد که این کار رو انجام داد. یعنی بدون داد و فریاد، از ستون نیروها فاصله گرفت و تا صبح کسی نفهمید سعید شهید شده. سعید که همه بچه ها عاشق اخلاص، صفا، مرام پهلوانی و همه چیزش بودند، رفت تا کسی چون عباس نفهمه چی بر سرش آمده.
صبح که عباس هراسان دنبال سعید می گشت، وقتی بردنش بالای سر سعید، همان جا نشست. به واقع کمرش شکست. همان جا زانو بر زمین کوفت. سر سعید رو به دامن گرفت و شروع کرد به نجوا و گریستن.
ده پونزده سال بعد، پیکر استخوانی عباس و سعید، هر دو با هم به آغوش خانواده ها بازگشتند.

راستی! سعید دنبال چی بود؟
نان، مسکن، آزادی، شهرت، شهوت، ...
یا وصال دوست؟!

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اون قدیم ندیما که میگن یه جنگی شده بود! یه آدمایی بودن عجیب غریب!
نه. اشتباه نکنید. نه هرکول بودن، نه آرنولد!
نه فیلسوف بودن، نه عارف!
اصلا نه هیکلشون به این حرفا می خورد، نه قیافشون!
از پونزده ساله (شایدم کمتر) گرفته، برو تا پیرمردای ریش سفید.

چهره همشون نورانی بود. نه؛ اون که به همدیگه می گفتن:
"طرف لامپ مهتابی غورط داده!"
فقط یه شوخی بود. حالا اینکه چرا قیافشون نورانی بود، مال یه چیزای دیگه بود.
نماز اول وقت، عبادت، نمازشب، دوری از گناه مخصوصا دروغ، غیبت و تهمت و ...
خب وقتی همه این چیزارو بریزی توی یه جوون شونزده هیفده ساله، معلومه که عین اسید، همه گناهای کرده و نکرده طرف رو می خوره، می شوره و پاک پاکش میکنه.
وای که چقدر دارم جانماز آب می کشم و ادا درمیارم! حالم از دست خودم بد شد.
اینو گفتم که شما غر نزنید!!!

اون روزا، بعضی بچه ها بودن که از بس باحال و معنوی بودن، همه دوست داشتن باهاشون رفیق بشن. از مصطفی گرفته تا تعقلی و سعید و هاتف و بلورچی و استادنظری و ...

خب ما هم آدم ندیده و مومن درک نکرده، تا پامون رسید جبهه، از هول حلیم افتادیم توی دیگ!
آخ که چه حلیم سرشیرهایی داشت دزفول. صبح اول صبح زمستون. با اون نم سرد، عقب وانت بغل همدیگه زیر یه پتوی سربازی بوگندو! بری دزفول و توی یه مغازه فسقلی، هفت هشت ده نفر زورچپون بشینید و یه کاسه حلیم محلی که روش رو خامه ریختن، بخوری. آی می چسبه ...
باز دوباره من حرف دل و درد شکم رو قاطی کردم!
ولش کن بذار زود تمومش کنم وگرنه تا شب بایس از آب هویج بستنی دزفول و چلوکباب شمشیری اهواز و فلافل بگم.

داشتم می گفتم، یه عده بودن که خیلی فازشون بالا بود. یعنی از بس باحال و معنوی بودن، انگاری هی چراغ می زدن.
مثلا یکی از اونا "محمدرضا تعقلی" بچه بازار دوم نازی آباد تهران بود.
یه لحن داش مشدی داشت که نشون دهنده اصالت خونوادگیش بود که شاید از داداشش ارث برده بود.

خلاصه اینکه فروردین 64 بود که توی اردوگاه دز، محمدرضا رو دیدم. توی گردان حمزه بود.
می گفتن به هیشکی رو نمی ده. اصلا همچین اخلاقش تنده، که هیشکی نمی تونه بره طرفش. به قول معروف اصلا به کسی پا نمی ده که بخواد باهاش رفیق بشه.
از اونا توی جبهه کم نبودن.
حالا چرا این جوری می کردن؟ چرا همچین خودشون رو بد نشون می دادن که کسی مثل من آویزونشون نشه؟!
نمی دونم. اینو باید از خودشون بپرسی.
من که با یکی از بچه ها شرط بستم و گفتم:
- وایسا ببین من چه جوری با این پسره تعقلی رفیق می شم.
خب چیکار کنم خیلی نور بالا می زد. داد می زد که می پره.

همون شب رفتم توی چادر دسته و صداش کردم. با تعجب گفت:
- فرمایش ...
گفتم: "شما تشریف بیارین بیرون، فرمایش رو خدمتتون عرض می کنم. برادرا می خوان بخوابن. این جا خوب نیست ..."
و کشیدمش بیرون چادر.
دو سه نفری نشستیم لب رود دز و زدیم به صحبت از هر دری. ضبط صوت کوچیکی که داشتم، روشن کردم. خیلی بد به ضبط نگاه کرد، ولی محل نذاشتم. یعنی این که اصلا نگاه تندت برام اهمیت نداره و عین خیالمم نیست.
خلاصه از این که برادرش مهرداد که سومار شهید شده چه جوری بود و از این چیزا. خیلی جا خورد که این چیزا رو از کجا می دونم. خودشو کشته بود که کسی نفهمه داداشش شهید شده. نمیدونم چرا این اداهارو در میاورد.

آقا؛ اون شب سه چهار ساعت مخش رو کار گرفتم تا اینکه آخراش گفت:
"من محمدرضا تعقلی، قول میدم اگه خدا اذن داد و شهید شدم، حمید داودآبادی رو شفاعت کنم."
هیچی دیگه. طلسمش رو شکوندم.

حالا اینکه بعدش چی شد، بمونه واسه بعد.
هوای دلم بدجوری بارونی شده.
اینارم فقط به لج اونایی نوشتم که می خوان ادای محمدرضا و سعید رو در بیارن.
نوشتم که بشکونمشون!
یا به قول امروزیا، بترکونمشون!
[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ ] [ ٤:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
سیداکبر
سیداکبر از اون بچه های باحال میدون خراسون تهران بود که شاید خیلی بشه، یه ماهی باهاش توی گردان میثم بودم. اوایل زمستون 1363 قبل از عملیات بدر. با هم توی یه اتاق بودیم. هم اتاقی هامون هم عباس دائم الحضور (شهید) احمد کُرد (شهید) سعید طوقانی (شهید) حسین رجبی (شهید) اصغر بهارلویی و یکی دیگه بودن که اسمش یادم نیست.
میون اون همه آدم، من و سیداکبر بیشتر اهل شوخی و خنده بودیم. اصلا معرکه گردون شرّ بازی اتاق، ما دوتا بودیم.

یکی از خاصیت های جبهه این بود که:
فاصله دوستی ها خیلی کوتاه می شد! شده چند ساعت با کسی رفیق می شدی، ولی اون قدر سریع باهاش خودمونی و عیاق می شدی که خودت احساس می کردی سالهاست می شناسیش و باهاش رفیق هستی!
بدی اون رفاقت های محکم و جون جونی هم این بود که، عمرش خیلی خیلی کوتاه بود! کافی بود یه عملیات بشه، تا کلی از این رفیقا از هم جدا بشن! یکی بپره اون بالا بالاها و یکی این پایین بمونه و زار بزنه تا با یکی دیگه رفیق بشه و باز یه عملیات دیگه و یه دوست تازه و ...
ولش کن. چقدر زدم توی جاده خاکی!

داشتم می گفتم من و سیداکبر همیشه بساط شوخی و خنده اتاق بودیم.
نه اشتباه نگیر. درست برخلاف امروزِ خودم، جوک بی مزه و مسخره، تحقیر و دست انداختن بقیه، یه ترکه و یه رشتیه و از این چیزا نداشتیم. فقط با هم می خندیدیم. اون قدر که از بودن با هم، احساس شادی و لذت می کردیم. چون می دونستیم این شادی با هم بودن، عمر ش خیلی کوتاهه و به عملیات بعدی بسته است!

توی عملیات بدر، همه اونایی که اسمشون رو گفتم که هم اتاق بودیم، توی عملیات بدر پریدند!
یک سالی از رفاقت من و سید اکبر گذشت. گاه گاهی همدیگه رو توی پادگان دوکوهه می دیدیم.
بعد عملیات والفجر 8 توی زمستون 1364 در فاو، شنیدم سیداکبر هم مجروح شده و یه گلوله تک تیرانداز عراقی، به کله اش بوسه زده ولی زنده مونده.

یه سالی از مجروحیت سیداکبر می گذشت. اخبار جورواجوری از احوال اون می شنیدم. مخصوصا این که بخاطر اصابت تیر قناصه به سرش، حافظه اش رو از دست داده و حتی پدر و مادرش رو نمی شناسه.
واسه همین وقتی یکی از بچه ها گیر داد که بریم آسایشگاه یافت آباد ملاقاتش، گفتم:
- ببین آقاجون، وقتی اون پدر و مادرش رو بجا نمی یاره و نمی شناسه، ما بریم چیکار؟ ما رو که اصلا یادش نمیاد.
اون قدر گیر داد که آخرش راضی شدم. با موتور رفتیم آسایشگاه یافت آباد در جنوب تهران. از پرستارها پرسیدیم که نشونی اتاقش رو دادند.

از در که وارد شدیم، چشمم افتاد به پدر و مادر سیداکبر که دور تختش وایساده بودن و مدام باهاش حرف می زدن که اونارو بشناسه.
همین که وارد شدم و چشم سیداکبر افتاد به من، زد زیر خنده. از اون خنده هایی که همراه سعید و عباس می کردیم!
همه تعجب کردند. مخصوصا پدر و مادرش.
جلوتر که رفتم، با لحن سختش گفت:
- سلام حمید ... چطولی؟
جا خوردم. بیشتر از من، خونوادش. آخه اونا یه سالی می شد که جون می کندن سیداکبر اونا رو یادش بیاد، ولی نمی شد که نمی شد!

وقتی باهاش روبوسی کردم، با تعجب گفتم:
- اکبر جون، مگه تو منو می شناسی؟
خنده قشنگی کرد و گفت:
- آره که می شناسمت.
تعجبم بیشتر شد. مخصوصا وقتی پرسیدم:
- من کی هستم؟ منو از کجا می شناسی؟
گفت:
- اهکی ... خب تو حمیدی دیگه.
- من کجا بودم؟
- ای بابا مگه می شه من شوت بازیای تو رو یادم بره؟ با سعید و عباس توی گردان میثم، توی دوکوهه.

اشکم دراومد. اشک همه دراومد.
همون شد که سیداکبر از اون به بعد همه رو یادش اومد.

سیداکبر الان زن گرفته و بچه دار هم شده. یه طرف بدنش یه نموره فلجه و یه جورایی سمت راستش ریپ می زنه و لنگی نمکی داره!
چند وقت پیشا که با سیداکبر نماز جمعه بودم، بهش گفتم:
- سیداکبر، بیا یه کاری کنیم. من یه عینک دودی می زنم به چشمام که مثلا کورم، یه آکاردئون هم می گیرم دستم و باهاش می زنم، تو هم دست منو بگیر و همین جوری که لنگ می زنی، با هم بریم سر تا ته خیابون لاله زار رو بالا پایین کنیم و گدایی کنیم!
همیشه سیداکبر رو که می بینم، همینو بهش میگم.
وای سیداکبر اون قدر قشنگ می خنده که یاد خنده های اولین لحظات آشنایی دوباره در آسایشگاه یافت آباد می افتم.

چقدر باحال بود سیداکبر و سعید و عباس و ....
قربون همشون که این روزا دلم بدجوری براشون تنگ شده.
مخصوص برای خنده عباس و سعید!
[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
شهید حسان اللقیس که در آخرین عملیات تروریستی رژیم صهیونیستی در بیروت ترور شد، سه – چهار سال پیش از این، نحوه ترورهای رژیم صهیونیستی را شرح داده است. وی در این گفتگوی اختصاصی به زبان فارسی، پیش بینی می کند که چگونه و در آینده نزدیک، توسط جوخه های ترور این رژیم جنایتکار ترور خواهد شد.

 



- الان که زدن شما راحته، چرا نمی زنند؟
حسان اللقیس: خب تصمیم فقط باید بگیرند، هنوز تصمیم نگرفتند.

- خب چرا تصمیم نمی گیرند؟
حسان اللقیس: ببین جنگ بین ما و اسرائیل، این جور نیست که هرجوری که شد ما را حتما بزنند، خب ما هم می زنیم و به جنگ می کشه.

- اونا می دونند که مثلا اگر این چهارتا عنصر رو بزنند در آینده راحتند، چرا الان نمی زنند؟
حسان اللقیس: خب در شرایط جنگ می زنند، الان نمی زنند. ببین، این جور نیست شرایط که ما الان با اسرائیل در حال ... الان ما جنگ سردیم با اسرائیل. اگر بخواهد یک نفر مثل سیدحسن را الان، اگر می تونه، می زنه. مثل حاج عماد، اگر می تونه، می زنه و زد. مثل من، نه. می گه اینا رده دوم، نه. اینا رو می ذاره برای بعد.
خب، حالا اگر تونستند بزنند یک جوری کسی نفهمه که اونا زدن، می کنه این کار رو. ولی الان معروفه دیگه، چون می کشه به جنگ. یعنی این جور کارها، کمک کم می کشه به جنگ.
ولی من بعید نمی دونم توی این نزدیکی ها، یکی از بچه ها رو بکشند. یعنی بزنند. ما خیلی با احتیاط می ریم میاییم. ولی بالاخره پیدا می کنند، می زنند.
[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

فیلمی تکان دهنده از شهدای برجای مانده در قتلگاه فکه عملیات والفجر 1

این فیلم، زمان جنگ از تلویزیون عراق پخش شده است

شادی روح شهدای مظلوم و گمنام فکه، فاتحه مع الصلوات

لینک دانلود


 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اَلقلبُ حَرَمُ الله، فَلاتسکُن فی حَرَمُ الله، غَیر الله.

 

قلب حریم خداست، پس در حریم خدا، غیر خدا راه نده.

 

حضرت امام صادق (ع)

[ ۱۳٩٢/۱٠/٦ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای هیچکس خودت رو فدا نکن!
برای هیچ دوستی خودت رو قربانی نکن!
برای هیچ عزیزی از جونت مایه نذار!
برای پدر و مادرت خودت رو فدا کنی، دو سه سال بعد مرگت، فراموشت می کنند!
برای همسرت که خودت رو قربانی کنی، به سال نکشیده میره ...
برای بچه هات که از جونت مایه بذاری، به چهلمت نکشیده سر ارث و میراث دعواشون میشه!
برای رفیقات که خودت رو به آب و آتیش بزنی، پولت که تموم بشه دورت رو خالی می کنند!
برای هرکس و هر چیز که در این دنیا خودت رو فدا کنی، راحت فراموشت می کنند.

هرچی باشه ریشه "انسان" از "نسیان" (فراموشی) اومده.
یعنی روت رو برگردونی، یا خیلی خوشبینانه تر، چند روز نباشی یا بری اون دنیا، راحت از یادها می برنت!

خوبیش اینه که خداوند رحمن و رحیم، یک صفت رو نداره که فقط مختص بنده هاشه و بس!
فراموشی!
بله فراموشی! و این صفت فقط مختص انسانه و بس!

پس:
فقط و فقط برای خدا زندگی کن، کار کن، و جونت رو فدا کن. که:
والله لایضیع اجر المومنین.
و خدا اجر مومنان را ضایع نمی کند.

و اون موقعست که خودش مهرت رو توی دل همه میندازه.
مگر نه اینکه عشق پدر و مادر، همسر و فرزند، همه و همه، اگر جای عشق اونو بگیره، هیچ ارزشی نداره؟
چون فقط مال زمینه و بس.

درست خلاف آنچه خلائق مرتکب میشن!
شکر خدا که اون، ذره ذره خیر و شر مارو می بینه و کاراش حساب و کتاب داره.

[ ۱۳٩٢/۱٠/٦ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
سلام بر یاران مقاوم و شهدای مظلوم که بر یاری اباعبدالله الحسین (ع) ایستادند.
هر آنچه درباره بی حرمتی سپاه عبیدالله و یزیدیان با عاشورائیان شنیده بودیم، امروز در سوریه، توسط وهابیون و سلفیون تکفیری در حق شیعیان مظلوم و حتی اهل سنتی که حاضر به پذیرش کفر آنان نشدند، شاهدیم.
اهانت تکفیری های سلفی به پیکر شهیدی در سوریه.

1 shahid soryeh.jpg
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

30 هزار دینار، رقمی بود که یزید به هر نفر اهل خواص کوفه داد و دینشان را خرید!
هر دینار چهار و نیم گرم طلا.
هر گرم طلا 88 هزار تومان.
به پول امروز، حدود 12 میلیارد تومان.
اگر در آن زمان بودیم، یار حسین می ماندیم؟!!!

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
مدیر مؤسسه شهید کاظمی از تجدید چاپ کتاب «دیدم که جانم می‌رود» در آینده نزدیک خبر داد.

مدیر مؤسسه شهید کاظمی درباره کتاب «دیدم که جانم می‌رود»، گفت: چاپ هشتم این کتاب با نگارش «حمید داوود آبادی»به زودی از سوی این مؤسسه منتشر و روانه بازار نشر می‌شود.
وی گفت: کتاب «دیدم که جانم می‌رود» دربردارنده 273 صفحه است که مضمون آن حاوی خاطرات، تصاویر و اسناد شهید مصطفی کاظم‌زاده، توسط همرزم وی حمید داودآبادی به نگارش درآمده و به سلیقه و همت جوانان نسل امروز و با مشارکت مؤسسه «سرلشکر شهید احمد کاظمی» برای هشتمین بار تجدید چاپ می‌شود.

بر اساس این گزارش، علاقه‌مندان برای خرید کتاب‌ فوق می‌توانند با شماره تلفن 6 الی 37840844 - 025 تماس حاصل کرده و یا به وب سایت www.manvaketab.ir مراجعه کنند.
خبرگزاری فارس

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب