خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/۳۱

"داود آبادی برای اولین بار نیست که تنها خود را میرات دار خون شهیدان می داند و برای دیگران حکم صادر می کند ، وی پیشتر از این هم از چنین بی تقوایی هایی که دبیر ستاد مرکزی راهیان نور از آن نام می برد انجام داده است . به هر حال برخی افراد نمی توانند خصلت بد خود را تغییر دهند. باید تحمل کرد."
سایت تابناک

 

پاسخ:
بله راست می گید.
داودآبادی از این بی تقوایی ها زیاد کرده.
مثلا افشای مرگ جاسوس آمریکا "تام.جی.اندرسون".
خب اگه هیچی نمیگفت، یارو رو بی سرو صدا، به اسم شهید توی بهشت زهرا (س) دفنش می کردند! از شهدا که چیزی کم نمی شد! یه شهید ایرانی الاصل جاسوس پناهنده آمریکایی هم بینشون جا می گرفت! اون وقت پز می دادیم که شهید جاسوس هم داریم!

یا مثلا رو کردن افتضاحات اکبر گنجی، علی اکبر موسوی خوئینی، مخملباف، محتشمی پور، طبرزدی، میرحسین موسوی، کروبی، فتنه گران سبز لجنی، نوریزاد و ... را رو می کند، اون وقت شما برای انتخابات ریاست جمهوری بعدی، نمی تونید کاندیدای بازنده همیشگی خودتون رو، از نعمت همراهی اونا بهره مند کنید.

از نظر شما و ارباب، همه اون غواص هایی که مظلومانه در عملیات کربلای چهار جاموندن، بی تقوا بودند!
اصلا همه مفقودین و خونواده هاشون بی تقوا بودند.

تقوایی که شما دارید، الگوش اونایی هستند که فرزندشون به آمریکا پناهنده شد، اسرار نظام را به آنها فروخت، زیر نظر و مالیه "هژبر یزدانی" بهایی در کاستاریکا زندگی کرد، نان و نمک بهائیان را خورد، با احترام و پررویی برگشت ایران و مشکوک پرونده اش در هتل گلوریای دوبی بسته شد!

امیدوارم خصلت شما عوض نشه و همین تقوا، روزی خود و فرزندانتان باد.
بخصوص آنهایی که با پول فراهم آمده از خون ملت، در لندن، مالزی و کانادا مثلا تحصیل می کنند و ویلا خرید و فروش می کنند!

می خواهید بازم براتون از تقوای ارباب بگم؟!
راستی! شما بلدید در تاریکی و سرمای شب اروند رود، در دی ماه، از 1 تا 000/10 بشمرید؟!

اگه زبونت گیر نمی کنه، یک بار دیگه تکرار کن:
ده هزار غواص مظلوم ... جزیره ام الرصاص ...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/۳٠

یکشنبه شب که عید فطر بود، برنامه "آسمان آبی" شبکه 5 سیما، میهمانی آورده بود که برای من یکی خیلی عجیب و غریب می نمود.
خانمی کلیمی (یهودی) که به عنوان “تنها یهودی خادم قرآن” شناخته می شد.

خانم “النا لاویان" که در شرح زندگی اش آمده است:
خانم النا لاویان شخصیتی است فرهنگی، هنرمندی با احساس، شاعر و نویسنده ای متعهد و متبحر، یار دیرینه در فعالیتهای اجتماعی. ایشان در این گروه مسولیت نوشتاری و ویراستاری متون ادبی را عهده دار شده است.
او در اول مارچ 1972 در تهران چشم به جهان گشود. تحصیلات عالیه را در رشته ادبیات زبان فارسی به پایان رسانید. نخستین فعالیت خود را در مجلات مهم تهران به عنوان ویراستار آغاز نمود. ضمن آنکه ویرایش کتب دیگر نویسندگان، نیز ارائه مقاله به دیگر نشریه ها از جمله بینا را انجام داد.
امروزه خانم لاویان یکی از ادیبان جامعه یهود ایران بشمار میرود. وی در سال 2005 به پاس ارائه نبوغ واستعداد در سخنوری و نوشتاری از شخص رئیس جمهور اسلامی ایران، آقای محمد خاتمی مورد تحسین و تشویق قرار گرفت و از جمله دیگر آثار ویراستاری ایشان گنجینه های هفطارا، انطباق لحظه ها و شکوفه های احساس و ... را می توان نام برد.
 

خانم لاویان سخنانش را با "اعوذوا بالله من الشیطان الرجیم" و "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کرد.
آن گونه که از اظهارات خود ایشان و افاضات مجری برمی آمد، ایشان از من و شما خیلی حزب اللهی تر بود! چرا که با تحقیق و پژوهش عمیق در قرآن و اسلام، به اعتقادات مهمی دست پیدا کرده بود.

ظاهرا ایشان در مجامع علمی و فرهنگی بسیاری در داخل و خارج کشور به سخنرانی درباره فرهنگ اسلام ناب محمدی (طبق اظهار خودش) می پردازد.
وی که شاعر هم هست، اشعاری در وصف مولا علی (ع) و زیبایی های اسلام و پیامبر (ص) قرائت کرد.
سخنان ایشان آن قدر جالب و در دفاع از اسلام پررنگ بود که، اگر مجری در بین سخنانش اشاره نمی کرد که ایشان همچنان یهودی است، بیننده فکر می کرد ایشان استاد دانشگاه الهیات اسلامی است!

جالب تر وقتی بود که ایشان گفت پایبندی شدیدی به زیارت مرقد امامزاده ها دارد و حتی متذکر شد:
"هنگامی که به زیارت امام زاده ها می روم، وقتی مردم می فهمند من کلیمی(یهودی) هستم، آن قدر به من محبت می کنند و می گویند آقا شما را بیشتر تحویل می گیرد و به شما بیشتر خیر می دهد!"

هرچه بیشتر به سخنان این خانم یهودی الاصل، که بنابراظهار خودش همچنان یهودی است و همسر و فرزندانش نیز یهودی زاده و یهودی هستند، گوش می کردم بیشتر به فکر فرو می رفتم. ناخواسته یاد خاطره بسیار جالبی افتادم.
البته با ذکر این خاطره و نوشتن این مطلب، نه قصد دارم آن قدر بدبینانه به ماجرا نگاه کنم که بگویم نباید هر تشنه معرفتی را پذیرفت، و نه آن قدر خوش بینانه بیندیشم که ...
فکر کنم خاطره را بخوانید بقیه کلام دستتان بیاید:

ده دوازده سال پیش، فردی مسیحی فرانسوی به نام دکتر "اریک بوتل" ، از طرف دولت فرانسه و در ظاهر با همکاری و حمایت "انجمن دوستی ایران و فرانسه" دفتر تهران، اقدام به تحقیقات میدانی مفصل پیرامون اسلام، عاشورا، شهادت طلبی و فرهنگ جبهه کرد.
تحقیقات میدانی او در تهران و سطح کشور، حداقل 6 سال به طول انجامید. بیشترین تلاش او تحقیق و پژوهش در حماسه عاشورا بود به طوری که برای شناخت هر چه عمیق تر آن، کلیه کتب مقتل و منابع موجود در آن زمینه را مطالعه کرده بود.

اریک بوتل آن قدر در بحث بر سر اسلام، تشیع و عاشورا مسلط بود که آن زمان روزنامه کیهان، دو صفحه به مصاحبه مفصل با او اختصاص داد.
وی که در این گونه موارد از چاشنی احساس بیشترین بهره را می برد، کاری کرد که مصاحبه گر شدیدا تحت تاثیر اشک های بوتل در سوگ اباعبدالله (ع) قرار بگیرد.

همان ایام، در جلسه ای که با اریک بوتل داشتم، به نکات بسیار مهم و قابل تاملی دست یافتم. منجمله این که: وی همواره از مترجمی ایرانی الاصل که سالهای زیادی ساکن فرانسه بود و فارسی را دست و پاشکسته صحبت می کرد، کمک می گرفت. در بین بحث با بوتل متوجه عکس العمل های او در برابر حرف هایم قبل از اینکه مترجم جملات را برایش ترجمه کند شدم، که به یک باره از وی پرسیدم: "مگر این طور نیست آقای بوتل؟" که وی ناخواسته به فارسی جواب من را داد و به دنبال آن زد زیر خنده. و جالب تر این بود که اریک بوتل، از مترجم مثلا ایرانی خود فارسی را بهتر و روان تر صحبت می کرد!

در آن جلسه نیز بوتل زد به صحرای کربلا و از مظلومیت امام حسین (ع) و به ذنبال آن شهدای دفاع مقدس سخن گفت. آن قدر بر تاریخ اسلام و عاشورا مسلط بود که اگر ته لهجه فرانسوی اش نبود، احساس می کردم یکی از اساتید حوزه علمیه قم به مناسبت عاشورا منبر رفته است!
درحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود، از مظلومیت و حقانیت بی سابقه اسلام در طول تاریخ سخن می گفت. گفت و گفت، تا این که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و متعجبانه از او سوالی کردم که نه تنها اشکش خشکید، که زبانش هم بند آمد.
- ببخشید اقای بوتل، شما هنوز مسیحی هستید؟
- خب بله چه طور مگه؟
- شما این گونه که در مظلومیت امام حسین (ع) سخن می گویید و اشک می ریزید، تا به جال بر مظلومیت حضرت مسیح (ع) گریه کردی؟
- نه. مگه چی شده؟
- یک سوال مهم برای من پیش آمده. می خواستم بدانم با این همه نکات مهم و ارزشمندی که شما از اسلام گفتید که ظاهرا نتیجه تحقیقات چند ساله تان در ایران و خارج است، چه طور است که هنوز به حقانیت اسلام و برتری این دین بر دیگر ادیان نرسیده و مسلمان نشده اید؟

همیشه این سوال برای من وجود داشته است. یکی دو سال پیش هم که به لبنان رفته بودم، با دوستان مصاحبه ای داشتیم با "جرج جرداق" مسیحی که کتب متعددی در وصف امیرالمومنین علی (ع) نگاشته است.

و از آن مهمتر این است که:
چرا ما با دیدن چنین افرادی که به ظاهر اندیشمند و اهل تحقیق و پژوهش هستند و درباره اسلام تحقیقات گسترده ای کرده و در سخنانشان نیز تعریف و تمجیدهای زیادی از دین پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) می کنند، این گونه ذوق زده می شویم؟!

آیا نباید فکر کرد:
اینان پس از این همه پژوهش و تحقیق، به این نتیجه اصلی و مهم نرسیده اند که اسلام کامل ترین دین و حضرت محمد (ص) خاتم پیامبران است.

آیا این که آنان همچنان بر دین مسیحی یا یهودی خود شدیدا پایبند و معتقد هستند، دلیلی بر این نیست که از نظر آنان مسیحیت یا یهودیت برایشان از اسلام کامل تر است؟

بدون شک مخاطبین برنامه های فرهنگی و بخصوص جوانان، در برخورد با چنین مواردی، این سوال مهم برای شان پیش خواهد آمد.
امیدوارم مسئولین فرهنگی بخصوص صدا و سیما، که ماه رمضان امسال بر روی اقلیت های مدهبی زیاد کار کرد و حتی در برنامه ماه عسل، مجری آن از بهائیت نه فرقه، که به عنوان یک دین نام برد! نسبت به این گونه موارد دقت و حساسیت بیشتری به خرج دهند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/٢٥

بهار 1361 بیروت
یکی از شب های بهاری، مردی از طایفه‏ی ‏شیعیان مقاوم جنوب لبنان که به پاکی و صداقت معروف بود، خواب عجیبی دید که تحول بزرگی در زندگی او و دیگران ایجاد کرد.
"سیدی نورانی که از شدت نور سیمایش قابل مشاهده نبود، مقابلم ایستاد و گفت:
- ... زمینی را که در نزدیکی خانه‏‏ات هست، بخر و برای من مسجد بساز.
با تغجب پرسیدم که علت چیست؟ و ایشان فرمودند:
- خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.
تعجبم بیشتر شد. عملیات شهادت طلبانه؟ تا آن زمان چیزی درمورد آن نشنیده بودم و کلماتی جدید برایم بود. از خواب که برخاستم، بهت زده از آن چه دیده‏‏ام، سریع به مکانی که آن آقا اشاره کرده بود، رفتم. زمین متروک و مخروبه‏‏ای در "حى‏الرُویِس" در منطقه‏ی ‏ضاحیه در جنوب بیروت. درست در همسایگی خانه‏ی ‏خودمان. ولی چرا من؟ چرا آقا به من گفت این زمین را بخرم و برایش مسجد بسازم؟ خانواده‏ی ‏چهار شهادت طلب؟ آنها چه کسانی هستند که من نمى‏شناسم شان؟!"

خرداد 1361
جنوب لبنان، زیر شنى‏های پولادین تانک های ارتش اشغال گر صهیونیستی درنوردیده شد. صهیونیست ها، موفق شدند اولین پایتخت عربی را به اشغال درآورند. بهانه‏ی ‏آنها برای حمله، بیرون راندن رزمندگان فلسطینی از لبنان بود که همواره خطری برای مرز فلسطین اشغالی با لبنان، به‏حساب مى‏آمدند.
بیروت که به اشغال درآمد، جنایات صهیونیست ها به اوج رسید. اردوگاه‏های صبرا و شتیلا متعلق به آوارگان فلسطینی، با همکاری فالانژیست های لبنان و به‏‏فرماندهی آرییل شارون وزیر جنگ رژیم صهیونیستی، مورد هجوم قرار گرفت که هزاران زن و فرزند مهاجر، به وحشیانه‏ترین وجه ممکن توسط نیروهای مسیحی مارونی کتائب، به‏شهادت رسیدند.

استشهادی اول:
چند ماهی بیشتر نگذشت که جوانی شیعه از اهالی جنوب لبنان، در عملیاتی شهادت طلبانه، ده‏ها تن از سربازان، نیروهای امنیتی و فرماندهان اسرائیل در لبنان را، به‏کام مرگ و نیستی فرستاد. جوان که با خودرویی مملو از موادمنفجره، مقر صهیونیست ها را بر سرشان ویران کرده و خود به‏‏شهادت رسید، کسی نبود جز فرزند همان مرد ساکن منطقه‏ی ‏الرویس بیروت. همان که آقا به او فرموده بود:
- خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده، در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.

استشهادی دوم:
بعدها جوانی دیگر از مقاومین جنوب لبنان، عملیاتی سنگین علیه اشغال گران و مداخله جویان در لبنان، انجام داد و با شهادت خود، وحشت و هراس جنایت کاران را دوچندان کرد و آنها را مجبور به فرار ساخت.
برحسب اتفاق، خانواده‏ی ‏او نیز در همسایگی مکانی بودند که قرار بود مسجدی به‏نام "قائم" در آن جا ساخته شود، ولی هیچ کس نه از خواب آن مرد خبر داشت، و نه از سکونت خانواده‏ی ‏شهادت طلبان در اطراف محل مسجد.

استشهادی سوم:
روز چهارشنبه 1/1/1375
"علی منیف اشمر" جوان لبنانی، در عملیاتی شهادت طلبانه در منطقه‏ی ‏اشغالی جنوب لبنان، ضربه‏‏ای دیگر بر ارتش اشغال گر وارد آورد و خود، با قرائت وصیت نامه‏ای زیبا، گام در مسیر دیگر استشهادیون گذاشت.
خانه‏ی ‏پدری علی اشمر، درست مقابل مکانی بود که مسجد قائم درحال ساخت بود.

 

استشهادی چهارم:
ساعت 24/16 بعد از ظهر روز سه‏شنبه 5/2/1374
جوان متولد 1347 روستای "کَفَر مِلکی" در جنوب لبنان، که همراه زن و 3 فرزندش ساکن منطقه‏ی ‏"مُعوَض" در ضاحیه‏ی ‏بیروت بود، با انجام عملیات شهادت طلبانه‏ی ‏خود، ضربه‏ی ‏سنگینی بر دشمن وارد آورد. "صلاح محمدعلی غندور" سوار بر خودروی بمب گذاری شده، به مقر فرماندهی و امنیتی صهیونیست ها در شهر اشغالی "بِنتِ جُبَیل" حمله کرد و با شهادت خود، ده‏ها تن از آنان را به‏کام مرگ و نیستی فرستاد.

 

 

شهادت صلاح و به‏خصوص فیلم وداع او با خانواده‏‏اش، تاثیر عجیی بر من گذاشت. همان سال 1375 هنگامی که در بیروت به دیدار خانواده‏شان در منطقه‏ی ‏معوض بیروت رفتم، دلم خیلی سوخت. آپارتمانی اجاره‏‏ای در منطقه‏‏ای که به لحاظ فرهنگی، بسیار ناشایست مى‏نمود.
یکی دوسالی از آن دیدار گذشت که یکی از دوستان لبنانی، گفت که سرانجام موفق شده‏اند منزلی برای خانواده‏ی ‏صلاح غندور تهیه کنند. از شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شدم ولی زیباتر از آن، خاطره‏‏ای بود که دوستم تعریف کرد:

"همسر شهید صلاح غندور مى‏گفت:
- یکی از شب ها خواب عجیبی دیدم. صلاح به‏خوابم آمد و من که مى‏دانستم او شهید شده، با تعجب با او دیدار و گفت وگو کردم. صلاح از من پرسید که آیا در زندگی با بچه‏ها مشکلی دارم؟ که من گفتم محل زندگى‏مان اصلا مناسب نیست که او خندید و گفت:
- هرچه که لازم داری، نیازی نیست به دیگران بگویی. در نامه برای من بنویس و بگذار روی طاقچه‏ی ‏خانه. خودم آن را مى‏خوانم و کمکت مى‏کنم.
روز بعد، همسر شهید صلاح به نزد یکی از علمای وارسته‏ی ‏لبنان، شیخ "حسین کورانی" رفت و ماجرای خوابش را برای وی بازگو کرد، ولی کلامی از مشکل خانه بازنگفت. فقط سوال کرد که من چگونه برای یک شهید نامه بنویسم؟ شیخ حسین کورانی فرمود:
- هیچ کاری ندارد. خودش که گفته، شما مشکلاتت را در نامه بنویس و بگذار در خانه. خودش مى‏آید و مى‏خواند.
و او نیز همین کار را کرد و در نامه، از مشکل خانه گلایه کرد و از صلاح خواست تا کمکش کند.
یکی دو ماهی از نوشتن نامه گذشت و چه بسا همسر صلاح هم، خودش نامه را فراموش کرده بود."

 

هنگامی که در یکی از سفرهایم به لبنان، خدمت حجت الاسلام "سیدحسن نصرالله" دبیرکل حزب الله رفتم، وی که اصلا از ماجرای خواب همسر شهید صلاح و نامه‏ی ‏او هیچ اطلاعی نداشت، گفت:
- مسئولین حزب الله به‏‏دنبال این بودند تا خانه‏ای مناسب برای خانواده‏ی ‏شهید صلاح تهیه کنند. هنگامی که در سفری به تهران خدمت مقام معظم رهبری رسیدم، ایشان از خانواده‏ی ‏شهید صلاح غندور سوال کردند، که من گفتم خوب هستند و سلام مى‏رسانند. آقا دستور داد مبلغی برای آنها پرداخت شود و فرمودند:
- اگر خانواده‏ی ‏آن شهید عزیز مشکل مسکن یا چیزی دارند، برایشان حل کنید.
زمانی که به لبنان آمدیم، دیدیم این مبلغ برای خرید خانه کافی نیست. درست زمانی که فکر تهیه‏ی ‏پول بیشتر و تهیه‏ی ‏خانه‏ای در شان آن خانواده‏ی ‏معظم بودیم، یکی از شیعیان لبنانی که ساکن آمریکا بود و ظاهرا فیلم وداع شهید صلاح غندور را دیده بود، مبلغی برای ما فرستاد و اتفاقا او هم گفته بود برای رفع مشکل مسکن خانواده‏ی ‏شهید داده است! که با آن پول و مبلغی که مقام معظم رهبری هدیه دادند، موفق شدیم خانه‏ای برای همسر و فرزندان شهید صلاح غندور بخریم.

سیدحسن نصرالله، فقط تا این جای ماجرا را خبر داشت؛ وقتی فهمیدم برحسب اتفاق و بدون این که مسئولین تهیه‏ی ‏خانه، از خواب آن مرد و علت ساختن مسجد قائم خبر داشته باشند، خانه‏‏ای که برای قهرمان استشهادی صلاح محمدعلی غندور تهیه کرده بودند، در همسایگی آن مسجد قرار داشت، برایم جالب تر شد.
وقتی ماجرای خواب، مسجد و این که با این حساب، این چهارمین خانواده‏ی ‏استشهادی است که در همسایگی مسجد ساکن شده برایش گفتیم، او نیز جاخورد.

هنگامی که به دیدار خانواده‏ی ‏شهید صلاح در خانه‏ی ‏جدید رفتم، همسر محترم او، کتاب جدیدی را که درباره‏ی ‏زندگى‏نامه‏ی ‏آن شهید منتشر شده بود، داد تا خدمت مقام معظم رهبری ببرم. از او خواستم در صفحه‏ی ‏اول کتاب، متنی برای آقا بنویسد، که نوشت.
وقتی شرح ماوقع را در نامه‏ای نوشتم و همراه با کتاب اهدایی همسر شهید صلاح، خدمت آقا فرستادم، ایشان در نامه‏ای زیبا، در پاسخ نوشتند:

بسمه‏ تعالى
به همسر گرامى شهید عزیز ما، صلاح محمدعلى غندور معروف به ملاک، پس از اهداى سلام گرم و سپاس به‏خاطر فرستادن کتاب حامل شرح حال و وصیت شهید عزیز، بگویید: من نه فقط به آن شهید، که امثال او ستارگان درخشان تاریخ مایند افتخار مى‏کنم، بلکه به شما و دیگر بازماندگان این شهداى گران‏قدر که با صبر و بردبارى بزرگوارانه‏ى خود نمونه‏هاى کم نظیر صدر اسلام را تکرار کردید، مباهات مى‏نمایم.
به شما و فرزندان عزیزتان دعا مى‏کنم و موفقیت در همه‏ى عرصه‏هاى زندگى از خداوند براى‏تان مسئلت مى‏نمایم.
والسلام علیکم
 

 


مسجد قائم همواره به‏عنوان پایگاه عاشقان، و یکی از مقاوم ترین پایگاه‏های شیعیان لبنان در بیروت به‏حساب مى‏آید و در سال 1385 در جنگ 33 روزه شدیدا مورد هجوم صهیونیست ها قرار گرفت؛ و امروز، همچنان محل تجمع یاران آخرالزمانی مولاست.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/٢٠

ماه رمضان 1363
اردوگاه بستان
گردان میثم – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
در گروهان 3 بچه‌های اهل حال و سینه‌زنی بیشتر از گروهان‌های دیگر بودند. «حسین مصطفایی» از آنهایی بود که وقتی لب به ذکر مصیبت ائمه می‌گشود، کم‌تر کسی می‌توانست جلوی اشکش را بگیرد. سبک جدیدی میان مداح‌های لشکر افتاده بود که هنگام خواندن، ته صدا‌شان را می‌لرزاندند که حزن بیشتری ایجاد می‌کرد.
با حلول ماه مبارک رمضان، اصرار نیروها به فرماندهان گردان بیشتر شد که اجازه‌ی روزه گرفتن بدهند، اما هر دفعه جواب منفی بود. فرماندهان شب‌های احیاء نیروها را به بیابان‌های اطراف می‌بردند و در آن برهوت، بچه‌ها بر سر و سینه می‌زدند و ذکر مصیبت اهل بیت (ع) را نجوا می‌کردند.

متأسفانه در آن میان، برخی افراد پیدا می‌شدند که به قول معروف، با ذره‌بین نشسته بودند تا از دیگران ایراد بگیرند. مسئولان تبلیغات لشکر که خود را صاحب حکم و فتوا می‌دانستند، به عزاداری بچه‌های گردان گیردادند. این گیر، نه‌تنها به گروهان ما، که به بچه‌های گروهان‌هایی هم سرایت کرد که در خرمشهر مستقر بودند. آن‌جا «رضا پوراحمد»، «محمود ژولیده» و چند تایی دیگر از بچه‌ها بودند که مجلس عزاداری را گرم می‌کردند. تبلیغات‌چی‌ها گیر دادند که: چرا شما نیروها رو می‌برید وسط بیابون و تا صبح توی سر و صورت‌تون می‌زنید و علی علی می‌گید؟
بر همین اساس، همه‌ی بچه‌ها محکوم به «علی‌اللهی» بودن شدند. صدای همه درآمد. به قول شهیدحسین مصطفایی:
- خب اگه شب نوزده ماه رمضان علی علی نگیم، پس چی بگیم؟

ولی این حرف به گوش آنهایی که به همه چیز گیر می‌دادند، نمی‌رفت. با این حرف‌ها نمی‌شد مرض آنها را مداوا کرد!

غالب روزها، یکی دو ساعت مانده به غروب، قره‌باغی و شاطری در حالی که بقچه‌ای با خود داشتند، می‌رفتند پشت تپه‌ ماهورهایی که از اردوگاه خیلی دور بود. یکی دو تا از بچه‌ها که متأسفانه زود قضاوت می‌کردند، کلی برای آن دو نفر حرف درآوردند و با وجود اعتراض نیروهای دسته، آن حرف‌ها را پشت سرشان و جلوی بقیه‌ی بچه‌ها می‌زدند. هر چه با آنها بحث می‌کردیم، جری‌تر می‌شدند و حرف‌های بدتری می‌زدند درباره اینکه شاطری و قره‌باغی کجا می‌روند و چه می‌کنند؟ عبادی، مسئول دسته، سر این مسئله با آنها دعوایش شد که برای او هم حرف درآوردند.

حرف‌ها آن‌قدر بد بود که تصمیم گرفتیم تکلیف آن دو را روشن کنیم. یکی از روزها دنبال‌شان رفتیم که در کمال تعجب دیدیم آن دو پشت تپه‌ای، چفیه پهن کرده‌اند و مشغول خواندن قرآن هستند. قضیه را که جویا شدیم، شاطری گفت:

«من بلد نیستم قرآن بخونم، واسه همین هم از بچه‌ها خجالت می‌کشم. هر روز می‌آییم این‌جا و قره‌باغی به من قرآن یاد می‌ده.»

وقتی ماجرا روشن شد، می‌خواستم خرخره‌ی آن دو سه نفر نامرد را بجوم.

 

 

بهمن 1365
سه راه مرگ شلمچه
عملیات کربلای 5
گردان جمزه – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
به انتهای دریاچه ماهی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم. خسته و ناامید، راه اردوگاه را در پیش گرفتیم. از روی جاده‌ی خاکی کنار دریاچه‌ی ماهی، آخرین نگاه‌ها را به خط انداختیم. تنها چیزی که به چشم می‌خورد، دود بود و دود. انفجار خمپاره‌های زمانی در آسمان، از همه هراس‌انگیزتر بود.

 

گریه‌کنان هذیان می‌گفتم و راه می‌رفتم. همان‌‌‌طور که به خط نگاه می‌کردم، یک‌دفعه یاد هاتف و بوجاریان افتادم. لرزشی در تنم افتاد. گریه‌ام تندتر شد. جنازه‌شان را بچه‌ها از زیر گل درآورده بودند و لای پتویی کنار سنگر گذاشته بودند که دوباره خمپاره‌ای نزدیک‌شان خورد و گل و لای روی‌شان را گرفت. اصلا انگار خودشان هم نمی‌خواستند بیایند عقب.

تلوتلو خوران جاده را پشت سر گذاشتیم. هر کدام از بچه‌ها چیزی می‌گفت:
- ابوالحسنی فقط دو تا پاهاش موند؛ یه توپ مستقیم خورد به‌ش. روی یه مقوا اسمش رو نوشتم گذاشتم لای درز پوتینش که اگه اون دو تا پای تکه شده اومد عقب، بدونن مال کیه.
- یوسف یه خمپاره خورد بغلش و کاسه‌ی سرش داغون شد.
- شاطری یه تیر خورد توی دهنش ... اون‌قدر موند تا خون رفت توی گلوش و خفه‌اش کرد. مثل این‌که اونم جا مونده.

 


شاطری، سلمانی گردان بود؛ همان که قبل از آمدن به شلمچه، ریش همه‌ی بچه‌ها را تراشید تا ماسک ضدگاز بهتر بر صورت‌شان بنشیند. با او تابستان 1363 در اردوگاه بستان و در گردان ابوذر در یک دسته بودیم. بچه‌ی ورامین بود. او هم جا ماند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/۱٦

30 سال پیش 14 تیر 1361 چهار عزیز ایرانی که به فریادرسی مظلومان لبنان، راهی آن دیار جنگ و خون شده بودند، غریبانه به دست اشق الاشقیاء - فالانژیست های مزدور رژیم صهیونیستی - در بیروت ربوده شدند.

14 سال پیش 17 مرداد 1377 نُه دیپلمات ایرانی، مظلومانه و به وحشیانه ترین شکل ممکن، توسط دست آموزان آمریکا - طالبان جنایتکار - در مزار شریف افغانستان به شهادت رسیدند.

30 سال از طولانی ترین آدم ربایی قرن – بعد از ربوده شدن امام موسی صدر - می گذرد و طی این 30 سال، دستگاه دیپلماسی - آن هم فقط در چند سال اخیر - به انتشار بیانیه ای تکراری آن هم بسیار بی خطر با رعایت همه جوانب دیپلماتیک که به کسی برنخورد، بسنده کرده و همه ساله قول پیگیری قاطعانه! و امید به روشن شدن در آینده نزدیک! داده است.

14 سال از وحشیانه ترین جنایت پیروان اسلام آمریکایی و سرمنشاء تروریست هایی که این روزها با آمریکایی ها بر سر میزصلح! نشسته اند، می گذرد و طی این مدت، فقط هر ساله خانواده 9 دیپلمات شهید را جمع می کنند، انتشار بیانیه ای شدیداللحن علیه فقط طالبان ... و خلاص.

 

طی یکی دو سال گذشته، تروریست های مزدور اسرائیل که پیشرفته ترین آموزش ها و آخرین متدهای ترور و گریز را در خود اسرائیل و مستقیم زیر نظر سازمان جاسوسی موساد دیده بودند، اقدام به ترور ظالمانه دانشمندان هسته ای ایران کردند تا به این طریق، هم جمهوری اسلامی را از پیشرفت علمی بیش از پیش خود باز دارند و هم دانشمندان را از ادامه راه خویش بازدارند.

شهیدان علی محمدی، شهریاری، احمدی روشن، رضایی نژاد و ... یکی یکی مورد تهاجم وحشیانه مزدوران اسرائیل قرار گرفتند و دشمن سرمست از پیروزی خود، به اقدامی دیگر دست زد.

به لطف خداوند سبحان و با همت و تلاش ارزشمند عزیزان وزارت اطلاعات، در کوتاهترین زمان ممکن - که به واقع باید گفت در بین دستگاه های اطلاعاتی جهان بسیار کم سابقه است - شاهد متلاشی شدن تیم های پیشرفته و پیچیده ترور بودیم.

دستگیری موفقیت آمیز جاسوسان و تروریست ها، نجات دیپلمات ربوده شده ایرانی در پاکستان از چنگال گروهکهای تروریست و ...

و از همه برجسته و مهم تر، دستگیری تروریست معروف "مالک ریگی" در آسمان و تقدیم او به پیشگاه خانواده های شهدای مظلومی که به دست باند جنایتکار او به شهادت رسیدند، بود که همه دستگاه های اطلاعاتی جهان را متحیر و مبهوت گذاشت.

هرچه بگوییم و بنویسیم، ذره ای نمی تواند بیانگر تلاش و جهاد خستگی ناپذیر عزیزان وزارت اطلاعات باشد که امنیت میهن اسلامی را با نثار جان خویش تامین می کنند و هیچ کس حتی خانواده شان هم نمی دانند آنان کیستند و چه می کنند!
برای گفتن از خدمات آن عزیزان، مثنوی هفتاد من کاغذ شود، ولی ...

ای کاش به جای آن که 18 سال تمام پرونده چهار گروگان ایرانی در لبنان "احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی"، "کاظم اخوان" و "تقی رستگار" دست 1 نفر باشد و سال ها، میلیاردها تومان پول بیت المال، بی حاصل خرج شود، و در نهایت دریغ از یک برگ سند و مدرکی موثق ...

ای کاش به جای تشکیل کمیته های متعدد پی گیر در 12 سال بعد، در هر دولت و دوره مجلس، که هیچیک نتیجه ای دربر نداشتند و نشانه آن نیز عدم ارائه گزارش و عملکرد آنان نه به ملت، که حداقل به خانواده آن چهار عزیز بود ...

ای کاش به حای آن همه بازی موش و گربه مثلا امنیتی، و گره زدن پرونده 4 دیپلمات به خلبان جنایتکار اسرائیلی مفقود شده "ران آراد"، در دولت سازندگی که اصلا هیچ! در دولت اصلاحات به نوعی، و در دولت اصولگرا به نوعی دیگر ...

ای کاش به جای رفت و آمد زائد و پرخرج مثلا سفر کاری، به ژنو، آلمان و لبنان، به بهانه پی گیری بین المللی پرونده ای که سال ها پیش در سازمان ملل متحد مختومه اعلام شده است ...

ای کاش به جای این همه مراسم که سالانه به امید بازگشت آن چهار عزیز برگزار می کنیم ...

ای کاش به جای سرکار گذاشتن جوانان - به خصوص دانشجویان دلسوز - و آن همه طومار و بیانیه بازی که دست آخر در گوشه ای پنهان نموده ایم ...

ای کاش و صد ای کاش ...

اگرچه بسیار دیر شده و 30 سال سخت بر خانواده آن عزیزان گذشته است، همین امروز پرونده آن 4 عزیز را به وزارت اطلاعات مقتدر و قدرتمند جمهوری اسلامی ایران، بدهید تا خیال همه راحت شود که در کم ترین زمان ممکن، آن را به نتیجه واقعی – و صدالبته نه آن چیزی که هر کدام از ما مورد پسندمان باشد یا نباشد – برسانند و خیال همه را راحت کنند.

ما که دیگر همچون آفتاب لب بوم، رفتنی هستیم و بوی الرحمان مان بلند است، می ترسم نسل های آینده "یکصدمین سالگرد ربوده شدن چهار گروگان مظلوم ایرانی" را برگزار کنند و برای بازگشت سلامت آنان دعا بفرمایند!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/۱۳

اولین بار که این عکس را در نشریه "سبز سرخ" متعلق به رزمندگان شمال دیدم، حال و هوایم را بدجوری منقلب کرد.


این عکس، عاشقانه ترین عکس یک سردار، رزمنده، فرزند، بسیجی و ... است که تا به حال دیده ام.
زیباترین حالت سردار شهید حاج علیرضا نوری، در پیشگاه مادر عزیز و محترم خود.
بد نیست سری به این سایت و بخصوص این صفحه بزنید:

رزمندگان شمال

تا دریایی از این تصاویر زیبا را زیارت کنید.
حالی اگر دست داد، التماس دعا برای عاقبت بخیری همه




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/۱٢

سایت وابسته به محسن رضایی که مطلب متوهمانه "محسن رضایی، داعیه دار رهبری بعد از امام!" را منتشر کرده بود، وقتی فهمید چه بندی آب داده، سریع آن مطلب را حذف کرد و برای جبران این کار خود اقدام به فرار به جلو کرد.

مسئولین کوچک این سایت که مثلا می خواهند برای فردای این مملکت عظیم با حافظه ای که هیچگاه افراد و عملکردشان را فراموش نمی کنند، رئیس جمهور تعیین کنند، اقدام به کار خنده داری کردند.

اینان با تکه پاره کردن خاطره ای از زمان جنگ متعلق به سال 1363 که در وبلاگم منتشر کرده بودم و مربوط به کتک خوردن محسن رضایی و فرارش از دست رزمندگان اسلام بود، بنده را متهم به دفاع از منتظری کرده اند!

داود آبادی و دفاع از آقای منتظری

خیلی جالب و جذاب شد.

خیلی مشتاق شدم تا خاطرات مقالات و اظهار نظرهای قاطعانه!!! محسن رضایی در ماجرای فتنه باند سیدمهدی هاشمی و ماجرای عزل منتظری و از آن مهمتر موضع گیری هایش در برابر فتنه گران سال ۸۸ را ببینم و بخوانم! البته اگر چیزی یافت شود وگرنه مجبورند خاطراتی امروزی از دیروز بسازند: "من بودم و امام و سید احمد!"


برای اینکه بیشتر با آن حوادث و وقایع و چهره منافقان و خائنین به انقلاب و امام آشنا شوید، بد نیست این مطالب را بخوانید:

دیدار خصوصی با آیت الله منتظری در قم

به روی منافقین و چاپلوسان خاک بپاشید!

سردار رضایی! بلدی از 1 تا 10 هزار بشمری؟!

عینک ضدگلوله برای رزمندگان اسلام یا ...

منتظری آن که خون به دل امام کرد، مرد

ماجرای فرار "محسن رضایی" از میان رزمندگان اسلام!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/۱۱

اگر تا دیروز می گفتند: "جوانان با مصرف موادمخدر دچار توهم می شوند و احساس می کنند در بلندترین نقاط آسمان درحال پرواز هستند" امروز دیگر آن را به فراموشی بسپارید!

عده ای که مثلا سنی ازشان گذشته، بدون هرگونه مصرف موادمخدر و فقط با شهوت قدرت و ثروت، آن چنان متوهم می شوند که خود را در بالاترین جایگاه ها می بینند و علیرغم اینکه در انتخابات های مختلف، با عدم استقبال مردم روبه رو شده اند، همچنان خود را در مسند قدرت می انگارند!

عده ای که همچنان خود را رئیس، فرمانده و ... می پندارند، برای آن که سفره شان چرب تر گردد، آن قدر بادمجان دورقاب چین به استخدام درمی آورند (و صدالبته همه با سوءاستفاده از اموال بیت المال، وگرنه اینان حاضر نیستند ریالی از اموال خویش را برای انقلاب خرج کنند و خانه و زندگی شان همچنان از بیت المال است) تا مجیزشان را بگویند و آنان را چون بادکنکی باد کنند و وای به روزی که ...

فقط کافی این افاضات سخیف و خنده دار را بخوانید و خودتان به بقیه اش فکر کنید و ببینید حتی بدون موادمخدر هم می شود این گونه توهم زد:
البته نشانی سایت منتشر کننده را که از الان دارد پاچه خواری محسن رضایی را برای انتخابات ریاست جمهوری آینده می کند، نمی گذارم تا کودکانه دچار توهم نشوند!

http://davodabadi.persiangig.com/rezaei.jpg

دکتر عبدالعلی زاده وزیر سابق مسکن و شهرسازی:
زمانی از آقا مهدی باکری پرسیدم که بعد از امام چه کسی میتواند انقلاب را ادامه دهد؟ ایشان با وجود اینکه آقای منتظری قائم مقام رهبری بودند، فرمودند:آقا محسن

خدا نگذرد از آن که بنای "خاطره سازی غیرموثق و بدون شاهد" را گذاشت: "من بودم و امام بود و سیداحمد"
که امروز هرکس بنا بر منافع جناح و نوچگی اش این گونه خاطره سازی کند.

آقا محسن!
سردار دیروزها و دکتر امروز!

حتما این روایت را شنیده ای که: "به روی چاپلوسان خاک بپاشید."
باور کن هیچکدام از دوروبری هایت، دلشان برای خودت نمی سوزد. چرا که باختت در هر انتخابات ثابت کرده "کاندیداتوری سالاته، اگر برای تو آب ندارد، مطمئنا برای آنان نان که هیچ، نانوایی های عظیمی به دنبال دارد!"
باور کن همینان گذشته پرافتخار و آینده نامعلومت را برباد خواهند داد.
حالا به روی چاپلوسان خاک می پاشی یا سکه؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/٧

نمازخانه بیمارستان خاتم الانبیاء (ص)
تیرماه 1391

فقط برای خودم که این قدر به نمازم سست و کاهل هستم!

این جانباز عزیز از بچه های لشکر 25 کربلا و اهل ساری است و در آسایشگاه جانبازان امام علی ساری به سر می برد از همه دوستان و آشنایان تقاضا دارم به این عزیز و دیگر جانبازان در آسایشگاه ها سر بزنند و این دسته گل ها رو فراموش نکنند.

وبلاگ لشکر 25 کربلا




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٥/٤

آخرش منم فیس باز شدم! اینم نشونیش:
www.facebook.com/h.davodabadi

اگه به هر طریقی به فیس بوک دسترسی دارید، یه سر هم به صفحه بنده در آن جا بزنید. مطمئنا بدتون نمیاد.
گذشته از آثار و نوشته هام، یه بخش بسیار جالب داره که توی وبلاگ نمی شد گذاشت:
"آلبوم عکس"

عکس های زیادی در آن جا گذاشتم که هرکدام در دل خود هزاران خاطره و ناگفته دارند.
عزیزانی که کتاب "از معراج برگشتگان" بنده رو یا "یاد یاران" و "یاد ایام" رو خونده باشند، حتما با دیدن این عکس ها کلی خوش به حال شون میشه!

به قول معروف: "صفحه پیشنهادی مخصوص سرآشپز!" آلبوم " دو نفری با شهدا" است که در آن همه پریده اند و رفتند، فقط یه نفر بدبخت جا مونده ...

منتظرتون هستم.
راستی! نظر هم بذارید. مخصوصا اگه انتقاد و راهنمایی داشته باشید، بیشتر خوشحال میشم. گیر هم خواستید بدید قدمتون روی چشم، فقط کف کفشتون رو خاک مال کنید!
اگه شما تحویل بگیرید منم قول میدم تعداد عکس هارو بیشتر کنم.

اینم نشونی صفحه آلبومها:
www.facebook.com/h.davodabadi/photos

صفحات مختلف و متنوع آلبوم ها:
انتخابات در جبهه  10 عکس
با دیگران  25 عکس
تفحص شهدا  32 عکس
خرمشهر  14 عکس
دفاع مقدس  26 عکس
دو نفری با شهدا 90 عکس
زیارت عمره  6 عکس
سوریه  2 عکس
سوژه های جالب  6 عکس
عکسهای خودم از شهدا  99 عکس
کودکی  4 عکس
لبنان  56 عکس
هنرمندان  14 عکس

این هم برای برخی دوستان شدیدا منتقد:

فتوای رهبر انقلاب درباره"فیس‌ بوک"
به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
تبیان: با توجه به اینکه وب‌سایت "فیس بوک" در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
متن استفتاء و پاسخ مقام معظم رهبری درباره "فیس ‌بوک" در ذیل آمده است.

متن سؤال:

بسم‌الله الرحمن الرحیم
آیت‌الله خامنه‌ای
با سلام و احترام
با توجه به اینکه وب‌سایت فیس بوک در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
با تشکر

باسمه تعالی
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
موفق و مؤید باشید.


توضیح: حکم بالا در شکل فتوا بیان شده است یعنی تشخیص مصداق به عهده مکلف گذاشته شده است و تنها به بیان حکم کلی بیان شده است؛ تشخیص اینکه آیا این شرایط در مورد فعالیت در فیس بوک صادق می باشد یا خیر به عهده مکلفین گذاشته شده است.

نکته‌ای که در حکم بالا مشخص است این است که در صورتی که این فعالیت موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود جایز نیست در حالی که ماهیت شبکه‌های مجازی بر پایه جمع‌آوری اطلاعات می‌باشد و هر‌چه استفاده‌کنندگان آن بیشتر باشند و در استفاده از آن محدودیت کمتری برای خویش قائل باشند اطلاعات بیشتری را برای این شبکه‌های اطلاعاتی فراهم می‌کنند و در نتیجه منجر به تقویت دشمنان می شود.

به نظر می آید این حکم نه حرام بودن مطلق فعالیت در این سایت را می رساند و نه جایز بودن آن را اثبات می کند بلکه به نوعی فیمابین است. به هر حال تشخیص مصداق این حکم به عهده ی خود شماست.




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب