خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/٢٧

اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه "مسعود دهنمکی" و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت – هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور "عطاالله مهاجرانی" وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب "یاد یاران" با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود.
آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت. از شهید "سیدمجتبی هاشمی" که فرمود: "آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت." تا شهید "عباس بابایی" که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.
شهید "محمود کاوه" که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید "علی اشمر" – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود: "آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم." و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.
همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
آقا در بین صحبت هایش فرمود:
"تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم."
وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
"حتما باید شما اون عکس رو ببینید."
سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: "شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار."
که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که "موسسه میثاق" منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
"شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم."

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم "حسین بهزاد" افتادم.
چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...
به آقا گفتم:
"آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند."
آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
"این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گردوخاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است."

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
"الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله"
دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

15531.jpg

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم:
مزار این شهید کجاست؟
با دیدن تصاویر شهدا،به یک عکس خیره شد و ناگهان فریاد زد که این «هادی» من است. من با دستان خودم این کلاه را برایش بافتم.
سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی، وبلاگ‌ها، سایت‌ها و حتی بر دیوارهای شهرها می‌بینیم. عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است، از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن می‌گوید.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت. همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تیر می‌گویند یادآور می‌شوند که هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس‌ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس‌ها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پیکر هادی نبود.
تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پیکر شهید هادی ثنایی‌مقدم چه آمده است؟. عده‌ای می‌گویند احتمال دارد گلوله خمپاره‌ای به کنار پیکرش خورده و او را در زیر خاک پنهان کرده و همین امر باعث شده است که آمبولانس‌ها او را پیدا نکنند.
سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می‌رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می‌شود. ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .
خانواده‌های شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع می‌شوند. کسی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می‌رود و می‌گوید این عکس را از کجا آورده‌اید؟، چه کسی این عکس را گرفته است؟ آنها نمی‌دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما مادر شهید می‌گوید:
- این هادی منه... من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم. این هادی منه...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/٢٦

خبرنامه دانشجویان ایران: حمید داودآبادی، یکی از نویسندگان فعال در عرصه خاطره نگاری و تاریخ نگاری دفاع مقدس، در شانزده سالگی به جبهه رفته است که ماجرای خواندنی آن را می‌توانید در کتاب «از معراج برگشتگان» وی بخوانید.
داودآبادی 50 ماه سابقه مناطق عملیاتی بعد از پایان جنگ شروع به نوشتن خاطرات و کتاب‌هایی درباره دفاع مقدس و البته مقاومت لبنان نموده است که تعداد آنها به 15 جلد رسیده است.
معروفترین این کتابها در حوزه دفاع مقدس، همان خاطرات خودش است و در حوزه مقاومت لبنان هم کتاب تحسین شده «پاره‌های پولاد» به چشم می‌خورد.

 

متن مصاحبه حمید داودآبادی با هفته نامه 9دی به شرح ذیل است:
 * آقای داودآبادی در ابتدا به عنوان یکی از نویسندگان فعال در عرصه خاطره نگاری و تاریخ نگاری دفاع مقدس بفرمایید ارزیابی شما از کتاب هایی که تا به امروز در این حوزه کار شده است، چیست؟
- بسیاری از افراد در این زمینه ما را با کشورهایی همچون روسیه، فرانسه، آلمان و یا دیگر کشورهای دارای تاریخ جنگ، مقایسه می کنند. هرچند خود من این نوع مقایسه را قبول ندارم ولی به نظر من در کشور ما در مجموع وضعیت خوب بوده است. یکی از خصوصیات ممتاز ما در این حوزه این است که نهضت خاطره نویسی، نهضتی خود جوش بوده است.
بنیان گذاران این امر همچون آقای مرتضی سرهنگی و یا هدایت الله بهبودی، دفتر ادبیات و هنر مقاومت را در سال 68 به صورت کاملاً خودجوش به وجود آوردند و اقدام به جمع آوری و چاپ خاطرات شهدا و رزمندگان دفاع مقدس کردند و اجازه ندادند که این خاطرات و فرهنگی که از دوران دفاع مقدس به جا مانده بود، در معرضِ فراموشی و بی توجهی قرار گیرد و تا به امروز نیز به یاری خداوند متعال خیلی خوب بوده است.
بعد هم بعضی از دوستان به سمت داستان نویسی و رمان نویسی روی آوردند که مطمئناً آن ها نیز خوب و لازم است ولی الویت با خاطره است چرا که مواد خام نوشتن آن داستان ها همین خاطره‌ها است.
 البته هرچند که معتقدم خوب بوده ولی کافی نبوده است. مثلاً در دوران دفاع مقدس ما نزدیک به یک میلیون رزمنده داشتیم، در حالی که شاید از میان آن ها هزار نفر هم نبودند که خاطرات خود را این گونه نقل و چاپ کنند. هرچند با توجه به اقبالی که اخیراً مردم نسبت به کتاب ها و فیلم های مربوط به دفاع مقدس نشان داده‌اند، بسیاری از رزمندگان و جانبازان برای بازگو کردن خاطرات خود از جبهه، تحریک شدند.
 با توجه به گستردگی موضوعات و خاطرات مربوط به حوزه دفاع مقدس، به نظر شما در نقل خاطرات مربوط به این دوران بیشتر باید به سمت نقل خاطراتی که مربوط به سیره عملیِ شهدا هستند حرکت کرد و یا باید در پی بیان کردن خاطرات پیرامون مسائل نظامی جنگ بود؟
در مورد این سوال می توان گفت که ما یک فرهنگ جنگ داریم و یک فرهنگ جبهه. فرهنگ جنگ یک فرهنگ خشک و مربوط به اسلحه و مبارزه و مرگ است ولی فرهنگ جبهه با آن تفاوت دارد. برای مثال یک رزمنده زمانی که به جبهه می رفت اگر مثلاً 90 روز در آن جا بود، چیزی در حدود 80 روز آن را در اردوگاه و در فضای پشت خط مقدم بود و 10 روز دیگر را در فضای رسمی جنگ و به قول خودمان «فضای بُکش بُکش»! در واقع ما امروز به دنبال آن هشتاد روزی هستیم که به رزمنده ها کمک می کرد آن 10 روز بعدی و سختی های مربوط به آن را تحمل کنند.
 در واقع آن 80 روز جهاد اکبر بود و آن 10 روز جهاد اصغر. آن 10 روز همان فضایی بود که در فیلم های جنگی خارجی نیز به نمایش در آمده است ولی آن ها از داشتن این فضای مربوط به جبهه ما محروم بودند و هستند. گفتن از جنبه های نظامی دفاع مقدس برای یک دانشجوی ما که در رشته های نظامی درس می خواند مفید است، ولی برای سایر جوانان باید از جنبه های حماسی جنگ گفت. باید از بُعد معنوی و روحانی جنگ گفت.
بنابراین وظیفه امروز ما این است که فضایی که مربوط به نسل امروز می شود را برای آن ها ارائه دهیم. حتی مثلاً وقتی که جوانان را در قالب اردوهای راهیان نور برای بازدید از مناطق جنگی می بریم، نباید برای آن ها صرفاً از مسائل نظامی جنگ و عملیات ها گفت چرا که این ها جذابیت زیادی برای جوانان ندارد. البته در بعضی از موارد آمارهایی که به آن ها گفته می شود با هم متناقض است. برای مثال خود من یک بار در مورد یک عملیات خاص تحقیق می کردم و با بررسی منابع و کتب مختلف تفاوت های زیادی را در مورد آمارهایی که آن ها در مورد آن عملیات خاص می دادند، مشاهده کردم!

 * به نظر شما کتاب‌هایی که تا به امروز در زمینه دفاع مقدس به نگارش در آمده است تا چه حد موافق با مسیر روحانی دفاع مقدس ما و تا چه حد مخالف و به نوعی ضد جنگ بوده است؟
- به نظر من، ما بهترین و مناسبترین الگویی که برای کار خود داریم، حضرت زینب(س) است. ایشان بعد از تحمل آن همه سختی در روز عاشورا و حوادث بعد از آن، می‌فرمایند: «هیچ چیزی جز زیبایی ندیدم». این ها همگی به این خاطر است که حضرت زینب(س) به خاطر اینکه توانستند تکلیفی که بر دوش‌شان بود را انجام دهند، خوشحال بودند و می فرمودند که چیزی جز زیبایی ندیدند.
ما هم در دوران دفاع مقدس همین موضوع را در بین رزمندگان مشاهده می کردیم. برای مثال خود من شاهد شهادت رزمنده ای بودم که وقتی بدنش داشت در آتش می سوخت، سوره حمد را می خواند. این موضوع دلیلی ندارد جز اینکه آن ها نیز همچون حضرت زینب(س) متوجه همان بُعدِ زیبایی جنگ شده بودند.
حالا به این مثال توجه کنید: کسی را فرض کنید که به او غذای شوری را می دهند و می گویند: «بگو شیرین است!» هرچند ممکن است آن فرد در جواب شما بگوید که این غذا شیرین است ولی شوری آن غذا دلِ او را می زند و او آن را در درون خود احساس می کند. بسیاری از ما نیز این گونه شده‌ایم، چون نمی‌دانیم که هدف و تکلیف ما از نوشتن کتاب و فیلم دفاع مقدسی چیست، نمی‌توانیم آن شیرینی‌ای که در مقابل تحمل آن سختی ها به دست می آید را پیدا کنیم و برای دیگران نیز تعریف کنیم و به تصویر بکشیم.
 در بسیاری از جنگ‌هایی که ملت‌های دیگر دنیا داشتند نیز تلفات و مجروحان زیادی وجود داشت ولی چون در هیچکدام از آن‌ها پای اعتقاد و دینداری در میان نبود، نمی‌توانستند آن شیرینی ای که ما امروز می‌گوییم را درک کنند. همواره مجبور بودند که با ذلت از آن جنگ ها یاد کنند. در حالی که خون شهدای ما مملکت ما را بیمه کرد و اجازه نداد که وضعیت امروز کشور ما همانند کشورهایی همچون افغانستان و لبنان و حتی سوریه باشد.
امروز نیز وظیفه ما این است که آن شیرینی ها را برای جوانان بازگو کنیم؛ نه اینکه صرفاً در پی بیان خاطراتی باشیم که بیشتر پیرامون نحوه شهادت شهدا است. البته در این مسیر همیشه افرادی بوده و هستند که خود آزارند! بسیاری از آن ها به خاطر کمبودهایی همچون به دست نیاوردن پست و قدرت و به دست نیاوردن ثروت، که بعد از جنگ به آن دچار شدند، شروع به انتقام گرفتن از خود کردند. این موضوع در صدر اسلام نیز بعد از رحلت پیامبر(ص) به وجود آمده بود و منجر به آن همه مصیبت شد.
 اصلی ترین دلیل این اتفاق غافل بودن این افراد از معامله ای بوده است که با خداوند کردند.  فیلم و کتاب بازگو کننده درون انسان است و بسیاری بوده اند که در این مسیر دچار افراط و تفریط شدند که آفت این گونه حرکت‌ها است.

 * بهترین کتاب‌هایی که تا به امروز در عرصه تاریخ نگاری و خاطره نگاری دفاع مقدس خواندید، چه بوده است؟
- در این زمینه کتاب های فراوانی وجود دارد. برای مثال در سایت ساجد قسمتی وجود دارد که مربوط به دست نوشته های مقام معظم رهبری در مورد کتاب های دفاع مقدس است. حدود بیست جلد کتاب، مانند«زنده باد کمیل»، «خداحافظ کرخه»، «ستاره های شلمچه»، «فرمانده من» و آخرین آن ها که از آن تقدیر فراوانی نیز شد، «پایی که جا ماند»، وجود دارد که مقام معظم رهبری در مورد هریک از آن ها به طور اختصاصی مطلبی را نوشته‌اند.
 این موضوع مورد توجه بسیاری از محققان خارجی نیز قرار گرفته است و امروز به طور متمرکز در حال تحقیق در مورد ویژگی های این کتاب ها هستند. در حالی که متاسفانه ما در داخل کشور به اندازه کافی بر روی این کتاب ها مانور نداده ایم و بر چاپ و گسترش آن ها تمرکز نکرده ایم و اصلی ترین دلیل آن هم، کم لطفی و بی توجهی ناشران است. همچنان که بارها مقام معظم رهبری بر بالا بردن تیراژ این کتاب ها و ترجمه کردن آن ها به زبان عربی و پخش آن ها در کشورهای عربی، تاکید کردند ولی بازهم ناشران بی توجهی کردند.
آیا غیر از این است که باید در جهت گسترش چاپ و توزیع این گونه کتاب ها تلاش کنند؟ چطور ما حاضریم برای مرغ و گوشت یارانه بدهیم ولی حاضر نیستیم برای مغز و فرهنگ مردم یارانه ای بدهیم و این گونه کتاب ها را با قیمتی مناسب تر در اختیار مردم قرار دهیم؟

*  به نظر شما بهترین راه برای شناساندن دفاع مقدس به نسل امروز چیست؟
- به آنها دروغ نگوییم! افسانه سازی نکنیم بلکه حقایق جنگ را برای آن ها بازگو کنیم. شهدا خودشان بزرگ هستند و لازم نیست که ما با آوردن فلان بازیگر سینما و تلویزیون و یا آوردن یک فوتبالیست به او بگوییم که از شهدا تعریف کن تا جوان ها از شهدا خوششان بیاید. چرا که اولاً شهدا خودشان بزرگ هستند و به این تعارف‌ها احتیاجی ندارند و در ثانی اگر همان بازیگر  یا فوتبالیست بعد از این صحبت ها با حجاب بد و یا رفتار بدی در جامعه دیده شود، آنگاه جوان ما از آن رفتار او نیز سرمشق می گیرد. در نقل خاطرات شهدا نباید خودمان را مطرح کنیم بلکه باید در پی نمایش شهدا و سیره آن ها بود. به همین خاطر از نظر من خالص ترین خاطرات، خاطرات شهدا است.

 * به عنوان آخرین سوال، به نظر شما چه آفت‌هایی بحث خاطره نگاری دفاع مقدس را تهدید می کند؟
- یکی همین موضوعی بود که الان مطرح کردم و دیگر اینکه افرادی هستند که امروزه در پی خاطره سازی هستند. کسانی که بعد از جنگ کم آورند و می‌خواهند با خاطره سازی خود را در میان رزمندگان و دلاوران این مرز و بوم جا بزنند. همان گونه که بسیاری از شهدا وقوع همچنین اتفاقی را پیش بینی می کردند.
 برای مثال شهیدی داشتیم به نام مجتبی رضایی. او برادر دیگری داشت که از خودش کوچک‌تر بود و در جبهه شهید شده بود و او شهید دوم خانواده‌اش بود. یک روز با هم به بهشت زهرا(س) می‌رفتیم که او به تانکی که در جلوی درب شمالیه بهشت زهرا(س) بود اشاره کرد و گفت: «حمید، فکر می کنی این تانک را برای چه به اینجا آوردند؟
گفتم: «حتما می خواهند آن را به عنوان یک غنیمت که از عراقی ها گرفته شده، به نمایش بگذارند و قدرت رزمنده ها در جبهه را نشان دهند.»
خندید و گفت: «نه! چند سال دیگر که جنگ تمام شد، عده ای کم می آورند و به اینجا می آیند و در کنار این تانک عکس می اندازند تا بگویند ما هم به جبهه رفته‌ایم!»
خدا شاهد است که خود من عین این موضوع را چند سال قبل مشاهده کردم. فردی با لباس بسیجی آمده بود و با این تانک عکس می‌انداخت و می خواست آن ها را برای اداره‌اش ببرد!

شهیدی که با خدا نقد معامله کرد
درباره هر موضوعی که با داودآبادی گفتگو کنید، محال است چند خاطره ناب و دست اول از دوران دفاع مقدس وسط صحبت‌هایش نگوید. خاطره زیر یکی از آنهاست:
یک شهیدی بود به نام محمود رضا استاد نظری. او و برادرش که دو برادر دو قلو بودند، در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمده بودند، پدرشان می خواست که آن ها را در زمان جنگ به سوئد بفرستد ولی آن ها از دست پدر خود فرار کردند و به جبهه آمدند. یکی از آنها در یکی از عملیات ها زخمی شد و محمود رضا در دسته  یک گردان حمزه لشکر 27محمد رسول الله بود که شهید شد.
این بچه 16 ساله در وصیتنامه خود نوشته بود: «خدایا شیطون با آدم نقد معامله میکنه میگه تو گناه کن و من همین الان مزش رو بهت میچشونم ولی تو نسیه معامله می کنی.میگی الان گناه نکن و پاداشش رو بعداً بهت میدم. خدایا بیا و این دفعه با من نقد معامله کن.» که البته این اتفاق هم افتاد و در عملیات بعدی شهید شد.
هفته نامه 9 دی – شنبه 25 شهریور 1391




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/٢٦

صبح جمعه 30 اردیبهشت1362، به اتفاق دیگر بچه‌ها عازم شهر بریتال شدیم. بریتال در نزدیکی بعلبک و در سینه¬‌کش کوه‌ها قرار دارد. به خاطر ایمان مردمش به اسلام و ارادت‌شان به امام، به «قم لبنان» معروف بود. نماز جمعه‌ی آن هفته به مناسبت اربعین شهادت «عباس علی صالح» - ابو روح‌الله - بریتال برگزار می‌شد که محل زندگی ‌او بود،. چهل روز قبل از آن، یک اتومبیل ب‌ام‌و مقابل مقر «محب‌الشهادة» توقف می‌کند که قبلا ساختمان فرماندهی سپاه بود. عباس علی صالح جلو می‌رود تا به راننده‌ بگوید آن‌جا توقف نکند، اما بمبی در داخل ماشین منفجر می‌شود. راننده تکه‌تکه شده بود و ابو روح‌الله هم به شهادت رسید. قبل از آن هم یک بار مقابل محب‌‌الشهادة، بمبی را در یک ماشین بنز کار گذاشته بودند که نیمی از مواد منفجره‌ی آن عمل نکرده بود و به کسی آسیبی نرسیده بود.

 

نماز جمعه در محوطه‌ای باز برگزار می‌شد. همه‌ی مردم بریتال در نماز جمعه شرکت می‌کردند. همه‌ی زنان این شهر بدون استثنا چادری بودند. نماز جمعه به امامت سیدحسن نصرالله برگزار شد که امام جمعه‌ی بعلبک بود. قبل از خطبه‌ها، حجت‌الاسلام والمسلمین فاکر -نماینده‌ی امام در سپاه- سخنرانی کرد.
یکی از مسائل جالب توجه در لبنان این است که مردم عادت ندارند هنگام سخنرانی و خطبه‌، روی زمین بنشینند؛ حتما صندلی می‌آورند. در خانه‌ها و مساجد هم به همین صورت است. مبل و صندلی از واجبات زندگی مردم لبنان است. در کنار هر مسجد، یک حسینیه ساخته‌اند که داخل آن ‌صندلی چیده‌اند برای مراسم و سخنرانی. اتفاقا اطراف محلی که زمین را با برزنت پوشانده بودند، صندلی چیده شده بود. جمعیت روی صندلی‌ها نشسته بودند و به خطبه‌ها گوش می‌دادند. نماز که شروع شد، از صندلی‌ها بلند شدند.

پس از پایان نماز جمعه ساعتی در شهر گشتم و برای همین از ماشین‌های سپاه جاماندم. پیاده در جاده به راه افتادم. از دور دیدم بنز سرمه‌ای‌رنگی نزدیک می‌شود. بی‌تفاوت دستم را بلند کردم و گفتم: بعلبک. چند قدم جلوتر، ماشین ایستاد و شخصی اسلحه به دست از آن خارج شد. جایی برای من در ماشین نبود. هر چه کردم، قبول نکرد. او که یکی از محافظین بود، پیاده شد و من سوار شدم. سید روحانی خوش‌سیمایی جلو نشسته بود. از محافظی که در کنارم نشسته بود، نامش را پرسیدم، گفت: «سیدعباس موسوی» است.
از دیدنش خوشحال شدم. ناراحت بودم از این‌که عربی بلد نبودم تا بتوانم راحت با او صحبت کنم. آن‌چه در ماشین توجه مرا جلب کرد، نواری بود که در ضبط می‌خواند. صدای روح‌‌بخش و زیبای «حاج‌صادق آهنگران» خودمان بود:
«با نوای کاروان - باربندید همرهان - این قافله عزم کرب‌وبلا دارد ...»

با عربی دست و پا شکسته، از او پرسیدم: «مگه شما متوجه گفته‌ها و شعر او می‌شین؟» رویش را برگرداند. لبخند زیبایی زد و گفت: نه. من فارسی خوب بلد نیستم و نمی‌فهمم چی می‌گه، ولی از صدای گرم او به وجد می‌آم. نه‌تنها من، که همه‌ی مسلمانان لبنان عاشق صدای او هستند.

در شهر بعلبک، وارد کوچه‌ی تنگی شدیم که دو طرف آن ماشین پارک کرده بودند. راننده با مهارت سعی کرد از میان آنها رد شود که آینه‌ی یکی از اتومبیل‌ها به آینه‌ی ماشین ما گیر کرد و شکست. سیدعباس با روزنامه‌ای که در دست لوله کرده بود -با خنده- بر سر راننده کوفت و گفت که به عقب برگردد. بعد گفت: برو پایین، صاحب ماشین رو پیدا کن و خسارتش رو بده.
راننده در خانه‌ها را زد تا صاحب ماشین را پیدا کرد. صاحب اتومبیل از خانه خارج شد. تا چشمش به سیدعباس افتاد، جلو آمد و پس از روبوسی، رضایت داد که برویم.

مقابل مقر مستشفی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدم. با سیدعباس دست دادم و روبوسی کردم. با خودم گفتم:

بی‌خود نیست که دوست و دشمن به تو می‌گن «خمینیِ لبنان»




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/٢٠

مَن لَم یَشکرِ المخلوق‌، لَم یَشکر الخالق
بله! درست خوندید:
ادای دین به جاسبی و باقرزاده!

بنده در دو دوره، به دو نفر شدیدا مدیونم، و هیچ گاه خدمتی را که آنان در حقم مرتکب شدند، فراموش نخواهم کرد. اگرچه مطمئنم، برخی انتقادها و تذکراتم، باعث شده تصور دیگری از من در ذهن آنها به وجود آید، ولی از حق نمی توان گذشت.
از حق نه باید، و نه می توان گذشت. از انصاف و مسلمانی هم که به دور است.

نه، این طورها هم که شما فکر می کنید نیست؛ اصلا. الحمدلله امروز، نه حقوق بگیر آن دو هستم، و نه طلب یا بدهی ای به آنها دارم! و مطمئن هستم که آنها هم یادشان نخواهد آمد قضیه چیست!

همه آنهایی که با من سروکار دارند، خوب می دانند که بنده، همواره نسبت به آنان که تحولی خاص در مسیر زندگی ام ایجاد کرده اند، احساس دِین و بدهی دارم.

از معلم ادبیات دبیرستانم در سال 1360 که نوشتنم آموخت گرفته، تا مرتضی سرهنگی و علی رضا کمری که در سال 1369 پای مرا به عرصه کتاب دفاع مقدس باز کردند؛ و دیگران.

به خط و ربط، حال و احوال و مسئولیت افراد هم هیچ کاری ندارم. فقط آن چه در حق من ادا کردند، مد نظرم است و بس!
حالا اصل داستان:

 

ادای دِین به دکتر "عبدالله جاسبی" رئیس سابق دانشگاه آزاد اسلامی

 زمستان 1371 بود که بچه محل مان "عبدالله مشاعی" گیر داد که قصد راه اندازی نشریه ای فرهنگی دارند، و خواست تا کمک شان کنم.
برایم خیلی جالب آمد. باوجودی که تک وتوک توی روزنامه ها، خاطره و گاه مقاله می زدم، ولی هیچ وقت به روزنامه نگاری حرفه ای فکر نکرده بودم. آن هم یک صفحه مستقل و کامل، با مسئولیت خودم.

همان روزها، جلسات تحریریه با حضور عبدالله مشاعی، حسن خلاصی، علی رضا علی احمدی، سیدسعید لواسانی و دو سه تای دیگر برگزار شد؛ تا این که اوایل سال 1372 اولین شماره هفته نامه تمام رنگی "فرهنگ آفرینش" منتشر شد.

جالب این بود دکتر عبدالله جاسبی رئیس وقت دانشگاه آزاد اسلامی، که مدیریت آن نشریه را داشت، از همان اول خواسته اش این بود که صفحه ای ویژه دفاع مقدس و شهدا، در فرهنگ آفرینش ایجاد شود؛ و شد.

آن روزها که فقط سه چهارسالی از پایان جنگ می گذشت، کسی آن چنان از جنگ نمی گفت، و خیلی ها به اسم سازندگی، دنبال اهداف خاص خود بودند، صفحه ای ویژه شهدا، معرکه بود.

حق دارید! خود منم تعجب کردم.
جاسبی و دفاع مقدس؟!
بله.

صفحه "از معراج برگشتگان" ویژه دفاع مقدس، هر هفته جای خاص خود را در فرهنگ آفرینش داشت. ویژه نامه های مفصل و چهار صفحه ای هفته جنگ، هفته بسیج و دهه فجر هم گلِ کار بود.

اولین و تنها صفحه رنگی ویژه دفاع مقدس، که از این مزیت به بهترین نحو استفاده کرده و با انتشار تصاویر بکر و ارزشمند، جای خود را در ارائه این فرهنگ ماندگار ساخت.

چهار پنج سالی که این صفحه را منتشر می کردم، کاملا آزاد بودم و انصافا هیچ مشکلی پیش نیامد.

انتشار این صفحه که یکی از خاطرات شیرین فراموش ناشدنی است، ورود حرفه ای ام به عرصه مطبوعات بود که رمز موفقیت آن، فضای بازی بود که مدیریت نشریه دکتر جاسبی و به ویژه افرادی همچون سیدسعید لواسانی و یوسف زمانی - سردبیران آن – ایجاد کردند.

همان جا بود که مرحوم "محمدرضا آقاسی" - که آن زمان به حوزه هنریِ زم ممنوع الورود شده بود - عصرها می آمد، گوشه تحریریه، پشت میز کز می کرد، سیگارش را دود می کرد، چای پررنگش را سر می کشید و بند بند "مثنوی شیعه" را می سرود.
اشعاری که آن زمان، حتی روزنامه های ارزشی وقت هم جرات انتشار آنها را نداشتند، ولی در فرهنگ آفرینش، تمام و کمال منتشر شد.

از آن جا، خیلی ها حرفه ای های بعدی مطبوعات و نویسندگان چیره دست شدند. حتی چندتایی که نوشته های شان را برای شان دست کاری کامل کرده و به نام خودشان منتشر می کردم، بعدها این ور و آن ور شدند کسانی که نوشته ها و کتاب های من را نیز زیر ذره بین گرفتند، داوری کرده و ایرادات شاگرد بر استادی! وارد کردند.

مطمئنا اجر و مزد دکتر عبدالله جاسبی، بنیان گذار "فرهنگ آفرینش" و صفحه "از معراج برگشتگان"، در پیشگاه خداوند سبحان محفوظ است که:
والله لایضیع اجر المومنین.

 

 


ادای دین به سردار "سیدمحمد باقرزاده" رئیس سابق بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس

 

از نقطه ورود حرفه ای ام به عرصه مطبوعات گفتم، حالا باید از آن که باعث و بانی ورود حرفه ای ام به عرصه فضای مجازی - همین اینترنت خودمان - شد، بگویم.

بهار 1385 بود که "احسان محمدحسنی" زنگ زد و گفت دو نفر از بچه های بنیاد حفظ آثار میان پیشت انصافا حالشون رو نگیر. منم فقط به خاطر گل روی احسان خان، گفتم چشم.
احسان هیچ وقت بدِ من را نخواسته و این تجربه دیرینه ام بوده و هست.
چیه؟ حسودیتون می شه؟! خب دمش گرمه. شما هم یاد بگیرید دیگه!

وقتی زنگ دفترم به صدا درآمد، دو جوان وارد شدند. قیافه های محجوب و متین، از همین حزب اللهی های امروزی.
اسم شان "ابوذر اسدی" و "جواد تاجیک" بود. (البته امروز با گذشت 6 سال، دیگه خیلی آتیش پاره شده اند!)

وقتی گفتند از طرف رئیس بنیاد حفظ آثار آمدند سراغم، داشتم جوش می آوردم؛ ولی به احسان قول داده بودم حال مهمان را نگیرم.

وقتی از تحولات اولیه بنیاد به ریاست سردار سیدمحمد باقرزاده گفتند، خوشم آمد. مخصوصا وقتی رفتند سراغ بحث سایت اینترنتی دفاع مقدس.

از روزی که با کامپیوتر آشنا شدم، آرزو به دلم بود که بتوانم از تکنولوژی روز، به بهترین نحو در مسیر فرهنگ جبهه استفاده کنم.

وقتی هم با اینترنت آشنا شدم که واویلا.
آرزوی راه اندازی سایتی عظیم و جامع درباره دفاع مقدس، همواره در وجودم زبانه می کشید.

گفتم که هر کمکی از دستم بربیاید، بهشان می کنم. رفتند و چند روز بعد آمدند. وقتی گفتند باقرزاده گیر داده که مسئولیت سایت را خودم بپذیرم، متعجب شدم.
زیر بار نمی رفتم و علتش هم این بود که با توجه به انتقاداتی که همواره به بنیاد حفظ آثار داشتم، ترجیح می دادم وارد سیستم آن نشوم. ولی نشد!

وقتی سردار باقرزاده حکم مدیریت سایت اینترنتی ساجد (سایت جامع دفاع مقدس) را به نامم زد، دیگر ذوق زده شدم. آرزوهایم داشت برآورده می شد و شد.

6 سال از 22 اردیبهشت 1385 گذشت و سایت ساجد، با همت عزیزانی چون علی اکبر رئیسی، علی ترکمان، امیرحسین دهقان، ابراهیم داوودی، سیداحمد سیدی حائری، نوید رئیسی، علی موحدی، عباس ملاجعفری و ... شد آن چه امروز به عنوان عظیم ترین پایگاه اینترنتی دفاع مقدس در فضای مجازی، پیش چشم مخاطب قراردارد.

جدای از کارهای معمول ساجد، باز گذاشتن دست ما، در کار و فعالیت توسط سردار باقرزداه و اطمینان و اعتماد او، ثمرات عظیم دیگری داشت که چه بسا خود او نداند چه کرده! که هرچه اجر و مزد است، بنده با جان و دل متعلق به او می دانم و بس.
همین که خدا فرصتی داد تا در آن عرصه فعالیت کنم، خودش نعمتی عظیم و لذتی فراموش نشدنی بود.

جمع آوری آثار شهدا، به شیوه ای کاملا نو و ارزشی، یکی از آن کارها بود که محصول زحمات و پی گیری های شدید "حسین ثالثی" بود.
حتی بسیاری از شهدا و دوستانم که خود را کشتم و نتوانسته بودم عکس و آثار آنها را تهیه کنم، ثالثی با همت فراوان، همه آنها را جمع آوری کرد.

بدون شک، شیوه ارتباط گیری، پی گیری مداوم، خستگی ناپذیری، دل سوزی و احساس مسئولیت ثالثی و محسن رنگین کمان، از رموز موفقیت آرشیو عظیم و گرانقدر ساجد بوده و هست.

مهم ترین شیوه در جمع آوری آثار، احترام بجا به خانواده شهدا بود. آنان را با احترام کامل دعوت می کردند، حتی هزینه رفت وآمد و پذیرایی آنان برعهده ساجد بود، و پس از اسکن کلیه تصاویر و آثار، آنها را در آلبوم ها و کیف های مخصوص قرار داده و نسخه ای هم از لوح فشرده آثار را به خانواده می دادند که دیگر لازم نباشد به اصل اسناد مراجعه شود.

حدود 000/200 عکس ناب و منتشر نشده، ثمره پشتکار ثالثی است و زحمات بسیار زیاد رنگین کمان که دوشادوش همدیگر، بدون آن که مسئولین بنیاد روح شان هم از این اتفاق عظیم و ارزشمند اطلاع داشته باشد، به خانواده شهدا خدمت می کردند.
و صدالبته جدای از وظایف کاری و حتی حقوق و مزایای شان.

فعالیت در ساجد، خصلتی زیبا و ارزشمند را روزی من کرد که چه بسا از همه ایام فعالیتم در آن جا، همین مرا بس.

قانونی در ساجد حکمفرما بود که برای خود ما بسیار شیرین و خاطره آفرین بود:

"هر کس از در آمد تو یا تلفن زد که عکسی از شهدا یا جنگ خواست، بدون این که نامش را بپرسید و این که برای چه کاری می خواهد، هر آن چه را نیاز دارد، حتی بیشتر از توقعش، برایشان آماده کرده و بدون اخذ ریالی هزینه تقدیم شان کنید."

همان بود که گاه هزاران تصویر ناب، بر لوح فشرده تقدیم عزیزان می شد تا هر استفاده ای می خواهند بکنند.

این که چیزی نبود، خصلت ارزشمند این بود که "هر آن چه احساس می کردیم فقط ما داریم و دیگران ندارند، به همه بدهیم."
 
ساجد شده بود محل تبادل اطلاعات، فیلم و عکس ناب دفاع مقدس.
بچه ها، هارد و فلش خود را می آوردند و هرکه هرچه داشت، به دیگران می داد تا در تکثیر آن تلاش کرده باشد. و این گونه آرشیو سایت نیز تکمیل می شد.

همه اینها را که گفتم، مدیون فرصت ارزشمندی هستم که سردار باقرزاده در اختیارمان گذاشت تا توانستیم گنجی عظیم از آثار شهدا در ساجد گرد آوریم.

همان که روزی باقرزاده در بازدید از ساجد، با دیدن اسناد و مدارک موجود، متعجب شد و گفت: "این اسناد ارزشمند حتی در مرکز اسناد بنیاد وجود ندارد." و راست می گفت.

مطمئنا اجر و مزد سردار سیدمحمد باقرزاده، بنیان گذار سایت ساجد، در پیشگاه خداوند سبحان محفوظ است که:
والله لایُضیع اجر المومنین




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/۱٧

شهید"قاسم دهقان سنگستانیان" سال 1336 در همدان به‌دنیا آمد. اواخر سال 1355 به سربازی رفت و در روزهای پر تب‌وتاب انقلاب‌اسلامی که سرباز ارتش شاهنشاهی بود، هر چه بیشتر در درون‌خود نسبت به رژیم کینه یافت. در روز 17 شهریور سال 1357 (جمعه‌ی سیاه) هنگامی که برای سد کردن حرکت مردم به خیابان‌ها برده می‌شوند، به همراه دوسرباز دیگر گریخته و به‌مردم ملحق می‌شود. سرانجام در حمله‌ی ساواک به محل اختفای آنان، "محمد محمدی خلَّص" در دم به‌شهادت می‌رسد، "علی غفوری‌سبزواری" از ناحیه‌ی مغز و سر مورداصابت گلوله قرار می‌گیرد - که اکنون به‌عنوان جانبازی بزرگوار زنده است - و "قاسم دهقان" نیز از ناحیه‌ی هر دو پا تیر خورده و دستگیر می‌‌شود.

 


تحمل شکنجه‌های فراوان او را از پای درنیاورد و درحالی که ایام را در زندان سپری می‌کرد، با پیروزی انقلاب‌اسلامی آزادی خود را باز یافت.
او تا شروع تجاوز همه‌جانبه‌ی عراق و شروع جنگ‌تحمیلی، صحنه‌ی انقلاب‌اسلامی و دفاع از آن‌را ترک نکرد و در هر جا که صدای توطئه‌آمیزی به‌گوش می‌رسید، جان به‌کف آماده‌ی مقابله می‌شد. او در ایام جنگ، مسئولیت چند گردان رزمی را برعهده داشت و حماسه‌هایی در خور ستایش آفرید. در دوران جنگ چندین نوبت به‌سختی مجروح شد ولی از پای ننشست.
وی پس از پایان جنگ همراه با سید شهیدان اهل قلم "سیدمرتضی آوینی" برای تفحص و کشف شهدا، راهی منطقه‌ی فکه شد. حضور قاسم دهقان در فکه، به‌واسطه‌ی آشنایی‌اش به منطقه‌ی عملیاتی، همراه بود با کشف محل صدها شهید مفقودالاثر توسط او.
قاسم دهقان که دستی در هنر داشت و علاقه‌ی خاصی در ارائه‌‌ی اهداف و اثرات انقلاب و جنگ از طریق سینما در او موج می‌زد، سرانجام در روز 15 شهریور سال 1374 به هنگام بازسازی صحنه‌ای از حماسه‌ی رزمندگان اسلام در فیلم "قطعه‌ای از بهشت"، بر اثر انفجاری زودرس، به‌شهادت رسید.
آن‌چه درپی می‌آید، بخشی است از یادداشت‌های شهید قاسم دهقان که مربوط به روزهای اوج انقلاب‌اسلامی است. متأسفانه این یادداشت‌ها ناتمام مانده، چرا که او قصد داشته نوشته‌های خود را تا زمان حال ادامه دهد.

 


… وقتی خبر مردن داداش را شنیدم، باورم نمی‌شد و خیلی ناراحت بودم که منجر به درگیری با گروهبان نگهبان شد و او من را در اسلحه‌خانه زندانی کرد. فردا که آنها متوجه شدند، به مرخصی رفتم. او را در شهر همدان دفن کرده بودند. حتی شب‌هفت هم گذشته بود. به هر حال سال خوبی برایم نبود. وقتی به‌یاد داداش می‌افتادم فقط حرفهایش برایم آینده‌ساز بود. او با رژیم شاه مخالف بود و خیلی روشن می‌گفت در زندان روحانی‌ها را چطور شکنجه می‌کنند خود او هم چندین‌بار به زندان افتاده بود. چندبار هم با دوستان او آشنا شده بودم. البته من چون کوچک بودم عقلم نمی‌رسید. ولی مشخص بود که فعالیت‌سیاسی دارد. درمورد جوانی و کارهایی که رژیم بر سر آنها که حق میگفتند و با حکومت مخالف بودند]آورده بود، می‌گفت[.
به هر حال چنین شخصی را که برایم هدایتگر بود از دست دادم. از آخرهای سال دیگر به تیم تیراندازی نمی‌رفتم. در گروهان بودم. حدوداً دو ماه بود تا اول اردیبهشت که سال‌نو بود. باید سربازان جدید همان‌سال را برای تیم تیراندازی انتخاب و آماده میکردند. من به‌عنوان مربی و سرپرست آنها در گروهان انتخاب شدم که به آنها تیراندازی یاد بدهم و هر روز به تمرین و آموزش می‌رفتیم. این دو سه ماه که گروهان بودم ورزش سختی می‌کردم. طناب زدن و حتی در هفته دوشب بیرون می‌رفتم باشگاه ورزش بکس. خیلی برایم خوب بود.
سال 57 حدوداً 20 نیرو از گروهان، سرباز جدید داشتیم که من باید هر روز آنها را تمرین تیراندازی و دویدن بدهم که با یک گروهبان این‌کار هر روز انجام می‌شد. داخل آسایشگاه سرباز جدیدی آمده بود. او خواهش کرد تا به تیم ما بیاید. من این‌را یک‌جوری درست کردم و او آمد. چون یک‌بار درمورد مسائل سیاسی و رژیم صحبت می‌کردیم و مشخص بود مخالف است. با چندتن از دوستان دیگر که آسایشگاه دیگر بودند، در این‌مورد صحبت می‌کردیم و کتاب به هم ردوبدل می‌کردیم. وقتی هم از پادگان برای تمرین بیرون می‌رفتیم ـ ]چون[ گروهبان زن و بچه داشت، وقتی ماشین می‌ایستاد می‌رفت خانه و برای تمرین نمی‌آمد ـ ما با سربازان صحبتهایی درمورد همه چی می‌کردیم. درمورد رژیم و ظلمهایی که می‌کرد. با یکی از بچه‌هایی که دوروبر کاخ سعدآباد خانه‌شان بود، صحبت کردم. او کتابهای دارویی و دیگر کتابهای علمی بیشتر می‌خواند. بحثهای اعتقادی پیش می‌کشیدم. درمورد هدف خلقت صحبت می‌کردیم. چندوقت بود که در این‌مورد مطالعه می‌کرد. با یکی دیگر درمورد نماز حرفمان شد. درمورد معنی آن قرار شد تحقیق کند. البته نمی‌شد زیاد حرف زد. چون یک‌روز وقتی از تمرین آمدیم، دیدم همه روی کمدها عکس رضا شاه را زده‌اند، بی‌اختیار ناراحت شدم و عکس را کندم و خوابیدم روی تخت. یک‌مقدار هم درمورد عکس گفتم که این عکس ]را برای[ چی زدند روی کمدها. با آن دمپایی‌های رضا شاه ـ چکمه رضاگری.
فردای آن‌روز فرمانده من‌را خواست و گفت که چرا عکس را کندی. افسر گروهبان مرد ورزشکاری بود و خیلی دوست داشت که معاون گروهان بشود. فهمیدم که خبرچین زیاد است. گفتم: بغلش کنده شده بود و من به‌خاطر اینکه بد بود کندم. و بعد درمورد تیراندازی بچه‌ها سوال کرد. گفتم: خوبه. گفت: باید گروهان ما اول بشود، برو هرچقدر هم مرخصی خواستن برایشان تشویقی بده تا گروهان اول بشود.
ما هر روز به تمرین می‌رفتیم. تا اینکه یک‌روز با افسر جدیدی که تازه فرمانده دسته ما شده بود آشنا شدم. او وظیفه بود. یک‌روز سر کلاس با بچه‌ها درمورد منظومه شمسی صحبت می‌کرد و با من آشنا شد. در همین موضوع بحث زیادی شد. تا اینکه فرمانده‌کل گروهان هم آمد و همصحبت شدیم. او درمورد گردش زمین و آفتاب فصلهای مختلف صحبت کرد و بحث طولانی شد. بعد از کلاس، شخصاً با آن افسر رفیق شدیم و موضع صحبت خصوصی بود. کم‌کم او برای من کتاب توضیح‌المسائل آورد و من می‌خواندم. یک‌روز آن افسر چندعکس به من داد و من داخل کمدم گذاشتم . هر روز درمورد موضوع‌های مختلف با هم حرف می‌زدیم. یک‌روز که به مرخصی آمده بود، با موتور به منزل دایی‌ام رفتیم. به طبقه سوم اتاق پسردایی رفتیم . او با یک‌نفر نشسته بود و یک کتاب جلو ایشان بود و درمورد کتاب بحث می‌کردند. با من همصحبت شدند. عباس گفت: این کتاب را بخوان. یک نگاه کردم . یادم نیست اسمش چی بود. مشخص بود که ضدرژیم است.
یک‌مقدار درمورد پادگان و ارتش صحبت کردیم و ]برگشتیم[ . تازه داشت یک حرکتهایی ضدرژیم شروع می‌شد. تا اینکه ]برنامه[ آموزشهای داخل پادگان درمورد خرابکاری و سرکوب شورش و تظاهرات شد و تمرین آرایش ضدشورش و متفرق کردن جمعیت. البته باز ما به‌کار خود ادامه میدادیم و به تیم تیراندازی می‌رفتیم. ولی صحبتهای بین بچه‌های مخالف زیاد شده بود و هرکس چیزی می‌گفت. تا اینکه یک‌روز مسئول گردان همه را به‌خط کرد و درمورد اغتشاش صحبت کرد. طوری توجیه می‌کرد که حرکت ارتش را حق بجانب توصیف می‌کرد. کم‌کم سربازان آگاه شده بودند که بیرون، مردم بر ضدرژیم قیام می‌کنند. یکی از سربازان می‌گفت: قراره آیت‌الله خمینی بیاد و مردم قراره تمام زمین را فرش کنند.
هر روز آماده‌باش می‌شد. بعضی از گروهانها را بیرون می‌بردند. تا اینکه من با بچه‌های تیم را آن‌روز نگذاشتند برویم برای تمرین. ما چندنفر بودیم. یکی از دسته دوم و دونفر هم از دسته سوم که بیشتر با هم در ارتباط بودیم و خیلی از حرکتها را تحلیل می‌کردیم. چندهفته بود که به این‌صورت می‌گذشت و بیشتر آموزش درمورد اغتشاش و سرکوب تظاهرات ]بود[ و آماده‌باش می‌خورد. تا اینکه چهارشنبه‌ای بود که برای مرخصی ]اسم[ بچه‌ها را نوشته بودیم. غروب، ساعت چهار شد. یکدفعه اعلام آماده‌باش صددرصد خورد. این آماده‌باش به این معنی بود که هیچ‌کس نباید بیرون برود. من برگه مرخصی داشتم با یکی از سربازان از پشت پادگان از دیوار رفتیم و سیم‌خاردار مابین دو دیوار که به‌فاصله 30 سانتی‌متر بود، دست‌وپای او را پاره کرد. مجبور شدیم برویم یکی از خانه‌های پشت پادگان. دست‌وپای او را با باند و دستمال که از یک خانم گرفتیم بستیم و به مرخصی رفتیم. ]بحث[ جریان سینما رکس آبادان که آتش زده بودند در مردم ردوبدل می‌شد. آن‌روز به‌خانه اسماعیل (دامادمان) رفتم و ظهر روز جمعه پسردایی‌ام عباسی آنجا بود. صحبت شد و اعلامیه امام را به‌دستم دادند که درمورد دولت شریف‌امامی بود که امام رد کرده بود. درمورد ]اینکه[ چگونه از خود در تظاهرات دفاع کنند صحبت کردیم و کمی هم آموزش خیز 5 ثانیه هم دادم. درمورد سیاست ارتش هم کلی صحبت شد. به آنها گفتم: می‌شود از اسلحه خوب استفاده کرد و می‌توان خوب آن‌را خارج کرد. خلاصه کلی صحبت کردیم و فردای آن‌روز به پادگان رفتیم.
روزها گذشت و هر روز در ماه رمضان نیرو بیرون می‌بردند. یک‌شب هم یک‌عده را بیرون بردند. ما یک‌هفته به اردو در نزدیک قم رفتیم. در آنجا صحبتهایی درمورد روزه و ماه رمضان شد. یک‌شب هم به‌علت نافرمانی افسری تنبیه شدم. از کوهی تا اردوگاه یک ]قبضه[ خمپاره به‌دوش گرفتم و بردم. بعد از یک‌هفته به پادگان آمدیم. بعضیها روزه می‌گرفتند و بعضی نمی‌گرفتند. درمورد نماز با یکی از سربازان حرفم شد. یک‌روز هم چندعکس از افسر که باهم رفیق بودیم گرفتم و در لای کتاب توضیح‌المسائل گذاشتم. یک‌شب هم بیرون بردند. گروهان را نزدیک حسینیه ارشاد بردند. آنجا در مسجد قبا، صحبتهای آقای مفتح بود. گاردشهربانی با وسایل مجهز آماده سرکوب بود. یک پیکان از خیابان می‌گذشت و شعار داد و رفت. پاسبانها دویدند دنبالش. در ترافیک پیکان ایستاد. او ]راننده[ را تا می‌خورد زدند. من یک لحظه خواستم اقدام بکنم و چند پاسبان را بزنم ولی صبر کردم و از آنجا به‌طرف دیگر رفتم.
آن‌شب گذشت و من با افسر کلی صحبت در این موضوع کردیم. به پادگان آمدیم تا اینکه عید فطر بود. صبح همه را آماده کردند برای بیرون رفتن. ساعت 6 صبح ما را به حسینیه‌ارشاد بردند. ساعت 8 صبح مردم از قیطریه تظاهرات را شروع کردند و به دم حسینیه‌ارشاد رسیدند. من با یکی از دوستانم و بچه محلم سلام علیک کردیم و مخفیانه با یکی از پیرمردها روبوسی کردیم. درضمن یکی از سربازان را هم روی دوش بلند کردند و دسته‌گلی به‌روی دوش او گذاشتند و به پیاده‌رو آمدند. دیگر ارتش حریف مردم نشد. آنها جلو رفتند و ارتش هم در داخل ]کامیون[ ریوهای قراضه به‌دنبالشان. آنها شعار میدادند و بر در دیوار پر از شعار ضدشاه و مرگ بر او می‌نوشتند و مرگ بر امریکا هم می‌نوشتند. مردم به ما محبت می‌کردند. سربازان نفهم آنها را رد می‌کردند. مثلاً شیرینی می‌دادند و یا آب خوردن. چون صحبتهایی تخریبی داخل پادگان مغز سربازان را شستشو داده بود. آنها با مردم بدرفتار می‌کردند. هر چه ]مردم[ می‌دادند، نمی‌خوردند. می‌گفتند: زهر دارد، می‌خواهند ما را بکشند. ولی من همه چی می‌گرفتم و میان آنها ]سربازان[ پخش می‌کردم که بخورند و می‌دانستم برای من گران تمام می‌شود و خبرچینها همه حرکتهای من‌را لو می‌دهند.
دم ظهر بود نزدیک سه‌راه تخت‌جمشید ] خیابان آیت‌الله طالقانی[ یک سرهنگ در لای ماشینها، خیرسرش، داخل پیتی که گماشته‌اش آورده بود، توالت کرد و بعد از اتمام گفت: این‌را بریزید به‌سر سردسته تظاهرکننده‌ها. من یک لحظه انگار که دنیا بر سرم خراب شده با این‌حرف آن سرهنگ، اسلحه را از بالای ماشین که نشسته بودم، به‌طرف او گرفتم و می‌خواستم شلیک کنم ولی او سریع رفت. انگار کسی مثل یک روحانی سیاهپوش از غیب به من آرامش داد که صبر کن. ساعت 3 بعد از ظهر بود که دیگر به خیابان آیزنهاور ]آزادی[ رسیدیم و به‌طرف میدان شهیاد ]آزادی[ می‌رفتیم. در یک لحظه پشت ما را ماشینهای ساواک پر کرد و پشت ریوی ارتش، به‌ترتیب می‌آمدند و مشخص بود که مسلح هستند با لباس‌شخصی. یک کارتن پیراشکی در ماشین گذاشتیم و بین سربازان پخش می‌کردم که یک ساواکی به من خیره شده بود. به کس دیگری این‌کار را واگذار کردم.
چندتن از دوستانم را دیدم که خسته شده بودند. از راهپیمایی به پیاده‌رو رفته بودند. بعد از سلام و علیک با ]اشاره[ دست از آنها گذشتم. ساعت 12 به ]میدان[ شهیاد رسیدیم و برگشتیم پادگان. شب به‌فکر این بودم که شعارهای: فردا صبح ساعت 8 میدان ژاله (شهدا). چه می‌شود. شاید مردم را از بین ببرند. مگر می‌شود این‌همه مردم را از بین برد. خوابم نمی‌برد. یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم و جریان را گفتم. که شاید ارتش تیراندازی کند. یک‌موقع خر نشید. همه با ترس حرفهای من‌را گوش می‌دادند. ولی قدرت جواب نداشتند. با سه نفر قرار گذاشتم اگر تیراندازی شد، فرماندهان را میزنیم و قول گرفتم. خوابیدم.
ساعت 3 نیمه‌شب بود آماده‌باش دادند. اسلحه و فشنگ هم پخش کردند. در همان موقع به‌فکرم آمد که ارتش می‌خواهد قبل از مردم در میدان مستقر شود و نگذارد مردم مجتمع شوند. البته به ما آماده‌باش دادند و گفتند با اسلحه بخوابید و ما هم همین کار را کردیم. ولی فکر و خیال نمی‌گذاشت خوابم ببرد. از خستگی تا ساعت 9 صبح خوابیدم. صبح بیدار شدم، متوجه شدم که اعلام حکومت‌نظامی شده است و به‌فکرم رسید که مردم را در میدان ژاله سرکوب کردند. یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم و آنها را توجیه کردم. چهار نفر بودیم که با هم قرار گذاشتیم که اگر بیرون ببرند، فرماندهان را بزنیم و همه قول دادند که هرکاری تو بکنی ما هم با تو هستیم. یک‌نفر از تیم سال قبل بود و 3 نفر هم از تیم تیراندازی سال جدید بودند. سربازهای جدید که من‌را قبول داشتند و هر چه می‌گفتم انجام می‌دادند. یادم هست که یک‌موقع می‌خواستم 30 اسلحه از بچه‌های تیم را از میدان، با برنامه‌ریزی بیرون ببرم ولی چون از داداش شنیده بودم که یک سرباز اسلحه گم کرده بود و او را اعدام کرده بودند. من هم ترسیدم که امکان دارد این سربازان را هم بکشند و دست به این‌کار نزدم.
خلاصه قرار گذاشتیم، که یک‌دفعه ساعت 3 ماشین آمد، بچه‌ها را بیرون بردند به چهارراه سبلان نظام‌آباد. هیچ‌کس نبود ولی لاستیک توی خیابان ریخته شده بود و دود می‌کرد. همه پیاده شدند و هر دسته‌ای سر یک خیابان را قبول کرده بود و رفت‌وآمد را کنترل می‌کرد. در همین موقع بود که یک پاسبان با افسر مأمور ما صحبت می‌کرد که در میدان ژاله همه مردم را کشتند، شما هم این‌کار را بکنید. در همین موقع بود که از طرف مردم سنگ پرتاب شد و او به چندسرباز گفت تیراندازی کنید. سرباز نادان نفهم این‌کار را کرد و من چند خشاب او را بلند کردم. در این‌موقع یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم. با آنان‌که قرارگذاشته بودیم. دونفر آنها خیلی دور شده بودند. نمی‌شد از محدوده خود خارج شد و با آنها صحبت کنم. به یکی از آنها گفتم، او گفت: می‌ترسم. و با کمی تلاش به یکی دیگر که بی‌سیمچی بود گفتم. در جواب گفت: مادرم در خانه منتظر است، من نمی‌توانم…
افسرده و پریشان نمی‌دانستم چه کنم. رفتم داخل یک ]درمانگاه[ بهداری. به بهانه اینکه قمقمه آب کنم. در داخل توالت یک لحظه فکر کردم چه کنم. مردد مانده بودم. آخر تصمیم گرفتم که فرمانده را بزنم و آن پاسبان را هم از بین ببرم. بعد هم اگر شد فرار کنم یا اینکه به من تیراندازی می‌شود. در داخل راهرو یک پرستار را دیدم. با او صحبت کردم. به او گفتم: می‌روی منزل ما می‌گویی که من سلام می‌رسانم به پدر و مادرم و همه دوست و آشنا من‌را حلال کنند. در این‌موقع چندنفر سرباز آمدند تو. ایستادم تا مسلح کردم. در این‌موقع یک سرباز مسئول آموزش که خیلی کم باهم برخورد کرده بودیم ـ یک‌دفعه فوتبال بازی کرده بودیم و چنددفعه هم وسایل آموزشی ردوبدل کرده بودیم ـ با قد نسبتاً کوتاه جلو آمد و گفت:
ـ سلام دهقان. چطوری؟ شنیدم تیراندازیت خیلی خوبه. چکار می‌کنی؟
اول فکر کردم که این‌هم بادمجان دورقاب‌چین است و بچه‌های دیگر یک حرفهایی به او زده‌اند و او هم خبردار شده می‌خواهد از زیر زبانم حرف بکشد. چیزی نگفتم. کمی نگران شدم. گفتم: خوب منظورت چیه؟
گفت: هیچی. نکند یکدفعه تیراندازی کنی!
مقداری فکر کردم. یک لحظه برخورد ] داخل[ پادگان به‌نظرم آمد که دم غروب بود، کنار شیرآب که همه سربازان لباس می‌شستند و آب می‌خوردند. همین غفوری با من برخورد کرده بود. دهنش بو می‌داد و من متوجه شدم که او هم در ماه رمضان روزه می‌گیرد و دلم می‌خواست با او همصحبت شوم. یک‌دفعه هم از او یک جمله انگلیسی سوال کرده بودم. به هر حال به او گفتم: خیالت راحت باشد من حواسم جمع است. گفت: راستی دهقان، این کوچه ها را بلدی؟ تا حالا اینجا آمدی؟ گفتم: منظورت چیه؟ برای چی می‌خواهی؟ گفت:
ـ من و خلّص اینجا را می‌خواهیم بدانیم کجاست.
گفتم: اینجا نظام‌آباد. نکنه فکر فرار به‌سر شما زده؟
گفت: آره ما می‌خواهیم فرار کنیم.
یک لحظه چهره محمد خلص به‌نظرم آمد. دو سه دفعه با او برخورد کرده بودم. یک‌روز درمورد مرخصی از من سوال کرد و گفت: الان یک‌ماه است که از آموزش آمده‌ام ولی مرخصی به من ندادند. او سرباز جدید بود. او را راهنمایی کردم. او موقع صحبت کردن گوشهایش سرخ می‌شد و مثل لبو. آن‌روز هم همین‌طور بود.
اسم آن‌یکی علی غفوری بود. یک لحظه از تیراندازی منصرف شدم و گفتم که بگویم، نگویم که چه تصمیمی داشتم. مردد بودم. خلاصه به آنها گفتم: بروید توی بهداری شاید یک راه‌فرار باشد. آنها سریع رفتند و شکی که به آنها داشتم برطرف شد. متوجه شدم که اینها هم میخواهند کاری انجام بدهند. بعد از لحظه‌ای به‌سر کوچه‌ای رسیدم، علی و محمد را صدا زدم و گفتم: از اینجا خوبه. فرار می‌کنیم.
مقداری صبر کردیم. وقتی سربازها دور شدند، فرار کردیم به‌طرف مردم. همه فکر می‌کردند که می‌خواهیم آنها را بکشیم و فرار می‌کردند. ولی ما با شعار درود بر خمینی نظر آنها را به‌خود جلب کردیم. یک موتور درکنار خانه‌ای بود آن‌را روشن کردم و راه افتادم. ولی راه نمی‌رفت. سه‌ترکه نمی‌کشید. یک پیکان از راه رسید، سریع سوار شدیم و او سرگردان و از ترس نمی‌توانست چه کند. او را راهنمایی کردم به‌طرف ]منطقه[ شرکت‌واحد و از بیابانهای پشت نظام‌آباد. به‌طوری که کسی ما را تعقیب نکند به‌سرعت می‌رفتیم که به اتوبان سیدخندان (رسالت) نزدیک رودخانه رسیدیم که جوی‌آب جلوی ما بود. و نتوانستیم برویم. پیاده شدیم و پریدیم توی رودخانه و از آنجا از زیر پل خیابان رد شدیم. علی خسته شده بود. نشست یک لحظه پهلویش را گرفت. گفت: خیلی درد می‌کند. خوبه که وسایل و تجهیزات ماسک را از خود باز کنیم. من مخالفت کردم که: نه. نباید از خود چیزی باقی بگذاریم. امکان دارد دنبالمان بیایند و نشانه‌ای از ما پیدا کنند و مسیر ما را پیدا می‌کنند. باید زود از اینجا دور بشویم.
محمد گفت: دهقان تو خیلی زود عمل کردی. خیلی خوشحالم. علی هم گفت: همه حرف می‌زدند ولی تو عمل کردی. به هر حال راه افتادیم که یک موتور جلو آمد ایستاد. گفت: می‌آیید برویم خانه ما لباس به‌شما بدهم. گفتم: نه؛ موتور تو بده. گفت: نه، بایستید اینجا تا برای شما لباس بیاورم. و دور شد.
هر سه نفرمان عجیب به او شک کردیم و سریع از آنجا دور شدیم و سوار یک کامیون شدیم و بعد با یک وانت از آنجا طوری رفتیم که کسی دنبالمان نیاید. به منزل اسماعیل و خواهرم رسیدیم. اتفاقاً مادرم و خواهر کوچکم در آنجا بودند و دختردایی‌ام هم آنجا بود. چون پای خواهرم عالیه شکسته بود و گچ کرده بودند. او تصادف کرده بود و همه برای دیدن او می‌آمدند. یک‌دفعه همه هول کردند. دیدند که ما لباس‌نظامی آمدیم و اسلحه هم داریم. سریع به خواهر کوچکم گفتم لباس‌شخصی بیاورید او آورد و سریع لباسهایمان را عوض کردیم. سبیل را زدیم و تجهیزات‌نظامی را از قبیل ماسک و سرنیزه را به خواهرم دادم و گفتم مخفی کن و خشاب هم داخل جیب‌خشاب به کمر بستم و اسلحه‌ها را هم در داخل گونی گذاشتم. وصیت‌نامه نوشتم و پیام خود را از طرف محمد و علی و قاسم نوشتم که به مردم بدهند از آنجا برای کمک به مردم راه افتادیم. البته ماشین نبود و سیداسماعیل موتورش را در اختیار ما گذاشت و از آنجا دور شدیم.
به‌طرف یک ساختمان نیم‌ساخته بزرگ رفتیم و از آنجا می‌خواستیم به پمپ‌بنزین برویم، ولی به حکومت‌نظامی خورد؛ برگشتیم به همان منزل خواهرم. کنار خانه آنها یک ساختمان نیم‌ساخته بود، در بالای آن خوابیدیم که فردا به‌کمک مردم برویم یا از آن شهر برویم.
در طول شب مقداری صحبت کردیم. عجیب خسته بودیم. چون شب قبل هم خوب نخوابیدم محمد و علی خسته بودند و خواب آنها را گرفته بود؛ ولی من خوابم نمی‌برد. کمی با علی صحبت کردم و کم‌کم من‌هم خوابیدم. صبح‌زود برای نماز بیدار شدیم. علی و محمد به پایین پشت‌بام رفتند. یادم هست طبق معمول مادرم درحال نمازشب خواندن بود. چون مقداری به اذان‌صبح مانده بود و او سرگرم نمازخواندن خود. من در همین زمان داشتم وسایل رختخواب و چیزهای دیگر را به پایین بام می‌دادم که ناگهان ]ماشین[ پژویی دیدم که از دم در حیاط گذشت. به‌آرامی می‌رفت. شکم برد. گفتم نکند ساواک باشد؟ ولی دوباره گفتم، منزل ما را کجا می‌توانند پیدا کنند. بعد از ده دقیقه دوباره یکی دیگر دیدم. به علی و محمد گفتم نکند ساواک آمده، زود نماز بخوانید بیایید پشت‌بام. دیگر اذان داده بودند. علی نماز خواند و محمد هم درحال خواندن نماز بود، که ناگهان خودرو و نفربر پر از نیرویی در کوچه پیدایش شد. در این‌هنگام متوجه شدم که برای ما آمده‌اند و می‌خواهند ما را دستگیر کنند. سریع علی و محمد را صدا کردم. ]کامیون[ دم در منزل ایستاد و نیروهای مخصوصی پیاده شدند و هرکدام از یک‌طرف سنگر گرفتند. بعد، دو سه کامیون پر از نیرو ماشینهای مخصوص ساواک که از جمله چند اکیپ نیروی سازمان امنیت یعنی ساواک بودند ]آمدند[. سریع موضع گرفتند.
در این‌هنگام با بلندگو اعلام کردند. اسم ما سه نفر را اعلام کردند که دستگیر شوید. من هنوز بالای پشت‌بام منزل سید به‌طرف کوچه و ماشینهای ارتشی موضع گرفته بودم که ناگهان از پشت، سه نفر به نزدیکی دومتر روی دیوار همسایه عقب منزل سید دیدم که برق شیشه‌های کلاه‌کاسک آنها من را متوجه کرد. با اینکه هنوز گلنگدن نزده بودم و درازکش پشت به آنها خوابیده بودم، یک لحظه فکر کردم که دیگر دستگیر شدیم و آنها از عقب منزل سید، ما را دایره‌وار محاصره کرده‌اند و هیچ حرکتی نمی‌توانیم انجام بدهیم. آن سه نفر دقیقاً به من خیره شده بودند که ناگهان قوت خدایی بود و دیگر چیزی متوجه نشدم که بدون اینکه بگذارم حرکتی انجام بدهند، درحین اینکه سریع غلت زدم، به اذن‌خدا گلنگدن را زدم و در روبه‌روی آنها پشت به زمین رگبار بارانشان کردم. آن سه نفر به حیاط همسایه افتادند و با چند غلت سریع خود را به پشت‌بام علی‌آقا، همسایه سمت چپ سیداسماعیل رساندم. دیگر از همه طرف پشت‌بامهای دورتادور به‌طرف ما تیراندازی می‌شد. به همه طرف تیراندازی می‌کردم. دیگر از علی و محمد خبر نداشتم. چون آنها در پشت‌بامی که در سمت راست خانه سید بود قرار گرفته بودند و ارتفاع آن پشت‌بام از پشت‌بام من حدود یک‌متر ونیم بالاتر بود و چون دور بود و به هیچ‌وجه نمی‌توانستم آنها را ببینم و اگر سربالا می‌آوردم، تیراندازی که از همه طرف از سرم تیر می‌گذشت به‌سرم می‌خورد. سریع با هر آتشی جایم را عوض می‌کردم. چون آتش تیرم باعث می‌شد که موضع من مشخص شود. تا اینکه سینه‌خیز خود را به پشت لبه پشت‌بام علی‌آقا معروف به "علی دختربس" رساندم و پشت لبه 30 سانتی بالای پشت‌بام به‌طرف کوچه و کامیون و پژو ]که[ رو به‌سوی منزل پارک کرده بودند، شلیک کردم.
سعی کردم باک‌بنزین سواری پژوی ساواک را مورد هدف قرار بدهم تا آتش بگیرد و ]منطقه[ روشن شود ولی هرچه زدم نشد. به هر حال عظمت خدا را دیدم که چقدر ما را یاری می‌دهد. وقتی که تیراندازی می‌شد و جرقه‌ها جلوی چشم می‌آمد، تیرها به دیوار و بغل می‌خورد و سر مگسک و خشاب و چندجای اسلحه‌ام تیر خورده بود ولی به اذن‌خدا اسلحه‌ام کار می‌کرد. تا اینکه از عقب پشت‌بامهایی که ارتفاع بیشتری داشتند به‌طرفم تیراندازی شد و از دو پا مجروح شدم. پای سمت راست از قسمت ران و پای سمت چپ از پاشنه و کف. به هر حال با همان وضع به‌طرف آنها تیراندازی کردم تا اینکه تیرم تمام شد. چند غلت زدم، خودم را داخل حیاط انداختم. سرم شکست و دست و بالم هم مجروح شد. خانواده‌ام را اول تیراندازی به زیرزمین هدایت کرده بودم و آنها بجز حسن خواهرزاده‌ام، به زیرزمین رفته بودند. در همین هنگام چند نارنجک هم در روی زیرزمین انداختند که مادرم بیچاره بر اثر موج نارنجک پرده چشمش پاره شد یا به چشمش شن‌ریز خورد. حسن هم در داخل اتاق که در انتهای ساختمان بود، خود را مخفی کرده بود، مادرم و دیگران فکر کرده بودند که حسن با نارنجک کشته شده است. سینه‌خیز خود را به جلو کشیدم. چون دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم راه بروم. خود را از بالکن به پایین کشیدم. از پنجره دیدم که خانواده‌ام در زیرزمین شیون می‌کنند. به زیرزمین رفتم و برای آنها صحبت کردم و دلداری دادم.
دوباره به حیاط آمدم و خودم را از دریچه آب‌انبار به‌داخل آن انداختم. آب‌انبار تا نیمه آب داشت. به انتهای آن رفتم و مخفی شدم. تا به صبح افراد ساواک گشت زده بودند و همه منزلهای همسایه‌ها را گشته و زیرورو کرده بودند و من‌را پیدا نکردند. تا صبح شد و آفتاب بیرون زد. چنددفعه هم در آب‌انبار را بازدید کردند و با چراغ‌قوه نگاه کردند ولی من به‌زیرآب می‌رفتم و آنها نمی‌توانستند من‌را ببینند. تا اینکه ساعت 8 روز، دیده شدم و خودشان داخل نشدند. سید را داخل کردند و من‌را بیرون آورد. در آن شرایط خون زیادی از من رفته بود و حالت اغما به من دست داده بود. بدنم مثل جسد شده بود. به‌روی برانکارد گذاشتند. مأموری دست در دهانم کرد، دنبال چیزی ]احتمالاً سیانور[ می‌گشت ولی پیدا نکرد و شروع به‌زدن و شکنجه کردن کرد و بعدش هم چند سوال که عضو چه گروهی هستی؟ ولی من بیحال افتاده بودم. من‌را بلند کردند و از حیاط بیرون بردند. نزدیک آمبولانس بردند و روی دو جسد گذاشتند. جسد علی و محمد و یک‌نفر کماندو هم که لباس ضدگلوله به‌تن داشت بالای سر ما گذاشته بودند. او به بیمارستان 501 ارتش واقع در عباس‌آباد ]خیابان شهید بهشتی[ رفت و دوباره من بی‌هوش شدم. همه‌اش به‌فکر علی و محمد بودم که آنها چه شدند. نمی‌دانم بعد از چندروز به‌هوش آمدم که یک سرگرد بالای سرم بود و چند سوال کرد. فرمانده گردان هم بالای سرم آمد و با فریاد گفت: حتماً می‌خواهی رئیس‌جمهور شوی یا وزیر مملکت که دست به این‌کار زدی. و دوباره بی‌هوش شدم.
وقتی به‌هوش آمدم، با دست‌بند به تخت بسته شده بودم و دومأمور هم از من نگهبانی می‌کردند. تا چندروز آنجا بودم که مرتب از ساواک و ارتش می‌آمدند و بازجویی می‌کردند. تا اینکه به زندان بردند. تنها خاطره‌ای که از بیمارستان بجا ماند، این بود که علی همرزمم، مثل مرده افتاده بود و مغرش بیرون آمده بود. همه دکترها می‌گفتند که او به هیچ‌وجه نمی‌تواند حرکت کند و امید به ماندن او نیست. یک‌روز خودبه‌خود دست او به‌حرکت درآمد و پشت سرش رفت و روی زنگی که پرستارها را صدا می‌کند، ماند و فشار داد. خیلی تعجب‌آور بود. چون آخرهای نیمه‌شب بود و نگهبانها ترسیده بودند که چرا یکدفعه دست او به‌حرکت درآمد. پرستارها آمدند به اتاق؛ ولی علی نمی‌توانست حرف بزند و مثل مرده افتاده بود. آنها متوجه نشدند و رفتند و علی دوباره زنگ زد. چندبار این‌کار تکرار شد و همه به من به‌حالت بدبینی نگاه می‌کردند. فکر کردند من هستم و دست من‌را با دست‌بند به تخت بستند. ولی این‌کار تکرار شد و متعجب شدند و دست علی را با باند بستند و علی ازشان شکایت داشت. بنده‌خدا از بس که به‌پشت خوابیده بود، بدنش از پوست رفته بود و هر روز الکل می‌زدند.
واقعاً کار خدا بود؛ چون هر شب می‌آمدند برای بازجویی و علی اصلاً نمی‌توانست حرکت کند و آنها می‌رفتند. اگر علی صحبت می‌کرد، مثل من او را بازجویی می‌کردند. صبح آن‌روز که بازجوها شنیده بودند علی حرکت کرده، به سروقتش آمدند ولی ناموفق ماندند. من‌را به زندان بردند. در بین راه میخواستم فرار کنم. دست‌بند به‌دستم بود ولی روی چرخ معلولین ]ویلچر[ بودم پایم هنوز سالم نبود و تیر داخل ران راستم بود و پاشنه پای چپم چرک کرده بود. اصلاً نمی‌توانستم روی پایم بایستم. چندبار به‌سرم زد که فرار کنم ولی در انتها می‌دانستم که بیخود کشته می‌شوم.
به زندان جمشیدیه رسیدیم. من‌را به سلول بردند و در تنهایی ماندم. سلولها با درهای میله‌ای که راهرو را می‌شد ببینی، ساخته شده بود. وقتی یکی‌یکی از در سلولها رد می‌شدم، هر زندانی با تعجب من‌را می‌دید ولی حرف نمی‌زد. دست روی شانه یکی از مأمورین گذاشته بودم و با کمک آن لنگ‌لنگان راه می‌رفتم. در داخل سلول درازکش خوابیدم و یک سرباز سیاه قدبلند هیکل‌دار که هیچ‌زبانی حالیش نمی‌شد، روبه‌روی در مخصوص سلول ما نشسته بود. در این‌هنگام صدای یک‌نفر که به افسر نگهبان فحش می‌داد، آمد از من پرسید: آی زندانی تازه وارد مجروح هستی، جرمت چیست؟ می‌تونی صحبت کنی؟ یکدفعه مامور سیاه بلندقد از روی چهارپایه بلند شده، رفت سروقتش و با لهجه دست و پا شکسته گفت: حرف نزن.
بعداً شنیدم او را دست‌بند، پابند زدند و به در آویزان کردند. بلند داد می‌کرد. اسمش انگار عباس بود. متوجه شدم هر کی با من صحبت کند، به این‌روز گرفتار می‌شود. دم غروب شد. صدای اذان از یک سلول بلند شد و رنگ آبی سیاه غروب که از پنجره سالن دیده می‌شد، در راهرو افتاده بود. حالت زیبایی را در همین حال غمگین سلول شکست و حال دیگری به آن فضا داده شد، بلند شدم، خوردم زمین و مأمور آمد داخل سلول. دست و پاشکسته گفت چی می‌خواهی؟ گفتم: دست‌نماز می‌خواهم بگیرم. کمک کرد و تا دستشویی من‌را برد و دست‌نماز گرفتم و درحال آمدن، با سلولی که اسمش علی بود، سلام علیک کردم و سریع به‌طرف سلول رفتیم و نماز را خواندم. آن‌شب و چندروز گذشت و پایم مخصوصاً پاشنه پای چپم چرک کرده بود و گلویم هم چرک کرده بود به‌طوری که دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم و غذای خیلی بدی که آنجا می‌دادند نمی‌خوردم.
یک‌نفر وارد سلول شد. بلند شدم، دیدم دیگر سرباز نیست. آن شخص زندانی بود و پایش ناقص نیست. رو به‌سوی من سلام کرد و کم‌کم صحبت کرد. شروع کرد به‌خواندن ]کتاب[ جواهر لعل‌نهرو. یک‌شب خوابید و فردای آن‌شب مرخص شد. دوباره سرباز آوردند و روبه‌روی من مأمور گذاشتند. این‌بار یک‌مأمور دیگر بود. مقداری سوال کرد و دید جواب نمی‌دهم، دیگر صحبت نکرد. بعد زندانیان دیگر شروع کردند به صحبت کردن. کم‌کم سروصداها زیاد شد، تا اینکه پتوی چندنفر را و کتابهای آنها را گرفتند و هر که حرف زده بود تنبیه کردند. من خوابیدم.
هفته‌ها گذشت. من‌را به سلول اول سالن برند. بعد از چندروز یک‌نفر داخل سلولم شد که او همان شخصی بود که اول دست‌بند زده بودند و فحش به شاه و دیگران می‌داد. یک‌هفته در داخل سلول ما بود. در این یک‌هفته کلی با هم صحبت کردیم و جرمش را گفت، چندمین بار بود که به‌جرم سیاسی به زندان افتاده بود، این‌بار اعلامیه پخش کرده بود و به‌قول خودش می‌گفت پنج سال زندانی شدم. حدود یک‌ماه از جرمش می‌گذشت. من‌هم مقداری از کارهایی که انجام داده بودم گفتم. بعد از چندروز یک‌دفعه او را خواستند و آزادش کردند. به هر حال فکر می‌کردم که خودش مأمور ساواک بود که می‌خواست حرف بکشد. بعد از رفتن او یک دیوانه را در سلول من انداختند که مرتب فریاد می‌کشید. شب و روز، نیمه‌های شب؛ غذا را با لگد می‌انداخت و ناخن پایش را می‌کند و خون پایش را می‌زد به دهانش، سه هفته با او گذراندم. شبها اسم یک‌نفر را با فریاد می‌گفت که بیاید و در سلول را میکوفت و تکان‌تکان می‌داد. یک‌شب آن‌قدر تشویقش کردم و او هم مرتب این‌کار را می‌کرد. به او گفتم: آن‌فردی که تو صدایش می‌کنی، هست و نمی‌گذارند بیاید پیش تو. و بیشتر سرو صدا می‌کرد. تا صبح این‌کار را کرد و افسرنگهبان چندین‌بار به آنجا آمد. چندشب این‌کار را ادامه دادیم تا اینکه او را از سلول ما بیرون بردند.
بعد از این شیوه دیگری شروع شد. پشت سر هم زندانیان جنایی را به‌سلول من می‌انداختند. یک یا شش نفر که جایمان نمی‌شد. یک‌بار دونفر را که باهم از پشت دست‌بند زده بودند. به همین منوال گذشت. سه ماه از زندانی‌ام می‌گذشت.
حدود یک‌هفته هم ناراحتی روحی ]شکنجه روانی[ می‌داند. صدای شکنجه از جاهای دیگر می‌آمد و خیلی دلخراش و اعصاب خردکن بود. تا اینکه شنیدم علی به طبقه بالای ما آمده. خیلی دوست داشتم او را ببینم. تا اینکه برای محاکمه اولین دادگاه ما را بردند. از در زندان برای ماشین سوار شدن بیرون آمدیم که علی را دیدم. او هم مثل همه سالم و روی پایش ایستاده بود. خیلی تعجب کردم. همدیگر را بوسیدیم. دست‌بندم را از دست مأمور باز کردند و به‌دست علی زدند. خیلی ذوق‌زده شده بودم. دم در که ایستاده بودیم یک افسر با سبیل‌کلفت زرد آمد. نگاه به قد و بالای ما کرد و به استوار بغلیش گفت: اینها همان دوسرباز هستند که حرفشونو می‌زدین؟ گفت: آره. افسر نگاه به علی کرد و گفت: این‌که مردنیه داره از دنیا می‌ره ولی دومی اشاره به من کرد و گفت:سرحاله مگه چیزیش نشده؟ استوار گفت: تیر به کجای بدنت خورده؟ من جواب ندادم. انگار که کسی با من صحبت نمیکند. استوار مرا چرخاند و محل گلوله را نشان داد. افسر فحش بی‌خودی داد و رفت.
ما را سوار ماشین کردند و دست ما را به ماشین بستند. دو مأمور با ما بود. یکی شخصی بود که زندانی نیست. مأمور با لباس زندانی هم کنار علی نشسته بود و مرتب از علی سوال می‌کرد و همه اقوام او را و خانواده‌اش را پرس‌وجو می‌کرد و خودش را هم محلی علی جا می‌زد. سوالها و نشانهایی که مأمور می‌داد، مشخص بود که جزو نیروهای اطلاعاتی است و می‌توانست جوابهای او را بدهد. به بازپرسی رفتیم و ما را به دادگاه بردند. در این‌هنگام به‌یاد صحبتهای هم‌سلولیهای بغل‌دستی می‌افتادم که می‌گفت: علی توی سیاه چال است و می‌خواهند شما را اعدام کنند. او را هم تیر کرده بودند که ما را شکنجه روحی بدهد. البته مشخص بود که او این‌کار را با اکراه می‌کرد چون انگار مجبور شده بود، مثلاً می‌گفت: شما را می‌برند چیتگر میدان‌تیر، برای اعدام و علی هم آنجاست. همین صحبتها را با زندانی دیگر می‌گفتند و این با هماهنگی زندانیان انجام شده بود که در این‌وقت نگهبان نباشد که بتواند این حرفها را به من بزند توی این‌مدت به خیلی از این افراد برخورد کرده بودم و تجربه داشتم و وقتی توی ماشین می‌رفتم، می‌دانستم که این‌هم مأمور است و می‌خواهد اطلاعات از علی بگیرد و خود را زندانی جازده است.
وقتی به‌دادگاه رفتیم. میز دادگاه مشخص بود که همه از کله‌گنده‌ها بودند. سه تا سرهنگ سمت چپ و سه تا سمت راست و یک تیمسار در وسط که میزش از همه بلندتر بود. همه کارها از قبل هماهنگ شده بود. من و علی روی یک صندلی آهنی نشستیم. من فکر می‌کردم که حکم اعدام ما را می‌خوانند و قبل از اینکه وارد دادگاه بشویم افراد مختلف به ما نگاه می‌کردند و کسی نمی‌توانست با ما صحبت بکند. یک جوان به آرامی نزدیک ما شد. گفت: از شما، مردم مجسمه طلا درست می‌کنند. مردم جان خودشان را برای شما می‌دهند. اگر بدانید که چقدر مردم ایران شما را دوست دارند. اگر اعدام بشوید هیچ‌وقت از یاد مردم ایران نمی‌روید.
بعد از همه کارهایی که مشخص بود از قبل چه تصمیمی برای ما گرفته بودند، انجام شد و حبس‌ابد رأی دادند. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، در فکرم مشخص بود که این دادگاه فرمالیته‌اش بود. فکر می‌کردم چرا اینها ما را اعدام نکردند. حتماً مردم موفق شده بودند و آنها نمی‌خواستند بیش از این ضعف دست مردم داشته باشند و یا از ما به‌خوبی حرف نکشیده بودند یا اینکه سرشان شلوغ است و مرتب درحال درگیری با مردم و کارها را نمی‌توانند کنترل کنند و این بود که آنها هنوز از کار ما سر درنیاورده بودند و هنوز یک‌عده که با ما رفیق یا هم صحبت ]بودند و[ سلام علیک داشتند را درحال بازجویی گرفته بودند و از آنها راجع به ما تحقیق می‌کردند چون عملکرد ما جرمش اعدام بود.
در دادگاه چند جرم را برای ما قرائت کردند: اول تبانی، دوم تمرد دستور فرماندهی، سوم در زمان حکومت‌نظامی، چهارم لغو دستور در همان‌زمان، پنجم فرار از محل خدمت، حمله مسلحانه علیه مأمورین نظامی و چندنفر را درحال درگیری کشتن و مجروح کردن، که همه جرمها به‌جز اعدام چیزی نبود. این بود که مشخص شد هنوز بازجویی ما تمام نشده است، یا اینکه در زمان مناسب که سر وصداهای مردم تمام شد و آبها از آسیاب افتاد آن‌وقت به‌حساب ما خواهند رسید. بالاخره ما را به زندان رساندند.
وقتی داخل سلول شدیم، قرار شد که علی دوستم را به سلول من بیاورند. همین‌هم شد و ما چندروز هم در یک سلول بودیم. در این چندروز احتمالاً آنها کارهایی انجام داده بودند که صداهای ما را می‌شنیدند که باهم چه می‌گوییم. خوبیش این بود که باهم صحبت می‌کردیم. نه راجع به کارهایی که انجام داده بودیم، بلکه بیشتر قرآن و کتابهایی که در آنجا بدست می‌آوردیم صحبت می‌کردیم. بعد از مدتی کوتاه ما را جدا کردند و قرار شد که زندانیان را منتقل کنند…




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/۱۳

راستی آزمایی دو روایت از یک حادثه تاریخی؛ناگفته هایی از اطلاعات نخست وزیری در دوران موسوی/ ماجرای بازداشت سید حسن نصرالله در تهران چه بود؟
علی عبدی

داستان از آنجا شروع شد که کتاب گفتگوی خواندنی حمید داودآبادی با علمدار رشید مقاومت اسلامی در سرزمین سدر و سلام، سیدحسن نصر الله امسال به چاپ رسید. ( این گفتگو در سال ۱۳۷۷ انجام گرفته بود که طی این سنوات در آرشیو شخصی حاج حمید خاک می خورد) در گوشه ای از این خاطرات شیرین سید داستان جالبی را روایت کرده است. نخستین بازداشت خود در جمهوری اسلامی .  نکته جالب آنکه این داستان در بطن خود بی آنکه سید خواسته باشد، تعریضی نرم به دستگاه اطلاعات نخست وزیری در دهه شصت و در دوران نخست وزیری میر حسین موسوی داشت. 
 
گویی این بار هم تقدیر آن بود تا گفته های این سید شریف که در ایران اسلامی او را نواده معنوی روح الله می دانند افشاگر حقایق مکتوم انقلاب و مقاومت اسلامی باشد. این افشاگری اما این بار متوجه واحد اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری است. روایت سید این چنین است:
 
"ممکن است بسیار عادی بنماید اگر بگویم که من در شرایط سختی از عراق فرار کردم. در "نبرد اقلیم التفّاح" هم در محاصره قرار گرفته‌ام، اما در هیچ جایی بازداشت نشده‌ام، جز یک‌جا که اگر بگویم شگفت‌زده می‌شوید؛ ایران! آن هم بعد از پیروزی انقلاب و در جمهوری اسلامی!


ماجرا از این قرار بود که در سال 1361 تصمیم گرفتم به قم بروم. بدون خانواده و به‌تنهایی راه افتادم. در هواپیما چندنفر لبنانی بودیم. در میان ما لبنانی‌ها، یکی بود که ریشش را تراشیده بود و با دختر غیرمحجبه‌ای همراه بود. آن‌زمان در ایران موضوع حجاب مطرح نبود. وارد فرودگاه مهرآباد که شدم، مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردن بند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود. کسانی که بی‌حجاب بودند یا ریش‌شان را تراشیده بودند، به‌سادگی رد شدند؛ اما من را که با لباس روحانی بودم و چندنفر دیگر که ریش داشتند، در کناری نگه‌داشتند و اجازه‌ی رفتن ندادند. به همین ترتیب تا نیمه‌شب در فرودگاه معطّل شدیم.نیمه‌شب، ماشینی آمد و ما را به بازداشتگاهی برد. بازداشتگاه ما، ساختمانی مصادره‌ای بود که اتاق‌های کوچکی داشت. ما را داخل یکی از این اتاق‌ها حبس کردند. دو روز در آن‌جا در بازداشت بودم! شخصی آمد و چندساعت از من بازجویی کرد:

ـ تو کی هستی؟

ـ در ایران قصد انجام چه کاری داری؟

ـ با چه کسی رابطه داری؟

و درباره‌ی لبنان نیز بازجویی را شروع کرد و ...


بعد از گذشت دو روز از بازداشتم که زیر نظر "اطلاعات نخست‌وزیری ایران" بود، بازجو به‌سادگی از من عذرخواهی کرد و آزاد شدم!


آن دو روز خیلی به من سخت گذشت. گاهی به این فکر می‌کنم که در تمام عمرم در زندان یا بازداشت نبوده‌ام، اما در جمهوری اسلامی بازداشت شده‌ام. این برای من خیلی دردناک بود و من اصلا انتظار وقوع آن را نداشتم."
 
این روایت و تعریض، می تواند بازگشاینده و پرده بردارنده حقایق بسیاری درباره واحد اطلاعاتی دستگاه نخست وزیری تحت تملک چپ های مدعی خط امام ( ره) باشد. همین جا بود که این جریان کذایی احساس خطر نمود.لذا لازم بود تا مسئولین سابق دستگاه اطلاعات نخست وزیری به میدان آیند و این سرنخ را کور کنند. هم از این رو بود که  بلافاصله نشریه " اندیشه پویا" به میدان آورده شد تا برای انجام این مهم ، مصاحبه ای با حجاریان ترتیب دهد به بهانه ی سوابق اطلاعاتی و امنیتی اش. مصاحبه از بیوگرافی حجاریان شروع می شود و با سوابق پیش از انقلاب و بعد از آن ادامه می یابد تا به نوع ورودش به امور امنیتی و در نهایت اطلاعات نخست وزیری کشیده می شود. اینجاست که پرسش اصلی پرسیده می شود و او جواب می دهد:
 
"*گویا شما سیدحسن نصرالله را هم در همین زمان که در نخست وزیری بودید، برای اولین و آخرین بار در عمرش در بدو ورود به ایران در فرودگاه بازداشت کردید و چند روزی هم در زندان نگه داشتید. چرا بازداشت اش کردید؟
 
حجاریان: اصلا نصرالله شناخته نشده بود آن زمان و رئیس حزب الله سیدعباس موسوی بود.
 
 بالاخره معاون سیدعباس موسوی بود آن زمان و سه روز بازداشت شما بود.
 
*حجاریان: نخست وزیری یک دفتر در فرودگاه داشت. نهضت های آزادی بخش سپاه زیر نظر سیدمهدی هاشمی بود. او و محمد منتظری بدون ویزا و پاسپورت آدم به ایران می آوردند. تصور کنید که چند عرب بدون ویزا و پاسپورت از هواپیما وارد ایران شده اند. طبیعی است که توسط دفتر نخست وزیری در فرودگاه مورد سوال و جواب قرار بگیرند.
* بالاخره شما که می دانستید او نصرالله است چرا بازداشت اش کردید؟ و او می گوید که از آن هواپیما خانم عرب بدون حجاب پیاده شد و آنها با او کاری نداشتند اما مرا که روحانی بودم بازداشت کردند.
 
حجاریان: آن خانم بی حجاب پاسپورت داشت اما آقای نصرالله نداشت. غیرقانونی و بدون ویزا آمده بودند و ورود غیرقانونی جرم است.
 
* مدعی است بازجویی شده؟ چه کسی او را بازجویی کرده؟
 
حجاریان: نمی دانم. من نبودم.
 
*بالاخره اطلاعات نخست وزیری او را بازداشت کرده بود و شما هم آنجا بودید خصوصا در بخش خارجی و ضدجاسوسی که مسئولیت داشتید.
 
حجاریان: بازجویی شده که چرا آمده ایران. کنترل امنیتی فرودگاه بالاخره دست نخست وزیری بوده. باید مشخص می شد که چرا یک فرد بدون ویزا به ایران می آید. بچه ها در فرودگاه بازجویی می کردند و بعد هم او را برده اند دو، سه شب در یک ساختمان دیگر بازداشت کرده اند. مساله، یک ماجرای اداری بود و جنبه سیاسی نداشت.
 
* و نهایتا چه شد که او را آزاد کردید؟
 
حجاریان: سیدمهدی هاشمی و بچه های سپاه آمدند و وساطت کردند و او را بردند."
 
این پرسش و پاسخ های ترتیب داده شده قرار بود رافع و زدودنده ابهامات باشد و مسدود کننده روزنه های جدید به سوابق مشعشع دستگاه اطلاعات نخست وزیری. که البته نه تنها این چنین نشد که خود بر ابهامات مسئله افزوده است. اما ابهامات و شبهاتی که پاسخ حجاریان بیشتر  بر آن افزود عبارتند از :
 
یکم. در آن مقطع زمانی ( 1361/ 1982) حزب الله لبنان هنوز اعلام موجودیت نکرده بود. توضیح آنکه جنبش مقاومت اسلامی حزب الله لبنان در سال (1363/1985) با انتشار بیانیه ای رسمی اعلام موجودیت نمود. این اعلام موجودیت حزب‏الله مقارن فوریه  1985 ( بهمن 63) بود.
 
دوم. نخستین دبیرکل رسمی حزب الله لبنان، نه شهید سید عباس موسوی که " شیخ صبحی طفیلی" بود که از سال 1985 رسماً در این مقام انجام وظیفه می نمود.
 
سوم. بنابر روایت سید حسن نصرالله ، سفر وی به تهران نه سفری کاری برای تشکیلات مقاومت، که سفری شخصی اعلام شده است آنهم ملبس به لباس روحانیت.
 
چهارم. بنابر روایت سید حسن، علت دستگیری ایشان نداشتن گذرنامه نبوده است چرا که شگفت زدگی ایشان از عدم بیان علت بازداشت مشهود است. از دیگر سو متصدی چک کردن گذرنامه در فرودگاه و مسئولین امنیتی (در آن زمان نماینده  اطلاعات نخست وزیری) دو مسئولیت کاملاً مجزا از هم است که چندان ربطی به هم ندارد و این هم خود ناقض مدعای جناب حجاریان است.
 
پنجم. نوع برخورد نماینده اطلاعات نخست وزیری با چهره های ارزشی و اغماض وی نسبت به چهره های نامتعارف دینی و انقلابی نیز خود بشدت محل تأمل و ابهام است.
 
ششم. وضعیت ظاهری نماینده اطلاعات نخست وزیری نیز خود تشدید کننده این ابهام است. سید او را این گونه وصف می کند: " مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردن بند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود." به راستی در دستگاه اطلاعاتی نخست وزیری میر حسین موسوی چه کسانی و با چه تفکری امور امنیتی کشور را تمشیت می نمودند که در اوج ارزش گرایی در سطوح مختلف جامعه و حاکمیت ارزش های دینی و انقلابی، نماینده این دستگاه در فرودگاه با چنین ظاهری بر سرکار حاضر می شده است؟ این مسئله خود روشنگر بخشی از تفکر و نگاه جریان حاکم بر آن دستگاه است. تفکر و نگاهی که هماره شهیدان بزرگواری چون لاجوردی نسبت به آن هشدار داده و اعلام خطر کرده بودند.
 
هفتم. مدعای حجاریان اینست که سید مهدی هاشمی باعث رهایی سید حسن شد که البته روایت سید غیر از این است او  می گوید : " بعد از گذشت دو روز از بازداشتم که زیر نظر "اطلاعات نخست‌وزیری ایران" بود، بازجو به‌سادگی از من عذرخواهی کرد و آزاد شدم!" پس کسی موجب استخلاص وی نشده است . او را بی دلیل گرفته اند و پس از دو روز بازداشت بی دلیل، با یک عذرخواهی ساده! رها کرده اند. به همین راحتی! در واقع حجاریان می کوشد توپ را در زمین مهدی هاشمی معدوم بیاندازدکه البته بی نتیجه است.
 
هشتم. مهمتر اینکه این گفتگو در سالهای ماقبل حاکمیت اصلاح طلبان و نیز فتنه 88 انجام گرفته و لذا خالی از هرگونه شائبه های سیاسی و خطی است.
 
نتیجه آنکه حال با دوروایت متفاوت از یک رخداد روبروئیم. دو روایتی که یکی سرراست و بدون هیچ ابهام و تناقضی است و دیگری متناقض، پر ابهام و ناسازگار میان اجزاء آن.دو روایت از دو شخصیت سیاسی کاملاً شناخته شده. یکی نامدار به علمداری مقاومت اسلامی و خار در چشم دشمنان اسلام و دیگری با کارنامه ای روشن و واضح در نسبت با حاکمیت نظام اسلامی و حضور مؤثر در حوادث فتنه گون سالیان اخیر با تذبذبی شفاف و روشن که بخشی از آن دراعترافات سال 88 وی هویداست.
 
 اکنون پرسش این است که کدام روایت صادق است و کدام روایت را می بایست برگزید؟ پیش از پاسخ ، از یک نکته کلیدی نباید غفلت ورزید و آن اینکه در جهان امروز دوست و دشمن به اذعان خود سید حسن نصرالله را به صداقت و راستگویی اش می شناسند تا بدانجا که ساکنین صهیونیست سرزمین های اشغالی هم به اعتراف خودشان سخنان او را در قیاس با سران خود، صادق تر و راست تر می انگارند. هم از این رو در راستگویی و صداقت نصرالله تردیدی نمی توان داشت. بازگردیم به پرسش اصلی. کدام روایت راست می نماید و کدام نه ؟
 
اما مهمتر از این پرسش ، پرسش دیگری است . پرسش نخست ناظر بر چگونگی روایت است ( صادق یا کاذب) اما پرسش اساسی تر پرسش چرایی است. چرا روایت ناراست سعی می کند خود را روایت صحیح جا بزند؟ کشف پاسخ این پرسش خود کشاف همه پاسخ هاست و از همه مهمتر کشاف راز ناراست گویی است. راز این درست نمایی ناراست را باید در همین چرایی جست. روایتی ناراست جعل می شود تا از رخ نمودن حقایق بیشتری ممانعت کند و روزنه کشف آنان را مسدود سازد. حال این حقایق چیست و ناظر بر چه کس یا کسان و چه چیزهایی است؟ خود داستان دیگری است. حقایقی که کشف آنها مستلزم  بررسی ،تحلیل و تدقیق تمام گفتگوی حجاریان است.
رجانیوز




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/۸

9 شهریور، چهل و هشتمین سالروز تولد شهید عزیز مصطفی کاظم زاده، گرامی باد.

 


دم‌دمای ظهر سه‌شنبه نهم شهریور ماه 1344 در محله‌ی شاهپور (وحدت اسلامی) در جنوب تهران، پیرزن قابله همه‌ی بچه‌ها را از اتاق بیرون کرد. محمدکاظم، پهلوی پدرش آقامجتبی نشسته بود؛ ولی مریم و ملکه، مشتاقانه منتظر بودند تا ببینند مامان برای‌شان خواهر می‌آورد یا برادری دیگر.
ساعتی بعد صدای گریه‌ای زیبا و دل‌نشین در خانه پیچید که بچه‌ها را به‌طرف اتاق کشاند.
آقامجتبی که به‌خانه آمد، درهمان کوچه از همسایه‌ها شنید که اقدس خانم پسری کاکل‌زری برایش آورده است. همان‌جا دست شکر به‌درگاه خداوند بلند کرد؛ گل‌پسر را که درآغوش گرفت، در گوشش اذان گفت و نامش را مصطفی گذاشت.
بعدها آقامجتبی - که کامیون‌دار بود - وضع مالی‌شان بهتر شد و خانه‌ای در محله‌ی جدید تهران‌نو - در شرق تهران - خرید و به آن‌جا نقل‌مکان کردند.
مصطفی دوست داشت همچون دیگر بچه محل‌هایش، در کوچه و خیابان بازی کند ولی حساسیت‌های اخلاقی خانواده، مانع از آن می‌شد.

امام خمینی که ملت ایران را به انقلاب اسلامی هدایت و رهبری کرد، مصطفی نیز همراه خانواده در تظاهرات شرکت کرد. آن‌زمان، تهران‌نو به‌لحاظ وجود پادگان نیروی هوایی ارتش (پادگان دوشان‌تپه معروف به چکّش) و درگیری‌های پیرامون آن در آخرین روزهای داغ بهمن 1357 مهم‌ترین سنگر پیروزی انقلابیون شد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، دشمنان داخلی و خارجی از پای ننشستند و هریک به‌نوعی درپی ضربه‌زدن برای شکست نهال نوپای نهضت اسلامی تلاش کردند. گروهک‌های سیاسی کمونیست‌ها و منافقین، دانشگاه‌ها و به‌خصوص دانشگاه تهران و منطقه‌ی مقابل آن‌ را، مرکز فعالیت‌ها و توطئه‌های خود کرده بودند.

"چادر وحدت" محلی بود درست جلوی درِ اصلی دانشگاه تهران که در آن کتاب‌های دینی، اخلاقی و سیاسی ارائه می‌شد. جوانان و نوجوانان حزب‌اللهی که برای مقابله با تحرکات منافقین به آن‌جا می‌آمدند، در آن چادر جمع می‌شدند.
مصطفی هم به‌واسطه‌ی حمید داودآبادی و حامد قاسمی، پایش به آن‌جا باز و یکی از فعالان پرتلاش در مقابله با گروهک‌های ضدانقلاب شد.

آخرین روز شهریور 1359 که هواپیماهای عراق شهرهای ایران از جمله تهران را بمباران کردند، مصطفی نیز خونش به‌جوش آمد و رگ غیرتش جنبید؛ ولی همواره با پاسخ هایی مشابه و یک‌سان روبه‌رو بود:
- هنوز بچه‌ای ...
- سنّت کمه ...
- بذار بزرگ‌تر بشی ...
- الحمدلله اون‌قدر جوون با غیرت داریم که دیگه نوبت به‌شما بچه‌ها نمی‌رسه ...
برادر بزرگش کاظم و آقامهدی - شوهر خواهرش مریم - هم راهی جبهه شدند که آتش دل مصطفی را شعله‌ورتر ساخت.

از این‌جا به‌بعد را در کتاب آماده انتشار "دیدم که جانم می رود" بخوانید و ببینید چی شد!

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

بیست و نهمین سالگرد پرواز شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

برای دل تنگى‏های این روزها ...

پیر مرد ناکام ...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/٦

خبرگزاری فارس: داودآبادی کتاب خاطرات شهید "مصطفی کاظم‌زاده‌" را برای انتشار به دست ناشر سپرد.
 حمید داودآبادی نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس، درباره کتابی که آماده انتشار داد گفت: کتاب «از معراج برگشتگان» که دربردارنده خاطرات من در طی سال‌هایی ابتدایی انقلاب تا پایان جنگ است، فصلی دارد که به آشنایی من و شهید «مصطفی کاظم‌زاده» می‌پردازد. این فصل یکی از بخش‌هایی بود که خیلی مورد توجه و استقبال مخاطبان قرار گرفت. به همین خاطر تصمیم گرفتم محتوای آن فصل از کتاب را با خاطراتی که از آن شهید از سال‌های‌ بعد جنگ دارم ضمیمه کنم و همراه با عکس و اسناد که از این شهید برجای مانده است، به صورت یک کتاب مستقل منتشر کنم.
وی افزود: خاطرات اضافه شده در کتاب جدید، از جمله مواردی بود که به خاطر سیر و ترتیب زمانی که در کتاب از معراج برگشتگان لحاظ شده بود، قابلیت انتشار در آن مجموعه را نداشت.
نویسنده کتاب «کمین جولای 82» درباره عنوانی که برای این کتاب انتخاب کرده است گفت:
شعری هست که می‌گوید:
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
بر اساس این شعر، نام «دیدم که جانم می‌رود» را برای کتاب این شهید انتخاب کردم. چون شهید کاظم‌‌زاده برای من جان و روح بود و تنها شهیدی بود که من یک ماه قبل از شهادت، جلوی خود او، تا لحظه‌ جان دادنش، برایش گریه می‌کردم که از صبح خودش گفت من امروز بعدازظهر شهید می‌شوم. خیلی داستان مفصل و زیبایی دارد. این که می‌گویم داستان، نه به معنای خیالی چون تمامش خاطره است، نه رویا است نه تخیل است. خاطره و اتفاقی است که بین من و آن شهید رخ داده است.
داودآبادی گفت: این کتاب را برای انتشار، به موسسه شهید کاظمی سپرده‌ام.
خبرگزاری فارس




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/٤

سرانجام سعید حجاریان - از عالی ترین مقامات امنیتی و موثر دهه 60 در دفتر اطلاعات نخست وزیری - بالاجبار، زبان به اعتراف گشود.
البته شاید برخی مدعی شوند گلوله ای که به صلاح اصلاحات، به مغز مدعی اصلاحات – حجاریان – شلیک شد، تاثیر خود را گذاشته و ضمن این که مغز وی درحال کوچک شدن است، حافظه او نیز دیگر یاری اش نمی کند!
ولی مطالب و خاطراتی که سعید حجاریان - قربانی خودزنی اصلاحات - در مصاحبه اخیرش با مجله "اندیشه پویا" ذکر کرده، نشان از سلامت حافظه اش دارد؛ بدان حد که در بسیاری جاها از ارائه توضیحات بیشتر طفره می رود، که نشان از زیرکی وی دارد.

 

پس از انتشار مطلب "بازداشت سیدحسن نصرالله توسط خسرو تهرانی و سعید حجاریان! " در وبلاگ خاطرات جبهه به نقل از کتاب زندگی خودگفته سیدحسن نصرالله، سرانجام حجاریان مجبور به اعتراف شد؛ ولی اظهارات او به جای این که شرح ماوقع باشد، برعکس ابهامات قضیه را بیشتر کرده است.
از قدیم گفته اند: "دروغ گو، کم حافظه می شود."

 

متن گفت وگوی سعید حجاریان در صفحه 41 مجله اندیشه پویا شماره 2 مورخ تیر و مرداد 1391:
* گویا شما سیدحسن نصرالله را هم در همین زمان که در نخست وزیری بودید، برای اولین و آخرین بار در عمرش در بدو ورود به ایران در فرودگاه بازداشت کردید و چند روزی هم در زندان نگه داشتید. چرا بازداشت اش کردید؟
حجاریان: اصلا نصرالله شناخته نشده بود آن زمان و رئیس حزب الله سیدعباس موسوی بود.
* بالاخره معاون سیدعباس موسوی بود آن زمان و سه روز بازداشت شما بود.
حجاریان: نخست وزیری یک دفتر در فرودگاه داشت. نهضت های آزادی بخش سپاه زیر نظر سیدمهدی هاشمی بود. او و محمد منتظری بدون ویزا و پاسپورت آدم به ایران می آوردند. تصور کنید که چند عرب بدون ویزا و پاسپورت از هواپیما وارد ایران شده اند. طبیعی است که توسط دفتر نخست وزیری در فرودگاه مورد سوال و جواب قرار بگیرند.
* بالاخره شما که می دانستید او نصرالله است چرا بازداشت اش کردید؟ و او می گوید که از آن هواپیما خانم عرب بدون حجاب پیاده شد و آنها با او کاری نداشتند اما مرا که روحانی بودم بازداشت کردند.
حجاریان: آن خانم بی حجاب پاسپورت داشت اما آقای نصرالله نداشت. غیرقانونی و بدون ویزا آمده بودند و ورود غیرقانونی جرم است.
* مدعی است بازجویی شده؟ چه کسی او را بازجویی کرده؟
حجاریان: نمی دانم. من نبودم.
* بالاخره اطلاعات نخست وزیری او را بازداشت کرده بود و شما هم آنجا بودید خصوصا در بخش خارجی و ضدجاسوسی که مسئولیت داشتید.
حجاریان: بازجویی شده که چرا آمده ایران. کنترل امنیتی فرودگاه بالاخره دست نخست وزیری بوده. باید مشخص می شد که چرا یک فرد بدون ویزا به ایران می آید. بچه ها در فرودگاه بازجویی می کردند و بعد هم او را برده اند دو، سه شب در یک ساختمان دیگر بازداشت کرده اند. مساله، یک ماجرای اداری بود و جنبه سیاسی نداشت.
* و نهایتا چه شد که او را آزاد کردید؟
حجاریان: سیدمهدی هاشمی و بچه های سپاه آمدند و وساطت کردند و او را بردند.

درباره ادعاهای ضد و نقیض حجاریان، مثلا این که آن زمان محمد منتظری شهید شده بوده، یا سیدحسن نصرالله با سیدمهدی هاشمی هیچ ارتباطی نداشت و ... نکات زیادی می توان ذکر کرد، ولی بهترین مطلب درباره اظهارات حجاریان، مقدمه مصاحبه گر مجله با اوست:
" سعید حجاریان در طول گفت وگو برخی ماجراهای تاریخی را به یاد نمی آورد یا ترجیح می دهد به یاد نیاورد، اما ساده دلانه است اگر گمان کنید که او دچار فراموشی شده است.
وقتی که گلایه می کنم چرا مدام می گویید: "یادم نیست"؛ می گوید که "خیلی سال گذشته" و بعد البته تکمیل می کند "شاید همه حقیقت را نگویم! اما دروغ هم نمی گویم." او درباره گذشته خودش باز و بی پرده سخن نمی گوید. گزیده سخن می گوید و به کفایت؛ شاید به خاطر لکنت زبان است و سختی تکلم. خودش که این طور می گوید. اما آیا این همه واقعیت است؟"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/۳

شهید: سیدعلی اندرزگو
تولد: 19 رمضان 1357 هجری قمری مصادف با شنبه 21 آبان 1317 هجری شمسی در تهران
شهادت: 19 رمضان 1357 هجری شمسی مصادف با چهارشنبه 1 شهریور در تهران

 


نوزدهم ماه رمضان‌المبارک، مصادف است با ضربت خوردن حضرت علی (ع) از شمشیر شقی‏ترین افراد و تیغ‌جهل؛ در سال 1357 نیز یکی از سادات اولاد پیامبر و علی (ع)، با زبان‏ روزه به هنگام اذان مغرب، به‌دست رذل‏ترین و خبیث‏ترین سرسپردگان طاغوت شاهنشاهی، بر اثر ده‌ها گلوله‏ای که بر بدنش نشست، به‌دیدار اجداد طاهرین خویش شتافت.
وی در دوران جوانی‏ به‌کسوت مقدس روحانیت درآمد و با قدم گذاشتن در این راه، خود را برای برچیدن بساط ظلم و ستم‏ پهلوی مهیا کرد. سازمان‌دهی گروه‌های مبارز مسلمان، طراحی و اعدام انقلابی "حسن‌علی منصور" - نخست‏وزیر رژیم شاه – و ... از فعالیت‌های این مبارز می‏باشد.
ساواک از سال 1343 تا 1357 - یعنی 14 سال – دربه‌در به‌دنبال ردی از این چریک مسلمان بود؛ تا آن‌جا که در آن‌زمان شش میلیون تومان جایزه برای یافتن او تعیین کرده بود. در تاریخ مبارزات مردم‏ مسلمان و انقلاب اسلامی، کم‌تر کسی را می‏توان یافت که این‏گونه مزدوران امنیتی را به‌خود مشغول‏ داشته باشد. در یکی از گزارش‌های ساواک درباره‌ی شهید اندرزگو آمده است:
"به همین راحتی که ما یک‏ لیوان آب سر می‏کشیم، اندرزگو اسلحه وارد مملکت می‏کند."
شهید اندرزگو به‌لحاظ تبحّر و سابقه‌ی مبارزاتی، همواره جوانب احتیاط را رعایت می‏کرد و با تغییر چهره و اوراق هویتی خویش، ساواک را در ردیابی دستگیری‏اش مستأصل کرده بود. ده‌ها کارت‏ شناسایی ساختگی، تصاویر مختلف که هیچ‌کدام شباهتی به‌دیگری ندارد و حتی سند ازدواج که به‌نام‏ مستعار صادر شده است، نشان‌گر دقت و ظرافت او در مبارزه است.
او که با نام‌های مختلفی چون "سیدعلی اندرزگو"، "شیخ عباس تهرانی"، "دکتر جوادی"، "سیدابوالقاسم واسعی"، "ابوالحسن نحوی"، "عبدالکریم سپهرنیا" و ... فعالیت می‏کرد، طرح اعدام انقلابی شاه ملعون را نیز داشت که با شهادت خویش موفق به انجام آن نشد.
سرانجام دستگاه عریض‌وطویل امنیتی رژیم شاه، پس از 14 سال تلاش برای دستگیری او که به‌لحاظ سرعت و خلاقیتش در تغییر چهره و حضور مختلف در صحنه‏های گوناگون مبارزه به "شیخ‏ کارلوس" (1) معروف شده بود، با شنود تلفنی منزلش در مشهد، به محل سکونت او در تهران پی‌برد.
ساواک در روز چهارشنبه نوزدهم رمضان- اول شهریورماه 1357- با گسیل داشتن ده‌ها تیم تعقیب و مراقبت و گروه‌های‏ عملیاتی، او را در خیابان سقاباشی در محاصره گرفت. قصد ساواک بر آن بود تا وی را زنده به اسارت‏ درآورد؛ چرا که حماسه‌ی 15 سال مبارزه‌ی این چریک مسلمان، لرزه بر اندام مأمورین امنیتی شاه انداخته‏ بود و قصد داشتند تا با دستگیری او، این حماسه‌ی جاودانه را در اذهان از بین ببرند؛ ولی شهید اندرزگو که‏ هر لحظه آماده‌ی شهادت بود و اسارت را برای خود غیرممکن می‏دانست، در درگیری با مأموران، پس‏ از اصابت ده‌ها گلوله به‌شهادت رسید.
آن‌چه جای تأسف دارد، این است که تا چندسال پیش، محل شهادت این شهید عزیز - در خیابان سقاباشی تهران- با اثرات بسیار گلوله‏های مزدوران بر در و دیوارها، باقی بود ولی به‌دلیل‏ سهل‏انگاری و کوتاهی، این دیوار که می‏توانست نشان‌گر هراس ساواک شاه از او باشد، و صفحه‏ای از تاریخ مبارزات انقلاب اسلامی، از بین رفت. تأسف‏انگیزتر این‌که تاکنون از نصب تابلویی توسط خانواده‌ی شهید، در محل شهادت او ممانعت به‌عمل آمده است.
سال 1375 به‌مناسبت سالگرد شهادت شهید اندرزگو، گفت‏وگویی داشتم با خانم "کبری‏ سیل‏سپور" همسر بزرگوار این شهید که در طی هشت سال زندگی مشترک خود با ایشان، در صحنه‏های‏ رزم و جهاد علیه طاغوت شاهنشاهی، هم‌رزم و همراه شوهر خویش بوده است. ناگفته پیداست که‏ تربیت و نگه‌داری چهار فرزند، آن‌هم در برابر هجوم و حملات مداوم ساواک به محل زندگی و غارت‏ اموال خانه و زندان و بازجویی چندین‌باره، کم از شلیک گلوله‌ی خلاص بر پیکر رژیم شاه نداشت.
گفت وگوی اختصاصی از: حمید داودآبادی

 

* لطفا برای ما از چگونگی آشنایی‌تان با شهید اندرزگو بگویید:
- حدود سال 1349 بود که با آقای اندرزگو آشنا شدم و ازدواج کردم. آن‌زمان من‏ 16 سالم بود و ایشان حدودا 29 سال؛ دختری بودم که به‌لحاظ تربیت و جوّ مذهبی‏ خانواده، زیاد به مسجد می‏رفتم. پیش‌نماز مسجد محل‌مان در چیذر، حاج آقا موسوی‏ ایشان را به خانواده‌ی ما معرفی کرد. حاج آقا می‏گفت: "این جوان که طلبه‌ی حوزه‌ی چیذر است، جلوی مرا گرفته و گفته است که می‏خواهد ازدواج کند و دختر موردنظر باید این‏ شرایط را داشته باشد: اول این‌که برادر نداشته باشد، دوم پدرش آدم ساده‏ای باشد، سوم این‌که خانواده‏شان شلوغ نباشد."
قرارشد برای دیدن هم‌دیگر، به اتفاق خانواده به منزل آقای موسوی در منطقه‌ی اختیاریه در شمال تهران برویم. آن ایام من دختر پرتحرک و شلوغی بودم. دفعه‌ی اول آن‌جا بود که ایشان را دیدم. قبل از آن خواستگارهای زیادی برایم آمده بود ولی نپذیرفته بودم و علل خاصی هم‏ داشت.
یکی از علل مهم این بود که آنها کارمند بودند و به‌خصوص کارمند صنایع دفاع، اعتقاد من این بود که پول اینها حلال نیست. من گفته بودم که می‏خواهم زن یک طلبه‌ی روحانی بشوم تا هر زمان که در زندگی به مشکل و مسائل شرعی برخوردم، آن‌را از شوهر خودم بپرسم. البته بعدها فهمیدم که یکی از آن خواستگاران، ساواکی بوده است.
موقعی که به منزل آقای موسوی رفتیم، ایشان که آن‌زمان برای ما به‌نام "شیخ‏ عباس تهرانی" معرفی شده بود - جالب این‌که حتی طلبه‏های حوزه‏ای که او در آن‌جا درس‏ می‏خواند و حتی حاج آقا موسوی، او را به همین نام می‏شناختند -گوشه‏ای نشست. طبق رسم ورسوم، چایی که بردم، به‌خاطر خجالت و حجب‌وحیا، نه من می‏توانستم‏ ایشان را ببینم و نه ایشان مرا. رویم نشد نگاهش کنم. موقعی که خواست از خانه خارج‏ شود، از پنجره نگاهش کردم- البته طوری که متوجه نشود - لباس قبای نیمچه‏ای تنش‏ بود و کلاه عرق‌چین مشکی بر سر گذاشته بود. آن‏طور که می‏گفتند، تازه طلبه‌ی مدرسه‌ی چیذر شده بود.
بعدها خودش می‏گفت، طالب زیادی داشته است ولی قبول نکرده بود که ازدواج کند. چون جوانی بود خوش‏سیما که برای کسب دروس حوزوی در مدرسه‌ی چیذر درس می‏خواند و مردم هم به طلبه‏ها و اهل دین علاقه‌ی زیادی داشتند. خانواده‏هایی بودند که برای آنها، به‌خصوص برای او غذا می‏بردند و یا لباس‌های‌شان را می‏شستند و بعضی هم درخواست می‏کردند که دامادشان شود.
هنگامی که در خانه‌ی حاج آقا موسوی نشستیم صحبت کنیم، او بدون پدر و مادرش‏ آمده بود؛ وقتی سوال می‏کردیم آنها کجا هستند، بنای شوخی می‏گذاشت و در نهایت‏ گفت: "من زیر بوته‏ای هستم و کسی را ندارم." برای بار دوم که آمد صحبت کند - چون‏ درست هم‌دیگر را ندیده بودیم و حرف نزده بودیم - به من گفت: "من کسی را ندارم و یک طلبه هستم که چیزی از مال دنیا ندارد. اگر می‏توانی نان طلبگی بخوری، بسم‌الله." من‌هم در جواب گفتم: "من می‏خواهم با کسی ازدواج کنم اگر مسئله‏ای‏ پیش آمد، لازم نباشد از دیگران بپرسم، آن مسئله را از شوهر خودم بپرسم."

* آیا درباره‌ی وضعیت مبارزاتی‌اش چیزی به شما گفت؟
- در میان صحبت‌هایش به هیچ‏وجه درباره‌ی سابقه‌ی مبارزاتی‏اش و این‌که دنبالش هستند، صحبت نکرد و ما همه فکر می‏کردیم او یک طلبه‌ی ساده و معمولی است.

* چه مدت بعد از خواستگاری ازدواج کردید و رفتید سر زندگی؟
- از زمان‏ خواستگاری تا ازدواج مان سه ماه طول کشید. مهریه 6500 تومان بود که وقتی‏ می‏خواست برود مکه برای سفر حج، مهریه را بخشیدم. پس از ازدواج، یک‌سال و خورده‏ای در محله‌ی چیذر تهران ساکن بودیم که ماهی 160 تومان اجاره‏خانه می‏دادیم. در کنار درسش، منبر هم می‏رفت و در مسجد رستم‏آباد نماز می‏خواند.

* در آن دوران متوجه فعالیت‌های او نشدید؟
- در خانه‏مان یک کمد داشتیم که ایشان مدام در آن‌را قفل می‏کرد. گاهی خیلی تند می‏آمد و به‌طوری که من متوجه نشوم، چیزهایی داخل آن می‏گذاشت یا برمی‏داشت و درش را قفل می‏کرد. وقتی می‏پرسیدم داخل این کمد چیست؟ می‏گفت: "امانات و وسایل مردم است که نمی‏خواهم کسی به آنها دست بزند."
یکی از روزها جوانی به‏ خانه‏مان آمد. چیز غیرعادی‌ای نبود. می‏آمدند و می‏رفتند. او و آقاسید باهم در اتاقی‏ بودند و من در اتاق دیگر. مهدی پسرمان را - که آن‌زمان دوماهه بود – نگه‌داری می‏کردم. ناگهان صدای شلیک گلوله‏ای از اتاق آنها به‌گوش رسید. آقا سراسیمه پرید بیرون اتاق‏ و آمد طرف من و مهدی. دست‌پاچه گفت: "شما و مهدی که نترسیدید؟" گفتم: "نه؛ مگر چی شده؟" گفت: "چیزی نبود، این دستگاه ضبط‌صوت خراب شده، یک‌دفعه‏ صدا داد." بعدها فهمیدم که آن جوان - که نشناختمش - برای دیدن آموزش کار با سلاح‏ آن‌جا بوده که درحین تمرین، گلوله‏ای از اسلحه‌ی کلت درمی‏رود و به ضبط‌صوت‏ می‏خورد. در چنین مواقعی که دوستانش را به خانه می‏آورد، برای این‌که سر مرا گرم‏ کند، سبزی می‏خرید و با خود به خانه می‏آورد تا من پاک کنم، ولی در اصل برای سرگرم‏ کردنم بود.

 

* پس چه زمانی متوجه فعالیت‌های ایشان شدید و عکس‌العمل‌تان چه بود؟
- بعدها کم‏کم چیزهایی فهمیدم. یک‌روز به او گفتم: "آقا، این کارهایی که در خانه‏ انجام می‏دهید خطر دارد. یک‌موقع چیزی منفجر می‏شود و کار دست‌مان می‏دهد." او چشم‏غرّه‌ی تندی رفت و گفت: "چیزی نیست، شما به این کارها کار نداشته باش." هیچ‌گاه احتیاط را از دست نمی‏داد. حتی زمانی که می‏خواست به من توصیه کند که‏ مراقب اوضاع باشم، می‏گفت: "اگر احیانا دیدی مأمورین دولت آمدند دم خانه و سراغ مرا می‏گیرند، بدان که منبر داغ و تندی رفته‏ام و آنها دنبالم می‏باشند، برای همین حول‏ نکن و فقط بگو به خانه نیامده‏ام و نمی‏دانی کجا هستم."
سال 51 هنگامی که در خانه‌ی آقای حیدری می‏نشستیم، سریع آمد خانه و گفت: "وسایل را جمع کن که باید برویم تبریز. هرکس هم پرسید بگو برادر شوهرت‏ تصادف کرده، می‏رویم تبریز دیدنش."
یک‌راست رفتیم قم و چهار ماه آن‌جا ساکن بودیم. ماه محرم بود که برای تبلیغ‏ رفت به آبادان و جاهای دیگر. هم می‏رفت تبلیغ و هم اسلحه می‏آورد. جالب این بود، هرجا که برای تبلیغ می‏رفت، به او مرغ و خروس زنده می‏دادند؛ وقتی برمی‏گشت، کلی مرغ و خروس با خود می‏آورد. پدر و مادرم را هم یک‌بار آورده بود قم و خانه‌ی ما را بلد بودند. بعد از عاشورا، از تبریز که آمد، دلش خیلی درد می‏کرد؛ گفت بروم‏ درمانگاه و رفت. او که رفت ساعت 12 شب بود. یک‌دفعه زنگ خانه به‌صدا درآمد. بیرون که رفتم دیدم خانه تحت‏نظر است. پدر و مادرم را گرفته بودند و آنها هم بالاجبار خانه‌ی ما را نشان داده بودند.
با این‌که خانه تحت‏نظر بود و مأمورین همه مسلح بودند، ولی خیلی از او می‏ترسیدند. او غالبا همراه خود نارنجک و اسلحه داشت. ساعتی بعد آقا به خانه آمد. از آمدن او به‌داخل خانه تعجب کردم. وقتی گفتم که مأمورین در کوچه و جلوی خانه‏ هستند، چه‌طور آمدی داخل، گفت: "آیه‌ی وجعلنا من بین ایدیهم سدا را خواندم. من آنها را می‏دیدم، ولی آنها مرا نمی‏دیدند." (2)
غروب روز بعد بود که وسایل را جمع کردیم. جالب این بود که هنگام آمدن به خانه، تغییر لباس هم نداده و با همان عمامه و لباس‏ طلبگی آمده بود.

* چه زمانی با شخصیت واقعی ایشان آشنا شدید؟
- سال 51 یعنی حدود سه سال پس از ازدواج مان، در سفری که برای افغانستان‏ رفتیم، در آن‌جا وقتی جمع بودیم، خطاب به‌دوستانش گفت: "همسر من اسم اصلی و کار مرا نمی‏داند." رو کرد به من و گفت: "اسم اصلی من سیدعلی اندرزگوست، تیرخلاص را به حسن‌علی منصور، من زده‏ام و از سال 43 تا حالا فراری هستم و مأمورین‏ دولت به دنبالم."
موقعی که خواستیم برگردیم گفت: "یادت باشد که اسم من حسین‏ حسینی است و اسم تو هم معصومه محمدبیگی."
در قم که وسایل دم‏دستی را جمع کردیم، شبانه به‌طرف تهران حرکت کردیم. همه‌ی وسایل ماند در خانه. حتی جانمازم که نماز مغرب را خوانده بودم، همان‏طور پهن بود و خربزه‏هایی را که او خریده و بریده بودم، در گوشه‌ی اتاق قرار داشت. گفتم: "چرا این‌قدر عجله می‏کنید؟" که گفت: "اگر یکی دو ساعت دیگر این‌جا باشیم، ساواکی‌ها می‏ریزند این‌جا."
ماشینی گرفت؛ سوار شده و از قم خارج شدیم. بعدها فهمیدم‏ درست یک‌ساعت بعد مأمورین ریخته‏اند توی خانه.
کل وسایلی که همراه داشتیم، دو ساک معمولی و جمع‏وجور بود. به تهران که‏ رسیدیم، رفتیم خانه‌ی آقای "چایچی" یا "چای‌فروش". خانه‏شان اطراف میدان خراسان‏ بود. یکی دو روز آن‌جا بودیم. اتفاقا یک خورش‌قیمه خوش‏مزه هم پختم. دو روزی که‏ آن‌جا بودیم، چندبار قیافه عوض کرد. یک‌بار عمامه‌ی سفیدش سرش می‏گذاشت، یک‌بار عمامه‌ی سیدی. یک‌بار هم عمامه‌ی بزرگ مشکی. خواهرم آن‌جا همراه‌مان بود. او را بردیم خانه‌ی عمویم. بعد یک‌شب من و آقا عازم شدیم. یک پیکان نویی آمد دم خانه که‏ راننده‏اش برای من ناشناس بود. نگفت که کجا می‏رویم. در راه بود که فهمیدم می‏رویم‏ مشهد.
این کار همیشگی‏اش بود، هیچ‏وقت تا بعد از طی مسافتی از راه، نمی‏گفت‏ مقصدمان کجاست. آقا یک اسلحه کمرش بود. در راه که با راننده صحبت می‏کرد، متوجه شدم درباره‌ی روش‌های وحشیانه شکنجه توسط ساواک که روی نیروهای انقلابی‏ انجام می‌شد،حرف می‏زنند.
به مشهد که رسیدیم، ساعت 2 شب بود. باوجودی که خیلی به رعایت مسائل‏ شرعی حساس بود، در مسافرخانه‏ای یک اتاق با دوتخت گرفت و هر سه نفرمان شب‏ آن‌جا خوابیدیم. من روی یک تخت آن‌طرف اتاق، راننده روی یک تخت و خود آقا روی‏ زمین. آن‌زمان مهدی یک‌سال داشت که همراه‌مان بود. فردا به راننده سفارش‌هایی‏ کرد. به او گفت بماند تا او برگردد؛ بعد ما را برد و در خانه‏ای رفت پهلوی راننده. به او گفت فعلا طرف تهران نرود و چیزی هم به کسی نگوید. پولش را هم داد. البته این‏ کارها برای رعایت احتیاط بود.

* آیا در سفرهای خارج از کشور هم همراه شهید اندرزگو بودید؟
بله. ده روزی در مشهد بودیم که از آن‌جا رفتیم به زابل. یک هفته‏ای هم آن‌جا منزل آقای‏ "حسینی" بودیم. دلال‌های افغانی آن‌زمان حدود سال 51-50 دوازده هزارتومان گرفته‏ بودند تا پاسپورت جور کنند و ترتیب ورودمان را به افغانستان بدهند؛ ولی آقا می‏گفت‏ این افغانی‏ها پول‌مان را می‏خورند و کاری انجام نمی‏دهند.
به هر صورتی که بود، سوار بر اسب و قاطر، قاچاقی از مرز خارج شدیم و رفتیم به‏ افغانستان. از مرز که رد شدیم، آقا نفس‌راحتی کشید و گفت: "آخیش، راحت‏ شدیم." مثل این‌که تعقیب‌ها و مراقبت‌های ساواک خیلی مزاحم کارش بود. بعدها از همان‏ دلال‌ها شنیدیم که یکی دوتا از آنها گفته بودند: "اگر بخواهیم اینها را از مرز خارج کنیم، اگر گیر بیفتیم ما را لو می‏دهند، پس آنها را بکشیم." و قصد داشته‏اند که در طی مسیر، ما را از بین ببرند که به‌لطف خدا نشد.
یک هفته‏ای در افغانستان ساکن بودیم. امکانات برای ماندن در افغانستان جور نشد که برگشتیم زابل. در راه خیلی سختی و مشقت کشیدیم. تا ابد اگر از من بپرسند: "بدترین ایام را کجا گذراندی؟" می‏گویم: "زابل، زابل، زابل."

* کمی از سختی و خطرات سفرتان بگویید:
- در سفر دومی که برای رفتن به افغانستان در زابل ماندیم، خیلی سخت گذشت و مصیبت کشیدم. یک‌ماه تمام آقا رفته بودند افغانستان که کارها را ردیف کنند، و من در خانه‌ی شخصی در زابل ساکن بودم. مهدی، پسرم آن‌جا مریض شد و خیلی حالش بد شد. طبق توصیه‌ی آقا، پایم را از خانه بیرون نمی‏گذاشتم. صاحب‌خانه هم، گاهی غذا می‏داد و غالبا نمی‏داد. یکی از شب‌ها که آن‌جا بودم، متوجه شدم مردی به خانه آمد و به‏ اتاق صاحب‌خانه رفت. شک کردم و از حرف‌هایش که به‌خوبی شنیده می‏شد، این‏طور فهمیدم که می‏گوید: "این مرده رفته و معلوم نیست برگرده. زن و بچه‏اش را بکشیم تا یک وقت خودمان گیر نیفتیم." ساعتی نگذشت که مرد صاحب‌خانه به اتاق ما آمد. درحالی‏که حدود ده قرص در دستش بود، آن‌را به من داد و گفت: "بگیر این قرص‌ها را بخور." خودم را زدم به این‌که متوجه چیزی نشده‏ام. هرچی گفت، قبول نکردم. برگشت به اتاق‌شان. زنش با او جروبحث می‏کرد و می‏گفت: "آخه مرد، این زن و بچه‏ چه گناهی دارند، اینها پناه آورده‏اند به خانه‌ی ما ..." زن خیلی التماس می‏کرد و سرانجام‏ مرد را از مقصودش که کشتن من و بچه‏ام بود، منصرف کرد.
ساعت حدود یک نیمه‌شب بود که در خانه به‌صدا درآمد. زن صاحب‌خانه در را باز کرد. مردی آمد وسط حیاط. دقیقه‏ای بعد زن آمد دم اتاق و گفت که مرد با ما کار دارد. ترسم بیش‌تر شد. بیرون که رفتم، مرد درحالی که صورتش به سمتی دیگر بود تا من‏ نبینم، گفت: "خانم زود وسایل‌تون رو جمع کنید و همراه من بیایید، آقاتون منتظر هستند."
سریع وسایل اولیه را برداشتم، مهدی را به بغل گرفتم و زدم بیرون از خانه. در خانه، وقتی جروبحث زن و مرد صاحب‌خانه را می‏شنیدم، یک آن رفتم به‌یاد داستان‏ حضرت موسی، فرعون و آسیه زن فرعون که موسی را نجات داده بود. با خودم‏ می‏گفتم: این مرد فرعون است و زنش آسیه.
خیلی پیاده رفتیم.کوچه‏ها را در تاریکی، سریع رد می‏کردیم. مهدی در بغل من‏ بود. مرد یک‌بار او را در بغل گرفت و کمک کرد تا برویم. در طی مسیر خیلی سعی‏ می‏کرد من چهره‏اش را نبینم. اول حرکت هم گفت که به هیچ‏وجه به چهره‏اش نگاه‏ نکنم. ساعتی بعد رسیدیم به خانه‏ای داخل کوچه؛ وارد که شدیم، دیدم خانه یک حیاط دارد و چهار اتاق در طرفین. داخل اولین اتاق که شدم، آقای اندرزگو را دیدم. خیلی‏ خوشحال شدم. باورم نمی‏شد دوباره ایشان را ببینم. داشت گریه‏ام می‏گرفت. در این‏ یک‌ماه خیلی سختی کشیده بودم. آقا، مهدی را در بغل گرفت. مهدی هم با دیدن‏ پدرش زد زیر گریه و خود را به او چسباند.
وقتی نشستیم به صحبت کردن، سعی کرد مرا دل‌جویی بدهد و گفت: "زنده ماندن‏ تو یک معجزه بود، چون صاحبان آن خانه قصد داشتند که تو و مهدی را بکشند ولی‏ لطف خدا شامل حال‌تان شد؛ ولی حالا که آمدی، باید یک کار خیلی مهم برای من انجام‏ بدهی و تعدادی اسلحه را با خودت حمل کنی. من دیشب خیلی با خدا مناجات کردم و گریه کردم که شما را سالم به من برساند."
صبح روز بعد، حرکت کردیم. چهار قبضه اسلحه‌ی کمری (کلت) و تعدادی‏ خشاب، به‌دور کمرم بستم و لباس‌هایم را روی آن پوشیدم. باتوجه به این‌که کار خطرناکی بود، ولی چون خودم را در کنار آقا می‏دیدم، هیچ اضطراب و ترسی نداشتم. آقا، صورتش را تراشیده بود، عینکی به‌چشم زده، و کت و شلوار قهوه‏ای رنگ شیکی‏ پوشیده بود. عنوانش هم دکتر بود. خیلی جالب بود، مثلا او دکتر بود لباس نو داشت،‏ ولی من که باید نقش زن دکتر را بازی می‏کردم، یک چادر کهنه سرم بود. اصلا قیافه‏های‌مان به هم‌دیگر نمی‏خورد.
به اولین پاسگاه خارج از زابل که رسیدیم، درجه‏دار هیکل درشت و بدقیافه‏ای آمد داخل اتوبوس و گفت که همه باید پیاده شوند، و پیاده شدیم. بدترین زمان وقتی بود که‏ گفت: "همه‌ی مسافرها چه زن و چه مرد، باید بازرسی شوند." آقا با دیدن این وضعیت، با آرنج به پهلوی من زد و من‌هم طبق آموزش‌هایی که ایشان داده بود، خودم را زدم به دل‌درد و آه و ناله. مأمور پاسگاه گفت که برای این‌که حالم بهتر شود، برویم توی پاسگاه. داخل که شدیم، با تعجب دیدم یک عکس بزرگ آقای اندرزگو را به‌عنوان فراری و تحت‏تعقیب زده‏اند روی دیوار. آقا با دیدن این عکس، خیلی سریع برگشت. همه را بازرسی کرده بودند و اتوبوس منتظر ما بود. خون‌سرد و عادی سوار شدیم و رفتیم.

 

* شهید اندرزگو غالبا با چه اسامی‌ای خودش را معرفی می‌کرد؟
- آقا در مدت زندگی مبارزاتی‌اش اسامی و چهره‏های گوناگونی داشت از جمله‏ اسم‌هایی که من اطلاع دارم: شیخ عباس تهرانی، سیدعلی اندرزگو، عبدالکریم سپهرنیا، دکتر جوادی، ابوالحسن نحوی، سیدابوالقاسم واسعی، حسینی، اصفهانی و ...

* آخرین بار کی آقای اندرزگو را دیدید؟
- آخرین باری که آقای اندرزگو را دیدم، روز شانزدهم ماه رمضان سال 57 بود. آن‌روزها حالش فرق داشت و می‏گفت: "احساس می‏کنم ساواک بدجوری دنبالم‏ است. اوضاع خیلی دارد سخت می‏شود. می‏خواهم بروم تهران و اعلامیه‏های امام‏ خمینی را چاپ کنم. اعلامیه‏ها درباره‌ی آتش زدن سینما رکس آبادان توسط عوامل شاه‏ است."

آن‌روز آقا یک‌دست لباس روحانی نویی که داده بود دوخته بودند، پوشید، عمامه‌ی مشکی سیدی را بر سر گذاشت. خیلی زیبا شده بود. رفت جلوی آینه و نگاهی به سر و وضع خودش انداخت. باورم شد که این یکی دیگر چهره‌ی اصلی اوست و هیچ تغییر و گریمی در آن نیست. خیلی خوشم آمد. با خنده نگاهی به او انداختم و گفتم: "می‌گم‏ حاج آقا، چه خوبه این لباس رو بپوشید!" برگشت، نگاهی انداخت و لبخندم را با تبسمی‏ زیبا پاسخ داد و گفت: "نه خانم! این لباس زیبا و نو، باید بماند برای روزی که حضرت امام خمینی با پیروزی وارد مملکت می‏شوند. آن‌روز این لباس را خواهم پوشید، عمامه‌ی سیدی‏ام را بر سر خواهم گذاشت و به استقبال امام خواهیم رفت. آن‌روز که مردم با خوشحالی به‏ استقبال امام و همه‌ی روحانیون می‏آیند."
خنده‏ای زیبا کرد و ادامه داد: "آن‌روز از شما هم به‌عنوان این‌که همسر یک مبارز بودید، استقبال گرمی خواهد شد و گوسفند جلوی پای‌تان قربانی خواهند کرد."
ولی حال و هوایش چیز دیگری می‏گفت. حالش این بود که دارد به شهادت نزدیک می‏شود. اسارت آن‌هم به‌دست طاغوت، از او کاملا بعید بود.
آن‌روز خداحافظی کرد و رفت. صبح روز نوزدهم رمضان هم تلفن زد. بعدها فهمیدم که همین تلفن، باعث لو رفتن ایشان بود که به شهادتش منجر شد. چون، آقا کسی‏ نبود که به‌راحتی تسلیم طاغوت شود. او که همواره در مبارزه و خطر بود، شهادت را بالاترین رستگاری و فوز می‏دانست. همان تلفن باعث شد که محل سکونت ما هم در مشهد لو برود.

 

* چه‌طور متوجه شناسایی توسط ساواک شدید؟
- شب بیستم ماه رمضان بود، همسایه‏های‌مان که از حرم می‏آمدند، متوجه می‏شوند چندنفر دارند از دیوار خانه‌ی ما بالا می‏روند. داد می‏زنند: آی دزد ... دزد ... و مأمورین ساواک‏ فرار می‏کنند. فردا صبح زود ریختند در خانه و همه‌ی وسایل را به هم ریختند و اسلحه‏های‏ آقا را پیدا کردند. در طی زندگی‏مان باهم، ساواک چهار بار خانه‌ی ما را غارت کرد. فقط در یکی از این حمله‏ها بود که به‌گفته‌ی آقا، حدود 200 هزار تومان کتاب - آن‌هم چندسال‏ پیش از پیروزی انقلاب که 200 هزار تومان پول زیادی محسوب می‏شد - از خانه‏ بردند.کتاب خانه‌ی آقا خیلی عالی بود ولی ساواک همه را برد.
موقعی که ساواکی‌ها در خانه بودند، مدام هلی‏کوپتر بالای مشهد رفت‏وآمد می‏کرد که خیلی غیرعادی بود. گفتند که باید همراه آنان به تهران بروم. یک پیکان آبی‌رنگ داخل کوچه ایستاد. سه مأمور ساواک جلو نشسته بودند و سه مرد گنده هم عقب. به هر صورت سختی که بود، من در صندلی عقب کنار سه ساواکی نشستم، و این درحالی بود که چهار بچه‏ام در بغلم بودند. در یکی از میادین شهر، ماشین کنار جیپ‏ لندروری ایستاد؛ زنی که چادر به‌سر داشت و رویش را گرفته بود، آمد و به من گفت که به‏ عقب لندرور سوار شویم. آن‌روزها، سیدمهدی 6 سال سن داشت، سیدمحمود 5 سال، سیدمحسن 2 سال و سیدمرتضی 7 ماهه بود و شیرخوار. آن‌زمان دو بچه‏ی‏ کوچک‌تر را لاستیکی می‏کردم؛ به همین لحاظ در مسیر راه خیلی سختی کشیدم. در مقابل رستورانی ایستادند که غذا بخوریم، آنها دور یک میز نشسته و شروع کردند به‏ خوردن و من با چهار بچه. کارم شده بود تروخشک کردن‏ بچه‏ها. کهنه‏های آنها را شستم و به لج ساواکی‌ها بردم انداختم روی ماشین که خشک شود. این‌کار خیلی‏ عصبانی‌شان کرد. حاجی آقا سفارش کرده بود که موقع دستگیر شدن، خودم را به سادگی و کودنی بزنم تا نتوانند اطلاعاتی کسب کنند. من‌هم این‌کار را خوب انجام دادم.

ماشین به‌داخل ساختمان ساواک بابل رفت. شب را آن‌جا بودیم و فردا صبح راه‏ افتادیم طرف تهران. یک‌راست رفتیم به زندان اوین. به پیچ و سرازیری نزدیک اوین که‏ رسیدیم، خواستند چشمانم را ببندند که نگذاشتم و گفتم بچه‏هایم می‏ترسند. یکی از آنها گفت: "پس چادرت را کاملا بکش روی صورتت تا جایی را نبینی." چادر را کشیدم‏ ولی خوب همه جا را می‏دیدم.
وارد دفتر "ازغندی" (3) شدیم. دور اتاق مبلمان بود. به لج آنها و برای این‌که خودم را به‌سادگی بزنم، رفتم وسط اتاق نشستم روی زمین. پشتی یکی از مبل‌ها را برداشتم و مهدی را روی پایم گذاشتم و خواباندم. گفتند که بنشینم روی مبل، ولی من گفتم: "ما تا حالا توی زندگی مون از این چیزها ندیدیم، همین‌جا خوبه." یکی از آنها به بقیه گفت: "این زن ساده است و چیزی نمی‏فهمد." ولی یکی دیگر گفت: "نه، این داره زرنگی‏ می‏کنه، او با شوهرش هم‌دست بوده."

 

* شما را به زندان هم بردند؟
- یله. شب اول که من و بچه را به سلول بردند، خیلی وحشت‌ناک بود. در سلول بغلی‏ ما، مردی را شکنجه می‏دادند که خیلی فریاد و ضجه می‏زد.

* شما را همراه با چهار بچه‌ی قدونیم‌قد به سلول انداختند؟
- بله. حتی داخل سلول، بچه‏ها را تروخشک می‏کردم. در زدم و نگهبان آمد و گفتم که می‏خواهم کهنه‏های بچه‏ها را بشویم. در را باز کرد و رفتم توی حیاط، کهنه‏ها را شستم و انداختم روی ماشین‌های مدل بالای‏ روسای ساواک و زندان. وقتی بیرون آمدند، خیلی عصبانی شدند. یکی از آنها گفت: "برای چی این‌کار را می‏کنی؟" گفتم: "توی زندان که جا ندارم، کهنه‏ها را این‌جا انداختم تا خشک شود."
دیگری گفت: "آخه برای خودت می‏گویم، این‌کهنه‏ها کثیف است، بچه‏ها مریض می‏شوند، می‏گویم بروند برای بچه‏هایت پوشک بخرند." که من گفتم: "نخیر لازم نکرده، شما می‏خواهید بچه‏های مرا با این چیزها بکشید، همین کهنه‏ها بهتره."
دو روز بعد بچه‏ها را بردند خانه‌ی پدرم تحویل دادند، ولی مرتضی که هفت‌ماهه بود و شیرخوار، پهلوی خودم ماند.

* چه مدت در زندان بودید؟
- یکی دو ماهی آن‌جا بازجویی می‏شدم. در بازجویی گفتند: "تو چرا با او ازدواج کردی؟ چرا با آن خواستگار که کارمند صنایع دفاع بود ازدواج‏ نکردی؟ او خوب بود و ..." که من گفتم: "می‏بخشید، من نمی‏دانستم باید برای ازدواج از شما اجازه بگیرم یا شوهرم را شما انتخاب کنید. من پدر و مادر دارم."

* آن‌روزها به شما گفتند یا متوجه شدید که سید به‌شهادت رسیده است؟
- کسی به من نگفت که سید شهید شده است. فکر می‏کردم رفته است پهلوی امام.

* پس چه زمانی خبر شهادت ایشان را شنیدید؟
- روزهایی که قرار بود امام بیاید، ما هر لحظه انتظار می‏کشیدیم که ایشان هم بیاید. خیلی‏ چشم انتظار بودم که او را پهلوی امام ببینم. امام که آمد، آمدند و ما را بردند پهلوی‏ ایشان. آن‌جا بود که فهمیدم آقا شهید شده است. وقتی امام خبر شهادت او را به ما داد، باور نمی‏کردم. گفتم نه، ولی امام گفت: "چرا، این‏گونه است و سید بزرگوار شهید شده‏ است." بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، "تهرانی" (4) شکنجه‏گر معروف ساواک، در اعترافاتش قضیه‌ی شهادت سید را تعریف کرد و مزار او را در بهشت‌زهرا (س) نشان داد. آن‌روز که ما را بردند سر مزار آقا، خیلی ضجه زدم و گریه کردم. پنج شش ماه انتظار داشتم تا او را ببینم، ولی حالا سنگ سرد قبری را می‏دیدم که می‏گفتند شوهرم، پدر چهار فرزندم، زیر آن خوابیده‏ است. الان هم آقا در قطعه‌ی 39 در زیر سنگی ساده و غریب خفته است. غریب‌غریب.

 

برگی از اسناد ساواک درباره‌ی شهید سیدعلی اندرزگو:
تیمسار ریاست اداره دادرسی نیروهای‏ مسلح شاهنشاهی ساواک ...
شماره: 10596/312
تاریخ: 27/9/57
پیوست شرح نامه: مبلغ 840/596 ریال‏ وجه نقد 210 لیره ترک و اسلحه و مهمات و دستگاههای ضبط‌صوت
نخست‏وزیری‏ سازمان اطلاعات و امنیت‏ کشور س.ا.و.ا.ک
خیلی محرمانه
تیمسار ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی
ساواک
درباره سیدعلی اندرزگو معروف به شیخ عباس تهرانی
بازگشت به‌شماره 1/20572/66/401-18/6/75
بدنبال اقداماتی که بمنظور شناسایی و دستیابی به نامبرده بالا بعمل میآمد مشخص گردید یاد شده مجددا دست به تشکیل گروهی معتقد بمبارزه مسلحانه زده و درصدد عضوگیری عناصر مستعد جهت فعالیت در گروه میباشد. در ادامه مراقبت‏های بعدی‏ ضمن کشف مخفیگاه وی در شهرستان مشهد تعدادی از مرتبطین او در تهران نیز شناسایی و نسبت به کنترل آنها اقدام شد.
در ساعت 45/18 روز 2/6/57 هنگامیکه سیدعلی اندرزگو بمنزل یکی از مرتبطین‏ بنام اکبر حسینی واقع در خیابان ایران میرفت بوسیله مأمورین محاصره و از آنجا که‏ گزارشات رسیده حاکی از مسلح بودن مشارالیه و حمل مواد منفجره بوسیله او بود، به‏ وی دستور ایست و تسلیم داده شد که ناگهان یادشده با حرکات غیرعادی درصدد فرار برآمد و مأمورین بناچار بسوی او تیراندازی و در نتیجه مشارالیه مورد اصابت گلوله واقع‏ و در راه انتقال به بیمارستان فوت نمود.

 


در بازرسی بدنی از نامبرده یک جلد شناسنامه جعلی ملصق بعکس متوفی با مشخصات‏ "ابوالقاسم واسعی" یکجلد گواهینامه رانندگی بنام "عبدالکریم سپهرنیا" ملصق بعکس‏ سوژه صادره از آبادان، یکعدد ساعت مچی، مبلغ 6840 ریال وجه نقد، یکعدد چاقو، یک دسته‌کلید، یکعدد انگشتری عقیق و تعدادی شماره‏های تلفن و نوشته‏های خطی‏ کشف و ضبط شد.
در بازرسی از مخفیگاه سیدعلی اندرزگو در شهرستان مشهد سه قبضه سلاح کمری‏ جنگی با 5 عدد خشاب،81 تیر فشنگ با کالیبرهای مختلف، دو دستگاه بیسیم ‏دستی، کمربند تجهیزاتی، یک جلد اسلحه کمری، مبلغ 590 هزار ریال وجه نقد تعداد زیادی‏ نوارهای مختلف، مقادیر زیادی کتاب جزوه و اعلامیه‏های گروههای مختلف که در یکسال گذشته توزیع شده، یازده دستگاه ضبط، تعدادی شناسنامه جعلی ملصق بعکس‏ اندرزگو و همسرش و شناسنامه فرزندان وی و مقادیری نوشتجات خطی که حاکی از ارتباط وی با عده‏ای در لبنان و سوریه می‏باشد کشف و برابر صورت‌جلسه ضبط گردید.

پاورقی ها:
1 -
"ایلیچ رامیرز سانچز" معروف به "کارلوس شُغال"، سال 1328 در ایالت تاچیرا در غرب ونزوئلا به‏دنیا آمد. در نوجوانی به "سازمان جوانان حزب کمونیست ملی" پیوست و تابستان‌ سال 1345 را در اردوگاه ماتانزاس، مدرسه‏ی آموزش جنگ چریکی در نزدیکی هاوانا، گذراند. وی جوانی پرشور و انقلابی بود که برای کمک به ملت مظلوم فلسطین، به آن‌سامان شتافت و ضمن همکاری با جنبش‌ها و گروه‏های آزادی‏بخش فلسطینی، علیه اسرائیل و کشورهای غربی عملیات انجام می‏داد. وی ده‌ها عملیات از جمله گروگان‌گیری وزیران نفت کشورهای عضو اوپک در اجلاس اوپک در وین، در سال 1354 انجام داد. شایعاتی نیز پیرامون اقدام او برای ترور محمدرضا پهلوی منتشر شده است.
کارلوس سال‌ها در لیست بزرگ‌ترین فراریان تحت‌تعقیب در جهان قرار داشت. وی سال 1372 در کشور آفریقایی سودان قربانی معامله‏ی سران آن کشور شد و درحالی که برای عمل جراحی در بی‏هوشی کامل به‏سر می‏برد، از روی تخت اتاق‌عمل بیمارستان ربوده، با غل‌وزنجیر بسته و با هواپیما به فرانسه منتقل شد.
باتوجه به این‌که کلیه‏ی سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی غرب، سال‌ها به‏دنبال کارلوس بودند ولی او را نمی‏یافتند، وی به "مرد هزارچهره" معروف شد؛ چرا که هر ساعت خود را به قیافه‏ای درمی‏آورد و از چنگ ماموران می‏گریخت.
شهید سیدعلی اندرزگو نیز به‏لحاظ سرعت در تغییر چهره و گریز از چنگ مامورین که سال‌های متمادی دستگاه‏های امنیتی شاه در به‏در دنبالش بودند ولی هیچ‌وقت موفق به دستگیری او نمی‏شدند، به "شیخ کارلوس" معروف شده بود. تا جایی که روسای دستگاه امنیتی شاه، در پرونده‏های ساواک، نام "سرفراز" را برای او برگزیده بودند.
 2 - "و جعلنا من بین ایدیهم سدّا و من خلفهم سدّا فاغشیناهم فهم لایبصرون" ما در پیش ‌روی آنها سدی قرار دادیم و در پشت‌سرشان سدی، پس آنها در میان این دو سد چنان محاصره شده‌اند که نه راه پیش دارند و نه راه بازگشت! و در همین حال چشمان آنها را پوشاندیم لذا چیزی را نمی‌بینند. قرآن کریم – سوره‌ی یس – آیه‌ی 9
3 - "هوشنگ ازغندی" به‌نام مستعار "هوشنگ منوچهری" معروف به "دکتر"، سال 1318 شمسی در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات خود را در مدارس مختلف تهران تا اخذ مدرک دیپلم متوسطه ادامه داد. در سال 1339 با معرفی سرتیپ صمدیان‌پور که بعدها رئیس شهربانی شد، به استخدام ساواک درآمد. وی از جمله بازجویان و شکنجه‌گران ساواک به‏ویژه کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری بود. در سال 1352 جهت طی دوره‌های آموزش بازجویی به اسرائیل مسافرت کرد. او به‏خاطر سرسپردگی‌‌ و خوش‌خدمتی‌هایش، مفتخر به دریافت چند نشان از جمله: درجه‌ی 5 همایونی، یک قطعه مدال، تشویق پرویز ثابتی و نشان کوشش گردید.
4 - "بهمن نادری‌پور" معروف به "تهرانی" سال 1324 در تهران متولد گردید. وی در سال 1346 با مدرک دیپلم در سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک) استخدام شد. مدتی در ادارات بایگانی و فیش مشغول به‏کار بود و سپس به بخش 311 که وظیفه‏اش جمع‌آوری خبر درباره‏ی گروه‏های کمونیستی بود منتقل شد. وی در حین خدمت تحصیلات خود را تا مقطع لیسانس ادامه داد.
علاقه‏مندی وافر وی به‏ کار، استعداد سرشار و سرسپردگی، از وی فردی مستعد ساخته بود که موجب شد پس از گذشت مدت کوتاهی، مسئولیت بخش احزاب و گروه‏های کمونیستی به وی واگذار شود و به‏دنبال آن در سال 1348 رهبر عملیات گردد.
در اواخر سال 1349 عضو کمیته‏ای در اداره‏ی سوم شد که وظیفه‏ی آن شناسایی عوامل تظاهرات سراسری دانشگاه‏ها بود. او در خرداد سال 1351 در کمیته‏ی مشترک فعالیت جدید خود را آغاز نمود و با پشتکار و جدیت، به بهترین وجه توجه افراد مافوق خود را جلب کرد و بر همین اساس بود که چندین‌بار مورد تشویق قرار گرفته و مدال‌های مختلف دریافت نمود که از جمله‏ی آنهاست: نشان درجه‏ی دو کوشش، مدال جشن‌های 2500 ساله‏ی شاهنشاهی، نشان پنجم همایونی و ... تهرانی در سال 1355 جهت گذراندن دوره‏های تخصصی عازم آمریکا و اسرائیل گردیده و دوره‏های مختلف مربوطه را طی می‌نماید. وی از نظر رتبه در ساواک کارمند رده نهم بود. در سال 1356 به کمیته‏ی مستقر در اوین منتقل شد. او تا آخرین روزهای حکومت رژیم پهلوی امر بازجویی و شکنجه‏ی زنان و مردان مبارز زندانی را مجدّانه ادامه می‌داد و از هیچ تلاش و کوششی فروگذار نمی‌کرد و به‏شدت مورد اعتماد پرویز ثابتی بود. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی مدتی به زندگی مخفی روی آورد و در اوایل سال 1358 توسط نیروهای انقلاب دستگیر شد.
تهرانی به‏دلیل ماهیت انقلاب اسلامی، سعی نمود با زیرکی خاصی صرفاً آن سری از فعالیت‌هایش را که در رابطه با گروه‏های غیرمذهبی بود بیان نماید و از آن‌چه که بر سر مبارزین مذهبی آورده بوده، سخنی به‏میان نیاورده است؛ درحالی که بنا به اظهارات بسیاری از زندانیان مذهبی، وی به بازجویی و شکنجه‏ی مبارزین مذهبی هم مبادرت می‌ورزید. وی همچنین در اعترافات خود به فراگیری آموزش در آمریکا و اسرائیل اشاراتی دارد. او خود را این‌گونه توصیف می‌کند:
"تلاش خستگی ناپذیر و صادقانه در ساواک علیه مردم داشتم، این حقیقتی است. من برای دوستان بهترین دوست بودم، برای همه‏ی اعضای خانواده‏ام خوب بودم و متأسفانه برای ساواک هم جلاد خوبی بودم."
تهرانی در دیدار خانواده‏های شهدا و زندانیانی که زیر دست او شکنجه یا به‏شهادت رسیده بودند، پرده از رازهای هولناکی برداشت. اعلام چگونگی شهادت سیدعلی اندرزگو و نشان دادن مزار او که بعد از شهادت، توسط مامورین ساواک و زیر نظر او، به‏صورت مجهول‌الهویه در بهشت‌زهرا (س) دفن شده بود، یکی از اعترافات او بود.
سرانجام، شعبه‏ی اول دادگاه انقلاب اسلامى تهران پس از ۹ جلسه رسیدگى و سه روز مشاوره، یک‌روز پیش از تاریخ ذکر شده راى خود را درباره‏ی ‏۲ نفر از ماموران مشهور شکنجه‏ی ساواک به اسامى مستعار تهرانى و آرش اعلام می‌کند. متهم ردیف اول بهمن نادری‌پور، فرزند عباس، معروف به تهرانى مفسدفی‌الارض شناخته شده و به اعدام محکوم می‌شود. متهم ردیف دوم، فریدون توانگرى، فرزند محمد با نام مستعار آرش نیز مفسدفی‌الارض شناخته شده و به اعدام محکوم می‌شود. در راى نهایى دادگاه انقلاب به جرم‌هاى این افراد نیز در موارد مختلف اشاره شده است. حکم اعدام این افراد، در تاریخ یک‌شنبه سوم تیرماه 1358 مقارن ساعت یک بامداد، به مرحله‏ی اجرا درآمد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٦/۱

طی ماه های اخیر که سوریه شاهد تحولات بسیار مهم و جنگ ارتش و ملت سوریه با تروریست های خارجی است‌،  در تلویزیون شاهد گزارش ها و تصاویری بکر و ارزشمند از وسط صحنه درگیری و جنگ هستیم.
بزرگواران شجاع و جسوری همچون شمشادی، اخوان و همه عزیزانی که گمنامند، دلاورانه تصویربرداری و انتقال واقعیات می کنند.
همه و همه جای تقدیر و تشکر دارد و آرزو و دعا برای سلامتی شان در آن وادی پر زبیم و خطر.
کاش مسئولین، بیشتر و بهتر قدر شما و فعالیت های عظیمتان را درک کنند و حمایت نمایند.
خسته نباشید دلاورمردان.
خدا قوت.




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب