خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/۳۱
راست می گفت "فرید" شاعر اون شعر قشنگ که:
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است

خسته شدم از دست جماعتی که نه بوی شهدا رو می دن و نه افکار و رفتارشون به شهدا می خوره، ولی تا توی جوّ قرار می گیرن، خاضعانه و ... دستهاشونو بالا می برن و های های گریه می کنن که چی؟
اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک
ای وای
ای وای بر ما، و ای وای از خدا و شهدا که چی می کشند از دست ما و این بازی های کودکانه.

شکر خدا که بعد از جنگ زنده موندم.
اینو دیگه ادا درنمی یارم. نه چیزیه که بخوام باهاش ریا کنم، و نه مثل اون طرف که دستهاش رو برد رو به آسمون و گفت:
خدایا منو نبخش!
بهش گفتن: این چه دعاییه می کنی؟
گفت: دارم واسه خدا شکسته نفسی می کنم!
اونایی که منو می شناسن و با خصوصیات اخلاقیم آشنا هستن، خوب می دونن اهل ادا و اطوار درآوردن برای خدا نیستم!
به موقعش توی جنگ رشادت و شجاعت به خرج دادم و با شهدا همسنگر و همرزم بودم، متاسفانه به موقعش هم از روی غفلت، جهالت و هزار و یک کوفت زهر مار دیگه، از معصیت و گناه و همراهی با شیطون، عقب نموندم.
و صد البته فقط و فقط همه امیدم به لطف و رحمت خداوند سبحانه و بس.
وگرنه با این کوله باری که من با خودم دارم، کارم زاره و صد تن رفیق شهید که هیچ، صد هزار شهید هم نمی تونن دست به دست هم بدن و منو با وجود معاصی و گناهام، شفاعت کنند.
یا رحمن و یا رحیم

زیاد به خودم ور نرم و توبره بوگندوی معصیت رو باز نکنم!
اینارم نگفتم که کسی یاد بگیره، فقط گفتم تا به صداقت چیزی که می خوام بنویسم، ایمان بیارید و باور کنید.
بگذریم.

شاید یکی دو سالی می شه که برای سخنرانی و ذکر خاطره، به جایی بخصوص شهرستان ها نمی رم.
این که چرا، علل خاصی داره که مهمترینش اینه که از دست زبان خودم خسته شدم.
این همه از شهدا تعریف می کنیم، ولی متاسفانه خودمون نتونستیم و نمی تونیم اعمال و کردار خودمون رو با اونا به روز کنیم!
فقط برامون شدن چهارتا خاطره و قصه کهنه و قدیمی که مثل مادر بزرگ ها، برای بچه ها تعریف می کنیم؛ ولی عمل کو؟ هیچ.

چند وقت پیش، دوستی به نام "زهدی" زنگ زد و گفت که برای مراسم یادواره شهدا دعوتم می کنه.
قربون شهدا برم. نمی خوام برای اونا کلاس بذارم، که خدایی نکرده بشم مثل بعضی دوستان هنرمند!!!
نوکرشون هستم، وظیفمه، همیشه هم محتاجشون هستم.
ولی گفتم که دلایل بسیاری برای نرفتن داشتم و دارم. از جسم خسته، شکسته و پیرم بگیر تا نفس امروزی شده و مانوس با اون چیزایی که خیلی باهاشون جور نیست و فقط برای فراموشی زیبایی های دیروز، به رنگ و لعاب نازیبای امروز خو گرفته و راحتت کنم، خودشو گول می زنه و ... فرض کرده!

خواستم نذارم تا آخر حرفشو بزنه و همون اول بگم "نه".
ولی تا گفت مراسم در دانشگاه سیستان و بلوچستان زاهدان برگزار می شه، ناخواسته تنم لرزید.
به خدا نمی دونم چرا.
اصلا تا امروز، هیچ مجلسی رو با این اشتیاق و ذوق و شوق نرفته بودم.

القصه، جای همه خالی، پنج شنبه 29 فرورین، خداوند رحمن و رحیم، چنان توفیقی به بنده حقیر روا داشت که تا عمر دارم فراموش نمی کنم.
صبح زود که وارد زاهدان شدم، با استقبال دو تا از بچه های باحال دانشجو که یکی "جلال معتمدنژاد" مشهدی بود و دیگری "حسین زهدی" اهل فسای شیراز، روبه رو شدم. که در مهمان نوازی کم نگذاشتند.
یک راست رفتیم دانشگاه و تا عصر الکی خودم رو با خواب و استراحت سرگرم کردم.
عصر که شد "علیرضا کیخا" از بچه های واقعا باصفای زاهدان، اومد دنبالم و همراه با حاج آقا "جواد قرایی" از گروه سیره شهدای قم که اون هم مهمان برنامه بود، رفتیم گشتی در شهر زدیم.

باور کنید همین الان که دارم اینارو می نویسم، بغض آن چه در زاهدان دیدم، گلوم رو گرفته بر مظلومیت فرزندان مولا علی (ع) و فاطمه زهرا (س) ...
از خیابان خیام گرفته تا "مسجد مکی" و موسسه مهر که همین سه چهار سال پیش، پنج شش خواهر بسیجی، گمنام و مظلوم، پشت درهای ساختمانی که به آتش کشیده شد، زنده زنده سوختند و هیچ از آنها باقی نماند جز نامی و راهی!
...

http://abna.ir/a/uploads//60/7/60774.jpg



خانواده شهید مظلوم محمد گلدوی
علیرضا کیخا می گفت، و من می سوختم و آب می شدم از این همه مسئولیت و راهی که مانده، ولی ما خویش را در پایان راه و وظیفه احساس می کنیم!
حوصله ندارم بقیه رو تعریف کنم. می رم سر اصل مطلب.

بهشت در کنار جهنم!
در کنار همه نازیبایی هایی که در بسیاری محلات مختلف زاهدان دیدیم، بعضی جاها بودند که همچون بهشت بر تارک این شهر می درخشند.
از مسجد جامع گرفته تا مسجد علی بن ابیطالب (ع) و شهادتگاه ده ها نمازگزار مظلوم و حماسه رشادت و شهادت شهید "محمد گلدوی" که عامل انتحاری را در بغل خویش گرفت تا مانع از کشته شدن ده ها نمازگزار شود و خود شجاعانه تکه پاره شد.

دم دمای اذان مغرب، رفتیم به گلزار شهدای زاهدان.
از همون اول که وارد شدم، نوشته روی سنگ مزار شهدا تنم رو لرزوند:
شلمچه
کربلای پنج
بسیجی
و ...
یک آن به خودم نهیب زدم: آخه به این بچه های زاهدان چه مربوط که باوجود اون همه مشکلات و ناامنی در منطقه خودشون، بلند شن و برن اون سر کشور و در کربلای شلمچه غریبانه جان فدا کنند؟!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan-.jpg
همراه علیرضا کیخا و جوانان باصفای زاهدان در گلزار شهدا

احساس حقارت و سرشکستگی در برابر خانواده های معظم شهدا که عاشقانه سنگ مزار عزیزانشون رو می شستند، همه وجودم رو فراگرفت.
بغض داشت خفه ام می کرد.
ما کجاییم و اینها کجا؟
تنها جمله ای که به ذهن ناقصم رسید این بود که:
خدایا صد هزار مرتبه شکرت که زنده ماندم و این گلزار شهدا رو زیارت کردم تا تلاش کنم شهدایش رو حداقل کمی بشناسم و ازشون درس غیرت بگیرم.

شهدای زاهدان داغونم کردند.
از شهید مظلوم "غلامرضا نظامی سرگلزایی" که در جنایت منطقه "تاسوکی"، همراه پدرش توسط گروهک تروریستی کثیف "عبدالمالک ریگی" دستگیر شد و مقابل دیدگان پدر به شهادت رسید، تا نوجوان 17 ساله "حمید کیخازاده" که چند روز قبل از شهادت در عملیات جنایتکارانه تاسوکی، با مادرش خداحافظی می کند و نوید شهادت خود را می دهد!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan.jpg

یا الله. یارحمن. مرا بر کوتاهی و غفلتم بر این شهدا ببخش.
ای شهدا و ای خانواده معظم شهدای سیستان و بلوچستان، مرا بر این کوتاهی و نادیدن و کوری ببخشید که سخت محتاج دعای خیرتان هستم.

باور کنید همه شما هم قبل از رفتن در آغوش مرگ، نیازمند هستید تا حتی فقط یک بار، به گلزار شهدای زاهدان بروید تا باورتان شود اگر خالصانه و صادقانه طلب شهادت کنید، در باغ شهدات همچنان باز است.
و این باب را، فقط بر ریاکارانی چون من تیغه ای بتونی کشیده اند تا نام و یاد شهدا با اسم من بدنام نگردد.



این نوشته هیچ نیست جز عرض پوزش و تقصیر به پیشگاه شهدای مظلوم سیستان و بلوچستان، و از آنها مظلوم تر، بچه بسیجی هایی که همچنان دلاورانه و خالصانه ایستاده اند و در راه دفاع از اسلام، ولایت و ایران عزیز، از جان و مال و همه داشته خویش می گذرند و ناامنی و خطرات را به جان خود و خانواده می خرند، تا ما در این مرکز و دور از هر هیاهو و ناامنی، خدایی ناکرده براحتی سر خویش را گرم بازی های دنیایی کنیم!
و وای به روزی که در پیشگاه خداوند ذو انتقام، از ما بپرسند که در برابر خون این همه مظلوم و غریب، چه کردیم؟
چه گفتیم که ارزشی ندارد، آن جا فقط عمل مان را می سنجند، نه ریا و کلام را!

یاد جمله زیبایی از شاعر بزرگوار "احمد عزیزی" افتادم که در مقدمه یکی از کتاب هاش نوشته: "ملتی که پشتش به کوه بهشت زهرا (س) گرم است، هیچ وقت شکست نمی خورد."



نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/٢٢

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/٢٢

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/٢٢

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/٢٢

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/٢٢

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/٢٢

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/٢٢

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/۱٤

محض ریا، دیشب دلم بدجور یاد شهدا کرده بود!
یاد پیامکی زیبا افتادم که دو سه سال پیش یکی از دوستان ناشناخته برایم فرستاد که بدجور تکانم داد.
آن را نوشتم و برای حدود 150 نفر از دوستان - بخصوص آنهایی که حال و هوایی با شهدا دارند - فرستادم.
بعضی ها جواب جالبی دادند که ترجیح دادم با هم آنها را بخوانیم.
این از پیامک من:

زاییدش ...
تاتی تاتی راه بردش ...
بزرگش کرد ...
از وقتی اسماعیل به جبهه رفته، برنگشته!
تو اونو ندیدیش؟!


این هم پاسخ های رسیده از دوستان:
گفت: مادر بیا ناهار بخوریم.
پرسید: ناهار چیه؟
گفت: سبزی پلو با ماهی.
با خنده گفت: ما امروز این ماهی ها رو می خوریم، یه روز هم این ماهی ها ما رو می خورند!
مدتی بعد والفجر 8 درون اروند گم شد.
و مادر تا آخر عمر ماهی نخورد.
اسماعیل دانش پژوه
(رزمنده و خانواده شهید)


ما خیلی از اسماعیل های خمینی را ندیدیم! یکی دو تا که نیستن داداش!
فقط امیدوارم اسماعیل مثل ما نباشه و ما رو ببینه!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


وقتی پسرش رو دستش دادند، مادر با یه صفای حزن آلودی گفت:
وقتی قنداقه ات رو دستم دادند، از الانت سنگین تر بودی!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


یاد یاران سفر کرده بخیر.
یاد ایام خوب دوران که دیگه هیچ وقت در تاریخ تکرار نخواهد شد، بخیر.
جلال مهدی آبادی
(همرزم ارتشی ام – بچه کرمانشاه)


سال ها پیش دیدمش!
اون راهش را پیدا کرد.
به همین خاطر برنگشت!
ولی من ...
مجید صبری
(فرمانده سپاهی ام در زمان جنگ)


به مادر قول داده بود که برمی گرده.
چشم مادر که به پیکر بی سر شهیدش افتاد، لبخند تلخی زد و گفت:
بچه ام سرش می رفت، قولش نمی رفت.
مجید جعفرآبادی
(از بچه های بسیجی گردان تخریب)


خداوند به تمام خانواده های رزمندگان، اسرا، جانبازان و شهدا صبر عطا فرماید.
یا حق
صفر علی اکبری
(خانواده شهید – اهل اندیمشک)


خاطرمان باشد باید به یاد شهدا باشیم.
شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها، بی تفاوت شهدا را ببینیم و بگوئیم:
آن مرد چقدر شبیه دوست شهیدم بود!
حمید بهمنی
(رزمنده دیروز، کارگردان امروز)


چرا!
در جبهه سال ها جنگید تا شد فرمانده گردان شهادت!
شیمیایی بود و در ورامین اتاق اجاره و از داغ رفقا، دق کرد!
بعد از پنج روز پیکرش بو گرفت و اعلام شد:
سردار پاریاب شهید شد!
سیدابوالفضل کاظمی
(از فرماندهان گردان میثم – نویسنده کتاب "کوچه نقاش ها")


کنار چند تکه استخوان که از همه قد و بالایش جامانده بود، یک جانماز هم بود.
بازش که کردم، شیشه عطرش شکست ...
قنادان
(نسل سومی - همکار سابقم در بنیاد حفظ آثار)


اسماعیل پدر و مادر من، علی اکبر نام دارد.
خانم تاجیک
(خانواده شهید اهل ورامین)

 

توی جبهه با هم بودیم.
یه روز که خیلی هم بشاش بود، بهم گفت:
امروز میرم یه جای خوب. اگه تو هم واقعا بخوای، می برنت.
داشتم فکر می کردم جوابشو بدم ...
دیگه ندیدمش.

رضا عبدفروتن
(بچه محل قدیمی و همرزم دوران جنگ – حقوقدان و خلبان امروز)

 

توی جبهه تیر خورد.
خدا برد پانسمانش کنه!

قاسم صادقی
(پیشکسوت دفاع مقدس)




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/۱

 ظاهرا پس از انتشار مطلب "چرا از شهید احمد پاریاب نمی نویسم؟!" در وبلاگ خاطرات جبهه، برداشت های متفاوتی از آن متن شده است که لازم دیدم توضیح مهمی درباره آن بنویسم:
بدون شک شهید احمد پاریاب هم در صف سرداران غیور و دلاورمرد نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده و هست.
آن سردارانی که غیرتمندانه همه چیز خویش را در راه دفاع از دین و مملکت فدا کردند و هیچ چشمداشت و توقعی نداشتند و ندارند.
آن سردارانی که امروز نیز همچنان سربازی فداکار برای نظام، گوش به فرمان ولی فقیه هستند تا در برابر همه دشمنان داخلی و خارجی بایستند.
آن سردارانی که در ایام فتنه 88 فریب فتنه گران را نخوردند و مسیر حق را با مسیر نفسانی فتنه جویان عوض نکردند و همچنان نیز همانند.
آن سردارانی که همین امروز، در کنار ملت غیور و سرافراز، همه مشکلات اقتصادی را لمس و تحمل کرده و به هیچ وجه حاضر نبوده و نیستند تا مزد جهاد خویش را با منافع دنیوی عوض کنند.
آن سردارانی که اگر صدها سال هم از روزهای حماسه و خون بگذرد، همچون همت و باکری، شوشتری و زین الدین خالصانه برای خدا گام برمی دارند، نه نفس خویش.

 

به احترام همه سردارانی که هیچگاه جهاد خویش را به پای پست و مقام نریختند؛ همانان که همچنان افتخار همسنگری، سربازی و فرمانبری شان در طریق ولایت را داریم.
آری پاریاب هم سردار بود.
از این دست سردارانی که به لطف خدا، همچنان هستند، زیادند و خواهند بود.
روح سرداران شهید شاد و عزت سرداران زنده و پایدار، جاودان
 




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٢/۱/۱

برخی دوستان گیر داده اند که چرا در وبلاگم از شهید احمد پاریاب نمی نویسم؟

اولا به نظر بنده پاریاب سردار نبود!
بله سردار نبود.
چون سردار که غریبانه و مظلوم، در قرچک ورامین جان نمی دهد که بعد گذشت چهار روز، اهالی محل از بوی ... متوجه شوند، در را بشکنند و با بدن باد کرده و سیاه شده او روبه رو شوند!
این را به خاطر این می گویم که بسیاری از همرزمان و دوستان قدیمی پاریاب، این روزها برای خود کسی شده اند! یا نماینده مجلس، رئیس فلان قطب اقتصادی یا ...
این از سردار بودن یا نبودن پاریاب.

دوم این که، من بجز چند روز کوتاه در گردان شهادت و گردان حبیب، دیگر با پاریاب نبودم. بخصوص آن روزها که با چه دعوا و داستانی! پاریاب از لشکر 27 قهر کرد و رفت تیپ دیگر! که بماند.

سوم این که، بنده که در زمان جنگ عددی نبودم، بعد جنگ هم هیچ رفاقت آنچنانی و خودمانی با احمد پاریاب نداشتم که امروز آنچنان سنگ به سینه بکوبم که ...
الحمدلله پاریاب بعد جنگ و بخصوص بعد مرگش، آن قدر دوست و رفیق و همرزم داشت و دارد که دیگر ما جزو قاذوراتیم!
از آقایان "هاشمی رفسنجانی" بگیر تا "موسوی اردبیلی" که پاریاب به عنوان سرتیم حفاظت آنان، جان خویش را بر کف نهاده بود، تا این پایین پایین ها!
همه و همه حق دوستی و رفاقت را بعد مرگش به خوبی ادا کردند! حالا قبل مرگ و زمان حیاتش بماند آن دنیا که مو را از ماست می کشند!

این که پاریاب که بود، در جنگ چه کرد، بعد جنگ چگونه زیست و هزینه سنگین داروهای شیمیایی و درمانش را چگونه و چه کسانی فراهم کردند، بماند تا دوستان نزدیک و یاران غار او برایتان بگویند.

فقط:
وای به روزی که خداوند غفار و ستار، از شدت اعمال زشت ما، پرده ها کنار نهد و ...
آن روز است که در پیشگاه عدل الهی، دوستان واقعی و ... معلوم و شرمسار خواهند شد.

فقط ای کاش احمد پاریاب به عنوان یک شهروند زیر خط فقر، نزد دوستان، همرزمان و یاران دیروز و امروزش حق حیات داشت!
همین.

این هم حسن ختام حرّافی هایم:
دو عکس از دیروز تا امروز

 

زمستان 1363 پادگان دوکوهه
شهید احمد پاریاب - حمید داودآبادی – عباس طالبی (معاون پاریاب)

 

زمستان 1391 – حسینیه گودال قتلگاه مراسم ختم
حمید داودآبادی – احمد پاریاب که دیگر نیست – عباس طالبی  




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب